غزل · وحشی
غزل ۳۴۹ - آمده نو به شحنگی در دلم آرزوی تو...
1
آمده نو به شحنگی در دلم آرزوی تو
منصب پاسبانیم داده به گرد کوی تو
2
چیست اشاره چون زیم حکم چه می کند بگو
در بد و نیک عشق من رد و قبول خوی تو
3
پای فرشته چون مگس برده فرو در انگبین
خنده که شهد ریخته در ره گفت وگوی تو
4
زان خم زلف می کشد منت بند جادوان
گردن جان من که شد طوق پرست موی تو
5
می گذری و داشته دست نیاز پیش رو
چشم گدا نگاه من فاتحه خوان روی تو
6
صاف سر خم ترا نیست قرابه کش بسی
راضیم ار به من رسد درد ته سبوی تو
7
وحشی اگر نه رشک زد دست نگار خویشتن
گریه که می کند گره در گذر گلوی تو