کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۶۴ - آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد...

1

آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

2

شادی به روی آنکه به روی تو جام می

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

3

بر درگه تو ناله کسی را رسد که او

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

4

هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان

از دست روزگار دوال ستم خورد

5

عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

6

زلف تو کافری است که هر دم به تازگی

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

7

عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

متن شعر کپی شد.