غزل · وحشی
غزل ۳۰۷ - آتش به جگر زان رخ افروخته دارم...
1
آتش به جگر زان رخ افروخته دارم
وین گریه تلخ از جگرسوخته دارم
2
گفتی تو چه اندوخته ای ز آتش دوری
این داغ که بر جان غم اندوخته دارم
3
انداخته ام صید مراد از نظر خویش
یعنی صفت باز نظر دوخته دارم
4
در دام غمت تازه فتادم نگهم دار
من عادت مرغان نو آموخته دارم
5
وحشی به دل این آتش سوزنده چو فانوس
از پرتو آن شمع بر افروخته دارم