غزل · وحشی
غزل ۲۴۹ - مستحق کشتنم خود قائلم زارم بکش...
1
مستحق کشتنم خود قائلم زارم بکش
بی گنه می کشتیم ، اکنون گنهکارم بکش
2
تیغ بیرحمی بکش اول زبانم را ببر
پس بیازار و پس از حرمان بسیارم بکش
3
جرم می آید زمن تا عفو می آید ز تو
رحم را حدیست ، از حد رفت ، این بارم بکش
4
وحشیم من کشتن من اینکه رویت بنگرم
روی خود بنما و از شادی دیدارم بکش