کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

قصیده شماره ۱۶ - در ذکر سفر سومنات و فتح آنجا و شکستن منات و رجعت سلطان

1

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر

سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر

2

فسانه کهن و کارنامه به دروغ

به کار ناید رو در دروغ رنج مبر

3

حدیث آنکه سکندر کجا رسید و چه کرد

ز بس شنیدن گشته ست خلق را از بر

4

شنیده ام که حدیثی که آن دوباره شود

چو صبر گردد تلخ، ارچه خوش بود چو شکر

5

اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد

حدیث شاه جهان پیش گیر و زین مگذر

6

یمین دولت محمود شهریار جهان

خدایگان نکو منظر و نکو مخبر

7

شهی که روز و شب او را جز این تمنا نیست

که چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر

8

گهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون

گهی سپه برد از باختر سوی خاور

9

ز کارنامه او گر دو داستان خوانی

به خنده یاد کنی کارهای اسکندر

10

بلی سکندر سرتاسر جهان را گشت

سفر گزید و بیابان برید و کوه و کمر

11

ولیکن او ز سفر آب زندگانی جست

ملک، رضای خدا و رضای پیغمبر

12

و گر تو گویی در شانش آیتست رواست

نیم من این را منکر که باشد آن منکر

13

به وقت آنکه سکندر همی امارت کرد

نبد نبوت را برنهاده قفل به در

14

به وقت شاه جهان گر پیمبری بودی

دویست آیت بودی به شان شاه اندر

15

همه حدیث سکندر بدان بزرگ شده ست

که دل به شغل سفر بست و دوست داشت سفر

16

اگر سکندر با شاه یک سفر کردی

ز اسب تازی زود آمدی فرود به خر

17

درازتر سفر او بدان رهی بوده ست

که ده ز ده نگسسته ست و کردر از کردر

18

ملک سپاه به راهی برد که دیو درو

شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر

19

چنین سفر که شه امسال کرد، در همه عمر

خدای داند کو را نیامده ست به سر

20

گمان که برد که هرگز کسی ز راه طراز

به سومنات برد لشکر و چنین لشکر

21

نه لشکری که مر آن را کسی بداند حد

نه لشکری که مر آن را کسی بداند مر

22

شمار لختی از آن برتر از شمار حصی

عداد برخی از آن برتر از عداد مطر

23

به لشکر گشن و بیکران نظر چه کنی

تو دوری ره صعب و کمی آب نگر

24

رهی که دیو درو گم شدی به وقت زوال

چو مرد کم بین در تنگ بیشه وقت سحر

25

درازتر ز غم مستمند سوخته دل

کشیده تر ز شب دردمند خسته جگر

26

به صد پی اندر، ده جای ریگ چون سرمه

به ده پی اندر، صد جای سنگ چون نشتر

27

چو چشم شوخ همه چشمه های او بی آب

چو قول سفله همه کشتهای او بی بر

28

هوای او دژم و باد او چو دود جحیم

زمین او سیه و خاک او چو خاکستر

29

همه درخت و میان درخت خار گشن

نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر

30

نه مرد را سر آن کاندر آن نهادی پی

نه مرغ را دل آن کاندر آن گشادی پر

31

همی ز جوشن برکند غیبه جوشن

همی ز مغفر بگسست رفرف مغفر

32

سوار با سر اندر شدی بدو و ازو

برون شدی همه تن چون هزار پای به سر

33

هزار خار شکسته درو و خسته ازو

به چند جای سر و روی و پشت و پهلو و بر

34

کمرکشان سپه را جدا جدا هر روز

کمر برهنه به منزل شدی ز حلیه زر

35

چو پای باز در آن بیشه پر جلاجل بود

ستاکهای درخت از پشیزه های کمر

36

گهی گیاهی پیش آمدی چو نوک خدنگ

گهی زمینی پیش آمدی چو روی تبر

37

در آن بیابان منزلگهی عجایب بود

که گر بگویم کس را نیابد آن باور

38

بگونه شب، روزی بر آمد از سر کوه

که هیچگونه بر آن کارگر نگشت بصر

39

نماز پیشین انگشت خویش را بر دست

همی ندیدم من، این عجایبست و عبر

40

عجبتر آنکه ملک را چنین همی گفتند

که اندرین ره مار دو سر بود بیمر

41

ترا بزرگ سپاهیست وین دراز رهیست

همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر

42

به شب چو خفته بود مرد سر بر آرد مار

همی کشد به نفس خفته تا بر آید خور

43

چو خور بر آید و گرمی به مرد خفته رسد

سبک نگردد زان خواب تا گه محشر

44

خدایگان جهان زان سخن نیندیشید

سپه براند به یاری ایزد داور

45

بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد

گذاره کرد به توفیق خالق اکبر

46

پیادگان را یک یک بخواند و اشتر داد

به توشه کرد سفر بر مسافران چو حضر

47

جمازه ها را در بادیه دمادم کرد

به آب کرد همه ریگ آن بیابان تر

48

بساخت از پی پس ماندگان و گمشدگان

میان بادیه ها حوضهای چون کوثر

49

همه سپه را زان بادیه برون آورد

شکفته چون گل سیراب و همچو نیلوفر

50

بدان ره اندر چندین حصار و شهر بزرگ

خراب کرد و بکند اصل هر یک از بن و بر

51

نخست لدروه کز روی برج و باره آن

چو کوه کوه فرو ریخت آهن و مرمر

52

حصار او قوی و باره حصار قوی

حصاریان همه بر سان شیر شرزه نر

53

مبارزانی همدست و لشکری همپشت

درنگ پیشه به فر و شتابکار به کر

54

نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست

دلیر گشته و اندر دلیری استمگر

55

چو چیکودر که چه صندوقهای گوهر یافت

به کوهپایه او شهریار شیر شکر

56

چو کوه البرز، آن کوه کاندرو سیمرغ

گرفت مسکن و با زال شد سخن گستر

57

چگونه کوهی چونانکه از بلندی آن

ستارگان را گویی فرود اوست مقر

58

مبارزانی بر تیغ او به تیغ گذاشت

که هر یکی را صد بنده بود چون عنتر

59

چو نهرواله که اندر دیار هند بهیم

به نهرواله همی کرد بر شهان مفخر

60

بزرگ شهری و در شهر کاخهای بزرگ

رسیده کنگره کاخها به دو پیکر

61

به دخل نیک و به تربت خوش و به آب تمام

به کشتمند و به باغ و به بوستان برور

62

دویست پیل دمان پیش و ده هزار سوار

نود هزار پیاده مبارز و صفدر

63

همیشه رای بهیم اندرو مقیم بدی

نشسته ایمن و دل پر نشاط و ناز و بطر

64

چو مندهیر که در مندهیر حوضی بود

چنانکه خیره شدی اندرو دو چشم فکر

65

چگونه حوضی چونانکه هر چه بندیشم

همی ندانم گفتن صفاتش اندر خور

66

ز دستبرد حکیمان برو پدید نشان

ز مالهای فراوان برو پدید اثر

67

فرات پهنا حوضی به صد هزار عمل

هزار بتکده خرد گرد حوض اندر

68

بزرگ بتکده ای پیش و در میانش بتی

به حسن ماه ولیکن به قامت عرعر

69

دگر چو دیولواره که همچو دیو سپید

پدید بود سر افراشته میان گذر

70

درو درختان چون گوز هندی و پوپل

که هر درخت به سالی دهد مکرر بر

71

یکی حصار قوی بر کران شهر و درو

ز بتپرستان گرد آمده یکی معشر

72

بکشت مردم و بتخانه ها بکند و بسوخت

چنانکه بتکده دارنی و تانیسر

73

نرست ازو به ره اندر مگر کسی که بماند

نهفته زیر خسی چون بهیم شوم اختر

74

نهفتگان را ناجسته زان قبل بگذاشت

که شغل داشت جز آن، آن شه فریشته فر

75

کسی که بتکده سومنات خواهد کند

به جستگان نکند روزگار خویش هدر

76

ملک همی به تبه کردن منات شتافت

شتاب او هم ازین روی بوده بود مگر

77

منات و لات و عزی در مکه سه بت بودند

ز دستبرد بت آرای آن زمان آزر

78

همه جهان همی آن هر سه بت پرستیدند

جز آن کسی که بدو بود از خدای نظر

79

دو زان پیمبر بشکست و هر دو را آن روز

فکنده بود ستان پیش کعبه پای سپر

80

منات را ز میان کافران بدزدیدند

به کشوری دگر انداختند از آن کشور

81

به جایگاهی کز روزگار آدم باز

بر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر

82

ز بهر آن بت، بتخانه ای بنا کردند

به صد هزار تماثیل و صد هزار صور

83

به کار بردند از هر سویی تقرب را

چو تخته سنگ بر آن خانه، تخته تخته زر

84

به بتکده در، بت را خزینه ای کردند

در آن خزینه به صندوقهای پیل، گهر

85

گهر خریدند او را به شهرها چندان

که سیر گشت ز گوهرفروش،گوهر خر

86

برابر سر بت کله ای فروهشتند

نگار کار به یاقوت و بافته به درر

87

ز زر پخته یکی جرد ساختند او را

چو کوه آتش و گوهر برو به جای شرر

88

خراج مملکتی تاج و افسرش بوده ست

کمینه چیز وی آن تاج بود و آن افسر

89

پس آنگه آنرا کردند سومنات لقب

لقب که دید که نام اندرو بود مضمر

90

خبر فکندند اندر جهان که از دریا

بتی بر آمد زینگونه و بدین پیکر

91

مدبر همه خلقست و کردگار جهان

ضیادهنده شمسست و نوربخش قمر

92

به علم این بود اندر جهان صلاح و فساد

به حکم این رود اندر جهان قضا و قدر

93

گروه دیگر گفتند، نی که این بت را

بر آسمان برین بود جایگاه و مقر

94

کسی نیاورد این را بدین مقام که این

ز آسمان به خودی خود آمده ست ایدر

95

بدین بگوید روز و بدان بگوید شب

بدین بگوید بحر و بدان بگوید بر

96

چو این ز دریا سر بر زد و به خشک آمد

سجود کردند این را همه نبات و شجر

97

به شیر خویش مر او را بشست گاو و کنون

بدین تقرب خوانند گاو را مادر

98

ز بهر سنگی چندین هزار خلق خدای

به قول دیو فرو هشته بر خطر لنگر

99

فریضه هر روز آن سنگ را بشستندی

به آب گنگ و به شیر و به زعفران و شکر

100

ز بهر شستن آن بت ز گنگ هر روزی

دو جام آب رسیدی فزون ز ده ساغر

101

از آب گنگ چه گویم که چند فرسنگست

به سومنات بدانجایگاه زلت و شر

102

گه گرفتن خور صد هزار کودک و مرد

بدو شدندی فریادخواه و پوزشگر

103

ز کافران که شدندی به سومنات به حج

همی گسسته نگشتی به ره نفر ز نفر

104

خدای خوانند آن سنگ را همی شمنان

چه بیهده سخنست این که خاکشان بر سر

105

خدای حکم چنان کرده بود کان بت را

ز جای برکند آن شهریار دین پرور

106

بدان نیت که مر او را به مکه باز برد

بکند و اینک با ما همی برد همبر

107

چو بت بکند از آنجا و مال و زر برداشت

به دست خویش به بتخانه در فکند آذر

108

برهمنان را چندانکه دید سر ببرید

بریده به، سر آن کز هدی بتابد سر

109

ز خون کشته کز آن بتکده به دریا راند

چو سرخ لاله شد، آبی چو سبز سیسنبر

110

ز بتپرستان چندان بکشت و چندان بست

که کشته بود و گرفته ز خانیان به کتر

111

خدای داند کآنجا چه مایه مردم بود

همه در آرزوی جنگ و جنگ را از در

112

میان بتکده استاده و سلیح به چنگ

چو روز جنگ میان مصاف، رستم زر

113

خدنگ ترکی بر روی و سر همی خوردند

همی نیامد بر رویشان پدید غیر

114

به جنگ جلدی کردند، لیکن آخر کار

به تیر سلطان بردند عمر خویش به سر

115

خدایگان را اندر جهان دو حاجت بود

همیشه این دو همی خواست ز ایزد داور

116

یکی که جایگه حج هندوان بکند

دگر که حج کند و بوسه بر دهد به حجر

117

یکی از آن دو مراد بزرگ حاصل کرد

دگر به عون خدای بزرگ کرده شمر

118

خراب کردن بتخانه خردکار نبود

بدانچه کرده بیابد ملک ثواب و ثمر

119

چو دل ز سوختن سومنات فارغ کرد

گرفت راه به در باز رفتگان دگر

120

خمی ز گردش دریا به ره پیش آمد

گسسته شد ز ره امید مردمان یکسر

121

نبود رهبر کان خلق را بجستی راه

نبود ممکن کان آب را کنند عبر

122

سوی درازا یک ماه راه ویران بود

رهی به صعبی و زشتی در آن دیار سمر

123

ز سوی پهنا چندانکه کشتیی دو سه روز

همی رود، چو رود مرغ گرسنه سوی خور

124

درون دریا مد آمدی به روز دو بار

چنانکه چرخ زدی اندر آب او چنبر

125

چو مد باز شدی بر کرانش صیادان

فرو شدندی و کردندی از میانه حذر

126

ملک چو حال چنان دید خلق را دل داد

براند و گفت که این مایه آب را چه خطر

127

امید خویش به ایزد فکند و پیش سپاه

فکند باره فرخنده پی به آب اندر

128

به فال نیک شه پر دل آب را بگذاشت

روان شدند همه از پی شه آن لشکر

129

برآمدند بر آن پی ز آب آن دریا

چنانکه گفتی آن آب بد همی فرغر

130

نه آنکه هیچ کسی را به تن رسید آسیب

نه آنکه هیچ کسی را به جان رسید ضرر

131

دو روز و دو شب از آنجا همی سپاه گذشت

که مد نیامد و نگذشت آبش از میزر

132

جدا ز مردم بگذشت ز آب آن دریا

بر از دویست هزار اسب و اشتر و استر

133

بدین طریق ز یزدان چنین کرامت یافت

تو این کرامت ز اجناس معجزات شمر

134

جز اینکه گفتم، چندین غزات دیگر کرد

به بازگشتن سوی مقام عز و مقر

135

حصار کندهه را از بهیم خالی کرد

بهیم را به جهان آن حصار بود مفر

136

قوی حصاری بر تیغ نامدار کهی

میان دشتی سیراب ناشده ز مطر

137

میان سنگ، یکی کنده، کنده گرد حصار

نه زان عمل که بود کار کرده های بشر

138

نه راه یافته خصم اندر آن حصار به جهد

نه زان حصار فرود آمدی یکی به خبر

139

وز آن حصار به منصوره روی کرد و براند

بر آن شماره کجا رند حیدر از خیبر

140

خفیف چون خبر خسرو جهان بشنید

دوان گذشت و به جوی اندر اوفتاد و به جر

141

به آب شور و بیابان پرگزند افتاد

بماندش خانه ویران ز طارم و ز طزر

142

خفیف را سپه و پیل و مال چندان بود

که بیش از آن نبود در هوا همانا ذر

143

نداشت طاقت سلطان، ز پیش او بگریخت

چنان که زو بگریزند صد هزار دگر

144

نگاه کن که بدین یک سفر که کرد، چه کرد

خدایگان جهان شهریار شیرشکر

145

جهان بگشت و اعادی بکشت و گنج بیافت

بنای کفر بیفکند، اینت فتح و ظفر

146

زهی مظفر فیروزبخت دولتیار

که گوی برده ای از خسروان به فضل و هنر

147

ازین هنر که نمودی و ره که پیمودی

شهان غافل سرمست را همی چه خبر

148

تو بر کناره دریای شور خیمه زدی

شهان شراب زده بر کناره های شمر

149

تو سومنات همی سوختی به بهمن ماه

شهان دیگر عود و مثلث و عنبر

150

به وقت آنکه همه خلق گرم خواب شوند

تو در شتاب سفر بوده ای و رنج سهر

151

تو آن شهی که ز بهر غزات رایت تو

به سومنات رود گاه و گه به کالنجر

152

خدایگانا زین پس چو رای غزو کنی

ببر سپاه گشن سوی روم و سوی خزر

153

به سند و هند کسی نیست مانده، کان ارزد

کز آن تو شود آنجا به جنگ یک چاکر

154

خراب کردی و بیمرد خاندان بهیم

مگر کنی پس از این قصد خانه قیصر

155

سپه کشیدی زین روی تا لب دریا

به جایگاهی کز آدمی نبود اثر

156

به ما نمودی آن چیزها که یاد کنیم

گمان بریم که این در فسانه بود مگر

157

زمین بماند برین روی و آب پیش آمد

بهیچروی ازین آب نیست روی گذر

158

اگر نه دریا پیش آمدی به راه ترا

کنون گذشته بدی از قمار و از بربر

159

ایا به مردی و پیروزی از ملوک پدید

چنان که بود به هنگام مصطفی حیدر

160

شنیده ام که همیشه چنین بود دریا

که بر دو منزل از آواش گوش گردد کر

161

همی نماید هیبت، همی فزاید شور

همی بر آید موجش برابر محور

162

سه بار با تو به دریای بیکرانه شدم

نه موج دیدم و نه هیبت و نه شور و نه شر

163

نخست روز که دریا ترا بدید، بدید

که پیش قدر تو چون ناقصست و چون ابتر

164

به مال با تو نتاند شد، ار بخواهد، جفت

به قدر با تو نیارد زد، ار بخواهد، بر

165

چو گرد خویش نگه گرد ، مار و ماهی دید

به گرد تو مه تابان و زهره ازهر

166

ز تو خلایق را خرمی و شادی بود

وزو همه خطر جان و بیم غرق و غرر

167

چو قدرت تو نگه کرد و عجز خویش بدید

چو آبگینه شد آب اندرو ز شرم و حجر

168

ز آب دریا گفتی همی به گوش آمد

که شهریارا دریا تویی و من فرغر

169

همه جهان ز تو عاجز شدند تا دریا

نداشت هیچ کس این قدر و منزلت ز بشر

170

بزرگوارا کاری که آمد از پدرت

به دولت پدر تو نبود هیچ پدر

171

به ملکداری تا بود بود و وقت شدن

بماند ازو به جهان چون تو یادگار پسر

172

همیشه تا نبود جان چو جسم و عقل چو جهل

همیشه تا نبود دین چو کفر و نفع چو ضر

173

همیشه تا علوی را نسب بود به علی

همیشه تا عمری را شرف بود به عمر

174

خدایگانی جز مر ترا همی نسزد

خدایگان جهان باش و از جهان بر خور

175

جهان و مال جهان سربسر خنیده تست

به شهریاری و فیروزی از خنیده بچر

متن شعر کپی شد.