کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

شماره ۷۵ - قصیده

1

مرد آن بود که از سر دردی قدم زند

درد آن بود که بر دل مردان رقم زند

2

آن را مسلم است تماشا به باغ عشق

کو خیمه نشاط به صحرای غم زند

3

وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوست

ختم وجود بر سر کتم عدم زند

4

از دست عشق چون به سفالی شراب خورد

طعنه نخست در گهر جام جم زند

5

بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهد

وانگه به دست راست بر آن بیش، کم زند

6

جایی که زلف جانان دعوی کند به کفر

گمره بود که در ره ایمان قدم زند

7

و آنجا که نور عارض او پرده برگرفت

تردامنی بود که دم از صبح دم زند

8

خاقانی این سراب که داند که مردوار

زین خاکدان به بام جهان بر علم زند

متن شعر کپی شد.