غزل · وحشی
غزل ۲۳۹ - تن اگر نبود ز نزدکان چو شد گو دور باش...
1
تن اگر نبود ز نزدکان چو شد گو دور باش
دیده در وصل است پا از بزم گو مهجور باش
2
در نگاهی کان به هر ماهی کنی آنهم ز دور
سهل باشد گو عنایت گونه منظور باش
3
یک نگاه لطف از چشم تو ما را می رسد
گو کسی کاین نیز نتواند که بیند کور باش
4
بزم بدمستان عشق است این به حکمت باده نوش
ساقی مجلس شود هم مست و هم مخمور باش
5
لطف با اغیار و کین با ما تفاوت از کجاست
با همه هر نوع می باشی به یک دستور باش
6
سیل بی لطفی همین سر در بنای ما مده
خانه ما یا همه ویرانه یا معمور باش
7
کار ما و کار وحشی پیش تیغت چون یکیست
گو دلت بی رحم و بازوی ستم پر زور باش