غزل · وحشی
غزل ۲۸۳ - مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم...
1
مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم
ننشینم به رهش بر سر کویش نروم
2
هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تاب
که یک امروز به نظاره رویش نروم
3
آرزو نام یکی سلسله جنبانم هست
خود به خود من به شکن گیری مویش نروم
4
سد صلا می زند آن چشم و به این جرات شوق
بر در وصل ز اندیشه خویش نروم
5
گر توان خواند فسونی که در آیند به دل
هرگز از پیش دل عربده جویش نروم
6
ساقی ما ز می خاص به بزم آورده است
نیست معلوم که از دست سبویش نروم
7
وحشی این عشق بد افتاد عجب گر آخر
در سر حسرت رخسار نکویش نروم