غزل · وحشی
غزل ۳۱۱ - من که چون شمع از تف دل جانگدازی می کنم...
1
من که چون شمع از تف دل جانگدازی می کنم
گر سرم برداری از تن سرفرازی می کنم
2
با چنین تندی و بی باکی که آن عاشق کشست
آه اگر داند که با او عشقبازی می کنم
3
می کشد آنم که خنجر می زند وانگه به ناز
باز می پرسد که چون عاشق نوازی می کنم
4
ای عزیزان بار خواهم بست یار من کجاست
حاضرش سازید تا من کار سازی می کنم
5
همچو وحشی نیم بسمل در میان خاک و خون
می تپم و آن شوخ پندارد که بازی می کنم