غزل · وحشی
غزل ۳۵۱ - ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو...
1
ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو
طوقم به گردن برنهد عشق جنون فرمای تو
2
می آیی و می افکند چا کم به جیب عافیت
شاخ گلی دامن کشان یعنی قد رعنای تو
3
وقتی نگاهی رسم بود از چشم سنگین دل بتان
آن رسم هم منسوخ شد در عهد استغنای تو
4
فرسوده سرها در رهت در هر سری سد آرزو
وان آرزوها خاک شد یک یک به زیر پای تو
5
وحشی ببین اندوه دل وز سخت جانی دم مزن
کز هم بپاشد کوه را اندوه جان فرسای تو