غزل · وحشی
غزل ۳۴۸ - دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو...
1
دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
اگر با من رفیقی می روم آماده ره شو
2
سبک باش ای صباح روز عشرت بس گران خیزی
تو هم از حد درازی ای شب اندوه کوته شو
3
هنوز از شب همان پاس نخست است ای فلک مارا
چه شد چون دیگران گو یک شب ما هم سحر گه شو
4
ز سیمای قصب درماهتاب افتاده جانها را
برآی ابر مشکین سایه پوش طلعت مه شو
5
بهشتی هست نام آن مقام عشق و حیرانی
ولی تا عقل هست آنجا نشاید رفت آگه شو
6
قبول ورد مردم از تک و پوی عبث خیزد
نه مردود در کس باش و نه مقبول در گه شو
7
هوای طبع تشویشات دارد خوش بیا وحشی
به اطمینان خاطر گوشه ای بنشین مرفه شو