غزل · وحشی
غزل ۲۷۵ - این بس که تماشایی بستان تو باشم...
1
این بس که تماشایی بستان تو باشم
مرغ سر دیوار گلستان تو باشم
2
کافیست همین بهره ام از مائده وصل
کز دور مگس ران سر خوان تو باشم
3
این منصب من بس که چو رخش تو شود زین
جاروب کش عرصه جولان تو باشم
4
خواهم که شود دست سراپای وجودم
در شغل عنان گیری یکران تو باشم
5
در بزمگه یوسف اگر ره دهدم بخت
درآرزوی گوشه زندان تو باشم
6
در تشنگیم طالع بد جان به لب آرد
گر خود به سر چشمه حیوان تو باشم
7
من وحشیم و نغمه سرای چمن حسن
معذورم اگر مرغ غزلخوان تو باشم