غزل · وحشی
غزل ۲۵۰ - کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورش...
1
کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورش
جان شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش
2
آنکه مشت استخوانی بود بگذر سوی او
تا ببینی ز آتش هجران کفن خاکسترش
3
جمله از خاک درش خیزند روز رستخیز
بسکه بیماران غم مردند بر خاک درش
4
دست برخنجر خرامان می رود آن ترک مست
مانده چشم حسرت خلقی به دست و خنجرش
5
فکر زلفت از سر وحشی سر مویی نرفت
گر چه مویی گشت از زلف تو جسم لاغرش