غزل · وحشی
غزل ۳۲۲ - به دل دیرین بنایی بود کندم...
1
به دل دیرین بنایی بود کندم
به جای او ز نو طرحی فکندم
2
خریدارانه چشمی دید سویم
نگفت اما هنوز از چون و چندم
3
قبولی زان نگه می یابم ای بخت
بسوزان بهر چشم بد سپندم
4
نگهبانت به سوی فتنه و ناز
فریبم می دهند و می برندم
5
ره پر تیغ و تیر غمزه پیش است
خداوندا نگه دار از گزندم
6
برو وحشی تو صید زلف او باش
که من جای دگر سر در کمندم