غزل · وحشی
غزل ۲۴۴ - بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش...
1
بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش
جذبه ای خواهم که از هم بگسلانم بند خویش
2
عشق خونخوار است با بیگانه و خویشش چه کار
خورد کم خونی مگر یعقوب از فرزند خویش
3
ایستادن نیست بر یک مطلبم در هیچ حال
بر نمی آیم به میل طبع ناخرسند خویش
4
اینچنین مستغنی از حال تهی دستان مباش
آخر ای منعم نگاهی کن به حاجتمند خویش
5
وحشی آمد از خمار زهد خشکم جان به لب
کو صلای جرعه ای تا بشکنم سوگند خویش