غزل · وحشی
غزل ۳۳۹ - فراغت بایدت جا در سر کوی قناعت کن...
1
فراغت بایدت جا در سر کوی قناعت کن
سر کوی قناعت گیر تا باشی فراغت کن
2
به چندین گنج رنج و محنت عالم نمی ارزد
چرا باید کشیدن رنج عالم ترک راحت کن
3
اگر خواهی که هر دشوار آسان بگذرد بر تو
خدنگ جور گردون را لقب سهم سعادت کن
4
ازین بی همتان خواریست حاصل اهل حاجت را
اگر خواهی که خود را خوارسازی عرض حاجت کن
5
اگر کوتاه خواهی از گریبان دست غم وحشی
چو من با کسوت عریان تنی خوگیر و عادت کن