غزل · وحشی
غزل ۲۵۹ - شمع بزم غیر شد با روی آتشناک، حیف...
1
شمع بزم غیر شد با روی آتشناک، حیف
ریخت آخر آبروی خویش را برخاک، حیف
2
روبرو بنشست با هر بی ره و رویی ، دریغ
کرد بی باکانه جا در جمع هر بی باک، حیف
3
ظلم باشد اختلاط او به هر نااهل، ظلم
حیف باشد بر چنان رو دیده ناپاک ، حیف
4
گر بر آید جانم از غم ، نیستی آن ، کز غلط
بر زبانت بگذرد روزی کز آن غمناک حیف
5
در خم فتراک وحشی را نمیبندی چو صید
گوییا می آیدت زان حلقه فتراک حیف