غزل · وحشی
غزل ۳۷۸ - من اندوهگین را قصد جان کردی ، نکو کردی...
1
من اندوهگین را قصد جان کردی ، نکو کردی
رقیبان را به قتلم شادمان کردی ، نکو کردی
2
به کنج کلبه ویران غم نومیدم افکندی
مرا با جغد محنت همزبان کردی ، نکو کردی
3
ز کوی خویشتن راندی مرا از سنگ محرومی
ز دستت آنچه می آمد چنان کردی ، نکو کردی
4
شدی از مهربانی دوست با اغیار و بد با من
مرا آخر به کام دشمنان کردی ، نکو کردی
5
چو وحشی رانده ای از کوی خویشم آفرین برتو
من سرگشته را بی خان و مان کردی، نکو کردی