غزل · وحشی
غزل ۲۷۶ - بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم...
1
بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم
دل جنیبت کش و جان غاشیه دارش سازم
2
خواهم این سینه پر از جوهر جانهای نفیس
که به دامان وفا کرده نثارش سازم
3
نفس گرم نگر فیض اثر بین که اگر
بگمارم به خزان رشک بهارش سازم
4
کیست بدخواه تو ای همت پاکان با تو
که به یک آه سحر بهر تو کارش سازم
5
باغبان چمن حسن توام گو دگران
گل نچینند که من با خس و خارش سازم
6
وحشی این دل که عزیزست به هر جا که رود
چندش آرم به سر کویی و خوارش سازم