کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

پادشاهی کیخسرو شصت سال بود

1

به پالیز چون برکشد سرو شاخ

سر شاخ سبزش برآید ز کاخ

2

به بالای او شاد باشد درخت

چو بیندش بینادل و نیک بخت

3

سزد گر گمانی برد بر سه چیز

کزین سه گذشتی چه چیزست نیز

4

هنر با نژادست و با گوهر است

سه چیزست و هر سه به بنداندرست

5

هنر کی بود تا نباشد گهر

نژاده بسی دیده ای بی هنر

6

گهر آنک از فر یزدان بود

نیازد به بد دست و بد نشنود

7

نژاد آنک باشد ز تخم پدر

سزد کاید از تخم پاکیزه بر

8

هنر گر بیاموزی از هر کسی

بکوشی و پیچی ز رنجش بسی

9

ازین هر سه گوهر بود مایه دار

که زیبا بود خلعت کردگار

10

چو هر سه بیابی خرد بایدت

شناسنده نیک و بد بایدت

11

چو این چار با یک تن آید بهم

براساید از آز وز رنج و غم

12

مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست

وزین بدتر از بخت پتیاره نیست

13

جهانجوی از این چار بد بی نیاز

همش بخت سازنده بود از فراز

14

سخن راند گویا بدین داستان

دگر گوید از گفته باستان

15

کنون بازگردم بغاز کار

که چون بود کردار آن شهریار

16

چو تاج بزرگی بسر برنهاد

ازو شاد شد تاج و او نیز شاد

17

به هر جای ویرانی آباد کرد

دل غمگنان از غم آزاد کرد

18

از ابر بهاران ببارید نم

ز روی زمین زنگ بزدود غم

19

جهان گشت پر سبزه و رود آب

سر غمگنان اندر آمد به خواب

20

زمین چون بهشتی شد آراسته

ز داد و ز بخشش پر از خواسته

21

چو جم و فریدون بیاراست گاه

ز داد و ز بخشش نیاسود شاه

22

جهان شد پر از خوبی و ایمنی

ز بد بسته شد دست اهریمنی

23

فرستادگان آمد از هر سوی

ز هر نامداری و هر پهلوی

24

پس آگاهی آمد سوی نیمروز

بنزد سپهدار گیتی فروز

25

که خسرو ز توران به ایران رسید

نشست از بر تخت کو را سزید

26

بیاراست رستم به دیدار شاه

ببیند که تا هست زیبای گاه

27

ابا زال، سام نریمان بهم

بزرگان کابل همه بیش و کم

28

سپاهی که شد دشت چون آبنوس

بدرید هر گوش ز اوای کوس

29

سوی شهر ایران گرفتند راه

زواره فرامرز و پیل و سپاه

30

به پیش اندرون زال با انجمن

درفش بنفش از پس پیلتن

31

پس آگاهی آمد بر شهریار

که آمد ز ره پهلوان سوار

32

زواره فرامرز و دستان سام

بزرگان که هستند با جاه و نام

33

دل شاه شد زان سخن شادمان

سراینده را گفت کاباد مان

34

که اویست پروردگار پدر

وزویست پیدا به گیتی هنر

35

بفرمود تا گیو و گودرز و طوس

برفتند با نای رویین و کوس

36

تبیره برآمد ز درگاه شاه

همه برنهادند گردان کلاه

37

یکی لشکر از جای برخاستند

پذیره شدن را بیاراستند

38

ز پهلو به پهلو پذیره شدند

همه با درفش و تبیره شدند

39

برفتند پیشش به دو روزه راه

چنین پهلوانان و چندین سپاه

40

درفش تهمتن چو آمد پدید

به خورشید گرد سپه بردمید

41

خروش آمد و ناله بوق و کوس

ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس

42

به پیش گو پیلتن راندند

به شادی برو آفرین خواندند

43

گرفتند هر سه ورا در کنار

بپرسید شیراوژن از شهریار

44

ز رستم سوی زال سام آمدند

گشاده دل و شادکام آمدند

45

نهادند سوی فرامرز روی

گرفتند شادی به دیدار اوی

46

وزان جایگه سوی شاه آمدند

به دیدار فرخ کلاه آمدند

47

چو خسرو گو پیلتن را بدید

سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید

48

فرود آمد از تخت و کرد آفرین

تهمتن ببوسید روی زمین

49

به رستم چنین گفت کای پهلوان

همیشه بدی شاد و روشن روان

50

به گیتی خردمند و خامش تویی

که پروردگار سیاوش تویی

51

سر زال زان پس به بر در گرفت

ز بهر پدر دست بر سر گرفت

52

گوان را به تخت مهی برنشاند

بریشان همی نام یزدان بخواند

53

نگه کرد رستم سرو پای اوی

نشست و سخن گفتن و رای اوی

54

رخش گشت پرخون و دل پر ز درد

زکار سیاوش بسی یاد کرد

55

به شاه جهان گفت کای شهریار

جهان را تویی از پدر یادگار

56

ندیدم من اندر جهان تاج ور

بدین فر و مانندگی پدر

57

وزان پس چو از تخت برخاستند

نهادند خوان و می آراستند

58

جهاندار تا نیمی از شب نخفت

گذشته سخنها همه بازگفت

59

چو خورشید تیغ از میان برکشید

شب تیره گشت از جهان ناپدید

60

تبیره برآمد ز درگاه شاه

به سر برنهادند گردان کلاه

61

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو گرگین و گستهم و بهرام شیر

62

گرانمایگان نزد شاه آمدند

بران نامور بارگاه آمدند

63

به نخچیر شد شهریار جهان

ابا رستم نامور پهلوان

64

ز لشکر برفتند آزادگان

چو گیو و چو گودرز کشوادگان

65

سپاهی که شد تیره خورشید و ماه

همی رفت با یوز و با باز شاه

66

همه بوم ایران سراسر بگشت

به آباد و ویرانی اندر گذشت

67

هران بوم و برکان نه آباد بود

تبه بود و ویران ز بیداد بود

68

درم داد و آباد کردش ز گنج

ز داد و ز بخشش نیامدش رنج

69

به هر شهر بنشست و بنهاد تخت

چنانچون بود خسرو نیک بخت

70

همه بدره و جام و می خواستی

به دینار گیتی بیاراستی

71

وز آنجا سوی شهر دیگر شدی

همی با می و تخت و افسر شدی

72

همی رفت تا آذرابادگان

ابا او بزرگان و آزادگان

73

گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ

بیامد سوی خان آذرگشسپ

74

جهان آفرین را ستایش گرفت

به آتشکده در نیایش گرفت

75

بیامد خرامان ازان جایگاه

نهادند سر سوی کاوس شاه

76

نشستند هر دو به هم شادمان

نبودند جز شادمان یک زمان

77

چو پر شد سر از جام روشن گلاب

به خواب و به آسایش آمد شتاب

78

چو روز درخشان برآورد چاک

بگسترد یاقوت بر تیره خاک

79

جهاندار بنشست و کاوس کی

دو شاه سرافراز و دو نیک پی

80

ابا رستم گرد و دستان به هم

همی گفت کاوس هر بیش و کم

81

از افراسیاب اندر آمد نخست

دو رخ را به خون دو دیده بشست

82

بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد

از ایران سراسر برآورد گرد

83

بسی پهلوانان که بیجان شدند

زن و کودک خرد پیچان شدند

84

بسی شهر بینی ز ایران خراب

تبه گشته از رنج افراسیاب

85

ترا ایزدی هرچ بایدت هست

ز بالا و از دانش و زور دست

86

ز فر تمامی و نیک اختری

ز شاهان به هر گونه ای برتری

87

کنون از تو سوگند خواهم یکی

نباید که پیچی ز داد اندکی

88

که پرکین کنی دل ز افراسیاب

دمی آتش اندر نیاری به آب

89

ز خویشی مادر بدو نگروی

نپیچی و گفت کسی نشمری

90

به گنج و فزونی نگیری فریب

همان گر فراز آیدت گر نشیب

91

به تاج و به تخت و نگین و کلاه

به گفتار با او نگردی ز راه

92

بگویم که بنیاد سوگند چیست

خرد را و جان ترا پند چیست

93

بگویی به دادار خورشید و ماه

به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه

94

به فر و به نیک اختر ایزدی

که هرگز نپیچی به سوی بدی

95

میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز

منش برز داری و بالای برز

96

چو بشنید زو شهریار جوان

سوی آتش آورد روی و روان

97

به دادار دارنده سوگند خورد

به روز سپید و شب لاژورد

98

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه

99

که هرگز نپیچم سوی مهر اوی

نبینم بخواب اندرون چهر اوی

100

یکی خط بنوشت بر پهلوی

به مشکاب بر دفتر خسروی

101

گوا بود دستان و رستم برین

بزرگان لشکر همه همچنین

102

به زنهار بر دست رستم نهاد

چنان خط و سوگند و آن رسم و داد

103

ازان پس همی خوان و می خواستند

ز هر گونه مجلس بیاراستند

104

ببودند یک هفته با رود و می

بزرگان به ایوان کاوس کی

105

جهاندار هشتم سر و تن بشست

بیاسود و جای نیایش بجست

106

به پیش خداوند گردان سپهر

برفت آفرین را بگسترد چهر

107

شب تیره تا برکشید آفتاب

خروشان همی بود دیده پرآب

108

چنین گفت کای دادگر یک خدای

جهاندار و روزی ده و رهنمای

109

به روز جوانی تو کردی رها

مرا بی سپاه از دم اژدها

110

تو دانی که سالار توران سپاه

نه پرهیز داند نه شرم گناه

111

به ویران و آباد نفرین اوست

دل بیگناهان پر از کین اوست

112

به بیداد خون سیاوش بریخت

بدین مرز باران آتش ببیخت

113

دل شهریاران پر از بیم اوست

بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست

114

به کین پدر بنده را دست گیر

ببخشای بر جان کاوس پیر

115

تو دانی که او را بدی گوهرست

همان بدنژادست و افسونگرست

116

فراوان بمالید رخ بر زمین

همی خواند بر کردگار آفرین

117

وزان جایگه شد سوی تخت باز

بر پهلوانان گردن فراز

118

چنین گفت کای نامداران من

جهانگیر و خنجر گزاران من

119

بپیمودم این بوم ایران بر اسپ

ازین مرز تا خان آذرگشسپ

120

ندیدم کسی را که دلشاد بود

توانگر بد و بومش آباد بود

121

همه خستگانند از افراسیاب

همه دل پر از خون و دیده پرآب

122

نخستین جگرخسته از وی منم

که پر درد ازویست جان و تنم

123

دگر چون نیا شاه آزادمرد

که از دل همی برکشد باد سرد

124

به ایران زن و مرد ازو با خروش

ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش

125

کنون گر همه ویژهار منید

به دل سربسر دوستدار منید

126

به کین پدر بست خواهم میان

بگردانم این بد ز ایرانیان

127

اگر همگنان رای جنگ آورید

بکوشید و رستم پلنگ آورید

128

مرا این سخن پیش بیرون شود

ز جنگ یلان کوه هامون شود

129

هران خون که آید به کین ریخته

گنهکار او باشد آویخته

130

وگر کشته گردد کسی زین سپاه

بهشت بلندش بود جایگاه

131

چه گویید و این را چه پاسخ دهید

همه یکسره رای فرخ نهید

132

بدانید کو شد به بد پیشدست

مکافات بد را نشاید نشست

133

بزرگان به پاسخ بیاراستند

به درد دل از جای برخاستند

134

که ای نامدار جهان شادباش

همیشه ز رنج و غم آزاد باش

135

تن و جان ما سربه سر پیش تست

غم و شادمانی کم و بیش تست

136

ز مادر همه مرگ را زاده ایم

همه بنده ایم ارچه آزاده ایم

137

چو پاسخ چنین یافت از پیلتن

ز طوس و ز گودرز و از انجمن

138

رخ شاه شد چون گل ارغوان

که دولت جوان بود و خسرو جوان

139

بدیشان فراوان بکرد آفرین

که آباد بادا به گردان زمین

140

بگشت اندرین نیز گردان سپهر

چو از خوشه خورشید بنمود چهر

141

ز پهلو همه موبدانرا بخواند

سخنهای بایسته چندی براند

142

دو هفته در بار دادن ببست

بنوی یکی دفتر اندر شکست

143

بفرمود موبد به روزی دهان

که گویند نام کهان و مهان

144

نخستین ز خویشان کاوس کی

صد و ده سپهبد فگندند پی

145

سزاوار بنوشت نام گوان

چنانچون بود درخور پهلوان

146

فریبرز کاوسشان پیش رو

کجا بود پیوسته شاه نو

147

گزین کرد هشتاد تن نوذری

همه گرزدار و همه لشکری

148

زرسپ سپهبد نگهدارشان

که بردی به هر کار تیمارشان

149

که تاج کیان بود و فرزند طوس

خداوند شمشیر و گوپال و کوس

150

سه دیگر چو گودرز کشواد بود

که لشکر به رای وی آباد بود

151

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

دلیران کوه و سواران دشت

152

فروزنده تاج و تخت کیان

فرازنده اختر کاویان

153

چو شصت و سه از تخمه گژدهم

بزرگان و سالارشان گستهم

154

ز خویشان میلاد بد صد سوار

چو گرگین پیروزگر مایه دار

155

ز تخم لواده چو هشتادو پنج

سواران رزم و نگهبان گنج

156

کجا برته بودی نگهدارشان

به رزم اندرون دست بردارشان

157

چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ

که رویین بدی شاهشان روز جنگ

158

به گاه نبرد او بدی پیش کوس

نگهبان گردان و داماد طوس

159

ز خویشان شیروی هفتاد مرد

که بودند گردان روز نبرد

160

گزین گوان شهره فرهاد بود

گه رزم سندان پولاد بود

161

ز تخم گرازه صد و پنج گرد

نگهبان ایشان هم او را سپرد

162

کنارنگ وز پهلوانان جزین

ردان و بزرگان باآفرین

163

چنان بد که موبد ندانست مر

ز بس نامداران با برز و فر

164

نوشتند بر دفتر شهریار

همه نامشان تا کی آید به کار

165

بفرمود کز شهر بیرون شوند

ز پهلو سوی دشت و هامون شوند

166

سر ماه باید که از کرنای

خروش آید و زخم هندی درای

167

همه سر سوی رزم توران نهند

همه شادمانی و سوران نهند

168

نهادند سر پیش او بر زمین

همه یک به یک خواندند آفرین

169

که ما بندگانیم و شاهی تراست

در گاو تا برج ماهی تراست

170

به جایی که بودند ز اسپان یله

به لشکر گه آورد یکسر گله

171

بفرمود کان کو کمند افگنست

به زرم اندرون گرد و رویین تنست

172

به پیش فسیله کمند افگنند

سر بادپایان به بند افگنند

173

در گنج دینار بگشاد و گفت

که گنج از بزرگان نشاید نهفت

174

گه بخشش و کینه شهریار

شود گنج دینار بر چشم خوار

175

به مردان همی گنج و تخت آوریم

به خورشید بار درخت آوریم

176

چرا برد باید غم روزگار

که گنج از پی مردم آید به کار

177

بزرگان ایران از انجمن

نشسته به پیشش همه تن به تن

178

بیاورد صد جامه دیبای روم

همه پیکر از گوهر و زر بوم

179

هم از خز و منسوج و هم پرنیان

یکی جام پر گوهر اندر میان

180

نهادند پیش سرافراز شاه

چنین گفت شاه جهان با سپاه

181

که اینت بهای سر بی بها

پلاشان دژخیم نر اژدها

182

کجا پهلوان خواند افراسیاب

به بیداری او شود سیر خواب

183

سر و تیغ و اسپش بیارد چو گرد

به لشکر گه ما بروز نبرد

184

سبک بیژن گیو بر پای جست

میان کشتن اژدها را ببست

185

همه جامه برداشت وان جام زر

به جام اندرون نیز چندی گهر

186

بسی آفرین کرد بر شهریار

که خرم بدی تا بود روزگار

187

وزانجا بیامد به جای نشست

گرفته چنان جام گوهر به دست

188

به دُرنامنه فرمود پس شهریار

که آرد دو صد جامه زرنگار

189

صد از خز و دیبا و صد پرنیان

دو گلرخ به زنار بسته میان

190

چنین گفت کین هدیه آن را دهم

وزان پس بدو نیز دیگر دهم

191

که تاج تژاو آورد پیش من

وگر پیش این نامدار انجمن

192

که افراسیابش به سر برنهاد

ورا خواند بیدار و فرخ نژاد

193

همان بیژن گیو برجست زود

کجا بود در جنگ برسان دود

194

بزد دست و آن هدیه ها برگرفت

ازو ماند آن انجمن در شگفت

195

بسی آفرین کرد و بنشست شاد

که گیتی به کیخسرو آباد باد

196

بفرمود تا با کمر ده غلام

ده اسپ گزیده به زرین ستام

197

ز پوشیده رویان ده آراسته

بیاورد موبد چنین خواسته

198

چنین گفت بیدار شاه رمه

که اسپان و این خوبرویان همه

199

کسی را که چون سر بپیچد تژاو

سزد گر ندارد دل شیر گاو

200

پرستنده ای دارد او روز جنگ

کز آواز او رام گردد پلنگ

201

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو

202

یکی ماهرویست نام اسپنوی

سمن پیکر و دلبر و مشک بوی

203

نباید زدن چون بیابدش تیغ

که از تیغ باشد چنان رخ دریغ

204

به خم کمر ار گرفته کمر

بدان سان بیارد مر او را به بر

205

بزد دست بیژن بدان هم به بر

بیامد بر شاه پیروزگر

206

به شاه جهان بر ستایش گرفت

جهان آفرین را نیایش گرفت

207

بدو شاد شد شهریار بزرگ

چنین گفت کای نامدار سترگ

208

چو تو پهلوان یار دشمن مباد

درخشنده جان تو بی تن مباد

209

جهاندار از آن پس به دُرنامنه گفت

که ده جام زرین بیار از نهفت

210

شمامه نهاده در آن جام زر

ده از نقره خام با شش گهر

211

پر از مشک جامی ز یاقوت زرد

ز پیروزه دیگر یکی لاژورد

212

عقیق و زمرد بر او ریخته

به مشک و گلاب آندرآمیخته

213

پرستنده ای با کمر ده غلام

ده اسپ گرانمایه زرین ستام

214

چنین گفت کین هدیه آن را که تاو

بود در تنش روز جنگ تژاو

215

سرش را بدین بارگاه آورد

به پیش دلاور سپاه آورد

216

ببر زد بدین گیو گودرز دست

میان رزم آن پهلوان را ببست

217

گرانمایه خوبان و آن خواسته

ببردند پیش وی آراسته

218

همی خواند بر شهریار آفرین

که بی تو مبادا کلاه و نگین

219

وزان پس به دُرنامنه فرمود شاه

که ده جام زرین بنه پیش گاه

220

برو ریز دینار و مشک و گهر

یکی افسری خسروی با کمر

221

چنین گفت کین هدیه آن را که رنج

ندارد دریغ از پی نام و گنج

222

از ایدر شود تا در کاسه رود

دهد بر روان سیاوش درود

223

ز هیزم یکی کوه بیند بلند

فزونست بالای او ده کمند

224

چنان خواست کان ره کسی نسپرد

از ایران به توران کسی نگذرد

225

دلیری از ایران بباید شدن

همه کاسه رود آتش اندر زدن

226

بدان تا گر آنجا بود رزمگاه

پس هیزم اندر نماند سپاه

227

همان گیو گفت این شکار منست

برافروختن کوه کار منست

228

اگر لشکر آید نترسم ز رزم

برزم اندرون کرگس آرم ببزم

229

«ره لشکر از برف آسان کنم

دل ترک از آن هراسان کنم»

230

همه خواسته گیو را داد شاه

بدو گفت کای نامدار سپاه

231

که بی تیغ تو تاج روشن مباد

چنین باد و بی بت برهمن مباد

232

بفرمود صد دیبه رنگ رنگ

که دُرنامنه پیش آورد بی درنگ

233

هم از گنج صد دانه خوشاب جست

که آب فسردست گفتی درست

234

ز پرده پرستار پنج آورید

سر جعد از افسر شده ناپدید

235

چنین گفت کین هدیه آن را سزاست

که برجان پاکش خرد پادشاست

236

دلیرست و بینا دل و چرب گوی

نه برتابد از شیر در جنگ روی

237

پیامی برد نزد افراسیاب

ز بیمش نیارد بدیده در آب

238

ز گفتار او پاسخ آرد بمن

که دانید از این نامدار انجمن

239

بیازید گرگین میلاد دست

بدان راه رفتن میان راببست

240

پرستار و آن جامه زرنگار

بیاورد با گوهر شاهوار

241

ابر شهریار آفرین کرد و گفت

که با جان خسرو خرد باد جفت

242

چو روی زمین گشت چون پر زاغ

ز افراز کوه اندر آمد چراغ

243

سپهبد بیامد بایوان خویش

برفتند گردان سوی خان خویش

244

می آورد و رامشگران را بخواند

همه شب همی زر و گوهر فشاند

245

چو از روز شد کوه چون سندروس

بابر اندر آمد خروش خروس

246

تهمتن بیامد به درگاه شاه

ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه

247

زواره فرامرز با او بهم

همی رفت هر گونه از بیش و کم

248

چنین گفت رستم به شاه زمین

که ای نامبردار باآفرین

249

بزاولستان در یکی شهر بود

کزان بوم و بر تور را بهر بود

250

منوچهر کرد آن ز ترکان تهی

یکی خوب جایست با فرهی

251

چو کاوس شد بی دل و پیرسر

بیفتاد ازو نام شاهی و فر

252

همی باژ و ساوش بتوران برند

سوی شاه ایران همی ننگرند

253

فراوان بدان مرز پیلست و گنج

تن بیگناهان از ایشان برنج

254

ز بس کشتن و غارت و تاختن

سر از باژ ترکان برافراختن

255

کنون شهریاری بایران تراست

تن پیل و چنگال شیران تراست

256

یکی لشکری باید اکنون بزرگ

فرستاد با پهلوانی سترگ

257

اگر باژ نزدیک شاه آورند

وگر سر بدین بارگاه آورند

258

چو آن مرز یکسر بدست آوریم

بتوران زمین بر شکست آوریم

259

برستم چنین پاسخ آورد شاه

که جاوید بادی که اینست راه

260

ببین تا سپه چند باید بکار

تو بگزین از این لشکر نامدار

261

زمینی که پیوسته مرز تست

بهای زمین درخور ارز تست

262

فرامرز را ده سپاهی گران

چنان چون بباید ز جنگ آوران

263

گشاده شود کار بر دست اوی

بکام نهنگان رسد شصت اوی

264

رخ پهلوان گشت ازان آبدار

بسی آفرین خواند بر شهریار

265

بفرمود خسرو بسالار بار

که خوان از خورشگر کند خواستار

266

می آورد و رامشگران را بخواند

وز آواز بلبل همی خیره ماند

267

سران با فرامرز و با پیلتن

همی باده خوردند بر یاسمن

268

غریونده نای و خروشنده چنگ

بدست اندرون دسته بوی و رنگ

269

همه تازه روی و همه شاددل

ز درد و غمان گشته آزاددل

270

ز هرگونه گفتارها راندند

سخنهای شاهان بسی خواندند

271

که هر کس که در شاهی او داد داد

شود در دو گیتی ز کردار شاد

272

همان شاه بیدادگر در جهان

نکوهیده باشد بنزد مهان

273

به گیتی بماند از او نام بد

همان پیش یزدان سرانجام بد

274

کسی را که پیشه بجز داد نیست

چنو در دو گیتی دگر شاد نیست

275

چو خورشید تابان برآمد ز کوه

سراینده آمد ز گفتن ستوه

276

تبیره برآمد ز درگاه شاه

رده برکشیدند بر بارگاه

277

ببستند بر پیل رویینه خم

برآمد خروشیدن گاودم

278

نهادند بر کوهه پیل تخت

ببار آمد آن خسروانی درخت

279

بیامد نشست از بر پیل شاه

نهاده بسر بر ز گوهر کلاه

280

یکی طوق پر گوهر شاهوار

فروهشته از تاج دو گوشوار

281

بزد مهره بر کوهه ژنده پیل

زمین شد بکردار دریای نیل

282

ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد

سیه شد زمین آسمان لاژورد

283

تو گفتی بدام اندرست آفتاب

وگر گشت خم سپهر اندر آب

284

همی چشم روشن عنانرا ندید

سپهر و ستاره سنان را ندید

285

ز دریای ساکن چو برخاست موج

سپاه اندر آمد همی فوج فوج

286

سراپرده بردند ز ایوان بدشت

سپهر از خروشیدن آسیمه گشت

287

همی زد میان سپه پیل گام

ابا زنگ زرین و زرین ستام

288

یکی مهره در جام بر دست شاه

بکیوان رسیده خروش سپاه

289

چو بر پشت پیل آن شه نامور

زدی مهره بر جام و بستی کمر

290

نبودی بهر پادشاهی روا

نشستن مگر بر در پادشا

291

ازان نامور خسرو سرکشان

چنین بود در پادشاهی نشان

292

همی بود بر پیل در پهن دشت

بدان تا سپه پیش او برگذشت

293

نخستین فریبرز بد پیش رو

که بگذشت پیش جهاندار نو

294

ابا گرز و با تاج و زرینه کفش

پس پشت خورشید پیکر درفش

295

یکی باره ای برنشسته سمند

بفتراک بر حلقه کرده کمند

296

همی رفت با باد و با برز و فر

سپاهش همه غرقه در سیم و زر

297

برو آفرین کرد شاه جهان

که بیشی ترا باد و فر مهان

298

بهر کار بخت تو پیروز باد

بباز آمدن باد پیروز و شاد

299

پس شاه گودرز کشواد بود

که با جوشن و گرز پولاد بود

300

درفش از پس پشت او شیر بود

که جنگش بگرز و بشمشیر بود

301

بچپ بر همی رفت رهام نیو

سوی راستش چون سرافراز گیو

302

پس پشت شیدوش یل با درفش

زمین گشته از شیر پیکر بنفش

303

هزار از پس پشت آن سرفراز

عناندار با نیزه های دراز

304

یکی گرگ پیکر درفشی سیاه

پس پشت گیو اندرون با سپاه

305

درفش جهانجوی رهام ببر

که بفراخته بود سر تا بابر

306

پس بیژن اندر درفشی دگر

پرستارفش بر سرش تاج زر

307

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

از ایشان نبد جای بر پهن دشت

308

پس هر یک اندر دگرگون درفش

جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش

309

تو گفتی که گیتی همه زیر اوست

سر سروران زیر شمشیر اوست

310

چو آمد بنزدیکی تخت شاه

بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

311

بگودرز و بر شاه کرد آفرین

چه بر گیو و بر لشکرش همچنین

312

پس پشت گودرز گستهم بود

که فرزند بیدار گژدهم بود

313

یکی نیزه بودی به چنگش بجنگ

کمان یار او بود و تیر خدنگ

314

ز بازوش پیکان بزندان بدی

همی در دل سنگ و سندان بدی

315

ابا لشکری گشن و آراسته

پر از گرز و شمشیر و پر خواسته

316

یکی ماه پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تابان سرش

317

همی خواند بر شهریار آفرین

ازو شاد شد شاه ایران زمین

318

پس گستهم اشکش تیزگوش

که با زور و دل بود و با مغز و هوش

319

یکی گرزدار از نژاد همای

براهی که جستیش بودی بپای

320

سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ

سگالیده جنگ و برآورده خوچ

321

کسی در جهان پشت ایشان ندید

برهنه یک انگشت ایشان ندید

322

درفشی برآورده پیکر پلنگ

همی از درفشش ببارید جنگ

323

بسی آفرین کرد بر شهریار

بدان شادمان گردش روزگار

324

نگه کرد کیخسرو از پشت پیل

بدید آن سپه را زده بر دو میل

325

پسند آمدش سخت و کرد آفرین

بدان بخت بیدار و فرخ نگین

326

ازان پس درآمد سپاهی گران

همه نامداران جوشن وران

327

سپاهی کز ایشان جهاندار شاه

همی بود شادان دل و نیک خواه

328

گزیده پس اندرش فرهاد بود

کزو لشکر خسرو آباد بود

329

سپه را بکردار پروردگار

بهر جای بودی به هر کار یار

330

یکی پیکرآهو درفش از برش

بدان سایه آهو اندر سرش

331

سپاهش همه تیغ هندی بدست

زره سغدی زین ترکی نشست

332

چو دید آن نشست و سر گاه نو

بسی آفرین خواند بر شاه نو

333

گرازه سر تخمه گیوگان

همی رفت پرخاشجوی و ژگان

334

درفشی پس پشت پیکر گراز

سپاهی کمندافگن و رزمساز

335

سواران جنگی و مردان دشت

بسی آفرین کرد و اندر گذشت

336

ازان شادمان شد که بودش پسند

بزین اندرون حلقه های کمند

337

دمان از پسش زنگه شاوران

بشد با دلیران و کنداوران

338

درفشی پس پشت پیکرهمای

سپاهی چو کوه رونده ز جای

339

هرانکس که از شهر بغداد بود

که با نیزه و تیغ و پولاد بود

340

همه برگذشتند زیر همای

سپهبد همی داشت بر پیل جای

341

بسی زنگه بر شاه کرد آفرین

بران برز و بالا و تیغ و نگین

342

ز پشت سپهبد فرامرز بود

که با فر و با گرز و باارز بود

343

ابا کوس و پیل و سپاهی گران

همه رزم جویان و کنداوران

344

ز کشمیر وز کابل و نیمروز

همه سرفرازان گیتی فروز

345

درفشی کجا چون دلاور پدر

که کس را ز رستم نبودی گذر

346

سرش هفت همچون سر اژدها

تو گفتی ز بند آمدستی رها

347

بیامد بسان درختی ببار

یکی آفرین خواند بر شهریار

348

دل شاه گشت از فرامرز شاد

همی کرد با او بسی پند یاد

349

بدو گفت پرورده پیلتن

سرافراز باشد بهر انجمن

350

تو فرزند بیداردل رستمی

ز دستان سامی و از نیرمی

351

کنون سربسر هندوان مر تراست

ز قنوج تا سیستان مر تراست

352

گر ایدونک با تو نجویند جنگ

برایشان مکن کار تاریک و تنگ

353

بهر جایگه یار درویش باش

همه رادبا مردم خویش باش

354

ببین نیک تا دوستدار تو کیست

خردمند و انده گسار تو کیست

355

بخوبی بیارای و فردا مگوی

که کژی پشیمانی آرد بروی

356

ترا دادم این پادشاهی بدار

بهر جای خیره مکن کارزار

357

مشو در جوانی خریدار گنج

ببی رنج کس هیچ منمای رنج

358

مجو ایمنی در سرای فسوس

که گه سندروسست و گاه آبنوس

359

ز تو نام باید که ماند بلند

نگر دل نداری بگیتی نژند

360

مرا و ترا روز هم بگذرد

دمت چرخ گردان همی بشمرد

361

دلت شاد باید تن و جان درست

سه دیگر ببین تا چه بایدت جست

362

جهان آفرین از تو خشنود باد

دل بدسگالت پر از دود باد

363

چو بشنید پند جهاندار نو

پیاده شد از باره تیزرو

364

زمین را ببوسید و بردش نماز

بتابید سر سوی راه دراز

365

بسی آفرین خواند بر شاه نو

که هر دم فزون باش چون ماه نو

366

تهمتن دو فرسنگ با او برفت

همی مغزش از رفتن او بتفت

367

بیاموختش بزم و رزم و خرد

همی خواست کش روز رامش برد

368

پر از درد از آن جایگه بازگشت

بسوی سراپرده آمد ز دشت

369

سپهبد فرود آمد از پیل مست

یکی باره تیزتگ برنشست

370

گرازان بیامد به پرده سرای

سری پر ز باد و دلی پر ز رای

371

چو رستم بیامد بیاورد می

بجام بزرگ اندر افگند پی

372

همی گفت شادی ترا مایه بس

بفردا نگوید خردمند کس

373

کجا سلم و تور و فریدون کجاست

همه ناپدیدند با خاک راست

374

بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم

بدل بر همی آرزو بشکنیم

375

سرانجام زو بهره خاکست و بس

رهایی نیابد ز او هیچ کس

376

شب تیره سازیم با جام می

چو روشن شود بشمرد روز پی

377

بگوییم تا برکشد نای طوس

تبیره برآرند با بوق و کوس

378

ببینیم تا دست گردان سپهر

بدین جنگ سوی که یازد بمهر

379

بکوشیم وز کوشش ما چه سود

کز آغاز بود آنچ بایست بود

متن شعر کپی شد.