کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در بیان وصل و هجران نکویان و رفتن شیرین به تماشای بیستون

1

بهر جا وصل از دوری نکوتر

بجز یک جا که مهجوری نکوتر

2

رهد عطشان ز مردن آب خوردن

بجز یک جا که بهتر تشنه مردن

3

چه جا آنجا که یار آید ز در باز

برای آنکه بر دشمن کند ناز

4

ز یاران رنج به کاو بر تن آید

که بهر گوشمال دشمن آید

5

غذا به گر خورم از پهلوی خویش

کز آن گسترده خوان بهر بداندیش

6

به ار خون جگر باشد به جامم

که ریزد ساغر غیری به کامم

7

ز شبهای سیه چندان نسوزم

که شمع از آتش غیری فروزم

8

ولی غیرت هم از راهی نه نیکوست

کدام است آنکه بربندیم بر دوست

9

چو آمد یار خوش بر روی اوباش

به رغم هر که خواهد باش گو باش

10

به کام تشنه وانگه آب حیوان

هلاک آن دل کز او برگیری آسان

11

به ساغر کوثر و دلدار ساقی

حرام آن قطره ای کاو مانده باقی

12

چو عمر رفته را بخت آورد باز

از آن بدبخت تر کو کورد باز

13

ز شیرین کوهکن را جام لبریز

بهانه گو شکر گو باش پرویز

14

به کوه این نامراد سنگ فرسای

به نقش پای شیرین چشم تر سای

15

ز درد جان گداز و آه دل سوز

ز شب روزش بتر بودی شب از روز

16

همه شب از غم جانان نخفتی

خیالش پیش چشم آورده گفتی

17

که او از یاد ناشادم نرفته

ز چشم ار رفته از یادم نرفته

18

ز جان از تاب زلفم تاب برده

ز چشم ار چشم مستم خواب برده

19

نگفتی چون برفتم کیم از ناز

نگفتم عمر رفته نایدم باز

20

نگفتی با وفا طبعم قرین است

نگفتم عادت بختم نه این است

21

نگفتی گشت خواهم آشنامن

نگفتم راست است اما نه بامن

22

نگفتی دل ستانم جانت به خشم

نگفتی این نبخشی و آنت به خشم

23

نگفتی راز تو با کس نگویم

نگفتم گویی اما پیش رویم

24

نگفتی خسروان از من به تابند

نگفتم ره نشینان تا چه یابند

25

نگفتی یکدلم با ره نشینان

نگفتم پیش آنان وای اینان

26

نکردی آنچه نیرنگت بیاراست

بیا تا آنچه گفتم بنگری راست

27

به وصل خود نگشتی رهنمونم

بیا بنگر که از هجر تو چونم

28

چو بنشستی به دلخواهی به پیشم

بیا بنگر به دلخواهی خویشم

29

ببین از درد هجرم در تب و تاب

ز چشم و دل درون آتش و آب

30

مرا گفتی چو دل در عشق بندی

دهد عشقت به آخر سر بلندی

31

بلندی داده عشق ارجمندم

ولی تنها به این کوه بلندم

32

مرا از بهر سختی آفریدند

نخست این جامه را بر تن بریدند

33

شدم چون از بر مادر به استاد

سر و کارم به سنگ افتاد و پولاد

34

همی بر سختیم سختی فزودند

به بدبختیم بدبختی فزودند

35

بدان سختی چو لختی چاره کردم

ز آهن رخنه ها در خاره کردم

36

فتادم با دلی سنگین سر و کار

که آسان کرد پیشم هر چه دشوار

37

کجا آهن که با این سخت جانم

اگر کوشم در او راهی ندانم

38

بسی خارا به آهن سوده کردم

از این خارا روان فرسوده کردم

39

نگارا وقت دمسازیست بازآ

مرا هنگام جانبازیست بازآ

40

که از جان طاقت از تن تاب رفته

در این جو مانده ماهی آب رفته

41

بر این کهسار تاب ای ماهتابم

فرو نارفته از کوه آفتابم

42

همی ترسم که ای جان جهانم

نیایی ور رود بر باد جانم

43

گر از جان دادنم بیمی ست زان است

که جان بهر نثار دلستان است

44

به سختی با اجل زان می ستیزم

که باز آیی و جان بر پات ریزم

45

به هجران سخت باشد زندگانی

به امید تو کردم سخت جانی

46

اجل را می دهم هر دم فریبی

مگر یابم ز دیدارت نصیبی

47

به حیلت روزگاری می گذارم

که جان در پای دلداری سپارم

48

چه بودی طالعم دمساز گشتی

که جان رفته از تن بازگشتی

49

زمانی روی گلگون کن بدین سوی

ز گردش بخت را گلگونه کن روی

50

براین کوه ار شدی آن برق رفتار

چو برقی کاو فرود آید ز کهسار

51

وگر از نعل او فرسودی این کوه

ز من برخاستی این کوه اندوه

52

نمی گویم کزین کارم نفور است

به کار سخت همدستی ضرور است

53

گرم همدست سازی پای گلگون

کنم این کوه را یک لحظه هامون

54

خیالت گر چه ای بیگانه کیشم

نخست آمد به همدستی خویشم

55

ولی چندان فریب و ناز دارد

که از شوخی ز کارم باز دارد

56

چنین می گفت و خون دیده باران

از آن کهسار چون سیل بهاران

57

زمانی دیده بست و بیخود افتاد

چو دید آن دم که از هم دیده بگشاد

58

به نام ایزد یکی دشت از غزالان

همه بالا بلندان خردسالان

59

همه در زیر چتر از تابش خور

چو تاووسان چتر آورده بر سر

60

در فردوس را گفتی گشادند

که آن حورا وشان بیرون فتادند

61

همه صید افکنان در راه و بیراه

کمند زلفشان بر گردن ماه

62

همه گلچهرگان با زلف پرچین

از ایشان دشت چون دامان گلچین

63

سگ افکن در پی آهو به هر سو

همه در پویه چون سگ دیده آهو

64

ز مژگان چنگل شاهین گشاده

چو شاهین در پی کبکان فتاده

65

شراب لاله گونشان در پیاله

همه صحرا تو گفتی رسته لاله

66

زمین از رویشان همچون گلستان

هوا از مویشان چون سنبلستان

67

بت گلگون سوار اندر میانه

روان را آرزو دل را بهانه

68

ز مژگان رخنه کن در خانه دل

ز صورت شعله زن در خانه زین

69

خرد زنجیری زلف بلندش

سر زنجیر مویان در کمندش

70

قمر از پیشکاران جمالش

جنون از دستیاران خیالش

71

بلا را دیده بر فرمان بالاش

اجل را گوش بر حکم تقاضاش

72

نگاه فتنه بر چشمان مستش

فلک را دست بیرحمی به دستش

73

دل آشوبی ز همکاران مویش

جهانسوزی ز همدستان خویش

74

شه از گنج گهر او را خریدار

فقیر از آه شبگیرش طلبکار

75

به آن از زلف طوق بندگی نه

به این از لب شراب زندگی ده

76

چو چشم افتاد به روی کوهکن را

همی مالید چشم خویشتن را

77

به خود می گفت کاین آن سرونازست

که شاهان را به وصل او نیاز است ؟

78

که شد سوی گدایان رهنمونش

که ره بنمود سوی بیستونش ؟

79

کدام استاد این افسونگری کرد ؟

که این افسون به کار آن پری کرد ؟

80

که راهش زد که اندر راهش آورد ؟

به من چون دولت ناگاهش آورد ؟

81

کرا تاب کمند آمد بر افلاک ؟

که ماه آسمان افکند بر خاک ؟

82

مگر راه سپهر خویش دارد

که ره بر این بلندی پیش دارد

83

در این بد کآمد از آن دلفریبان

بتی چون سوی رنجوران طبیبان

84

پی آگاهی فرهاد مسکین

فرستادش مگر بانوی شیرین

85

سخنهایی که بود از بیش و کم گفت

برهمن را ز آهنگ صنم گفت

86

حدیث نامه شاه جهان را

جواب نامه سرو روان را

87

گر از خود یا از آن شیرین دهن گفت

تمامی را به گوش کوهکن گفت

88

از آن گفت و شنو بیچاره فرهاد

به جایی شد که چشم کس مبیناد

89

تنش گفتی ز بس تاب و تب آورد

نثار پای گلگون بر لب آورد

90

چو سیلاب از سر کوه آن یگانه

به استقبال شیرین شد روانه

91

شکر لب یافت اندر نیمه راهش

به سد شیرینی آمد عذر خواهش

92

به کوه آمد نگار لاله رخسار

چو خورشیدی که او تابد به کهسار

93

رسید آنجا که مرد آهنین دست

به کوه آن نقشهای طرفه بر بست

94

رسید آنجا که عشق سخت بازو

به کوه افکنده بد غارت به نیرو

95

شده سد پاره کوه از عشق پر زور

بدانسان کز تجلی سینه طور

96

چو پیش آمد رواقی دید عالی

که کردش دست عشق از سنگ خالی

97

شکسته طاق چرخ دیر بنیاد

به زیرش طاق دیگر بسته فرهاد

98

همی شد تا به سنگی شد مقابل

که بر تمثال آن شیرین شمایل

99

بگفت این سینه فرهاد زار است

که در وی نقش شیرین آشکار است

100

به زلف خویش دستی زد پریوش

نگشت از حال خود آن نقش دلکش

101

از آنجا یافت کان تمثال خویش است

که احوالش نه چون احوال خویش است

102

و یا استاد چینی کرده نیرنگ

یکی آیینه بنموده ست از سنگ

103

تبسم را درون سینه ره داد

به صنعت پیشه مزد از یک نگه داد

104

به شوخی گفت کای مرد هنرور

تو گویی بوده شیرینت برابر

105

مرا خود یک نظر افزون ندیدی

چسان این صورت دلکش کشیدی

106

اگر گویم هنر بود این هنر نیست

چنین تمثال کار یک نظر نیست

107

بگفت آن یک نظر از چشم دل بود

از آنش دست هجران محو ننمود

108

چو دیدم بر رخت از دیده دل

از آن دارم شب و روزت مقابل

109

بگفت این نقش بد گو را بهانه ست

به بی پروایی شیرین بهانه ست

110

همی گوید که آن کاین نقش بسته ست

چو دل شیرین به پهلویش نشسته ست

111

که کس نادیده نقش کس نپرداخت

و گر پرداخت چو اصلش کجا ساخت

112

بگفتا داند این کاندیشد این راز

که این صورت که بر مه زیبدش ناز

113

برهر کس که جای از ناز دارد

ز بس شوخی زکارش باز دارد

114

دلی از سنگ باید جانی از روی

که پردازد به سنگ و تیشه زین روی

115

چو شیرینش چنین بی خویشتن دید

به بیهوشی صلاح کوهکن دید

116

بگفتا بایدش جامی که پیمود

به مستی چند حرفی گفت و بشنود

117

اگر حرفی زند مستی بهانه ست

توان گفت او به بد مستی نشانه ست

118

وزین غافل که عاشق چون شود مست

لب از اسرار عشقش چون توان بست

119

مگر می خواست وصف نوگل خویش

عیان تر بشنود از بلبل خویش

120

به دور آمد شرابی چون دل پاک

روان افروز دور از هر هوسناک

121

میی سرمایه عشق جوانی

کمین تعریفش آب زندگانی

122

به صافی چون عذار دلنوازان

به تلخی روزگار عشقبازان

123

سراپا حکمت و آداب گشته

فلاتونی ست در خم آب گشته

124

ادبها دیده از خردی زدهقان

شده در خورد بزم پادشاهان

125

نخست آن مه به لعل آلوده یاقوت

نمود از لعل تر یاقوت را قوت

126

از آن رو جام می جان پرور آمد

که روزی بر لب آن دلبر آمد

127

چو جام از لعل او شد شکر آلود

به آن تلخی کش ایام پیمود

128

چو جوش باده هوش از دل ربودش

که چندان گشت آشوبی که بودش

129

جنون کش با خرد گرگ آشتی بود

چو فرصت یافت بر وی دست بگشود

130

که بیرون شو ز سرکاین خانه ماست

نیاید صحبت عقل و جنون راست

131

خرد عشق و جنون را دید همدست

از آن هنگامه رخت خویش بر بست

132

ادب را رفت گستاخی به سر نیز

که گستاخی ست جا ننگ است برخیز

133

حجاب این کشمکش چون دید شد راست

به او کس تا نگوید خیز برخاست

134

خرد با پیشکاران تا برون راند

جنون با دستیاران در درون ماند

135

حجاب عقل رفت و جای آن بود

حجاب عشق بر جا همچنان بود

136

حجاب عشق اگر از پیش خیزد

به مردی کاب مردان را بریزد

137

چه غم گر عشق داور پرده رو نیست

که خورشید است و چشم بد بر او نیست

138

ولی عشقی که نبود پرده اش پیش

زیان بیند هم از چشم بد خویش

139

که عاشق چون نظر پرورده نبود

همان بهتر که او بی پرده نبود

140

چو آتش عاشق آنگه رخ برافروخت

که اول خویش و آنگه پرده را سوخت

141

از آتش سوختن از پرده پیش است

که او خود پرده سیمای خویش است

142

چو شیرین کوهکن را پرده در دید

به شیرینی از او در پرده پرسید

143

که ای چینی نسب مرد هنرمند

به چین با کیستت خویشی و پیوند

144

در آن شهری ز تخم سر بلندان

و یا از خاندان مستمندان

145

تو با فرهنگ و رای مهترانی

نپندارم که تخم کهترانی

146

نخستین روز کت پرسیدم از بوم

نگردید از نژادت هیچ معلوم

147

همی خواهم که دست از شرم شویی

نژاد خویشتن با من بگویی

148

دگر گفتش تو گویی بت پرستی

کت اندر بت تراشی هست دستی

149

بسی نقش است در این کوه خارا

نباشد همچو این صورت دل آرا

150

بدو فرهاد گفت آری چنین است

ز چینم بت پرستی کار چین است

151

تو ای بت گر به چین منزل گزینی

به غیر از بت پرستی می نبینی

152

چنین می رفت در اندیشه من

کز اول روز دانی پیشه من

153

ولی معذوری ای سرو سمن سا

که یک سرداری و سد گونه سودا

154

صنم ازناز دستی برد بر روی

به سد ناز و کرشمه گفت با اوی

155

که ای از تیشه رکش کلک مانی

ترا بینم به مزدوران نمانی

156

غریبی پیشه ور از کارفرما

ز سودای زر و نه فکر کالا

157

اگر روی زمین گردد پر از در

ترا بینم که چشم دل بود پر

158

همه گوهر ز نوک تیشه داری

نخواهی زر چه در اندیشه داری

159

چنین بی مزد این زحمت کشیدن

مرا بار آورد خجلت کشیدن

160

کشی رنج و هوای زر نداری

اگر رنج دو روزه بود باری

161

کرا داری بگو در کشور خویش

که نه داری سر او نه سر خویش

162

به حق آشنایی ها که پیشم

سراسر شرح ده احوال خویشم

163

از این گفتار فرهاد هنرمند

به خود پیچد و خامش ماند یکچند

164

وزان پس شرح غم با نازنین گفت

چنین شیرین نگفت اما چنین گفت

165

که ای لعلت زبانم برده از کار

زبانت بازم آورده به گفتار

166

چه می پرسی که تاب گفتنم نیست

و گر چه هم دل بنهفتنم نیست

167

شنیدم ای نگار لاله رخسار

دلی داری غمین جانی پرآزار

168

گلت پژمرده و طبعت فسرده ست

که سودا در مزاجت راه برده ست

169

به حیلت کوه و صحرا می سپاری

که یک دم خاطری مشغول داری

170

چه باید بر سر غم غم نهادن

به فکر غم کشی چون من فتادن

171

به چنگ و باده ده خود را شکیبی

نه از درد دل چون من غریبی

172

ولی گویم به پیشت مشکل خویش

به امیدی که بگشایی دل خویش

173

مگو از غم، ره غم چون توان بست

که می گویند خون با خون توان بست

174

نگویم کز غمم آزاد سازی

که از غم خاطر خود شاد سازی

175

بدان ای گل عذار مه جبینم

که من شهزاده اقلیم چینم

176

من از چینم همه چین بت پرستند

چو من یک تن ز دام بت نرستند

177

مرا مادر پدر بودند خرسند

ز هر کام از جهان الا ز فرزند

178

پدر گفته ست روزی با برهمن

که گر بت سازدم این دیده روشن

179

به فرزندی نماید سرفرازم

مر او را خادم بت خانه سازم

180

چنان گفت و چنان گشت و چنان کرد

مرا شش ساله در بتخانه آورد

181

یکی بتگر در آنجا رشک آذر

مرا افتاد خو با مرد بتگر

182

چو بت می کردم از جان خدمت او

که بد میل دلم با صنعت او

183

از آن خدمت روان او برافروخت

هر آن صنعت که بودش با من آموخت

184

برهمن بت تراشی داد یادم

بماند آن خوی طفلی در نهادم

185

چو از چشم محبت سوی من دید

چنان گشتم که استادم پسندید

186

بتی باری به سنگی نقش بستم

ربود آن بت عنان دل ز دستم

187

شب و روزم سر اندر پای او بود

سرم پیوسته پر سودای او بود

188

بسی گشتم که او را زنده بینم

به جان آن گوهر ارزنده بینم

189

ندیدم در همه چین همچو اویی

شدم شیدایی و آشفته خویی

190

از آن آشوب بی اندازه من

همه چین گشت پرآوازه من

191

همه گفتند شادان نیک بختی

زباغ خسروی خرم درختی

192

کش اول بت می صورت چشاند

به معنی بازش از صورت کشاند

193

همه بامن نیاز آغاز کردند

مرا از همگنان ممتاز کردند

194

برهمن چون مرا بی خویشتن دید

مرا همچون صنم خود را شمن دید

195

من از سودای بت ز آنگونه گشته

که فرش بت پرستی در نوشته

196

هجوم خلق و عشق بت چنان کرد

که دورم عاقبت از خانمان کرد

197

سفر کردم ز صورت سوی معنی

ترا دیدم بدیدم روی معنی

198

چه بودی باز چشمش بازگشتی

هم از صورت به معنی بازگشتی

199

وصال از دیده جانت گشاده ست

ترا نیز اینچنین کاری فتاده ست

200

هوس های دل دیوانه تو

همه بت بوده در بتخانه تو

201

خیال منصب و ملک و زن ومال

هوای عزت و سلمن و اقبال

202

هنرهایی که بود آخر و بالت

سراسر نقص می دیدی کمالت

203

همه چون بت پرستی های خامه

سیاه از وی چو بختت روی نامه

204

چو با عشق بتان افتاد کارت

شرابی شد پی دفع خمارت

205

ز صورت های بی معنی رمیدی

چنان دیدی که در معنی رسیدی

206

بسی از سخت گوییهای اغیار

به سنگ و آهن افتادت سر و کار

207

بسی آه نفس را گرم کردی

که تا سنگین دلی را نرم کردی

208

بر دلها بسی رفتی به زاری

که نقش مهر بر سنگی نگاری

209

جفاها دیدی از بیگانه و خویش

ز جور دلبر و کین بداندیش

210

که گردیدی و سنجیدی کنونش

فزودن دیدی زکوه بیستونش

211

لبی دیدی که از شیرین کلامی

شکر را داده فتوا بر حرامی

212

رخی دیدی که خورشید سحر تاب

چو نیلوفر ز عشقش رفته در تاب

213

بدیدی مویی آتش پرور عشق

هزاران خسرو اندر چنبر عشق

214

قدی دیدی خرام آهو زشمشاد

به رعنایی غلامش سرو آزاد

215

تذروی دیدی از وی باغ رنگین

خضاب چنگلش از خون شاهین

216

غزالی دیدی از وی دشت را زیب

و زو بر پهلوی شیران سد آسیب

217

بهشتی دیدی از وی کلبه معمور

سرا پا رشک غلمان ، غیرت حور

218

اگر چه آن هم از صورت اثر داشت

ولیکن ره بمعنی بیشتر داشت

219

اگر چه نقش آن صورت زدت راه

ولی جانت ز معنی بود آگاه

220

ترا گر نی دل و گردیده بودی

چو فرهادش به معنی دیده بودی

221

برو شکری کن ار دردی رسیدت

که آخر چاره از مردی رسیدت

222

که معنی های مردم صورت اوست

جنون سرمست جام حیرت اوست

223

هر آن معنی که صورت را مقابل

کجا بند صور بگشاید از دل

224

چو بحر معنی آید در تلاطم

شود این صورت معنی در او گم

225

در این معنی کسی کاو را نه دعوی ست

یقین داند که صورت عین معنی ست

226

به نام خالق پیدا و پنهان

که پیدا و نهان داند به یکسان

227

در گنج سخن را می کنم باز

جهان پر سازم از درهای ممتاز

228

حدیثی را که وحشی کرده عنوان

وصالش نیز ناورده به پایان

229

به توفیق خداوند یگانه

به پایان آرم آن شیرین فسانه

230

که کس انجام آن نشیند از کس

که در ضمن سخن گفتندشان بس

231

حکایتها میان آن دو رفته ست

که نه آن دیده کس ، نی آن شنفته ست

232

شبی در خواب فرهاد آن به من گفت

که چشمم زیر کوه بیستون خفت

233

که آن افسانه کس نشنیده از کس

که من خواهم که بنیوشند از این پس

234

ز وحشی دید یاری روی یاری

وصالش داشت از یاری به کاری

235

بسی در معانی هردو سفتند

به مقداری که بد مقدور ، گفتند

236

به نام خسرو و فرهاد و شیرین

بیان عشق را بستند آیین

237

ولی ز آن قصه چیزی بود باقی

که پرشد ساغر هر دو ز ساقی

238

ز دور جام مردافکن فتادند

سخن از لب ، ز کف خامه نهادند

239

شدند اندر هوای وصل جانان

به گیتی یادگاری ماند از آنان

240

کنون آن خامه در دست من افتاد

که آرد قصه ای شیرین ز فرهاد

241

چو شرح حال خود را کوهکن گفت

ندانی پاسخش چون زان دهن گفت

242

وصال اینجا سخن را بس نموده ست

نقاب از چهره جان بس نموده ست

243

ز صابر بشنو آن پاسخ که او داد

که بس کام از لبش زان گفتگو داد

متن شعر کپی شد.