کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

قصیده شماره ۲۱۰ - ناید هگرز از این یله گو باره...

1

ناید هگرز از این یله گو باره

جز درد و رنج عاقل بیچاره

2

از سنگ خاره رنج بود حاصل

بی عقل مرد سنگ بود خاره

3

هرگز کس آن ندید که من دیدم

زین بی شبان رمه یله گوباره

4

تا پر خمار بود سرم یکسر

مشفق بدند برمن و غمخواره

5

واکنون که هشیار شدم، برمن

گشتند مار و کژدم جراره

6

زیرا که بر پلاس نه خوب آید

بر دوخته ز شوشتری پاره

7

از عامه خاص هست بسی بتر

زین صعبتر چه باشد پتیاره؟

8

چون نار پاره پاره شود حاکم

گر حکم کرد باید بی پاره

9

دزدی است آشکاره که نستاند

جز باغ و حایط و رزو ابکاره

10

ور ساره دادخواه بدو آید

جز خاکسار ازو نرهد ساره

11

در بلخ ایمن اند ز هر شری

می خوار و دزد و لوطی و زن باره

12

ور دوستدار آل رسولی تو

چون من ز خاندان شوی آواره

13

زیشان برست گبر و بشد یک سو

بر دوخته رگو به کتف ساره

14

رست او بدان رگو و نرستم من

بر سر نهاده هژده گزی شاره

15

پس حیلتی ندیدم جز کندن

از خان و مان خویش به یکباره

16

چون شور و جنگ را نبود آلت

حیلت گریز باشد ناچاره

17

آزاد و بنده و پسر و دختر

پیر و جوان و طفل ز گاواره

18

بر دوستی عترت پیغمبر

کردندمان نشانه بیغاره

19

هرگز چنین گروه نزاید نیز

این گنده پیر دهر ستمگاره

20

آن روزگار شد که حکیمان را

توفیق تاج بود و خرد یاره

21

ناگاه باد دنیا مر دین را

در چه فگند از سر پرواره

22

گیتی یکی درخت بد و مردم

او را به سان زیتون همواره

23

رفته است پاک روغن از این زیتون

جز دانه نیست مانده و کنجاره

24

امروز کوفتم به پی آنک او دی

می داشت طاعتم به سر و تاره

25

سودی نداردت چو فراشوبد

بدخو زمانه، خواهش و نه زاره

26

روزی به سان پیرزنی زنگی

آردت روی پیش چو هر کاره

27

روزی چو تازه دخترکی باشد

رخساره گونه داده به غنجاره

28

دریاست این جهان و درو گردان

این خلق همچو زبزب و طیاره

29

بر دین سپاه جهل کمین دارد

با تیغ و تیر و جوشن آن کاره

30

از جنگ جهل چونکه نمی ترسی

وز عقل گرد خود نکشی باره؟

متن شعر کپی شد.