غزل · وحشی
غزل ۳۶۱ - تند سویم به غضب دید که برخیز و برو...
1
تند سویم به غضب دید که برخیز و برو
خسکم در ته پا ریخت که بگریز و برو
2
چیست گفتم گنهم دست به خنجر زد و گفت
پیش از آن دم که شوی کشته بپرهیز و برو
3
پیش رفتم که بکش دست من و دامن تو
گرم شد کاتش من باز مکن تیز و برو
4
می نشستم که مگر خار غم از پا بکشم
داد دشنام که تقریب مینگیز و برو
5
وحشی این دیده که گردید همه اشک امید
آب حسرت کن و از دیده فرو ریز و برو