کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۳۴۳ - گهی از بزم بر می خیز و طرف بام جا می کن...

1

گهی از بزم بر می خیز و طرف بام جا می کن

زکات بزم عشرت عشوه ای در کار ما می کن

2

قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر وقتی

نگه را با نگه در وقت فرصت آشنا می کن

3

نگه خوبست مستغنی زد اما آن نه در هر جا

بود جایی که باید گفت چشمی بر قفا می کن

4

چو داری غمزه را بگذار تا عالم زند بر هم

نگه گو باش شرم آلود و اظهار حیا می کن

5

تو زخم ناز بر جان میزن و می آزما بازو

دهان پر تبسم گو علاج خونبها می کن

6

سر و جانست در راهت نه آخر سنگ خاکست این

به استغنات میرم گه نگاهی زیر پا می کن

7

تغافل رطل پر کرده ست وحشی ظرف می باید

نگاهی جانب این کاسه مرد آزما می کن

متن شعر کپی شد.