غزل · وحشی
غزل ۲۴۱ - روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش...
1
روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش
2
هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند
این گره کامروز افکنده ست بر ابروی خویش
3
لازم ناکامی عشق است استغنای حسن
نیست جای شکوه گر میراندم از کوی خویش
4
چون پسندم باز فتراک تو ، زیر پا فکن
این سری کز بار او فرسوده ام زانوی خویش
5
سود وحشی چهره بر خاک درش چندان که شد
هم خجل از راه او هم منفعل از روی خویش