غزل · وحشی
غزل ۲۹۴ - ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم...
1
ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم
به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم
2
به گمان این فکندم تن ناتوان به کویت
که سگ تو بر سر آید به امید استخوانم
3
اگر آنکه زهر باشد چو تو نوشخند بخشی
به خدا که خوشتر آید ز حیات جاودانم
4
ز غم تو می گریزم من ازین جهان و ترسم
که همان بلای خاطر شود اندر آن جهانم
5
نه قرار مانده وحشی ز غمش مرا نه طاقت
اثری نماند از من اگر اینچنین بمانم