کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

ترکیب‌بند ·

در سوگواری قاسم بیگ قسمی

1

پشت من بشکست کوه درد جان فرسای من

باز افزاید همان این درد کار افزای من

2

گشت چشمم ژرف دریایی وآتش خون دل

شاخ مرجان اندر او مژگان خون پالای من

3

تخته ای زین نه سفینه کس نبیند بر کنار

گر رود بر اوج از اینسان موجه دریای من

4

پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد

الحذر از دود آه اژدها آسای من

5

گه چو مرغابی و گاهم چون سمندر پرورند

اشک دریاآفرین و آه دوزخ زای من

6

زان چو سیمابم در آتش زین در آبم چون نمک

تا بخود بینم نه ترکیب است و نه اجزای من

7

روز عیشی خواستم زاید چه دانستم که چرخ

حامله دارد به سد ماتم شب یلدای من

8

چون به خاک گلخنم شد جبهه فرسا روزگار

دفع درد سر مکن گو بخت سندل سای من

9

ماتمی گشتند اجزای وجودم دور نیست

گر ز داغ تو سیه پوشید سر تا پای من

10

پای تا سر داغ گشتم دل سرا پا درد شد

چند نالم وای دل تا چند سوزم وای من

11

چرخ نیلی خم پلاسم برد و ازرق فام کرد

و ز تپانچه روی من رنگ پلاسم وام کرد

12

جامه نیلی گشت و از سیلی رخم نیلوفری

عاقبت این بود رنگم زین خم خاکستری

13

آب چشم از دامنم نیل آب و بر اطراف خاک

رود نیلی دیده ام در فرش ماتم گستری

14

بسکه موج رود نیل چشم من بر اوج رفت

شد گیاه نیل سبز از مرغزار اخضری

15

در مصیبت خانه ام پاگشت کاهی لاجرم

کاه برگی شد تن کاهیده ام از لاغری

16

بود در دستم سلیمانی نگینی ، گم شده ست

بی جهت قدم نشد چون حلقه انگشتری

17

دیده مکروه بین را نوک مژگان بهر چیست

باری از خنجر نگردد کاش کردی نشتری

18

زور بازو می نماید چرخ چون پشتم شکست

بیش از ین بایست با من کردش این زور آوری

19

در ربود از حقه ام تریاق چرخ مهره باز

وین زمانم می کند در جیب افعی پروری

20

گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان

دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری

21

سوگواران مجلسی دارند و خون در گردش است

من در آن مجلس فرو رفته ز جام آخری

22

افسر افشار بردی تا نهی برفرق خویش

فکر خود کن ای فلک کاری نکردی سرسری

23

اینکه قاسم بیگ قسمی کشته شد تحریک تست

هر چه شد از شومی روی شب تاریک تست

24

یارب آن شب کز جهان می بست بار درد عشق

برد ازین عالم به آن عالم چه راه آورد عشق

25

خون او گلگونه رخساره جور است از آنک

شد شهید و رو نگردانید از ناورد عشق

26

عاشق مردانه رفت و حسرت سد مرده برد

پر بگردد حسن چون او کم بیابد مرد عشق

27

حسن باقی ای بسا لطفی که در کارش کند

زانکه روحی برد از این عالم بلا پرورد عشق

28

رفت تا بی دوست سوزد از تف جانش بهشت

واتش دوزخ کند افسرده ز آه سرد عشق

29

روز استقبال روحش آمدند از راه خلد

روح مجنون پیش و در پس سد بیابان گرد عشق

30

بد قماریهای شطرنج مجازی خوش نکرد

رفت تا جایی که می بازند خاصان نرد عشق

31

می شد و می گفت روحش با تن بسمل شده

حلق خونین و رخ زرد است سرخ و زرد عشق

32

عشق باخود برد و عالم با هوسناکان گذشت

زانکه عشق اندر خور او بود و او در خورد عشق

33

ماتم عشق وعزای او چه با عالم نکرد

کیست در عالم که برخود نوحه ماتم نکرد

34

اهل نطق از گریه شست وشوی دفتر کرده اند

رخت بخت خود بدان آب سیه تر کرده اند

35

سوخته اهل سخن اوراق و کلک و هر چه هست

کرده پس خاکسترش در مشت و بر سر کرده اند

36

برق کز دل جسته تا عالم بسوزد هم ز راه

باز گردانیده وندر سینه خنجر کرده اند

37

توتیان را نی شکر زار تمنا خورده خاک

نوحه خوان چون زاغ مشکین جامه در بر کرده اند

38

در کسوف گل شده خورشید و حربا فطرتان

خویش را زندانی سوراخ شپر کرده اند

39

در زده آتش به آب بحر غواصان فکر

مسکن مرغابیان جای سمندر کرده اند

40

گرم طبعان در فلک آتش فکنده و اختران

کسوت خاکستری در بر چو اخگر کرده اند

41

گشته در کوه و کمر وحشی نهادان و ز عقاب

بهر پرواز عدم دریوزه پر کرده اند

42

خانه ای ترتیب داده فرقه گم کرده گنج

وندر آن دهلیزه کام و حلق اژدر کرده اند

43

بهر ثبت این مصیبت نامه ارباب قلم

در دوات دیده کلک از نوک نشتر کرده اند

44

ماتم صعب است کامد پیش ارباب سخن

گو سخن هم در سیاهی شو چو اصحاب سخن

45

سخت نادانسته کاری کرد چرخ و اخترش

درسر این کار خواهد رفت زرین افسرش

46

وای بر اختر که مردی را که خنجر بر شکافت

زهره چرخ آب می گردد هنوز از خنجرش

47

بی گمان ناگاه تیرش می جهد بر پشت چرخ

سوده خود بر دست او یک بار پیکان و برش

48

شهسوار ما که چوبین اسب زیر ران کشید

مرکب زرینه زین گو خاک می خور بر درش

49

مرکبی کش دم بریدند ار بود رخش سپهر

غاشیه شال سیه زیبد پی زین زرش

50

بر سر تربت چه حاصل تاج زر بر سندلی

تاجداری را که بر خاک لحد باشد سرش

51

گر بود تاج زر خور چون ز سر خالی بماند

تاج پوشی نیست از خاک سیه لایقترش

52

در جهان نایاب شد خاک سیه چون کیمیا

بس کزین ماتم به سر کردند در هر کشورش

53

سوگواران رایگان دانند و از گردون خزند

قیمت مشک ار نهد بر توده خاکسترش

54

این که می خوانی شبش روز است رفته در عزا

گشته شب عریان و کرده جامه خود در برش

55

نی همین ما را سیه پوشید و ماتم دار کرد

این مصیبت در شب و روز زمانه کار کرد

56

بومی آمد نامه عنوان سیه بر بال او

نامه ای بتر ز روی نامبارک فال او

57

خانه شهری سیه گردد ز بال افشانیش

بر که خواهد سایه افکندن بدا احوال او

58

هر گه این بوم آمد و بر طرف بامش پر گشاد

صحن گلخن گشت سقف خانه اقبال او

59

از همه دیوار ما کوتاه تر دید و نشست

نامه ای چون پر زاغ او زبان حال او

60

نامه ای پیچیده طومار مصیبت را تنور

گریه ها پوشیده در تفصیل و در اجمال او

61

نامه ای سر تا سر او ای دریغا ای دریغ

در نوشتن کرده کاتب اشکی از دنبال او

62

نام قاسم بیگی قسمی به خون آغشته حرف

بسکه در وقت رقم می رفت اشک آل او

63

زخم موری کشته شیری را بلی لغزد چو پای

پشه ای پیش آید و پیلی شود پامال او

64

آن بریده سر که بر دست این خطا رفتش که بود

زهره اش بشکافت خوف خنجر قتال او

65

پردلی بود او که روبر تیر رفتی سینه چاک

عاشقی می کرد می گفتی به خط و خال او

66

نقش هستی شست و شیر از بیشه اندیشد هنوز

بر کنار بیشه بگذارند اگر تمثال او

67

همچو او مردانه مردی در صف مردان نبود

مرد جنگش اژدها گر بود رو گردان نبود

68

صولتش کار گوزن و گور آسان کرده بود

کوه و بیشه بر پلنگ و شیر زندان کرده بود

69

اژدها را روزگاری هول مار نیزه اش

برده در سوراخ تنگ مور پنهان کرده بود

70

برق تیغش ساختی چون بیشه آتش زده

نیزه شیران اگر دشتی نیستان کرده بود

71

ای دریغا آن سبکدستی که خنجر بر کفش

بوسه ناداده ز خون خصم توفان کرده بود

72

کاسه گو خود را اگر دادی به سگبانش سپهر

او کنون این نه قرابه سنگباران کرده بود

73

سینه ماهی و پشت گاو در هم داشت راه

تیغ را تا دست او ایما به یلمان کرده بود

74

آگهی زین زود رفتن داشت کز آغاز عمر

خیر بادا هرچه بودش تا سر و جان کرده بود

75

دخل مستقبل به راه خرج ماضی ریخته

نقد حال خویش را با نسیه یکسان کرده بود

76

هر چه در دامان دریا بود و اندر جیب کان

اهل حاجت را همه در جیب و دامان کرده بود

77

اینکه جان و سر نمی بخشید بود از بهر آنک

سرطفیل دوستان ، جان وقت جانان کرده بود

78

همت او چشم بر دنیا و مافیها نداشت

نسبتی با مردم بی حالت دنیا نداشت

79

تاجداران را سری بود و سران را افسری

کش نیابی سد یک او گر بگردی کشوری

80

روز احسان جود سر تا پا ، سر تا پا کرم

قلزمی نیسان ، غلامی ابر، عمان چاکری

81

روز میدان پای تا سر دل ، ز سر تا پا جگر

شیر هیبت ، صف شکافی ، تیر صولت ، صفدری

82

تیغ او چون در نبردی با اجل گشتی قرین

تا اجل کشتی یکی ، او کشته بودی لشکری

83

دود روزن بودی آتشگاه قهرش را سپهر

دوزخ تابیده در خاکستر او اخگری

84

همچو او یی زین کهن ترکیب ناید در وجود

عنصری ازنو مگر سازند و چرخ و اختری

85

چرخ خوش دیر آشکارا کرد و پنهان ساخت زود

گوهر ذاتش که مثلش کس ندیده جوهری

86

درج را سر بر گشاید دیر و زودش سر نهد

جوهری را چون بود در درج نادر گوهری

87

لاف یکرنگی و او خونین کفن در خاک و من

نی به سینه دشنه ای رانده نه بر دل خنجری

88

شرم بادا روی خویشم این عزا باشد که کس

مشت کاهی پاشد و بر سر کند خاکستری

89

بود این حق وفا الحق که ریزم خون خویش

هم درون خود کشم در خون و هم بیرون خویش

90

بود این شرط عزا کاول وداع جان کنم

جسم را آنگه سزای خوش در دامان کنم

91

سنگ بردارم هنوزم جان برون ننهاده رخت

تا رود غمخانه تن بر سرش ویران کنم

92

لیکن این تدبیرها خواهد فراغ خاطری

خود کرا پروا که گوید این کنم یا آن کنم

93

غیر از این ناید ز من که آتش برآرم از جگر

اشک و آهی از پی تسکین دل سامان کنم

94

سردهم هر دم شط خونی به روی روزگار

لخت ابری هر نفش در چرخ سر گردان کنم

95

یاد خواهد کرد عالم زاب توفان زای نوح

گر تنور سینه خواهم کاتشین توفان کنم

96

از شکاف سینه این توفان برون خواهد نهاد

در قفس این باد را تا چند در زندان کنم

97

دود برمی آورد از آب برق آه من

به که بر قلزم بگریم نوحه بر عمان کنم

98

آب ابر چشم من توفان آتش چون کشد

دجله ای گیرم که در هر قطره اش پنهان کنم

99

اینهمه دشوار در راه است عالم را ز من

خنجری کو تا من این دشوارها آسان کنم

100

بر شکافم سینه وز تشویش عالم وارهم

عالم از من وارهد من هم ز ماتم وارهم

101

خشک شد بحری که دهرش کان گوهر می نهاد

گوهری از وی به خشک و تر برابر می نهاد

102

آفتابی شد فرو کز خاطرش در کان عهد

آسمان گنجینه های پر ز گوهر می نهاد

103

مهر بر لب زد سخن سنجی که چون لب می گشود

قفل حیرت بر زبان هر سخنور می نهاد

104

فاقدی پرداخت جای از خود که در میزان قدر

نکته ای را در مقابل بدره زر می نهاد

105

طایری پر ریخت کاو را وقت پرواز بلند

مرغ شاخ سدره ، سدره بوسه بر پر می نهاد

106

خسروی منشور معنی شست کز دیوان او

چرخ هر جا یک رقم میدید بر سر می نهاد

107

آب می شد اختر از شرم و فرو می شد به خاک

در نطقش کز فلک پهلوی اختر می نهاد

108

در مبارز خانه معنی زبان تیر او

بر گلوی حرف گیران نوک خنجر می نهاد

109

دفتر او را زمان شیرازه می بست و سپهر

دفتر اقران برای جلد دفتر می نهاد

110

دست ننهادی اگر بر سینه او روزگار

پای بر معراج نطق از جمله برتر می نهاد

111

از سخن گر طالعی می داشتند آیندگان

ای بسا دفتر کزو می ماند با پایندگان

112

طایر روحش که مرغی بود علوی آشیان

چند روزی گشت صید دام این سفلی مکان

113

در مضیق این قفس سد کسرش اندر بال و پر

ز آفت این دامگه سد نقصش اندر جسم و جان

114

چنگل شاهین آزارش به جای دست شاه

کلبه صیاد خونخوارش به جای بوستان

115

کرده گم بستان اصلی پرفشان بی اختیار

در خزان بی بهار و در بهار بی خزان

116

ز آشیان بی نشان در چار دیوار مقیم

و آمده بال و پرش سنگ حوادث را نشان

117

سر به زیر بال دایم ز آفت گرد فتور

وز غبار آن همیشه بال و پروازش گران

118

ناگهان آمد صفیری ز آشیان سدره اش

گرد بال افشاند و مرغ سدره شد زین خاکدان

119

جای پروازش فراز سدره کن یارب که هست

درخور پرواز بال همتش جای جنان

120

مرغ شاخ سدره گردد هر که این پرواز یافت

آن پرش ده کاو تواند شد به سدره پرفشان

121

آشیانش بر کنار قصر لطف خویش ساز

کای خوشا آن مرغ کش آنجای باشد آشیان

122

وحشی او رفت و نیاید باز از درالسلام

ظل نواب ولی سلطان بماند مستدام

123

باد تا جاوید عمر و دولت عباس بیگ

ناگزیر دور بادا مدت عباس بیگ

124

باد چون اقبال و دولت در سجود دایمی

سلطنت در قبله گاه شوکت عباس بیگ

125

باد تا هستی ست بر لشکر گه گیتی محیط

ظل ممتد لوای همت عباس بیگ

126

در امور معظم ار ایام سوگندی خورد

باد سوگند عظیمش عزت عباس بیگ

127

زلزله فرمای نخلستان جان یعنی اجل

باد لزران همچو بید از هیبت عباس بیگ

128

آسمان بربود اگر یک در ز بهر تاج خویش

از سه عالی گوهر پر قیمت عباس بیگ

129

این دو باقی مانده در را تا ابد بادا بقا

بهر زیب و زین تاج رفعت عباس بیگ

130

گر ز پا افتاد نخلی زان دو سرو تازه باد

جاودان سر سبز باغ حشمت عباس بیگ

131

باد روشن زان دو مصباحش شبستان مراد

رفت اگر شمعی ز بزم عشرت عباس بیگ

132

این دو را تا رستخیز از وصل نومیدی مباد

تا به حشر ار برد آن یک حسرت عباس بیگ

133

تا ابد این خاندان را باغ دولت تازه باد

طایر اقبالشان دایم بلند آوازه باد

متن شعر کپی شد.