غزل · وحشی
غزل ۳۴۶ - ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن...
1
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کردست در کارش مکن
2
هندوی چشم تو شد می بین خریدارانه اش
اعتمادی لیک بر ترکان خونخوارش مکن
3
گر چه تو سلطان حسنی دارد او هم کشوری
شوکت حسنش مبر بی قدر و مقدارش مکن
4
انتقام از من کشد مپسند بر من این ستم
رخصت نظاره اش ده منع دیدارش مکن
5
جای دیگر دارد او شهباز اوج جان ماست
هم قفس با خیل مرغان گرفتارش مکن
6
این چه گستاخی ست وحشی تا چه باشد حکم ناز
التماس لطف با او کردن از یارش مکن