غزل · وحشی
غزل ۳۹۴ - از برای خاطر اغیار خوارم می کنی...
1
از برای خاطر اغیار خوارم می کنی
من چه کردم کاینچنین بی اعتبارم می کنی
2
روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو
گر بگویم گریه ها بر روزگارم می کنی
3
گر نمی آیم به سوی بزمت از شرمندگیست
زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می کنی
4
گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار
ای که منع گریه بی اختیارم می کنی
5
گفته ای تدبیر کارت می کنم وحشی منال
رفت کار از دست کی تدبیر کارم می کنی