غزل · وحشی
غزل ۳۳۴ - چه کم می گردد از حشمت بلاگردان نازم کن...
1
چه کم می گردد از حشمت بلاگردان نازم کن
نگاهی چند ناز آلوده در کار نیازم کن
2
درخت میوه ای داری صلای میوه ای میزن
ولی اندیشه از گستاخی دست درازم کن
3
به دیوانش مرا کاری فتاد ای لطف پنهانی
یکی زان شیوه های پیش خدمت کار سازم کن
4
برون آور ز جیبت آن عنایتها که می دانی
کلیدی وز در زندا ن غم این قفل بازم کن
5
به هیچم می توان کردن تسلی گر دلت خواهد
نمی گویم که خاص از شیوه های دلنوازم کن
6
حجابست اینکه خالی می کند پهلوی ما از تو
به یک جانب فکن این شرم، و رفع احترازم کن
7
ز من برخاست تکلیف از جنون عشق بت وحشی
ببر دیوانگی از طبع و تکلیف نمازم کن