کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۴۶ - جان از تنم برآید چون از درم درآئی...

1

جان از تنم برآید چون از درم درآئی

لب را به جای جانی بنشان به کدخدائی

2

جان خود چه زهره دارد ای نور آشنایی

کز خود برون نیاید آنجا که تو درآئی

3

جانی که یافت از خم زلفین تو رهائی

از کار بازماند همچون بت از خدائی

4

بر زخم های جانم هم درد و هم دوائی

در نیمه راه عقلم هم خوف و هم رجائی

5

از پای پاسبانت بوسی کنم گدائی

وانگاه سر برآرم کاین است پادشائی

6

تب های هجر دارم شب ها بینوائی

تب های من ببندی لب ها چو برگشائی

7

گمراه گردم از خود تا تو رهم نمائی

از من مرا چه خیزد اکنون که تو مرائی

8

تو خود نهان نباشی کاندر نهان مائی

خاقانی از تحیر پرسان که تو کجائی

متن شعر کپی شد.