غزل · وحشی
غزل ۲۴۷ - ریخت خونم را و برد از پیش آن بیداد کیش...
1
ریخت خونم را و برد از پیش آن بیداد کیش
خون چون من بیکسی آسان توان بردن ز پیش
2
هست بیش از طاقت من بار اندوه فراق
بیش ازین طاقت ندارم گفته ام سد بار بیش
3
ناوکت گفتم زدل بگذشت رنجیدی به جان
جان من گفتم خطایی مگذران از لطف خویش
4
از کدامین درد خود نالم که از دست غمت
سینه ام چون دل فکار است و درون چون سینه ریش
5
نوش عشرت نیست وحشی در جهان بی نیش غم
آرزوی نوش اگر داری منال از زخم نیش