غزل · وحشی
غزل ۳۵۷ - می روم نزدیک و حال خویش می گویم به او...
1
می روم نزدیک و حال خویش می گویم به او
آنچه پنهان داشتم زین پیش می گویم به او
2
گشته ام خاموش و پندارد که دارم راحتی
چند حرفی از درون ریش می گویم به او
3
غافل است او از من و دردم شود هر روز بیش
اندکی زین درد بیش از پیش می گویم به او
4
غمزه ات خونریز دل دربند لعل نوشخند
دل نمی داند جفای خویش می گویم به او
5
گر چه وحشی دل ازو بر کند می رنجد به جان
گر بد آن دلبر بدکیش می گویم به او