سایر · منوچهری
شماره ۷ - در خمار می دوشینم ای نیک حبیب...
1
در خمار می دوشینم ای نیک حبیب
آب انگور دو سالینه م فرموده طبیب
2
آب انگور فرازآور یا خون مویز
که مویز ای عجبی هست به انگور قریب
3
شود انگور زبیب آنگه کش خشک کنی
چون بیاغاری انگور شود، خشک زبیب
4
این زبیب ای عجبی مرده انگور بود
چون ورا تر کنی زنده شود اینت غریب
5
می بباید که کند مستی و بیدار کند
چه مویزی و چه انگوری، ای نیک حبیب
6
ما بسازیم یکی مجلس، امروزین روز
چون برون آید از مسجد آدینه خطیب
7
بنشینیم همه عاشق و معشوق به هم
نه ملامتگر ما را و نه نظاره رقیب
8
می دیرینه گساریم به فرعونی جام
از کف سیم بناگوشی با کف خضیب
9
جرعه برخاک همی ریزیم از جام شراب
جرعه بر خاک همی ریزد آزاده ادیب
10
ناجوانمردی بسیار بود، چون نبود
خاک را از قدح مرد جوانمرد نصیب