غزل · وحشی
غزل ۳۲۸ - مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن...
1
مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن
زبان کوته ما را به خود دراز مکن
2
مکن مباد که عادت کند طبیعت تو
بد است این همه عادت به خشم و ناز مکن
3
پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است
مکن چنانکه شوم از تو بی نیاز، مکن
4
من آن نیم که بدی سر زند ز یاری من
درآ خوش از در یاری و احتراز مکن
5
به حال وحشی خود چشم رحمتی بگشای
در امید به رویش چنین فراز مکن