غزل · خاقانی
غزل شماره ۲۷ - در این عهد از وفا بوئی نمانده است...
1
در این عهد از وفا بوئی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
2
جهان دست جفا بگشاد آوخ
وفا را زور بازویی نمانده است
3
چه آتش سوخت بستان وفا را
که از خشک و ترش بویی نمانده است
4
فلک جائی به موی آویخت جانم
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
5
به که نالم که اندر نسل آدم
بدیدم آدمی خویی نمانده است
6
نظر بردار خاقانی ز دونان
جگر میخور که دلجویی نمانده است