کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۶۶ - گر قصد جان نداری، خونم چرا خوری...

1

گر قصد جان نداری، خونم چرا خوری

انصاف ده که کار ز انصاف می بری

2

خود نیست نیم ذره محابای کس تو را

فریاد تا چه شوخی، وه تا چه کافری

3

هر صبح و شام عادت گردون گرفته ای

هم پرده ای که دوزی هم خود همی دری

4

از دیده جام جام ببارم شراب لعل

چون بینمت که یاد یکی دون همی خوری

5

خوی زمانه داری از آن هر زمان چنو

صد را فروبری و یکی را برآوری

6

از تو کجا گریزم کز بهر بند من

هر دم هزار دام به هر سو بگستری

7

خاقانی از هم به تو نالد ز بهر آنک

از تو گریز نیست که خصمی و داوری

متن شعر کپی شد.