کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در نوشتن شیرین جواب خسرو را و عتاب کردن بدو در عشق و محبت با دیگران

1

که از ما آفرین بر آن خداوند

که نبد در خداوندیش مانند

2

خداوندی که هست آورد از نیست

جز او از نیست هست آور، دگر کیست

3

سپهر از وی بلند و خاک از او پست

بلند و پست را او می کند هست

4

یکی را طبع آتشناک داده ست

یکی را مسکنت چون خاک داده ست

5

یکی را بار نه کرد و قوی دست

یکی را بارکش فرمود و پا بست

6

یکی را گفت رو آتش بر افروز

یکی را گفت چون خاشاک می سوز

7

یکی را توتی شهد و شکر کرد

یکی را قوت دل خون جگر کرد

8

به خسرو داد مغروری که می تاز

به شیرین داد مسکینی که می ساز

9

به خسرو هر چه خواهی گفت میگوی

به شیرین هر چه جوید گفت میجوی

10

کرم گستر خدیوا، سرفرازا

عدالت پرورا، مسکین نوازا

11

زهی هر کام از اختر جسته دیده

شکر را رام و شیرین را رمیده

12

رسید آن نامه یعنی خنجر تیز

رسید آن نامه یعنی تیغ خون ریز

13

روان افروخت اما همچو آذر

جگر پرورد لیکن همچو خنجر

14

نمود آن ناوک زهر آب داده

به دل از آنچه می جستی زیاده

15

اثر چندان که می جویی فزون تر

جگر چندان که خواهی غرق خون تر

16

ز بی انصافی شاهم به فریاد

کزین سان بسته شیرین را به فرهاد

17

ز بیم آن شهم درتهمت افکند

که بر شکر زند لعلم شکر خند

18

زدی طعنم که گر مسکین نوازی

چرا با بی دلی چون من نسازی

19

تو شاهی پادشاهان ارجمندند

نیاز عشق برخود چون پسندند

20

تو نازک طبع و شیرین آتشین خوی

به هم کی سر کنند آن طبع و این خوی

21

به یک تلخی که از شیرین چشیدی

به درد خود ز شکر چاره دیدی

22

ترا جز کامرانی خو نباشد

چو شکر هست گو شیرین نباشد

23

چرا تلخی ز شیرین بایدت برد

چو شیرینی ز شکر می توان خورد

24

دگر فرمود شه کز رشک شکر

چو شیرین داشتی جانی بر آذر

25

چرا بد نام کردی خویشتن را

به یاری بر گزیدی کوهکن را

26

شکر دور از تو چندانی ندارد

که شیرینش به انسانی شمارد

27

چه جای آن که بی انصافی آرم

چنین هم سنگ مردانش شمارم

28

تو نیز ای شه به بد کس را مکن یاد

میالا خویش را در طعن فرهاد

29

مبین نادیده مردم را به خواری

که دور است از طریق شهریاری

30

چه کارت با گدای گوشه گیری

ستمکش خسته ای، زاری، فقیری

31

اسیر محنت درد جهانی

بلای آسمانی را نشانی

32

ز سختیهای دوران خورده نیرنگ

فتاده کار او با تیشه و سنگ

33

به دست آورده با سد گونه تشویش

لب نانی به زور بازوی خویش

34

نه جسته خاطرش دلجویی کس

نه اندر گفته اش بدگویی کس

35

قرار زحمت ما داده بر خویش

اگر بگذاردش طعن بد اندیش

36

ز سختیهای سنگین نیست آزار

مگر از سخت گوییهای اغیار

37

مگر با هر که فرماید کسی کار

نهانی با ویش گرم است بازار

38

مگر از کارفرما گر به مزدور

رود لطفی ز تهمت نیست معذور

39

اگر چه با کسی کاری ندارم

که بر ناکرده سوگندی بیارم

40

ولیکن ز آنچه در مکنون شاه است

خدا داند که شیرین بی گناه است

41

مرا مشمول تهمت سازی این شاه

که با اغیار پردازی به دلخواه

42

مگر بی تهمت آزادی نیابی

دلی نا کرده خون شادی نیابی

43

مگر تا زهر در کامی نریزی

به عشرت باده در جامی نریزی

44

و گر افسوس شیرین خورده بودی

غم ناموس شیرین خورده بودی

45

مکن شاها مخور افسوس شیرین

مفرما تلخ بر خود عیش شیرین

46

مخور چندین غم شیرین نباید

که درعیش تو نقصانی در آید

47

ترا پروای شیرین اینقدر نیست

از اینها جز تمنای شکر نیست

48

چه بر من ترسی ازبدنامی ای شاه

کزین ره دیگران را داده ای راه

49

ز رسوایی کسی را کی گزند است

چو طبع شه چنین رسوا پسند است

50

چرا رسوایی خود را نجویم

که پیش شه فزاید آبرویم

51

مگرنه دیگران را این هنر بود

که هر دم آبروشان بیشتر بود

52

مرا دامان بحمدالله پاک است

ز حرف عیب جویانم چه باک است

53

ز خسرو بهتری اندر جهان کو

ز من کامی که دیدی باز برگو

54

چه افسونهای شیرین کار بردی

که از حلوای شیرینم نخوردی

55

چو راه دل نزد افسون شاهم

که خواهد بردن از افسون ز راهم

56

اگر شیرین ز افسون نرم گشتی

کجا بازار شکر گرم گشتی

57

اگر گشتی ز دامان آتشم تیز

ز من کی سرد گشتی مهر پرویز

58

اگر درمن هوس را راه بودی

کمینه شکر گویم شاه بودی

59

هوس دشمن شدم روزم سیه گشت

وفا جستم چنین کاری تبه گشت

60

فریب هر هوسناکی بخوردم

که خسرو از هوسناکان شمردم

61

تو خود را پاس دار از حرف بدگو

چو خود بهتر شدی درمان من جو

62

چو خوش با یار گفت آن رند سرمست

که از مستی فتاد و شیشه بشکست

63

که چون من راه رو تا خود نیفتی

بدان ماند نصیحتها که گفتی

64

ز کار نامه چون پرداخت خامه

سمنبر مهر زد بر پشت نامه

65

به پیک شاه داد و گفت برخیز

سنان بر تحفه جای ناوک تیز

66

زبانی گفت با پرویز بر گوی

که این آزرده را آزار کم جوی

67

مزن تیغ آنکه را تیر است بر دل

منه بار آنکه را بار است در دل

68

جفا با این دل ناشاد کم کن

چو از چشمم فکندی یاد کم کن

69

ترا عیشی خوش و روزیست فیروز

چه میخواهی از این جان غم اندوز

70

تو روز و شب به عیش و کامرانی

ز شبهای سیه روزان چه دانی

71

به شکر آنکه داری جان خرم

مرنجان خسته جانی را به هردم

72

نه آن شیرین بود شیرین که دیدی

که گر کوه بلا دیدی کشیدی

73

کنون سختی چنان از کارش افکند

که کاهش می نماید کوه الوند

74

وز آن پس کرد گلگون را سبک خیز

به کوه بیستون بر رغم پرویز

75

همی رفتی و با خود راز گفتی

غم و درد گذشته باز گفتی

76

به دل گفتی که ای سودا گرفته

من از دستت ره صحرا گرفته

77

به چندین محنتم کردی گرفتار

نمی دانم دلی یا خصم خون خوار

78

به خاک تیره گر خواهی نشستم

دگر عهد هوا خواهان شکستم

79

گرم با درد همدم خواهی اینک

گرم رسوای عالم خواهی اینک

80

فزونتر شد جنونم ز آنچه خواهی

به رسوایی فزونم ز آنچه خواهی

81

برون مشکل برم جان از چنین دل

به اندر سینه پیکان از چنین دل

82

تنوری باشد و اختر درونش

به از سینه و این دل در درونش

83

چه اندر خانه سد خصمم به کینه

چه این دل را نگه دارم به سینه

84

فتادم تا پی دل خوار گشتم

شدم تا یار دل بی یار گشتم

85

ز شهر و آشنایان دورم از دل

به جان زار و به تن رنجورم از دل

86

بتی بودم ز سر تا پا دلارا

چنان گشتم که نشناسم سر از پا

87

ز گیسو داشتم زنجیر شیران

به زنجیر اوفتادم چون اسیران

88

هر آن خنجر که از مژگان کشیدم

به من بر گشت و زهر او چشیدم

89

کمند زلف بهر صید بودم

چو دیدم خویشتن در قید بودم

90

لبم کآب حیات خویشتن داشت

برای خویش مرگ جاودان داشت

91

به نرگس جادویی تعلیم کردم

به جادو خویش را تسلیم کردم

92

فروزان بود چهر آتشینم

ندانستم که در آتش نشینم

93

چو شمشیرم بد ابروی خمیده

کنون شمشیر بر رویم کشیده

94

دل سنگین که بد در سینه من

کنون سنگی بود بر سینه من

95

مرا چاهی که بد زیب زنخدان

در آن چاهم کنون چون ماه کنعان

96

وز آن آتش که خوی من برافروخت

مرا خود خرمن صبر و سکون سوخت

97

بلا بودم چو بالا مینمودم

ولی آخر بلای خویش بودم

98

ز نزدیکان یکی را خواند نزدیک

کز او افروختی شبهای تاریک

99

بگفت و کرد چهر از اشک خون تر

که از شیرین کسی بینی زبون تر

100

به خواری بسته دل نادیده خواری

به یار بسته دل نادیده یاری

101

به حدی ساخت خواری با مزاجش

که بر مرگ است پنداری علاجش

102

چنان خصمی بود با جان خویشش

که گویی نیست جان خصمی ست پیشش

103

چو سوزد بیش راحت بیش دارد

مگر کآتش پرستی کیش دارد

104

مرا بینی که چون سخت است جانم

عدوی خویش و ننگ خاندانم

105

به خود خصمی ز دشمن بیش کردم

که کرده ست آنکه من با خویش کردم

106

کس از ظلمات جوید مهر تابان

کس از شمشیر نوشد آب حیوان

107

غزالی کاو وصال شیر جوید

نخست از جان شیرین دست شوید

108

طمع بستن به کس وانگه به پرویز

بود پلهو زدن بر خنجر تیز

109

وفا جستن ز کس وانگه به خسرو

بود عمر گذشته جستن از نو

110

به یادش سینه بر خنجر نهادم

که پا ننهاد بر خاری به یادم

111

به نامش زهرها نوشید کامم

که در کامش نشد جامی به نامم

112

وفاداری بر پرویز ننگ است

بود یک رنگ با هرکس دورنگ است

113

هوس را در برش قدری تمام است

از آن خصمیش با هر نیکنام است

114

طمع داند به خون خود وفا را

طفیلی نام بنهد آشنا را

115

به مسکینی کسی کاید به کویش

چو مسکینان نظر دارد به رویش

116

گذشتم در رهش از شهریاری

چرا او بنگرد بر من به خواری

117

چو آیم من به پای خود ز ارمن

از این افزون سزاوار است برمن

118

ببست از دیگرانم چشم امید

به چشم دیگرانم کاش می دید

119

مرا داند پرستاری به درگاه

که با من عشق می ورزد به دلخواه

120

گر از چشم بزرگی دیده بر خویش

از او کم نیستم گر نیستم بیش

121

از آن بگذر که در ارمن امیرم

به ملک دلبری صاحب سریرم

122

اگر فر جهانداری ست دارم

وگر فرهنگ دلداری ست دارم

123

چه شد کز سر تکبر دور دارم

ترحم با دلی رنجور دارم

124

به خود گفتم که گر خسرو امیر است

چو داغ عاشقی دارد فقیر است

125

همه عجز است و مسکینی ست خویش

نشاید از تکبر دید سویش

126

بر او از مهر همدردی نمودم

زنی بودم جوانمردی نمودم

127

وفاداری خوش است اما نه چندان

که بار آرد چنین خواری و حرمان

128

تهی از ده دلان پهلو کنی به

به یاران دورو یک رو کنی به

129

به پهلو یکدلی بنشان نکو خو

که جز یک دل نمی گنجد به پهلو

130

به شکر بست خود را وین نه بس بود

مرا بندد به فرهاد این چه کس بود

131

بر مردان نهد پتیاره ای را

کز او رسوا کند بیچاره ای را

132

شه آفاق داند خویشتن را

فقیری بی سر و پا کوهکن را

133

همانا در دل این اندیشه دارد

که او خنجر به دست این تیشه دارد

134

نداند کز فریب چشم جادو

گذارم تیشه این در کف او

135

چنین می گفت و از دل ناله می کرد

دل از مژگان خود پر کاله می کرد

136

زمین از اشک چشمش سیل خون شد

روان با سیل سوی بیستون شد

137

به لب زین رشک جان خسرو آمد

ولی فرهاد را جانی نو آمد

متن شعر کپی شد.