کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

در گله گزاری و ستایش

1

اهل دارالعباده غیر از شاه

کش خدا دارد از گزند نگاه

2

کیمیای حیات خسته دلان

خوی زدای جبین منفعلان

3

چشم حلمش خطای پوش همه

بانگ منعش برون ز گوش همه

4

دارم از بله تا به دانشمند

به طریق ادب سوالی چند

5

اولا یک سوالم این ز شماست

که بگویید اختراع کجاست

6

که هنرمندی افسری سازد

نه به طرحی که دیگری سازد

7

افسری از زرش عصابه و ترک

خیره زو چشم عقل و دیده درک

8

کرده پیرایه اش ز گوهر و در

از درش گوش هوشمندان پر

9

طرح آن اختراع طبع سلیم

نه به اندام تاج های قدیم

10

برد آن را برون ز مجلس شاه

ایستاده که کی بیابد راه

11

چون شود بخت یار و یابد بار

کارش افتد به عرض صنعت کار

12

فرصت عرض آن هنر یابد

اندکی راه بیشتر یابد

13

آورد نا گه از صف بالا

پیش بهر شکست آن کالا

14

تاج دوزی به رسم همکاری

تاجی از تاج های بازاری

15

نه که تاج نوی ، کهن تاجی

ترک آن هر یکی ز حلاجی

16

پاره ای شال و پاره ای مخمل

شال آن خوب و مخملش مهمل

17

بوریا با حریر پیوسته

بر هم از لیف پاره ای بسته

18

کرده محکم بر او به موی دمی

سخت خرمهره ای به پاردمی

19

مهره ای را که برده نکبتیی

هر یک از ته بساط محنتیی

20

دوخته بی مناسبت هر سوش

که منم اوستاد تاج فروش

21

هست تاج مرصعی تاجم

می فروشم به شه که محتاجم

22

اول این تاج را ببیند شاه

زانکه تاجی ست سخت خاطر خواه

23

پادشاهان هند این افسر

می خریدند سد برابر زر

24

من ندادم که مفت و ارزان بود

قیمتش سد برابر آن بود

25

خرد از صنعتش فرو ماند

هر که این جنس دوخت ، او داند

26

چون که تعریف آن به جای آرد

نظر از جمع زیر پای آرد

27

گوید ای مرد تاج زر پیرای

که چو کفشی فتاده در ته پای

28

ما نمودیم کار و حرفت خویش

تو بیا و بیار صنعت خویش

29

نوبت تست ، کار خود بنمای

تاج گوهر نگار خود بنمای

30

کاین بزرگان هنر شناسانند

ناقدانند و زر شناسانند

31

واقفان دقایق هنرند

هر یکی بهتر از یکی دگرند

32

او در این گفت و گوی خاطر جمع

که دگرها چو دود و اوست چو شمع

33

وه چه شمعی که آفتاب منیر

پیش او جمله همچو ذره حقیر

34

واقف رنج هر سخن سنجی

عقده دان طلسم هر گنجی

35

سر ز آداب دانی اندر پیش

او به تعریف تاج کهنه خویش

36

ریش کرده سفید و اینش هوش

که کجا شاه و کهنه تاج فروش

37

آن که از تاج زر نماید عار

با چنان تاج کهنه ایش چه کار

38

زین سوالم که رفت چیست جواب

زو بنالم نخست یا ز اصحاب

39

همه قادر به منع او بودید

هیچ منعش چرا نفرمودید

40

مدعا زین چه بود حیرانم

خود بگویید ، من نمی دانم

41

ای سخن را قبول و رد ز شما

خوبیش از شما و بد ز شما

42

هیزم از اتفاقتان سندل

بوریا ز التفاتتان مخمل

43

زند راگر به لطف بنوازند

حکم فرمای مصحفش سازند

44

لیکن این سیمیاست محض نمود

گر نمودش بود ندارد بود

45

قلب ماهیت از شما ناید

آنچه آید ز سر ، ز پا ناید

46

ریش و دستار نکته دان نبود

این محک جز به جیب جان نبود

47

محک جان به دست هر کس نیست

نقد جیب قبای اطلس نیست

48

نفس ظاهر که در برون در است

کی ز حال درونیش خبر است

49

مور در چاه کی خبر دارد

که ستاره کجا گذر دارد

50

پر سیمرغ بر دهد مگرت

که شود اوج قاف پی سیرت

51

پشه نازد بدین که پر دارد

لیک عنقا پری دگر دارد

52

کی به عنقا رسی تو با مگسی

پر عنقا بجوی تا برسی

53

صعوه کز باز اخذ بال کند

پر خود نیز پایمال کند

54

نیست چون فر و زور بال گشای

گو به خود بند پشه بال همای

55

من به خود برنبسته ام این بال

که ز اوج اوفتم شوم پامال

56

این پری را که من برآوردم

با خود از جای دیگر آوردم

57

طایر فطرتم بلند پر است

جای پروازگاه من دگر است

58

گر تو بر اوج من گذر یابی

همه عیب مرا هنر یابی

59

تو چه دانی به زیر سقف سرای

که برون تا کجاست سیر همای

60

تو همین سقف خانه بینی و بس

کش پرد پشه در هوا ومگس

61

نی نی آنسوی سقف جایی هست

قله قاف را هوایی هست

62

اوج پروازم ار بود انصاف

هست قایم مقام قله قاف

63

این ریاحین ز قاف روید و بس

کش نیاری تو در شماره خس

64

طوبی آن نخل باغ رضوانی

نشود خس گرش تو خس خوانی

65

سدره کش عرش منتها گردد

کی به نقص کسی گیا گردد

66

تو تیر بر درخت سدره زنی

لیک ترسم که بیخ خود فکنی

67

می بری بیخ و بر سر شاخی

سخت بر قصد خویش گستاخی

68

گردنی کاو به تیغ جنگ کند

بر گلو راه لقمه تنگ کند

69

سوی بالا کند چو دود گریز

دست سیلی زنان آتش تیز

70

مرو این راه کاین ره خونخوار

حرب پای تهی ست با سر مار

71

شعله را تیغ تیز و تو مسکین

مرد برفین و جوشن مومین

72

ترسمت شعله بنگری و ز بیم

بول بر خود کنی تو مرد سلیم

73

هول این حربگاه روحانی

تا نیایی به حرب کی دانی

74

ظل بکتاش بیگ تا جاوید

باد چون چتر بر سر خورشید

75

لامکان عرض عرصه گاهش باد

چرخ و انجم صف سپاهش باد

76

بر کمر آفتاب قرص زرش

قبه سیم ماه بر سپرش

77

سلطنت در ثنای شوکت او

عاشق خدمت عدالت او

78

آنکه در کینش استوار آید

تن بی سر به پای دار آید

79

چون گره زد به گوشه ابرو

دل گردان گریز دار پهلو

80

زهر چشمش به غایتی قتال

که کشد گر گذر کند به خیال

81

خنده چون از لبش پدید شود

شام ماتم صباح عید شود

82

در بساطی که او جدل خواهد

چون اجل رخصت عمل خواهد

83

نیزه اش تا سری بجنباند

یک جهان جسم بی روان ماند

84

آن کمان را که جان دهد به خدنگ

چون کند چاشنی به عرصه جنگ

85

زان صد اگر زه کمان آید

تیر بر سد هزار جان آید

86

گر کمند افکند بر این ایوان

خمش افتد به گردن کیوان

87

تیغ او نیمکش نگردیده

سر سد صف ز دوش غلتیده

88

تیرش اندر کمان هنوز که مرگ

لشکری را نموده غارت برگ

89

چابکیهاش گر بر آن دارد

کره باد زیر ران آرد

90

کره ای آنچنان گسسته لگام

چون به نخجیر تازدش به دو گام

91

در ره آرد کمان سخت و به تیر

زخم سازد دو جانب نخجیر

92

شهسواری بدین سبکدستی

کس نیاید به عرصه هستی

93

پایش اندر رکاب دولت باد

ابدش در عنان مدت باد

94

ای به تو اعتماد جاویدم

پشت بر کوه از تو امیدم

95

برگ امیدم از عنایت تست

نازش جانم از حمایت تست

96

گله ای دارم از تو و گله ای

که نگنجد به هیچ حوصله ای

97

گله ای دود در دماغم از آن

گله ای باد بر چراغم از آن

98

گله ام این که دی به مجلس عام

که در او بود خلق شهر تمام

99

زمره ای در شکست من بودند

جد نمودند و جهد فرمودند

100

ناقصی را که پیش اهل کمال

جای ندهند جز به صف نعال

101

جز دراین شهر ز اهل ایامش

نشنیده ست هیچکس نامش

102

گر ورقها همه بگردانند

کافرم گر دو بیت از او خوانند

103

عمری از فکر خویش را کشته

بسته بر هم ز شعر یک پشته

104

پشته ای را که بسته از اشعار

کس نخواهد گشود جز عطار

105

شعر خشکی که گر در آب افتد

ماهی از آب در سراب افتد

106

بدل بارک الله و تحسین

معنی و لفظ را بر او نفرین

107

بر منش حکم برتری دادند

به شکست منش فرستادند

108

می توانستیش چو از جا جست

کش نشانی به یک اشاره دست

109

از تو یک زهر چشم اگر دیدی

به خدا گر کسش دگر دیدی

110

بود یک چین ابرو از تو بسش

که شود بسته در گلو نفسش

111

گله چون نبودش دعا گویی

که نیرزد به چین ابرویی

112

جاودان پادشاه و دولت شاه

شاه رحمت فزای زحمت کاه

113

مسندش پایتخت بخشش و جود

همتش پادشاه ملک وجود

114

دخل سد ملک خرج یک نفسش

بسته سیمرغ زله مگسش

115

بر درش ایستاده دوش به دوش

هر طرف سد گدای مخمل پوش

116

دست او را ز شغل زر باری

هیچگه کس ندیده بیکاری

117

تا به احسان گشاده دارد دست

هرگز انگشت با کفش ننشست

118

بسکه احسان اوست پیوسته

راه اغراق بر سخن بسته

119

شاه دشمن گداز دوست نواز

هر دو را کار از او به سوز و به ساز

120

دوست سوزی ست این که با من کرد

کار من بر مراد دشمن کرد

121

چشم اینم نبود چون باشد

که ز من مدعی فزون باشد

122

وه چه گفتم که مدعی نی نی

با من او را چه قدرت دعوی

123

کیست او هر ندان بر نشناس

فرق ناکرده فربهی ز آماس

124

من کیم نکته دان موی شکاف

سره و قلب دهر را صراف

125

او اگر شیشه است من سنگم

او اگر آینه ست من زنگم

126

تا رسیدم به او تباه شدم

تا گذشته بر او سیاه شدم

127

کیست او خوش نشین خوش باشی

که فتد چون مگس به هر آشی

128

کیستم من همای گردون پر

که نزد در هوای هر دون پر

129

او اگر تیهوی ست من بازم

او اگر سحر شد من اعجازم

130

هست تیهو زبون چنگل باز

سحر گم شد چو رو نمود اعجاز

131

کیست او پیر پر کرشمه و ناز

از جوانانش چشم عرض نیاز

132

من کیم گشته در جوانی پیر

از همه در نیاز ناز پذیر

133

او اگر طامع خوش آمد گوست

طبع من قانع تغافل جوست

134

اواگر هر زمان پی درویست

پیش من خرمن جهان به جوییست

135

شاعر قانعم مجرد گرد

از همه چیز و از همه کس فرد

136

دو جهان پیش من پشیزی نیست

هیچ چیزم به چشم چیزی نیست

137

عار از صحبت جهان دارم

فخر از این خاک آستان دارم

138

غرض من نه قیلغ و نه قباست

طعنه شاعران دهر بلاست

139

چون از این سرزنش بر آرم سر

که چو او بی ز من بود بهتر

140

زهر بی لطفیی عجب خوردم

تو بمان جاودان که من مردم

141

من که مشهور قاف تا قافم

می زنم لاف و می رسد لافم

142

از در روم تا به هند و ختای

یادگاری بود ز من همه جای

143

هست بر هر جریده ای نامم

گشته نامی سخن در ایامم

144

نکته دانان اگر نو ، ار کهنند

همگی پیروان طرز منند

145

در خراسان و در عراق منم

که نباشد عدیل در سخنم

146

هر کجا فارسی زبانی هست

از منش چند داستانی هست

147

هیچم از طبع بر زبان نگذشت

که به یک ماه در جهان نگذشت

148

یک مسافر نیامد از جایی

که نبودش ز من تمنایی

149

یا غزل جست یا قصیده من

کز تو ثبت است بر جریده من

150

کرده مداحی تو مشهورم

اینهمه زان به خویش مغرورم

151

غره زانم که مدح خوان توام

شهرتم این که در زمان توام

152

ورنه من از کجا و از دعوی

صورتی چند جمله بی معنی

153

آن کز و هست حیدری بهتر

نبرد نام شاعری بهتر

154

ای به شوکت غیاث دولت و دین

عدل تو زیور شهور و سنین

155

زنگ ظلم از زمین ز دوده تست

در داد و دهش گشوده تست

156

کس در این دولت قوی پیوند

وز دو خونی ندید جز در بند

157

زان به زندان سرای تنگ حباب

گشته محبوس باد بر سر آب

158

که رود شب روانه در گلزار

برده شاخ شکوفه را دستار

159

بسکه قهرت رود گسسته جلو

گر بود کیسه بر و گر شبرو

160

دست آن یک وداع شانه کند

پای این یک ز ران کرانه کند

161

جمریان را ز چوب تو بر و دوش

نایب دستگاه نیل فروش

162

غضبت راز دار قهر خدای

مرگ پیشش به خاک ناصیه سای

163

دست فرمان دهی قوی از تو

رسم انصاف را نوی از تو

164

هر چه حکمت بر آن اشاره نمود

راه تبدیل گشت از آن مسدود

165

نه غم از کم ، نه شادی از بیشت

هستی و نیستی یکی پیشت

166

بهر مهمان و غیر مهمانت

هست گسترده دایمی خوانت

167

خادم مطبخ تو آورده

بهر یک کس طعام ده مرده

168

کرده خوانت ز فرط نعمت ناز

سیر چشم نیاز و دیده آز

169

محک نقد حال قلب و سره

حال خوان صحیفه بشره

170

زمره پیرای نکته آرایان

منتها بین دوربین رایان

171

میر عادل پناه دین و دول

عدل تو پاسبان ملک و ملل

172

ای به عدلت عدیل نابوده

شهری از عدل و دادت آسوده

173

ظلم از انصاف تو هزیمت کرد

به طریقی که کس ندیدش گرد

174

گرد ظلمی نشسته بر رویم

که ندانم که چون فرو شویم

175

گرد این غم ز روی خون بسته

دیده دریا شد و نشد شسته

176

وه چه گردی که روی گردآلود

زیر این گرد غصه ام فرسود

177

گرد دردی و گرد اندوهی

بار هر ذره ای از آن کوهی

178

ناله فرماست کوه اندوهم

ناله چون نبودم مگر کوهم

179

چون ننالم که لعل و سنگ یکیست

شهد را نرخ با شرنگ یکیست

180

کاش بودی یکی چه گفتم آه

مشک را نیست قدر خاک سیاه

181

جای در دیده کرده خاکستر

سرمه را کس نیاورد به نظر

182

کفش بر سر نهند و پابر تاج

لعل سازند زیر دست زجاج

183

بر مانند عندلیب از باغ

جای گلبانگ او دهند به زاغ

184

سر تاووس کم ز پا دانند

بوم را بهتر از هما دانند

185

ناف آهو به خاک جای دهند

فضله گربه اش به جای نهند

186

تنگ سازند جا به پرتو شمع

کرم شب تاب آورند به جمع

187

بحر زخار خشک گردانند

منجلابش به جای بنشانند

188

کرده نسخ زبور را اثبات

بهر ترویج انکرالاصوات

189

سخت بربسته دست و پای پلنگ

همچو شیرش دوانده موش به جنگ

190

گر هژبر است چون فتاده به چاه

دست یابد بر او کمین روباه

191

مرد کش دست و پاست در زنجیر

غالب آید بر او مخنث پیر

192

فیل نر کاو به کو در افتاده

عاجز آید ز پشه ای ماده

193

شیرم و بیشه ام نیستانی ست

که به هر نی هزار دستانی ست

194

چه نیستان که نیشکر زاری

هر نیش توتی شکر باری

195

نی و توتی یکی چه بلعجبی ست

عجمی نیست این سخن عربی ست

196

سر این نکته نکته دان داند

این لغت صاحب بیان داند

197

فهم این منطق سلیمانی

شاه می داند و تو می دانی

198

می رسد حضرت سلیمان را

فهم کردن زبان مرغان را

199

آن سلیمان که اسم اعظم هست

پیش نقش نگین او پا بست

200

آن کزو اینچنین گهر سنجم

آن که بست این طلسم بر گنجم

201

در نطقم چنین گشوده از اوست

زنگ آیینه ام زدوده از اوست

202

آن که طبعم چو فرصتی دریافت

به ثنا گوییش دو اسبه شتافت

203

آن که در مدح خوانیش علمم

عشق ورزد به مدح او قلمم

204

شیرم و بر درش به بند درم

وقف آن آستانه گشته سرم

205

غرشم این کلام هیبت زای

که ز هولش جهد هژبر از جای

206

گوره خر هست آرمیده هنوز

شیر و غریدنش ندیده هنوز

207

شیر را بند گر شود پاره

میرد از بیم گور بیچاره

208

گریه بر حال آن گوزن اولی ست

که به شیران شرزه اش دعوی ست

209

شاعران کیستند ، شیرانند

گرسنه خفته ، چشم سیرانند

210

فارغ از فکر صید و بی صیدی

ایمن از ننگ قید و بی قیدی

211

قیدها را همه گسسته ز خویش

لوح هستی خویش شسته ز خویش

212

تنشان را ز شال عاری نه

و ز لباس زر افتخاری نه

213

گر بود شال پاره می پوشند

گر بود خشک پاره می نوشند

214

چه کنند اسب و استر رهوار

پای را باد قوت رفتار

215

عیسی ار ره سپر به پا بودی

غم کاه خرش کجا بودی

216

پای را ماندگی مباد که پای

بی جو و کاه هست ره پیمای

217

ره روی کاو پیاده پوید راه

ندود هر طرف پی جو و کاه

218

استر و اسب و خانه و اسباب

خس و خارند در ره سیلاب

219

سیل چون از فراز شد به نشیب

کند از جایشان به نیم نهیب

220

آنچه با ذات آمده ست نکوست

غیر از آن جمله سبزه لب جوست

221

سبزه طرف جو بود خرم

لیک تا جوی از آب دارد نم

222

چون نم از سبزه باز گیرد پای

گلخنی را شود متاع سرای

223

سبزی سبزه ذاتی ار بودی

نشدی شعله سیه دودی

224

آب رویش نبردی آتش تیز

بخت سبزش نمی نمود گریز

225

هر چه آن گاه هست و گاهی نیست

پیش عقلش زیاده راهی نیست

226

به عوارض جماعتی نازند

که اسیران نعمت و نازند

227

هر که همچون تو همتش عالی ست

فارغ از کیسه پر و خالی ست

228

کمی و بیش این سرای غرور

عاقلان بنگرند لیک از دور

229

هر چه این نقشهای بیرونی ست

در کمی گاه و گه در افزونی ست

230

طفل طبعان بر آن نظر دارند

بالغان دیده دگر دارند

231

چشم سر حالت درون بیند

چشم سر خلعت برون بیند

232

چشم سر جبه بیند و دستار

چشم سر قول بیند و کردار

233

دیده سر درون دل نگرد

دیده سر برون گل نگرد

234

بس از آن چشم و آب و گل بین هست

کم از این چشم نقش دل بین هست

235

داد از این دیده های ظاهر بین

ریش و دستار و وضع شاعر بین

236

ریش و دستار هر که به بینند

از همه شاعرانش بگزینند

237

نادر عصر خویش خوانندش

پهلوی خویشتن نشانندش

238

گوز خر گر جهد ز کون دهانش

آفرینها شود نثار بیانش

239

سد قلم زن قلم به دست آیند

که ورقها بدان بیارایند

240

لیک آن حشو را رقم کردن

نیست جز ظلم بر قلم کردن

241

نه همین ظلم بر قلم باشد

بر مداد و ورق ستم باشد

242

ظلم اندر جهان علم و عمل

وضع هر شیء بود به غیر محل

243

وضع شیئی که آن به جا نبود

ضدعدل است و آن روا نبود

244

حاکم عادلی و دانا دل

فارق معنی حق و باطل

245

عدل باشد که من به صف نعال

جا کنم با هزار عقد ل

246

خصم من کیسه پر ز مهره خر

بر سر صف نهد بساط هنر

247

ظلم نبود که با چنان سخنی

که بود مهزل هر انجمنی

248

ضدمن دست رد دراز کند

در نطق مرا فراز کند

249

با وجود کمال پستی قدر

برود در صف سخن تا صدر

250

مهره خر نهد به جای گهر

جای گوهر دهد به مهره خر

251

نیست پوشیده کاین دو فعل قبیح

بود ظلم و چه ظلم ، ظلم صریح

252

برمن این ظلم رفت ودر نظرت

منع ننمود طبع دادگرت

253

نظر لطفت ار به من بودی

غیر بیرون انجمن بودی

254

گر بدی حامی من الطافت

کی تغافل نمودی انصافت

255

لب ز آزار رفته بستم و رفت

بر دل این نیشتر شکستم و رفت

256

دور عدل تو باد پاینده

که کند خیر او در آینده

متن شعر کپی شد.