غزل · وحشی
غزل ۳۵۰ - یک بار نباشد که نیازرده ام از تو...
1
یک بار نباشد که نیازرده ام از تو
در حیرتم از خود که چه خوش کرده ام از تو
2
خواهم که حریفی چو تو خوبت بچشاند
ته مانده این رطل که من خورده ام از تو
3
این میوه که آلوده به زهرم لب و دندان
نوباوه شاخی ست که پرورده ام از تو
4
سد پرده خون گشت بر عقده غم خشک
دل مرده تر از غنچه پژمرده ام از تو
5
چون وحشی اگر عمر بود بر تو فشاندم
جانی که به نزدیک لب آورده ام از تو