کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در ستایش پنهان نمودن راز نهانی که آسایش دو جهانی ست

1

اگر خواهی بماند راز پنهان

به دل آن راز پنهان ساز چو جان

2

مکن راز آشکارا تا توانی

که اندر محنت و اندوه مانی

3

حکیم این راز را خود پرده در شد

که رازی کن دو بیرون شد سمر شد

4

که گل چون راز خویش از پرده بگشاد

به اندک فرصتی در آتش افتاد

5

در اول نکهت و تابش ببردند

در آخر ز آتشی آبش ببردند

6

چو کان از کیسه بیرون یک گهر داد

تن خود را به راه سد خطر داد

7

نخستش پیکر از پولاد سودند

وزان پس گوهرش یغما نمودند

8

چو راز کوهکن چون کوه شد فاش

به سر افکنده خسرو فکر یغماش

9

که آن گوهر که در خورد شهان بود

چودل در سینه پاکش نهان بود

10

چنین گویید کز شیرین و فرهاد

خبر در محفل پرویز افتاد

11

که از چین چابک استادی قوی دست

که در فرسودن سنگش بود دست

12

رسیده در بر بانوی ارمن

سر شیرین لبان شیرین پرفن

13

گشاده دست در کار آزمایی

نموده سحر در صنعت نمایی

14

ز دست و تیشه آن مرد فسون ساز

شده پولادسای و خاره پرداز

15

تهی از بیستون کرده ست طاقی

چو چرخ بی ستون عالی رواقی

16

ز تیشه نقشهابربسته بر سنگ

که مانی را ز خاطر برده ارتنگ

17

چنان در کار برده هندسی را

که شسته نامه اقلیدسی را

18

در این صنعت به شوق زر نبوده ست

که با شوق دگر بازو گشوده ست

19

نه بر سیم است چشم او نه بر زر

که افشاند ز نوک تیشه گوهر

20

چو مزدوران نداند زر پرستی

که هست از باده دیگر به مستی

21

چنین گویند با آن کس که گفته

نباشد اعتمادی بر شنفته

22

که شیرین گوشه چشمی نموده ست

به کلی خاطر او را ربوده ست

23

بدان هم نیز می ماند از آن رو

که کرد او آنچه در یک مه به نیرو

24

بود چون خسروی گر کارفرما

نیاید او ز چندین خاره فرسا

25

به حدی خاطر شیرین برآشفت

که نه خوردش به خاطر ماند و نه خفت

26

چنانش آتش غیرت بر افروخت

که یاقوتی که بودش بر کمر سوخت

27

اگر چه غیرت اندرهرتنی هست

برد بر خسرو آتش بیشتر دست

28

که درویش ارچه غیرتمند باشد

به عجز خویشتن در بند باشد

29

ولی غیرت چو با قدرت کند زور

حریف ار چرخ باشد نیست معذور

30

چو شه غیرت کند با قدرت خویش

جهان سوزد ز سوز غیرت خویش

31

به خلوت شد شه و شاپور را خواند

فزودش قدر و پیش خویش بنشاند

32

به خود پیچید و گفت ای دانش اندوز

چه گویی چون کنم با این غم و سوز

33

چه سازم با چنین نا آشنائی

که بگزیده ست بر شاهی گدایی

34

چه گویم با چنین بی روی و راهی

که خوی افکنده با ظلمت ز ماهی

35

همانا آن پری را برده دیوی

که پردازد به دیوی از خدیوی

36

نبودم واقع از طبع زبونش

که آگاهی نبودم از درونش

37

بر آزادگان نبود ستوده

که بندی دل به کس ناآزموده

38

کسی با ناسزایی چون دهد دست

سزایش عهد و پیمانی که بشکست

39

چه خوش گفت آنکه با نا اهل شد خویش

که هرکس خویش کاهد قیمت خویش

40

به دشمن شهد و با ما چون شرنگ است

تو بینی تا کجا شیرین دو رنگ است

41

زمین با خصم و با ما آسمان است

تو بینی تا کجا نا مهربان است

42

تو آنرا بین که با شاهان نپراخت

به نطع خسروی بازی در انداخت

43

بگویم تا که خونش را بریزید

که با شاهان گدایان کم ستیزند

44

زمین را بوسه زد فرزانه شاپور

که رای شاه باد از هر بدی دور

45

مبادا آسمان از خدمتت سیر

همه کارت به وفق رای و تدبیر

46

جهان را روشنی از اخترت باد

سرگردن کشان خاک درت باد

47

یکی گستاخ خواهم گفت شه را

به شرط آنکه شه بخشد گنه را

48

خطا در خدمت شاهان روا نیست

ولی گویم که شیرین را خطا نیست

49

مگر شیرین نه بهر خدمت شاه

سفر ازمنزل خود کرده چون ماه

50

مگر نه شهره شد در شهر و بازار

به مهر و الفت شاه جهان دار

51

مگر نه رنجها در راه شه دید

مگر نه طعنه ها از خلق بشنید

52

به هر چیزی که دید از نیک و از بد

قدم کی بر خلاف دوستی زد

53

به جرم آنکه بی پیوند و آیین

نیامد با شه او را سر به بالین

54

به یک ره خسرو از وی دل بپرداخت

ترش رو شد به شیرین، با شکر ساخت

55

همین جرم آن نگار سیمبر داشت

که از الطاف شاه اندر نظر داشت

56

که همچون خاصگان شاهش نبیند

چو خاصانش به بانویی گزیند

57

چو شاه از لطف خود کردش گرامی

ز شکر داد او را تلخکامی

58

نشاید پیش شاهان گفت جز راست

گر اینجا نیست شیرین خسرو اینجاست

59

همین با این روشها باورم نیست

که شیرین لحظه ای بی شه کند زیست

60

گمانم کاین حدیث آوازه اوست

هم از نیرنگهای تازه اوست

61

که خسرو را در اندازد به تشویش

تهی سازد دل پر اندوه خویش

62

کجا همچون جهانداری جهان را

که شیرین خوش کند جان غمین را

63

گمانم آنکه آن بیچاره مزدور

بود محنت کشی از خانمان دور

64

ز سختی لختی آسوده ست جانش

که خسرو را کند حق مهربانش

65

دگر در کشتن آن بی گنه مرد

چه کوشی چون ندانی او چه بد کرد

66

ز مسکینی که آگاهیت نبود

برو آن به که بد خواهیت نبود

67

مکن در خون مسکینان دلیری

ز مسکینی بترس و دستگیری

68

صلاح آن بینم ای شاه جهانگیر

که بفرستی یکی با رای و تدبیر

69

فرستی نامه ای همراه او نیز

عباراتی سراسر شکوه آمیز

70

هم از آخر نمایی عذرخواهی

دهی امیدش از الطاف شاهی

71

توقع دارد او نیز ای شهنشاه

کز او یادآوری در گاه و بیگاه

72

نگویی عهد شیرین بی ثبات است

ز شه موقوف اندک التفات است

73

که دلگیر از حریم شه برون رفت

دل او داند و او خود که چون رفت

74

چو آزردیش باشی عذر خواهش

ور از ره رفت باز آری به رامش

75

به افسون رای خسرو را بر آن داشت

که می باید به شیرین نامه بنگاشت

76

دبیر آمد به کف بگرفت خامه

پرند چین گشوده بهر نامه

77

طراز پرنیان نام خدا کرد

که چرخ بی ستون را او بپاکرد

78

فلک از زینت افزا شد ز انجم

خرد در وی چو وهم اندر خرد گم

79

جهان افروز از خورشید و از ماه

درون آزار عقل و جان آگاه

80

سر گردن کشان در چنبر او

رخ شاهان عالم بر در او

81

ادب فرمای عشاق از نکویان

بساط آرای خاک از لاله رویان

82

بلا پیدا کن از بالا بلندان

خرد شیدا کن از مشکین کمندان

83

شهت اما نه چون من بنده عشق

دهنده عشق نی افکنده عشق

84

برون آرا ز عقل عافیت ساز

درون پیرا ز عشق خانه پرداز

85

یکی را سر نهد در دامن دوست

یکی را خون کند در گردن دوست

86

به این درد و به آن درمان فرستد

به هر کس هر چه شاید آن فرستد

87

وزان پس از شه با داد و آیین

سوی بیدادگر بانوی شیرین

88

نگار زود رنج تلخ پاسخ

بت دیر آشتی، شیرین فرخ

89

قدح پیمای بزم بی وفایی

نوا پرداز قانون جدایی

90

به دل سنگ افکن مینای طاقت

به خوی آتش زن کشت محبت

91

به صورت نازنین و شوخ و چالاک

به دل دور از همه خوبان هوسناک

92

خریداری شنیدم کردت آهنگ

که نبود در ترازویش بجز سنگ

93

تو هم دل در هوای او نهادی

گرفتی سنگی و سنگیش دادی

94

بجز رسوایی خود زین چه بینی

که بر شاهی گدایی برگزینی

95

خوش است این رسم با شاهان گرانی

به مسکینان بی دل مهربانی

96

نه با شاهی که از شاهی گذشته ست

به پیشت خط به مسکینی نوشته ست

97

خوش است این شیوه با عالم بگویی

به یک جانب نهادن زشت خویی

98

نه دل پرداختن از شاه عالم

نشستن با گرانی شاد و خرم

99

مرا از خلق عالم خود یکی گیر

ز افزونی گذشتم اندکی گیر

100

خوش است این ره به طبع خلق بودن

مدارا با همه عالم نمودن

101

نه از سر بازکردن سروری را

گزیدن رند بی پا و سری را

102

چو شه را گوهری ارزنده باشی

گدایی را نیرزد بنده باشی

103

از این بگذشته از یاران جدایی

به هر بیگانه کردن آشنایی

104

خلل آرد به ملک خوبرویی

گرفتم من نگفتم خود نکویی

105

گرفتم کز شکر آزرده بودی

که از رشکش بسی خون خورده بودی

106

نشاید در هلاک خویش کوشی

چنین از رشک شکر زهر نوشی

107

چو غیرت دامنت ناچار بگرفت

به رغم گل نشاید خار بگرفت

108

مرا کام دل و جان از شکر نیست

به غیر از شهوت تن بیشتر نیست

109

از آن آتش که عشقت در من افروخت

وجودم جمله از سر تا قدم سوخت

110

تو خود نفشانی و نپسندیم نیز

که خویش آبی زنم بر آتش تیز

111

چو شیرین همچو فرهادیش باید

چرا پرویز را شکر نشاید

112

چرا دست و دل از انصاف شویی

مرا فرمایی و خود را نگویی

113

تو تا در فکر خویش و کام خویشی

نه خصم من که خصم نام خویشی

114

به رغم من به هر کس آشنایی

به من گر دشمنی با خود چرایی

115

ز من از بیم بدنامی گذشتی

به نام دیگران بدنام گشتی

116

نیالودی گرفتم دامن پاک

چه سازی زین که خوانندت هوسناک

117

دو رویی گر چه خوی نیکوان است

ولیکن خوبرویی را زیان است

118

به کام دوستان بد نام بودن

از آن بهتر که دشمن کام بودن

119

کنون با شکوه های من چه سازی

به طعن و خنده دشمن چه سازی

120

مرا گر چون تو طبعی بیوفا بود

کنونم جای چندین طعنه ها بود

121

ولیکن چون مرا آن طبع و خو نیست

اگر حرف بدی گویم نکو نیست

122

اگر چه تا مرا این طبع و خو بود

سپهرم برخلاف آرزو بود

123

کجا در دوستی برخود پسندم

که همچون دشمنانت بردوست خندم

124

به نیکویی بدت را می شمارم

به شیرینی به زهرت رغبت آرم

125

نهم بر خویش جرمی کز تو بینم

گل افشانم به خاری کز تو چینم

126

فریبم خاطر خود گاه و بیگاه

که باشد در دل سنگ توام راه

127

به صورت گر چه تلخی می فزایی

نهانم کام جان شیرین نمایی

128

به عین دلبری دل مینوازی

بری در آتش اما پخته سازی

129

مثل زد دلبری دیوانه ای را

که ماند عشق مکتب خانه ای را

130

نخست استاد با طفلی کند خوی

که از طفلی به دانش آورد روی

131

کند در دامن او قند و بادام

که یکسر تلخ نتوان کردنش کام

132

چو اندک خو به دانش کرد کودک

کند تلخی فزون شیرینی اندک

133

به دانش هر چه آنرا میل جان خواست

به سختی این فزود از مرحمت کاست

134

چو یکسر خو به دانش کرد و فرهنگ

بدل گردد به صلح و دوستی جنگ

135

بتان را نیز با دل داستانهاست

به فرهنگ محبت ترجمانهاست

136

دهند اول ز عیاری فریبش

از آن چشم و ذقن بادام و سیبش

137

ز راه و رسم دلداری در آیند

چو میل افزود بر خواری فزایند

138

وفا چندان که ورزد عاشق زار

شود بی مهرتر دلدار عیار

139

چو یکسر خاطرش با خویشتن دید

چو یک جان با خود او را در دو تن دید

140

به کلی جانب او آورد روی

به کام او ز عالم برکند خوی

141

مرا نیز از جفایش شکوه ها بود

چو نیکو دیدم آن عین وفا بود

142

اگر چه هر چه را نیکو بر آن خوست

به حکم آنکه را نیکوست نیکوست

143

ولیکن من نگویم خوش میندیش

که شه را فرقها باشد ز درویش

144

بر آن سنگین دلت از بس فغان کرد

دلم گفتی که کوبد آهن سرد

145

گدایی تا چه حیلت کار فرمود

که آهن نرم گشتش همچو داود

146

نه عارت بود ای ناسفته گوهر

که شاهان بر نشانندت بر افسر

147

چرا ننگت نمی آید بدین حال

که مسکینی در آوردت به خلخال

148

اگر رخش هوس زینگونه دانی

به رسوایی کشد کار تو دانی

149

قلمزن چون به کار نامه پرداخت

شه از خاصان غلامی را روان ساخت

150

بدادش نامه و گفت برانگیز

دل مجروح شیرین را نمک ریز

151

اگر خواهی که آساید دل شاه

نباید هیچت آسودن در این راه

152

گرفت از شاه و چون سیلی برانگیخت

بنای طاقت شیرین ز هم ریخت

متن شعر کپی شد.