غزل · وحشی
غزل ۳۲۳ - به استغنات میرم سرو استغنا بلند من...
1
به استغنات میرم سرو استغنا بلند من
که خوش راضیست از تو جان استغنا پسند من
2
سرت گردم به رقص آور دلم را گرم سویم بین
که نیک است از برای چشم بد دود سپند من
3
من این تار نگه را حلقه حلقه می کنم اما
شکاری را که من دیدم زیاد است از کمند من
4
حلاوت بخشیی گاهی به شکر خنده میفرما
به زهر چشم خود مگذار کار زهر خند من
5
شکاری نیستم کارایش فتراک را شایم
به صید من چه سعی است اینکه دارد صید بند من
6
مرا بایست کشتن تا نه من رسوا شوم نی او
نصیحت نشنو من گوش اگر می کرد پند من
7
ز وحشی بر در او بدترم بلک از سگ کویم
ازین بدتر شوم اینست اگر بخت نژند من