غزل · وحشی
غزل ۳۶۸ - ناوکت بر سینه این ناتوان آمد همه...
1
ناوکت بر سینه این ناتوان آمد همه
آفرین بادا که تیرت بر نشان آمد همه
2
شد نشان تیر بیداد تو جسم لاغرم
سد خدنگ انداختی، بر استخوان آمد همه
3
جان و دل کردم نشان پیش خدنگ غمزه ات
جست تیرت از دل زار و به جان آمد همه
4
جان من گویا نشان تیر بیداد تو بود
زانکه بر جان من بی خانمان آمد همه
5
بر تن خم گشته وحشی زخمها خوردم از او
تیر پرکش کرده زان ابرو کمان آمد همه