کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

داستان کاموس کشانی

1

بنام خداوند خورشید و ماه

که دل را بنامش خرد داد راه

2

خداوند هستی و هم راستی

نخواهد ز تو کژی و کاستی

3

خداوند بهرام و کیوان و شید

ازویم نوید و بدویم امید

4

ستودن مر او را ندانم همی

از اندیشه جان برفشانم همی

5

ازو گشت پیدا مکان و زمان

پی مور بر هستی او نشان

6

ز گردنده خورشید تا تیره خاک

دگر باد و آتش همان آب پاک

7

بهستی یزدان گواهی دهند

روان ترا آشنایی دهند

8

ز هرچ آفریدست او بی نیاز

تو در پادشاهیش گردن فراز

9

ز دستور و دُرنامنه و از تاج و تخت

ز کمی و بیشی و از ناز و بخت

10

همه بی نیازست و ما بنده ایم

بفرمان و رایش سرافگنده ایم

11

شب و روز و گردان سپهر آفرید

خور و خواب و تندی و مهر آفرید

12

جز او را مدان کردگار بلند

کزو شادمانی و زو مستمند

13

شگفتی بگیتی ز رستم بس است

کزو داستان بر دل هرکس است

14

سر مایه مردی و جنگ ازوست

خردمندی و دانش و سنگ ازوست

15

بخشکی چو پیل و بدریا نهنگ

خردمند و بینادل و مرد سنگ

16

کنون رزم کاموس پیش آوریم

ز دفتر بگفتار خویش آوریم

17

چو لشکر بیامد براه چرم

کلات از بر و زیر آب میم

18

همی یاد کردند رزم فرود

پشیمانی و درد و تیمار بود

19

همه دل پر از درد و از بیم شاه

دو دیده پر از خون و تن پر گناه

20

چنان شرمگین نزد شاه آمدند

جگر خسته و پر گناه آمدند

21

برادرش را کشته بر بی گناه

بدشمن سپرده نگین و کلاه

22

همه یکسره دست کرده بکش

برفتند پیشش پرستار فش

23

بدیشان نگه کرد خسرو بخشم

دلش پر ز درد و پر از خون دو چشم

24

بیزدان چنین گفت کای دادگر

تو دادی مرا هوش و رای و هنر

25

همی شرم دارم من از تو کنون

تو آگه تری بی شک از چند و چون

26

وگرنه بفرمودمی تا هزار

زدندی بمیدان پیکار دار

27

تن طوس را دار بودی نشست

هرانکس که با او میان را ببست

28

ز کین پدر بودم اندر خروش

دلش داشتم پر غم و درد و جوش

29

کنون کینه نو شد ز کین فرود

سر طوس نوذر بباید درود

30

بگفتم که سوی کلات و چرم

مرو گر فشانند بر سر درم

31

کزان ره فرودست و با مادرست

سپهبد نژادست و کنداور است

32

دمان طوس نامدار ناهوشیار

چرا برد لشکر بسوی حصار

33

کنون لاجرم کردگار سپهر

ز طوس و ز لشکر ببرید مهر

34

بد آمد بگودرزیان بر ز طوس

که نفرین برو باد و بر پیل و کوس

35

همی خلعت و پندها دادمش

بجنگ برادر فرستادمش

36

جهانگیر چون طوس نوذر مباد

چنو پهلوان پیش لشکر مباد

37

دریغ آن فرود سیاوش دریغ

که با زور و دل بود و با گرز و تیغ

38

بسان پدر کشته شد بی گناه

بدست سپهدار من با سپاه

39

بگیتی نباشد کم از طوس کس

که او از در بند چاهست و بس

40

نه در سرش مغز و نه در تنش رگ

چه طوس فرومایه پیشم چه سگ

41

ز خون برادر بکین پدر

همی گشت پیچان و خسته جگر

42

سپه را همه خوار کرد و براند

ز مژگان همی خون برخ برفشاند

43

در بار دادن بریشان ببست

روانش بمرگ برادر بخست

44

بزرگان ایران بماتم شدند

دلیران بدرگاه رستم شدند

45

بپوزش که این بودنی کار بود

کرا بود آهنگ رزم فرود

46

بدانگه کجا کشته شد پور طوس

سر سرکشان خیره گشت از فسوس

47

همان نیز داماد او ریونیز

نبود از بد بخت مانند چیز

48

که دانست نام و نژاد فرود

کجا شاه را دل بخواهد شخود

49

تو خواهشگری کن که برناست شاه

مگر سر بپیچد ز کین سپاه

50

نه فرزند کاوس کی ریونیز

بجنگ اندرون کشته شد زار نیز

51

که کهتر پسر بود و پرخاشجوی

دریغ آنچنان خسرو ماهروی

52

چنین است انجام و فرجام جنگ

یکی تاج یابد یکی گور تنگ

53

چو شد روی گیتی ز خورشید زرد

بخم اندر آمد شب لاژورد

54

تهمتن بیامد بنزدیک شاه

ببوسید خاک از در پیشگاه

55

چنین گفت مر شاه را پیلتن

که بادا سرت برتر از انجمن

56

بخواهشگری آمدم نزد شاه

همان از پی طوس و بهر سپاه

57

چنان دان که کس بی بهانه نمرد

ازین در سخنها بباید شمرد

58

و دیگر کزان بدگمان بدسپاه

که فرخ برادر نبد نزد شاه

59

همان طوس تندست و هشیار نیست

و دیگر که جان پسر خوار نیست

60

چو در پیش او کشته شد ریونیز

زرسپ آن جوان سرافراز نیز

61

گر او برفروزد نباشد شگفت

جهانجوی را کین نباید گرفت

62

بدو گفت خسرو که ای پهلوان

دلم پر ز تیمار شد زان جوان

63

کنون پند تو داروی جان بود

وگر چه دل از درد پیچان بود

64

بپوزش بیامد سپهدار طوس

بپیش سپهبد زمین داد بوس

65

همی آفرین کرد بر شهریار

که نوشه بدی تا بود روزگار

66

زمین بنده تاج و تخت تو باد

فلک مایه فر و بخت تو باد

67

منم دل پر از غم ز کردار خویش

بغم بسته جان را ز تیمار خویش

68

همان نیز جانم پر از شرم شاه

زبان پر ز پوزش روان پر گناه

69

ز پاکیزه جان و فرود و زرسپ

همی برفروزم چو آذرگشسپ

70

اگر من گنهکارم از انجمن

همی پیچم از کرده خویشتن

71

بویژه ز بهرام وز ریونیز

همی جان خویشم نیاید بچیز

72

اگر شاه خشنود گردد ز من

وزین نامور بی گناه انجمن

73

شوم کین این ننگ بازآورم

سر شیب را برفراز آورم

74

همه رنج لشکر بتن برنهم

اگر جان ستانم اگر جان دهم

75

ازین پس بتخت و کله ننگرم

جز از ترک رومی نبیند سرم

76

ز گفتار او شاد شد شهریار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

77

چو تاج خور روشن آمد پدید

سپیده ز خم کمان بردمید

78

سپهبد بیامد بنزدیک شاه

ابا او بزرگان ایران سپاه

79

بدیشان چنین گفت شاه جهان

که هرگز پی کین نگردد نهان

80

ز تور و ز سلم اندر آمد سخن

ازان کین پیشین و رزم کهن

81

چنین ننگ بر شاه ایران نبود

زمین پر ز خون دلیران نبود

82

همه کوه پر خون گودرزیان

بزنار خونین ببسته میان

83

همان مرغ و ماهی بریشان بزار

بگرید بدریا و بر کوهسار

84

از ایران همه دشت تورانیان

سر و دست و پایست و پشت و میان

85

شما را همه شادمانیست رای

بکینه نجنبد همی دل ز جای

86

دلیران همه دست کرده بکش

بپیش خداوند خورشیدفش

87

همه همگنان خاک دادند بوس

چو رهام و گرگین، چو گودرز و طوس

88

چو خراد با زنگه شاوران

دگر بیژن و گیو و کنداوران

89

که ای شاه نیک اختر و شیردل

ببرده ز شیران بشمشیر دل

90

همه یک بیک پیش تو بنده ایم

ز تشویر خسرو سرافگنده ایم

91

اگر جنگ فرمان دهد شهریار

همه سرفشانیم در کارزار

92

سپهدار پس گیو را پیش خواند

بتخت گرانمایگان برنشاند

93

فراوانش بستود و بنواختش

بسی خلعت و نیکوی ساختش

94

بدو گفت کاندر جهان رنج من

تو بردی و بی بهری از گنج من

95

نباید که بی رای تو پیل و کوس

سوی جنگ راند سپهدار طوس

96

بتندی مکن سهمگین کار خرد

که روشن روان باد بهرام گرد

97

ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ

جهان کرد بر خویشتن تار و تنگ

98

درم داد و روزی دهان را بخواند

بسی با سپهبد سخنها براند

99

همان رای زد با تهمتن بران

چنین تا رخ روز شد در نهان

100

چو خورشید بر زد سنان از نشیب

شتاب آمد از رفتن با نهیب

101

سپهبد بیامد بنزدیک شاه

ابا گیو گودرز و چندی سپاه

102

بدو داد شاه اختر کاویان

بران سان که بودی برسم کیان

103

ز اختر یکی روز فرخ بجست

که بیرون شدن را کی آید درست

104

همی رفت با کوس خسرو بدشت

بدان تا سپهبد بدو برگذشت

105

یکی لشکری همچو کوه سیاه

گذشتند بر پیش بیدار شاه

106

پس لشکر اندر سپهدار طوس

بیامد بر شه زمین داد بوس

107

برو آفرین کرد و بر شد خروش

جهان آمد از بانگ اسپان بجوش

108

یکی ابر بست از بر گرد سم

برآمد خروشیدن گاو دم

109

ز بس جوشن و کاویانی درفش

شده روی گیتی سراسر بنفش

110

تو خورشید گفتی به آب اندر است

سپهر و ستاره بخواب اندر است

111

نهاد از بر پیل پیروزه مهد

همی رفت زین گونه تا رود شهد

112

هیونی بکردار باد دمان

بدش نزد پیران هم اندر زمان

113

که من جنگ را گردن افراخته

سوی رود شهد آمدم ساخته

114

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

فروبست بر پیل ناکام رخت

115

برون رفت با نامداران خویش

گزیده دلاور سواران خویش

116

که ایران سپه را ببیند که چیست

سرافراز چندست و با طوس کیست

117

رده برکشیدند زان سوی رود

فرستاد نزد سپهبد درود

118

وزین روی لشکر بیاورد طوس

درفش همایون و پیلان و کوس

119

سپهدار پیران یکی چرپ گوی

ز ترکان فرستاد نزدیک اوی

120

بگفت آنک من با فرنگیس و شاه

چه کردم ز خوبی بهر جایگاه

121

ز درد سیاوش خروشان بدم

چو بر آتش تیز جوشان بدم

122

کنون بار تریاک زهر آمدست

مرا زو همه رنج بهر آمدست

123

دل طوس غمگین شد از کار اوی

بپیچید زان درد و پیکار اوی

124

چنین داد پاسخ که از مهر تو

فراوان نشانست بر چهر تو

125

سر آزاد کن دور شو زین میان

ببند این در بیم و راه زیان

126

بر شاه ایران شوی با سپاه

مکافات یابی به نیکی ز شاه

127

بایران ترا پهلوانی دهد

همان افسر خسروانی دهد

128

چو یاد آیدش خوب کردار تو

دلش رنجه گردد ز تیمار تو

129

چنین گفت گودرز و گیو و سران

بزرگان و تیمارکش مهتران

130

سراینده پاسخ آمد چو باد

بنزدیک پیران ویسه نژاد

131

بگفت آنچ بشنید با پهلوان

ز طوس و ز گودرز روشن روان

132

چنین داد پاسخ که من روز و شب

بیاد سپهبد گشایم دو لب

133

شوم هرچ هستند پیوند من

خردمند کو بشنود پند من

134

بایران گذارم بر و بوم و رخت

سر نامور بهتر از تاج و تخت

135

وزین گفتتها بود مغزش تهی

همی جست نو روزگار بهی

136

هیونی برافگند هنگام خواب

فرستاد نزدیک افراسیاب

137

کزایران سپاه آمد و پیل و کوس

همان گیو و گودرز و رهام و طوس

138

فراوان فریبش فرستاده ام

ز هر گونه ای بندها داده ام

139

سپاهی ز جنگاوران برگزین

که بر زین شتابش بیاید ز کین

140

مگر بومشان از بنه برکنیم

بتخت و بگنج آتش اندر زنیم

141

وگر نه ز کین سیاوش سپاه

نیاساید از جنگ هرگز نه شاه

142

چو بشنید افراسیاب این سخن

سران را بخواند از همه انجمن

143

یکی لشکری ساخت افراسیاب

که تاریک شد چشمه آفتاب

144

دهم روز لشکر بپیران رسید

سپاهی کزو شد زمین ناپدید

145

چو لشکر بیاسود روزی بداد

سپه برگرفت و بنه برنهاد

146

ز پیمان بگردید وز یاد عهد

بیامد دمان تا لب رود شهد

147

طلایه بیامد بنزدیک طوس

که بربند بر کوهه پیل کوس

148

که پیران نداند سخن جز فریب

چو داند که تنگ اندر آمد نهیب

149

درفش جفا پیشه آمد پدید

سپه بر لب رود صف برکشید

150

بیاراست لشکر سپهدار طوس

بهامون کشیدند پیلان و کوس

151

دو رویه سپاه اندر آمد چو کوه

سواران ترکان و ایران گروه

152

چنان شد ز گرد سپاه آفتاب

که آتش برآمد ز دریای آب

153

درخشیدن تیغ و ژوپین و خشت

تو گفتی شب اندر هوا لاله کشت

154

ز بس ترگ زرین و زرین سپر

ز جوشن سواران زرین کمر

155

برآمد یکی ابر چون سندروس

زمین گشت از گرد چون آبنوس

156

سر سروران زیر گرز گران

چو سندان شد و پتک آهنگران

157

ز خون رود گفتی میستان شدست

ز نیزه هوا چون نیستان شدست

158

بسی سر گرفتار دام کمند

بسی خوار گشته تن ارجمند

159

کفن جوشن و بستر از خون و خاک

تن نازدیده بشمشیر چاک

160

زمین ارغوان و زمان سندروس

سپهر و ستاره پرآوای کوس

161

اگر تاج جوید جهانجوی مرد

وگر خاک گردد بروز نبرد

162

بناکام می رفت باید ز دهر

چه زو بهر تریاک یابی چه زهر

163

ندانم سرانجام و فرجام چیست

برین رفتن اکنون بباید گریست

164

یکی نامداری بد ارژنگ نام

بابر اندر آورده از جنگ نام

165

برآورد از دشت آورد گرد

از ایرانیان جست چندی نبرد

166

چو از دور طوس سپهبد بدید

بغرید و تیغ از میان برکشید

167

بپور زره گفت نام تو چیست

ز ترکان جنگی ترا یار کیست

168

بدو گفت ارژنگ جنگی منم

سرافراز و شیر درنگی منم

169

کنون خاک را از تو رخشان کنم

به آوردگه برسرافشان کنم

170

چو گفتار پور زره شد ببن

سپهدار ایران شنید این سخن

171

بپاسخ ندید ایچ رای درنگ

همان آبداری که بودش بچنگ

172

بزد بر سر و ترگ آن نامدار

تو گفتی تنش سر نیاورد بار

173

برآمد ز ایران سپه بوق و کوس

که پیروز بادا سرافراز طوس

174

غمی گشت پیران ز توران سپاه

ز ترکان تهی ماند آوردگاه

175

دلیران توران و کنداوران

کشیدند شمشیر و گرز گران

176

که یکسر بکوشیم و جنگ آوریم

جهان بر دل طوس تنگ آوریم

177

چنین گفت هومان که امروز جنگ

بسازید و دل را مدارید تنگ

178

گر ایدونک زیشان یکی نامور

ز لشکر برارد به پیکار سر

179

پذیره فرستیم گردی دمان

ببینیم تا بر که گردد زمان

180

وزیشان بتندی نجویید جنگ

بباید یک امروز کردن درنگ

181

بدانگه که لشکر بجنبد ز جای

تبیره برآید ز پرده سرای

182

همه یکسره گرزها برکشیم

یکی از لب رود برتر کشیم

183

بانبوه رزمی بسازیم سخت

اگر یار باشد جهاندار و بخت

184

باسپ عقاب اندر آورد پای

برانگیخت آن بارگی را ز جای

185

تو گفتی یکی باره آهنست

وگر کوه البرز در جوشنست

186

به پیش سپاه اندر آمد بجنگ

یکی خشت رخشان گرفته بچنگ

187

بجنبید طوس سپهبد ز جای

جهان پر شد از ناله کر نای

188

بهومان چنین گفت کای شوربخت

ز پالیز کین برنیامد درخت

189

نمودم بارژنگ یک دست برد

که بود از شما نامبردار و گرد

190

تو اکنون همانا بکین آمدی

که با خشت بر پشت زین آمدی

191

بجان و سر شاه ایران سپاه

که بی جوشن و گرز و رومی کلاه

192

بجنگ تو آیم بسان پلنگ

که از کوه یازد بنخچیر چنگ

193

ببینی تو پیکار مردان مرد

چو آورد گیرم بدشت نبرد

194

چنین پاسخ آورد هومان بدوی

که بیشی نه خوبست بیشی مجوی

195

گر ایدونک بیچاره ای را زمان

بدست تو آمد مشو در گمان

196

بجنگ من ارژنگ روز نبرد

کجا داشتی خویشتن را بمرد

197

دلیران لشکر ندارند شرم

نجوشد یکی را برگ خون گرم

198

که پیکار ایشان سپهبد کند

برزم اندرون دستشان بد کند

199

کجا بیژن و گیو آزادگان

جهانگیر گودرز کشوادگان

200

تو گر پهلوانی ز قلب سپاه

چرا آمدستی بدین رزمگاه

201

خردمند بیگانه خواند ترا

هشیوار دیوانه خواند ترا

202

تو شو اختر کاویانی بدار

سپهبد نیاید سوی کارزار

203

نگه کن که خلعت کرا داد شاه

ز گردان که جوید نگین و کلاه

204

بفرمای تا جنگ شیر آورند

زبردست را دست زیر آورند

205

اگر تو شوی کشته بر دست من

بد آید بدان نامدار انجمن

206

سپاه تو بی یار و بیجان شوند

اگر زنده مانند پیچان شوند

207

و دیگر که گر بشنوی گفت راست

روان و دلم بر زبانم گواست

208

که پر درد باشم ز مردان مرد

که پیش من آیند روز نبرد

209

پس از رستم زال سام سوار

ندیدم چو تو نیز یک نامدار

210

پدر بر پدر نامبردار و شاه

چو تو جنگجویی نیاید سپاه

211

تو شو تا ز لشکر یکی نامجوی

بیاید بروی اندر آریم روی

212

بدو گفت طوس ای سرافراز مرد

سپهبد منم هم سوار نبرد

213

تو هم نامداری ز توران سپاه

چرا رای کردی به آوردگاه

214

دلت گر پذیرد یکی پند من

بجویی بدین کار پیوند من

215

کزین کینه تا زنده ماند یکی

نیاسود خواهد سپاه اندکی

216

تو با خویش وپیوند و چندین سوار

همه پهلوان و همه نامدار

217

بخیره مده خویشتن را بباد

بباید که پند من آیدت یاد

218

سزاوار کشتن هرآنکس که هست

بمان تا بیازند بر کینه دست

219

کزین کینه مرد گنهکار هیچ

رهایی نیابد خرد را مپیچ

220

مرا شاه ایران چنین داد پند

که پیران نباید که یابد گزند

221

که او ویژه پروردگار منست

جهاندیده و دوستدار منست

222

به بیداد بر خیره با او مکوش

نگه کن که دارد بپند تو گوش

223

چنین گفت هومان به بیداد و داد

چو فرمان دهد شاه فرخ نژاد

224

بران رفت باید ببیچارگی

سپردن بدو دل بیکبارگی

225

همان رزم پیران نه بر آرزوست

که او راد و آزاده و نیک خوست

226

بدین گفت و گوی اندرون بود طوس

که شد گیو را روی چون سندروس

227

ز لشکر بیامد بکردار باد

چنین گفت کای طوس فرخ نژاد

228

فریبنده هومان میان دو صف

بیامد دمان بر لب آورده کف

229

کنون با تو چندین چه گوید براز

میان دو صف گفت و گوی دراز

230

سخن جز بشمشیر با او مگوی

مجوی از در آشتی هیچ روی

231

چو بشنید هومان برآشفت سخت

چنین گفت با گیو بیدار بخت

232

ایا گم شده بخت آزادگان

که گم باد گودرز کشوادگان

233

فراوان مرا دیده ای روز جنگ

به آوردگه تیغ هندی بچنگ

234

کس از تخم کشواد جنگی نماند

که منشور تیغ مرا برنخواند

235

ترا بخت چون روی آهرمنست

بخان تو تا جاودان شیونست

236

اگر من شوم کشته بر دست طوس

نه برخیزد آیین گوپال و کوس

237

بجایست پیران و افراسیاب

بخواهد شدن خون من رود آب

238

نه گیتی شود پاک ویران ز من

سخن راند باید بدین انجمن

239

وگر طوس گردد بدستم تباه

یکی ره نیابند ز ایران سپاه

240

تو اکنون بمرگ برادر گری

چه با طوس نوذر کنی داوری

241

بدو گفت طوس این چه آشفتنست

بدین دشت پیکار تو با منست

242

بیا تا بگردیم و کین آوریم

بجنگ ابروان پر ز چین آوریم

243

بدو گفت هومان که دادست مرگ

سری زیر تاج و سری زیر ترگ

244

اگر مرگ باشد مرا بی گمان

به آوردگه به که آید زمان

245

بدست سواری که دارد هنر

سپهبدسر و گرد و پرخاشخر

246

گرفتند هر دو عمود گران

همی حمله برد آن برین این بران

247

ز می گشت گردان و شد روز تار

یکی ابر بست از بر کارزار

248

تو گفتی شب آمد بریشان بروز

نهان گشت خورشید گیتی فروز

249

ازان چاک چاک عمود گران

سرانشان چو سندان آهنگران

250

بابر اندرون بانگ پولاد خاست

بدریای شهد اندرون باد خاست

251

ز خون بر کف شیر کفشیر بود

همه دشت پر بانگ شمشیر بود

252

خم آورد رویین عمود گران

شد آهن به کردار چاچی کمان

253

تو گفتی که سنگ است سر زیر ترگ

سیه شد ز خم یلان روی مرگ

254

گرفتند شمشیر هندی بچنگ

فرو ریخت آتش ز پولاد و سنگ

255

ز نیروی گردنکشان تیغ تیز

خم آورد و در زخم شد ریز ریز

256

همه کام پرخاک و پر خاک سر

گرفتند هر دو دوال کمر

257

ز نیروی گردان گران شد رکیب

یکی را نیامد سر اندر نشیب

258

سپهبد ترکش آورد چنگ

کمان را بزه کرد و تیغ خدنگ

259

بران نامور تیرباران گرفت

چپ و راست جنگ سواران گرفت

260

ز پولاد پیکان و پر عقاب

سپر کرد بر پیش روی آفتاب

261

جهان چون ز شب رفته دو پاس گشت

همه روی کشور پر الماس گشت

262

ز تیر خدنگ اسپ هومان بخست

تن بارگی گشت با خاک پست

263

سپر بر سر آورد و ننمود روی

نگه داشت هومان سر از تیر اوی

264

چو او را پیاده بران رزمگاه

بدیدند گفتند توران سپاه

265

که پردخت ماند کنون جای اوی

ببردند پرمایه بالای اوی

266

چو هومان بران زین توزی نشست

یکی تیغ بگرفت هندی بدست

267

که آید دگر باره بر جنگ طوس

شد از شب جهان تیره چون آبنوس

268

همه نامداران پرخاشجوی

یکایک بدو در نهادند روی

269

چو شد روز تاریک و بیگاه گشت

ز جنگ یلان دست کوتاه گشت

270

بپیچید هومان جنگی عنان

سپهبد بدو راست کرده سنان

271

بنزدیک پیران شد از رزمگاه

خروشی برآمد ز توران سپاه

272

ز تو خشم گردنکشان دور باد

درین جنگ فرجام ما سور باد

273

که چون بود رزم تو ای نامجوی

چو با طوس روی اندر آمد بروی

274

همه پاک ما دل پر از خون بدیم

جز ایزد نداند که ما چون بدیم

275

بلشکر چنین گفت هومان شیر

که ای رزم دیده سران دلیر

276

چو روشن شود تیره شب روز ماست

که این اختر گیتی افروز ماست

277

شما را همه شادکامی بود

مرا خوبی و نیکنامی بود

278

ز لشکر همی برخروشید طوس

شب تیره تا گاه بانگ خروس

279

همی گفت هومان چه مرد منست

که پیل ژیان هم نبرد منست

280

چو چرخ بلند از شبه تاج کرد

شمامه پراگند بر لاژورد

281

طلایه ز هر سو برون تاختند

بهر پرده ای پاسبان ساختند

282

چو برزد سر از برج خرچنگ شید

جهان گشت چون روی رومی سپید

283

تبیره برآمد ز هر دو سرای

جهان شد پر از ناله کر نای

284

هوا تیره گشت از فروغ درفش

طبر خون و شبگون و زرد و بنفش

285

کشیده همه تیغ و گرز و سنان

همه جنگ را گرد کرده عنان

286

تو گفتی سپهر و زمان و زمین

بپوشد همی چادر آهنین

287

بپرده درون شد خور تابناک

ز جوش سواران و از گرد و خاک

288

ز هرای اسپان و آوای کوس

همی آسمان بر زمین داد بوس

289

سپهدار هومان دمان پیش صف

یکی خشت رخشان گرفته بکف

290

همی گفت چون من برایم بجوش

برانگیزم اسپ و برارم خروش

291

شما یک بیک تیغها برکشید

سپرهای چینی بسر در کشید

292

مبینید جز یال اسپ و عنان

نشاید کمان و نباید سنان

293

عنان پاک بر یال اسپان نهید

بدانسان که آید خورید و دهید

294

بپیران چنین گفت کای پهلوان

تو بگشای بند سلیح گوان

295

ابا گنج دینار جفتی مکن

ز بهر سلیح ایچ زفتی مکن

296

که امروز گردیم پیروزگر

بیابد دل از اختر نیک بر

297

وزین روی لشکر سپهدار طوس

بیاراست برسان چشم خروش

298

بروبر یلان آفرین خواندند

ورا پهلوان زمین خواندند

299

که پیروزگر بود روز نبرد

ز هومان ویسه برآورد گرد

300

سپهبد بگودرز کشواد گفت

که این راز بر کس نباید نهفت

301

اگر لشکر ما پذیره شوند

سواران بدخواه چیره شوند

302

همه دست یکسر بیزدان زنیم

منی از تن خویش بفگنیم

303

مگر دست گیرد جهاندار ما

وگر نه بد است اختر کار ما

304

کنون نامداران زرینه کفش

بباشید با کاویانی درفش

305

ازین کوه پایه مجنبید هیچ

نه روز نبرد است و گاه بسیچ

306

همانا که از ما بهر یک دویست

فزونست بدخواه اگر بیش نیست

307

بدو گفت گودرز اگر کردگار

بگرداند از ما بد روزگار

308

به بیشی و کمی نباشد سخن

دل و مغز ایرانیان بد مکن

309

اگر بد بود بخشش آسمان

بپرهیز و بیشی نگردد زمان

310

تو لشکر بیارای و از بودنی

روان را مکن هیچ بشخودنی

311

بیاراست لشکر سپهدار طوس

بپیلان جنگی و مردان و کوس

312

پیاده سوی کوه شد با بنه

سپهدار گودرز بر میمنه

313

رده برکشیده همه یکسره

چو رهام گودرز بر میسره

314

ز نالیدن کوس با کرنای

همی آسمان اندر آمد ز جای

315

دل چرخ گردان بدو چاک شد

همه کام خورشید پرخاک شد

316

چنان شد که کس روی هامون ندید

ز بس گرد کز رزمگه بردمید

317

ببارید الماس از تیره میغ

همی آتش افروخت از گرز و تیغ

318

سنانهای رخشان و تیغ سران

درفش از بر و زیر گرز گران

319

هوا گفتی از گرز و از آهنست

زمین یکسر از نعل در جوشنست

320

چو دریای خون شد همه دشت و راغ

جهان چون شب و تیغها چون چراغ

321

ز بس ناله کوس با کرنای

همی کس ندانست سر را ز پای

322

سپهبد به گودرز گفت آن زمان

که تاریک شد گردش آسمان

323

مرا گفته بود این ستاره شناس

که امروز تا شب گذشته سه پاس

324

ز شمشیر گردان چو ابر سیاه

همی خون فشاند به آوردگاه

325

سرانجام ترسم که پیروزگر

نباشد مگر دشمن کینه ور

326

چو شیدوش و رهام و گستهم و گیو

زره دار خراد و برزین نیو

327

ز صف در میان سپاه آمدند

جگر خسته و کینه خواه آمدند

328

بابر اندر آمد ز هر سو غریو

بسان شب تار و انبوه دیو

329

وزان روی هومان بکردار کوه

بیاورد لشکر همه همگروه

330

وزان پس گزیدند مردان مرد

که بردشت سازند جای نبرد

331

گرازه سر گیوگان با نهل

دو گرد گرانمایه شیردل

332

چو رهام گودرز و فرشیدورد

چو شیدوش و لهاک شد هم نبرد

333

ابا بیژن گیو کلباد را

که بر هم زدی آتش و باد را

334

ابا شطرخ نامور گیو را

دو گرد گرانمایه نیو را

335

چو گودرز و پیران و هومان و طوس

نبد هیچ پیدا درنگ و فسوس

336

چنین گفت هومان که امروز کار

نباید که چون دی بود کارزار

337

همه جان شیرین بکف برنهید

چو من برخروشم دمید و دهید

338

تهی کرد باید ازیشان زمین

نباید که آیند زین پس بکین

339

بپیش اندر آمد سپهدار طوس

پیاده بیاورد و پیلان و کوس

340

صفی برکشیدند پیش سوار

سپردار و ژوپین ور و نیزه دار

341

مجنبید گفت ایچ از جای خویش

سپر با سنان اندرارید پیش

342

ببینیم تا این نبرده سران

چگونه گزارند گرز گران

343

ز ترکان یکی بود بازور نام

بافسوس بهر جای گسترده کام

344

بیاموخته کژی و جادوی

بدانسته چینی و هم پهلوی

345

چنین گفت پیران بافسون پژوه

کز ایدر برو تا سر تیغ کوه

346

یکی برف و سرما و باد دمان

بریشان بیاور هم اندر زمان

347

هوا تیره گون بود از تیر ماه

همی گشت بر کوه ابر سیاه

348

چو بازور در کوه شد در زمان

برآمد یکی برف و باد دمان

349

همه دست آن نیزه داران ز کار

فروماند از برف در کارزار

350

ازان رستخیز و دم زمهریر

خروش یلان بود و باران تیر

351

بفرمود پیران که یکسر سپاه

یکی حمله سازید زین رزمگاه

352

چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد

نیاراست بنمود کس دست برد

353

وزان پس برآورد هومان غریو

یکی حمله آورد برسان دیو

354

بکشتند چندان ز ایران سپاه

که دریای خون گشت آوردگاه

355

در و دشت گشته پر از برف و خون

سواران ایران فتاده نگون

356

ز کشته نبد جای رفتن بجنگ

ز برف و ز افگنده شد جای تنگ

357

سیه گشت در دشت شمشیر و دست

بروی اندر افتاده برسان مست

358

نبد جای گردش دران رزمگاه

شده دست لشکر ز سرما تباه

359

سپهدار و گردنکشان آن زمان

گرفتند زاری سوی آسمان

360

که ای برتر از دانش و هوش و رای

نه در جای و بر جای و نه زیر جای

361

همه بنده پرگناه توایم

به بیچارگی دادخواه توایم

362

ز افسون و از جادوی برتری

جهاندار و بر داوران داوری

363

تو باشی به بیچارگی دستگیر

تواناتر از آتش و زمهریر

364

ازین برف و سرما تو فریادرس

نداریم فریادرس جز تو کس

365

بیامد یکی مرد دانش پژوه

برهام بنمود آن تیغ کوه

366

کجا جای بازور نستوه بود

بر افسون و تنبل بران کوه بود

367

بجنبید رهام زان رزمگاه

برون تاخت اسپ از میان سپاه

368

زره دامنش را بزد بر کمر

پیاده برآمد بران کوه سر

369

چو جادو بدیدش بیامد بجنگ

عمودی ز پولاد چینی بچنگ

370

چو رهام نزدیک جادو رسید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

371

بیفگند دستش بشمشیر تیز

یکی باد برخاست چون رستخیز

372

ز روی هوا ابر تیره ببرد

فرود آمد از کوه رهام گرد

373

یکی دست با زور جادو بدست

بهامون شد و بارگی برنشست

374

هوا گشت زان سان که از پیش بود

فروزنده خورشید را رخ نمود

375

پدر را بگفت آنچ جادو چه کرد

چه آورد بر ما بروز نبرد

376

بدیدند ازان پس دلیران شاه

چو دریای خون گشته آوردگاه

377

همه دشت کشته ز ایرانیان

تن بی سران سر بی تنان

378

چنین گفت گودز آنگه بطوس

که نه پیل ماند و نه آوای کوس

379

همه یکسره تیغها برکشیم

براریم جوش ار کشند ار کشیم

380

همانا که ما را سر آمد زمان

نه روز نبردست و تیر و کمان

381

بدو گفت طوس ای جهاندیده مرد

هوا گشت پاک و بشد باد سرد

382

چرا سر همی داد باید بباد

چو فریادرس فره و زور داد

383

مکن پیشدستی تو در جنگ ما

کنند این دلیران خود اهنگ ما

384

بپیش زمانه پذیره مشو

بنزدیک بدخواه خیره مشو

385

تو در قلب با کاویانی درفش

همی دار در چنگ تیغ بنفش

386

سوی میمنه گیو و بیژن بهم

نگهبانش بر میسره گستهم

387

چو رهام و شیدوش بر پیش صف

گرازه بکین برلب آورده کف

388

شوم برکشم گرز کین از میان

کنم تن فدی پیش ایرانیان

389

ازین رزمگه برنگردانم اسپ

مگر خاک جایم بود چون زرسپ

390

اگر من شوم کشته زین رزمگاه

تو برکش سوی شاه ایران سپاه

391

مرا مرگ نامی تر از سرزنش

بهر جای بیغاره بدکنش

392

چنین است گیتی پرآزار و درد

ازو تا توان گرد بیشی مگرد

393

فزونیش یک روز بگزایدت

ببودن زمانی نیفزایدت

394

دگر باره بر شد دم کرنای

خروشیدن زنگ و هندی درای

395

ز بانگ سواران پرخاشخر

درخشیدن تیغ و زخم تبر

396

ز پیکان و از گرز و ژوپین و تیر

زمین شد بکردار دریای قیر

397

همه دشت بی تن سر و یال بود

همه گوش پر زخم گوپال بود

398

چو شد رزم ترکان برین گونه سخت

ندیدند ایرانیان روی بخت

399

همی تیره شد روی اختر درشت

دلیران بدشمن نمودند پشت

400

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو شیدوش و بیژن چو رهام شیر

401

همه برنهادند جان را بکف

همه رزم جستند بر پیش صف

402

هرآنکس که با طوس در جنگ بود

همه نامدار و کنارنگ بود

403

بپیش اندرون خون همی ریختند

یلان از پس پشت بگریختند

404

یکی موبدی طوس یل را بخواند

پس پشت تو گفت جنگی نماند

405

نباید کت اندر میان آورند

بجان سپهبد زیان آورند

406

به گیو دلیر آن زمان طوس گفت

که با مغز لشکر خرد نیست جفت

407

که ما را بدین گونه بگذاشتند

چنین روی از جنگ برگاشتند

408

برو بازگردان سپه را ز راه

ز بیغاره دشمن و شرم شاه

409

بشد گیو و لشکر همه بازگشت

پر از کشته دیدند هامون و دشت

410

سپهبد چنین گفت با مهتران

که اینست پیکار جنگ آوران

411

کنون چون رخ روز شد تیره گون

همه روی کشور چو دریای خون

412

یکی جای آرام باید گزید

اگر تیره شب خود توان آرمید

413

مگر کشته یابد بجای مغاک

یکی بستر از ریگ و چادر ز خاک

414

همه بازگشتند یکسر ز جنگ

ز خویشان روان خسته و سر ز ننگ

415

سر از کوه برزد همانگاه ماه

چو بر تخت پیروزه، پیروز شاه

416

سپهدار پیران سپه را بخواند

همی گفت زیشان فراوان نماند

417

بدانگه که دریای یاقوت زرد

زند موج بر کشور لاژورد

418

کسی را که زنده ست بیجان کنیم

بریشان دل شاه پیچان کنیم

419

برفتند با شادمانی زجای

نشستند بر پیش پرده سرای

420

همه شب ز آوای چنگ و رباب

سپه را نیامد بران دشت خواب

421

وزین روی لشکر همه مستمند

پدر بر پسر سوگوار و نژند

422

همه دشت پر کشته و خسته بود

بخون بزرگان زمین شسته بود

423

چپ و راست آوردگه دست و پای

نهادن ندانست کس پا بجای

424

همه شب همی خسته برداشتند

چو بیگانه بد خوار بگذاشتند

425

بر خسته آتش همی سوختند

گسسته ببستند و بردوختند

426

فراوان ز گودرزیان خسته بود

بسی کشته بود و بسی بسته بود

427

چو بشنید گودرز برزد خروش

زمین آمد از بانگ اسپان بجوش

428

همه مهتران جامه کردند چاک

بسربر پراگند گودرز خاک

429

همی گفت کاندر جهان کس ندید

به پیران سر این بد که بر من رسید

430

چرا بایدم زنده با پیر سر

بخاک اندر افگنده چندین پسر

431

ازان روزگاری کجا زاده ام

ز خفتان میان هیچ نگشاده ام

432

بفرجام چندین پسر ز انجمن

ببینم چنین کشته در پیش من

433

جدا گشته از من چو بهرام پور

چنان نامور شیر خودکام پور

434

ز گودرز چون آگهی شد بطوس

مژه کرد پر خون و رخ سندروس

435

خروشی براورد آنگه بزار

فراوان ببارید خون در کنار

436

همی گفت اگر نوذر پاک تن

نکشتی بن و بیخ من بر چمن

437

نبودی مرا رنج و تیمار و درد

غم کشته و گرم دشت نبرد

438

که تا من کمر بر میان بسته ام

بدل خسته ام گر بجان رسته ام

439

هم اکنون تن کشتگان را بخاک

بپوشید جایی که باشد مغاک

440

سران بریده سوی تن برید

بنه سوی کوه هماون برید

441

برانیم لشکر همه همگروه

سراپرده و خیمه بر سوی کوه

442

هیونی فرستیم نزدیک شاه

دلش برفروزد فرستد سپاه

443

بدین من سواری فرستاده ام

ورا پیش ازین آگهی داده ام

444

مگر رستم زال را با سپاه

سوی ما فرستد بدین رزمگاه

445

وگرنه ز ما نامداری دلیر

نماند به آوردگه بر چو شیر

446

سپه برنشاند و بنه برنهاد

وزان کشتنگان کرد بسیار یاد

447

ازین سان همی رفت روز و شبان

پر از غم دل و ناچریده لبان

448

همه دیده پر خون و دل پر ز داغ

ز رنج روان گشته چون پر زاغ

449

چو نزدیک کوه هماون رسید

بران دامن کوه لشکر کشید

450

چنین گفت طوس سپهبد بگیو

که ای پر خرد نامبردار نیو

451

سه روزست تا زین نشان تاختی

بخواب و بخوردن نپرداختی

452

بیا و بیاسا و چیزی بخور

برامش و جامه بنمای سر

453

که من بی گمانم که پیران بجنگ

پس ما بیاید کنون بی درنگ

454

کسی را که آسوده تر زین گروه

به بیژن بمان و تو برشو بکوه

455

همه خستگان را سوی که کشید

ز آسودگان لشکری برگزید

456

چنین گفت کین کوه سر جای ماست

بباید کنون خویشتن کرد راست

457

طلایه ز کوه اندر آمد بدشت

بدان تا بریشان نشاید گذشت

458

خروش نگهبان و آوای زنگ

تو گفتی بجوش آمد از کوه سنگ

459

هم آنگه برآمد ز چرخ آفتاب

جهان گشت برسان دریای آب

460

ز درگاه پیران برآمد خروش

چنان شد که برخیزد از خاک جوش

461

بهومان چنین گفت کاکنون بجنگ

نباید همانا فراوان درنگ

462

سواران دشمن همه کشته اند

وگر خسته از جنگ برگشته اند

463

بزد کوس و از دشت برخاست غو

همی رفت پیش سپه پیشرو

464

رسیدند ترکان بدان رزمگاه

همه رزمگه خیمه بد بی سپاه

465

بشد نزد پیران یکی مژده خواه

که کس نیست ایدر ز ایران سپاه

466

ز لشکر بشادی برآمد خروش

بفرمان پیران نهادند گوش

467

سپهبد چنین گفت با بخردان

که ای نامور پرهنر موبدان

468

چه سازیم و این را چه دانید رای

که اکنون ز دشمن تهی ماند جای

469

سواران لشکر ز پیر و جوان

همه تیز گفتند با پهلوان

470

که لشکر گریزان شد از پیش ما

شکست آمد اندر بداندیش ما

471

یکی رزمگاهست پر خون و خاک

ازیشان نه هنگام بیم است و باک

472

بباید پی دشمن اندر گرفت

ز مولش سزد گر بمانی شگفت

473

گریزان ز باد اندرآید بب

به آید ز مولیدن ایدر شتاب

474

چنین گفت پیران که هنگام جنگ

شود سست پای شتاب از درنگ

475

سپاهی بکردار دریای آب

شدست انجمن پیش افراسیاب

476

بمانیم تا آن سپاه گران

بیایند گردان و جنگ آوران

477

ازان پس بایران نمانیم کس

چنین است رای خردمند و بس

478

بدو گفت هومان که ای پهلوان

مرنجان بدین کار چندین روان

479

سپاهی بدان زور و آن جوش و دم

شدی روی دریا ازیشان دژم

480

کنون خیمه و گاه و پرده سرای

همه مانده برجای و رفته ز جای

481

چنان دان که رفتن ز بیچارگیست

نمودن بما پشت یکبارگیست

482

نمانیم تا نزد خسرو شوند

بدرگاه او لشکری نو شوند

483

ز زابلستان رستم آید بجنگ

زیانی بود سهمگین زین درنگ

484

کنون ساختن باید و تاختن

فسونها و نیرنگها ساختن

485

چو گودرز را با سپهدار طوس

درفش همایون و پیلان و کوس

486

همه بی گمانی بچنگ آوریم

بد آید چو ایدر درنگ آوریم

487

چنین داد پاسخ بدو پهلوان

که بیداردل باش و روشن روان

488

چنان کن که نیک اختر و رای تست

که چرخ فلک زیر بالای تست

489

پس لشکر اندر گرفتند راه

سپهدار پیران و توران سپاه

490

به لهاک فرمود کاکنون مایست

بگردان عنان با سواری دویست

491

بدو گفت مگشای بند از میان

ببین تا کجایند ایرانیان

492

همی رفت لهاک برسان باد

ز خواب و ز خوردن نکرد ایچ یاد

493

چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت

طلایه بدیدش بتاریک دشت

494

خروش آمد از کوه و آوای زنگ

ندید ایچ لهاک جای درنگ

495

بنزدیک پیران بیامد ز راه

بدو آگهی داد ز ایران سپاه

496

که ایشان بکوه هماون درند

همه بسته بر پیش راه گزند

497

بهومان بفرمود پیران که زود

عنان و رکیبت بباید بسود

498

ببر چند باید ز لشکر سوار

ز گردان گردنکش نامدار

499

که ایرانیان با درفش و سپاه

گرفتند کوه هماون پناه

500

ازین رزم رنج آید اکنون بروی

خرد تیز کن چاره کار جوی

501

گر آن مرد با کاویانی درفش

بیاری، شود روی ایشان بنفش

502

اگر دستیابی بشمشیر تیز

درفش و همه نیزه کن ریزریز

503

من اینک پس اندر چو باد دمان

بیایم نسازم درنگ و زمان

504

گزین کرد هومان ز لشکر سوار

سپردار و شمشیرزن سی هزار

505

چو خورشید تابنده بنمود تاج

بگسترد کافور بر تخت عاج

506

پدید آمد از دور گرد سپاه

غو دیده بان آمد از دیده گاه

507

که آمد ز ترکان سپاهی پدید

بابر سیه گردشان برکشید

508

چو بشنید جوشن بپوشید طوس

برآمد دم بوق و آوای کوس

509

سواران ایران همه همگروه

رده برکشیدند بر پیش کوه

510

چو هومان بدید آن سپاه گران

گراییدن گرز و تیغ سران

511

چنین گفت هومان بگودرز و طوس

کز ایران برفتید با پیل و کوس

512

سوس شهر ترکان بکین آختن

بدان روی لشکر برون تاختن

513

کنون برگزیدی چو نخچیر کوه

شدستی ز گردان توران ستوه

514

نیایدت زین کار خود شرم و ننگ

خور و خواب و آرام بر کوه و سنگ

515

چو فردا برآید ز کوه آفتاب

کنم زین حصار تو دریای آب

516

بدانی که این جای بیچارگیست

برین کوه خارا بباید گریست

517

هیونی بپیران فرستاد زود

که اندیشه ما دگرگونه بود

518

دگرگونه بود آنچ انداختیم

بریشان همی تاختن ساختیم

519

همه کوه یکسر سپاهست و کوس

درفش از پس پشت گودرز و طوس

520

چنان کن که چون بردمد چاک روز

پدید آید از چرخ گیتی فروز

521

تو ایدر بوی ساخته با سپاه

شده روی هامون ز لشکر سیاه

522

فرستاده نزدیک پیران رسید

بجوشید چون گفت هومان شنید

523

بیامد شب تیره هنگام خواب

همی راند لشکر بکردار آب

524

چو خورشید زان چادر قیرگون

غمی شد بدرید و آمد برون

525

سپهبد بکوه هماون رسید

ز گرد سپه کوه شد ناپدید

526

بهومان چنین گفت کز رزمگاه

مجنب و مجنبان از ایدر سپاه

527

شوم تا سپهدار ایرانیان

چه دارد بپا اختر کاویان

528

بکوه هماون که دادش نوید

بدین بودن اکنون چه دارد امید

529

بیامد بنزدیک ایران سپاه

سری پر ز کینه دلی پرگناه

530

خروشید کای نامبردار طوس

خداوند پیلان و گوپال و کوس

531

کنون ماهیان اندر آمد به پنج

که تا تو همی رزم جویی برنج

532

ز گودرزیان آن کجا مهترند

بدان رزمگاهت همه بی سرند

533

تو چون غرم رفتستی اندر کمر

پر از داوری دل پر از کینه سر

534

گریزان و لشکر پس اندر دمان

بدام اندر آیی همی بی گمان

535

چنین داد پاسخ سرافراز طوس

که من بر دروغ تو دارم فسوس

536

پی کین تو افگندی اندر جهان

ز بهر سیاوش میان مهان

537

برین گونه تا چند گویی دروغ

دروغت بر ما نگیرد فروغ

538

علف تنگ بود اندران رزمگاه

ازان بر هماون کشیدم سپاه

539

کنون آگهی شد بشاه جهان

بیاید زمان تا زمان ناگهان

540

بزرگان لشکر شدند انجمن

چو دستان و چون رستم پیلتن

541

چو جنبیدن شاه کردم درست

نمانم بتوران بر و بوم و رست

542

کنون کامدی کار مردان ببین

نه گاه فریبست و روز کمین

543

چو بشنید پیران ز هر سو سپاه

فرستاد و بگرفت بر کوه راه

544

بهر سو ز توران بیامد گروه

سپاه انجمن کرد بر گرد کوه

545

بریشان چو راه علف تنگ شد

سپهبد سوی چاره جنگ شد

546

چنین گفت هومان بپیران گرد

که ما را پی کوه باید سپرد

547

یکی جنگ سازیم کایرانیان

نبندند ازین پس بکینه میان

548

بدو گفت پیران که بر ماست باد

نکردست با باد کس رزم یاد

549

ز جنگ پیاده بپیچید سر

شود تیره دیدار پرخاشخر

550

چو راه علف تنگ شد بر سپاه

کسی کوه خارا ندارد نگاه

551

همه لشکر آید بزنهار ما

ازین پس نجویند پیکار ما

552

بریشان کنون جای بخشایش است

نه هنگام پیکار و آرایش است

553

رسید این سگالش بگودرز و طوس

سر سرکشان خیره گشت از فسوس

554

چنین گفت با طوس گودرز پیر

که ما را کنون جنگ شد ناگزیر

555

سه روز ار بود خوردنی بیش نیست

ز یکسو گشاده رهی پیش نیست

556

نه خورد و نه چیز و نه بار و بنه

چنین چند باشد سپه گرسنه

557

کنون چون شود روی خورشید زرد

پدید آید آن چادر لاژورد

558

بباید گزیدن سواران مرد

ز بالا شدن سوی دشت نبرد

559

بسان شبیخون یکی رزم سخت

بسازیم تا چون بود یار بخت

560

اگر یک بیک تن بکشتن دهیم

وگر تاج گردنکشان برنهیم

561

چنین است فرجام آوردگاه

یکی خاک یابد یکی تاج و گاه

562

ز گودرز بشنید طوس این سخن

سرش گشت پردرد و کین کهن

563

ز یک سوی لشکر به بیژن سپرد

دگر سو بشیدوش و خراد گرد

564

درفش خجسته بگستهم داد

بسی پند و اندرزها کرد یاد

565

خود و گیو و گودرز و چندی سران

نهادند بر یال گرزگران

566

بسوی سپهدار پیران شدند

چو آتش بقلب سپه بر زدند

567

چو دریای خون شد همه رزمگاه

خروشی برآمد بلند از سپاه

568

درفش سپهبد بدو نیم شد

دل رزمجویان پر از بیم شد

569

چو بشنید هومان خروش سپاه

نشست از بر تازی اسپی سیاه

570

بیامد ز لشکر بسی کشته دید

بسی بیهش از رزم برگشته دید

571

فرو ریخت از دیده خون بر برش

یکی بانگ زد تند بر لشکرش

572

چنین گفت کایدر طلایه نبود

شما را ز کین ایچ مایه نبود

573

بهر یک ازیشان ز ما سیصدست

به آوردگه خواب و خفتن بدست

574

هلا تیغ و گوپالها برکشید

سپرهای چینی بسر در کشید

575

ز هر سو بریشان بگیرید راه

کنون کز بره بر کشد تیغ ماه

576

رهایی نباید که یابند هیچ

بدین سان چه باید درنگ و بسیچ

577

برآمد خروشیدن کرنای

بهر سو برفتند گردان ز جای

578

گرفتندشان یکسر اندر میان

سواران ایران چو شیر ژیان

579

چنان آتش افروخت از ترگ و تیغ

که گفتی همی گرز بارد ز میغ

580

شب تار و شمشیر و گرد سپاه

ستاره نه پیدا نه تابنده ماه

581

ز جوشن تو گفتی ببار اندرند

ز تاری بدریای قار اندرند

582

بلشکر چنین گفت هومان که بس

ازین مهتران مفگنید ایچ کس

583

همه پیش من دستگیر آورید

نباید که خسته بتیر آورید

584

چنین گفت لشکر ببانگ بلند

که اکنون به بیچارگی دست بند

585

دهید ار بگرز و بژوپین دهید

سران را ز خون تاج بر سر نهید

586

چنین گفت با گیو و رهام طوس

که شد جان ما بی گمان بر فسوس

587

مگر کردگار سپهر بلند

رهاند تن و جان ما زین گزند

588

اگر نه بچنگ عقاب اندریم

وگر زیر دریای آب اندریم

589

یکی حمله بردند هر سه به هم

چو برخیزد از جای شیر دژم

590

ندیدند کس یال اسپ و عنان

ز تنگی بچشم اندر آمد سنان

591

چنین گفت هومان به آواز تیز

که نه جای جنگست و راه گریز

592

برانگیخت از جایتان بخت بد

که تا بر تن بدکنش بد رسد

593

سه جنگ آور و خوار مایه سپاه

بماندند یکسر بدین رزمگاه

594

فراوان ز رستم گرفتند یاد

کجا داد در جنگ هر جای داد

595

ز شیدوش، وز بیژن گستهم

بسی یاد کردند بر بیش و کم

596

که باری کسی را ز ایران سپاه

بدی یارمان اندرین رزمگاه

597

نه ایدر به پیکار و جنگ آمدیم

که خیره بکام نهنگ آمدیم

598

دریغ آن در و گاه شاه جهان

که گیرند ما را کنون ناگهان

599

تهمتن به زاولستانست و زال

شود کار ایران کنون تال و مال

600

همی آمد آوای گوپال و کوس

بلشکر همی دیر شد گیو و طوس

601

چنین گفت شیدوش و گستهم شیر

که شد کار پیکار سالار دیر

602

به بیژن گرازه همی گفت باز

که شد کار سالار لشکر دراز

603

هوا قیر گون و زمین آبنوس

همی آمد از دشت آوای کوس

604

برفتند گردان بر آوای اوی

ز خون بود بر دشت هر جای جوی

605

ز گردان نیو و ز نیروی چنگ

تو گفتی برآمد ز دریا نهنگ

606

بدانست هومان که آمد سوار

همه گرزور بود و شمشیردار

607

چو دانست کامد ورا یار طوس

همی برخروشید برسان کوس

608

سبک شد عنان و گران شد رکیب

بلندی که دانست باز از نشیب

609

یکی رزم کردند تا چاک روز

چو پیدا شد از چرخ گیتی فروز

610

سپه بازگشتند یکسر ز جنگ

کشیدند لشکر سوی کوه تنگ

611

بگردان چنین گفت سالار طوس

که از گردش مهر تا زخم کوس

612

سواری چنین کز شما دیده ام

ز کنداوران هیچ نشنیده ام

613

یکی نامه باید که زی شه کنیم

ز کارش همه جمله آگه کنیم

614

چو نامه بنزدیک خسرو رسد

بدلش اندرون آتشی نو رسد

615

بیاری بیاید گو پیلتن

ز شیران یکی نامدار انجمن

616

بپیروزی از رزم گردیم باز

بدیدار کیخسرو آید نیاز

617

سخن هرچ رفت آشکار و نهان

بگویم بپیروز شاه جهان

618

بخوبی و خشنودی شهریار

بباشد بکام شما روزگار

619

چنانچون که گفتند برساختند

نوندی بنزدیک شه تاختند

620

دو لشکر بخیمه فرود آمدند

ز پیکار یکباره دم برزدند

621

طلایه برون آمد از هر دو روی

بدشت از دلیران پرخاشجوی

622

چو هومان رسید اندران رزمگاه

ز کشته ندید ایچ بر دشت راه

623

به پیران چنین گفت کامروز گرد

نه بر آرزو گشت گاه نبرد

624

چو آسوده گردند گردان ما

ستوده سواران و مردان ما

625

یکی رزم سازم که خورشید و ماه

ندیدست هرگز چنان رزمگاه

626

ازان پس چو آمد بخسرو خبر

که پیران شد از رزم پیروزگر

627

سپهبد بکوه هماون کشید

ز لشکر بسی گرد شد ناپدید

628

در کاخ گودرز کشوادگان

تهی شد ز گردان و آزادگان

629

ستاره بر ایشان بنالد همی

ببالینشان خون بپالد همی

630

ازیشان جهان پر ز خاک است و خون

بلند اختر طوس گشته نگون

631

بفرمود تا رستم پیلتن

خرامد بدرگاه با انجمن

632

برفتند ز ایران همه بخردان

جهاندیده و نامور موبدان

633

سر نامداران زبان برگشاد

ز پیکار لشکر بسی کرد یاد

634

برستم چنین گفت کای سرفراز

بترسم که این دولت دیریاز

635

همی برگراید بسوی نشیب

دلم شد ز کردار او پرنهیب

636

توی پروارننده تاج و تخت

فروغ از تو گیرد جهاندار بخت

637

دل چرخ در نوک شمشیر تست

سپهر و زمان و زمین زیر تست

638

تو کندی دل و مغز دیو سپید

زمانه بمهر تو دارد امید

639

زمین گرد رخش ترا چاکرست

زمان بر تو چون مهربان مادرست

640

ز تیغ تو خورشید بریان شود

ز گرز تو ناهید گریان شود

641

ز نیروی پیکان کلک تو شیر

بروز بلا گردد از جنگ سیر

642

تو تا برنهادی بمردی کلاه

نکرد ایچ دشمن بایران نگاه

643

کنون گیو و گودرز و طوس و سران

فراوان ازین مرز کنداوران

644

همه دل پر از خون و دیده پرآب

گریزان ز ترکان افراسیاب

645

فراوان ز گودرزیان کشته مرد

شده خاک بستر بدشت نبرد

646

هرانکس کزیشان بجان رسته اند

بکوه هماون همه خسته اند

647

همه سر نهاده سوی آسمان

سوی کردگار مکان و زمان

648

که ایدر بباید گو پیلتن

بنیروی یزدان و فرمان من

649

شب تیره کین نامه بر خواندم

بسی از جگر خون برافشاندم

650

نگفتم سه روز این سخن را بکس

مگر پیش دادار فریاد رس

651

کنون کار ز اندازه اندر گذشت

دلم زین سخن پر ز تیمار گشت

652

امید سپاه و سپهبد بتست

که روشن روان بادی و تن درست

653

سرت سبز باد و دلت شادمان

تن زال دور از بد بدگمان

654

ز من هرچ باید فزونی بخواه

ز اسپ و سلیح و ز گنج و سپاه

655

برو با دلی شاد و رایی درست

نشاید گرفت این چنین کار سست

656

بپاسخ چنین گفت رستم بشاه

که بی تو مبادا نگین و کلاه

657

که با فر و برزی و بارای و داد

ندارد چو تو شاه گردون بیاد

658

شنیدست خسرو که تا کیقباد

کلاه بزرگی بسر بر نهاد

659

بایران بکین من کمر بسته ام

برام یک روز ننشسته ام

660

بیابان و تاریکی و دیو و شیر

چه جادو چه از اژدهای دلیر

661

همان رزم توران و مازندران

شب تیره و گرزهای گران

662

هم از تشنگی هم ز راه دراز

گزیدن در رنج بر جای ناز

663

چنین درد و سختی بسی دیده ام

که روزی ز شادی نپرسیده ام

664

تو شاه نو آیین و من چون رهی

میان بسته ام چون تو فرمان دهی

665

شوم با سپاهی کمر بر میان

بگردانم این بد ز ایرانیان

666

ازان کشتگان شاه بی درد باد

رخ بدسگالان او زرد باد

667

ز گودرزیان خود جگر خسته ام

کمر بر میان سوگ را بسته ام

668

چو بشنید کیخسرو آواز اوی

برخ برنهاد از دو دیده دو جوی

669

بدو گفت بی تو نخواهم زمان

نه اورنگ و تاج و نه گرز و کمان

670

فلک زیر خم کمند تو باد

سر تاجداران به بند تو باد

671

ز دینار و گنج و ز تاج و گهر

کلاه و کمان و کمند و کمر

672

بیاورد دُرنامنه خسرو کلید

سر بدره های درم بردید

673

همه شاه ایران به رستم سپرد

چنین گفت کای نامدار گرد

674

جهان گنج و دُرنامنه شمشیر تست

سر سروران جهان زیر تست

675

تو با گرزداران زاولستان

دلیران و شیران کابلستان

676

همی رو بکردار باد دمان

مجوی و مفرمای جستن زمان

677

ز گردان شمشیر زن سی هزار

ز لشکر گزین از در کارزار

678

فریبرز کاوس را ده سپاه

که او پیش رو باشد و کینه خواه

679

تهمتن زمین را ببوسید و گفت

که با من عنان و رکیبست جفت

680

سران را سر اندر شتاب آوریم

مبادا که آرام و خواب آوریم

681

سپه را درم دادن آغاز کرد

بدشت آمد و رزم را ساز کرد

682

فریبرز را گفت برکش پگاه

سپاه اندرآور به پیش سپاه

683

نباید که روز و شبان بغنوی

مگر نزد طوس سپهبد شوی

684

بگویی که در جنگ تندی مکن

فریب زمان جوی و کندی مکن

685

من اینک بکردار باد دمان

بیایم نجویم بره بر زمان

686

چو گرگین میلاد کار آزمای

سپه را زند بر بد و نیک رای

687

چو خورشید تابنده بنمود چهر

بسان بتی با دلی پر زمهر

688

بر آمد خروشیدن کرنای

تهمتن بیاورد لشکر زجای

689

پر اندیشه جان جهاندار شاه

دو فرسنگ با او بیامد براه

690

دو منزل همی کرد رستم یکی

نیاسود روز و شبان اندکی

691

شبی داغ دل پر ز تیمار طوس

بخواب اندر آمد گه زخم کوس

692

چنان دید روشن روانش بخواب

که رخشنده شمعی برآمد ز آب

693

بر شمع رخشان یکی تخت عاج

سیاوش بران تخت با فر و تاج

694

لبان پر ز خنده زبان چرب گوی

سوی طوس کردی چو خورشید روی

695

که ایرانیان را هم ایدر بدار

که پیروزگر باشی از کارزار

696

بگو در زیان هیچ غمگین مشو

که ایدر یکی گلستانست نو

697

بزیر گل اندر همی می خوریم

چه دانیم کین باده تا کی خوریم

698

ز خواب اندر آمد شده شاد دل

ز درد و غمان گشته آزاد دل

699

بگودرز گفت ای جهان پهلوان

یکی خواب دیدم بروشن روان

700

نگه کن که رستم چو باد دمان

بیاید بر ما زمان تا زمان

701

بفرمود تا برکشیدند نای

بجنبید بر کوه لشکر ز جای

702

ببستند گردان ایران میان

برافراختند اختر کاویان

703

بیاورد زان روی پیران سپاه

شد از گرد خورشید تابان سیاه

704

از آواز گردان و باران تیر

همی چشم خورشید شد خیره خیر

705

دو لشکر بروی اندر آورده روی

ز گردان نشد هیچ کس جنگجوی

706

چنین گفت هومان بپیران که جنگ

همی جست باید چه جویی درنگ

707

نه لشکر بدشت شکار اندرند

که اسپان ما زیر بار اندرند

708

بدو گفت پیران که تندی مکن

نه روز شتابست و گاه سخن

709

سه تن دوش با خوار مایه سپاه

برفتند بیگاه زین رزمگاه

710

چو شیران جنگی و ما چون رمه

که از کوهسار اندر آید دمه

711

همه دشت پر جوی خون یافتیم

سر نامداران نگون یافتیم

712

یکی کوه دارند خارا و خشک

همی خار بویند اسپان چو مشک

713

بمان تا بران سنگ پیچان شوند

چو بیچاره گردند بیجان شوند

714

گشاده نباید که دارید راه

دو رویه پس و پیش این رزمگاه

715

چو بی رنج دشمن بچنگ آیدت

چو بشتابیش کار تنگ آیدت

716

چرا جست باید همی کارزار

طلایه برین دشت بس صد سوار

717

بباشیم تا دشمن از آب و نان

شود تنگ و زنهار خواهد بجان

718

مگر خاک گر سنگ خارا خورند

چو روزی سرآید خورند و مرند

719

سوی خیمه رفتند زان رزمگاه

طلایه بیامد به پیش سپاه

720

گشادند گردان سراسر کمر

بخوان و بخوردن نهادند سر

721

بلشکر گه آمد سپهدار طوس

پر از خون دل و روی چون سندروس

722

بگودرز گفت این سخن تیره گشت

سر بخت ایرانیان خیره گشت

723

همه گرد بر گرد ما لشکرست

خور بارگی خارگر خاورست

724

سپه را خورش بس فراوان نماند

جز از گرز و شمشیر درمان نماند

725

بشبگیر شمشیرها برکشیم

همه دامن کوه لشکر کشیم

726

اگر اختر نیک یاری دهد

بریشان مرا کامگاری دهد

727

ور ایدون کجا داور آسمان

بشمشیر بر ما سرآرد زمان

728

ز بخش جهان آفرین بیش و کم

نباشد مپیمای بر خیره دم

729

مرا مرگ خوشتر بنام بلند

ازین زیستن با هراس و گزند

730

برین برنهادند یکسر سخن

که سالار نیک اختر افگند بن

731

چو خورشید برزد ز خرچنگ چنگ

بدرید پیراهن مشک رنگ

732

به پیران فرستاده آمد ز شاه

که آمد ز هر جای بی مر سپاه

733

سپاهی که دریای چین را ز گرد

کند چون بیابان بروز نبرد

734

نخستین سپهدار خاقان چین

که تختش همی برنتابد زمین

735

تنش زور دارد چو صد نره شیر

سر ژنده پیل اندر آرد بزیر

736

یکی مهتر از ماورالنهر بر

که بگذارد از چرخ گردنده سر

737

ببالا چو سرو و بدیدار ماه

جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه

738

سر سرافرازان و کاموس نام

برآرد ز گودرز و از طوس نام

739

ز مرز سپیجاب تا دشت روم

سپاهی که بود اندر آباد بوم

740

فرستادم اینک سوی کارزار

برآرند از طوس و خسرو دمار

741

چو بشنید پیران بتوران سپاه

چنین گفت کای سرفرازان شاه

742

بدین مژده شاه پیر و جوان

همه شاد باشید و روشن روان

743

بباید کنون دل ز تیمار شست

بایران نمانم بر و بوم و رست

744

سر از رزم و از رنج و کین خواستن

برآسود وز لشکر آراستن

745

بایران و توران و بر خشک و آب

نبینند جز کام افراسیاب

746

ز لشکر بر پهلوان پیش رو

بمژده بیامد همی نو بنو

747

بگفتند کای نامور پهلوان

همیشه بزی شاد و روشن روان

748

بدیدار شاهان دلت شاددار

روانت ز اندیشه آزاد دار

749

ز کشمیر تا برتر از رود شهد

درفش و سپاهست و پیلان و مهد

750

نخست اندر آیم ز خاقان چین

که تاجش سپهرست و تختش زمین

751

چو منشور جنگی که با تیغ اوی

بخاک اندر آید سر جنگجوی

752

دلاور چو کاموس شمشیرزن

که چشمش ندیدست هرگز شکن

753

همه کارهای شگرف آورد

چو خشم آورد باد و برف آورد

754

چو خشنود باشد بهار آردت

گل و سنبل جویبار آردت

755

ز سقلاب چون کندر شیر مرد

چو پیروز کانی سپهر نبرد

756

چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند

هوا پردرفش و زمین پر پرند

757

چغانی چو فرطوس لشکر فروز

گهار گهانی گو گردسوز

758

شمیران شگنی و گردوی وهر

پراگنده بر نیزه و تیغ زهر

759

تو اکنون سرافراز و رامش پذیر

کزین مژده بر نا شود مرد پیر

760

ز لشکر توی پهلو و پیش رو

همیشه بزی شاد و فرمانت نو

761

دل و جان پیران پر از خنده گشت

تو گفتی مگر مرده بد زنده گشت

762

بهومان چنین گفت پیران که من

پذیره شوم پیش این انجمن

763

که ایشان ز راه دراز آمدند

پراندیشه و رزمساز آمدند

764

ازین آمدن بی نیازند سخت

خداوند تاج اند و زیبای تخت

765

ندارند سر کم ز افراسیاب

که با تخت و گنج اند و با جاه و آب

766

شوم تا ببینم که چند و چیند

سپهبد کدامند و گردان کیند

767

کنم آفرین پیش خاقان چین

وگر پیش تختش ببوسم زمین

768

ببینم سرافراز کاموس را

برابر کنم شنگل و طوس را

769

چو باز آیم ایدر ببندم میان

برآرم دم و دود از ایرانیان

770

اگر خود ندارند پایاب جنگ

بریشان کنم روز تاریک و تنگ

771

هرانکس که هستند زیشان سران

کنم پای و گردن ببندگران

772

فرستم بنزدیک افراسیاب

نه آرام جویم بدین بر نه خواب

773

ز لشکر هر آنکس که آید بدست

سرانشان ببرم بشمشیر پست

774

بسوزم دهم خاک ایشان بباد

نگیریم زان بوم و بر نیز یاد

775

سه بهره ازان پس برانم سپاه

کنم روز بر شاه ایران سیاه

776

یکی بهره زیشان فرستم ببلخ

بایرانیان بر کنم روز تلخ

777

دگر بهره بر سوی کابلستان

بکابل کشم خاک زابلستان

778

سوم بهره بر سوی ایران برم

ز ترکان بزرگان و شیران برم

779

زن و کودک خرد و پیر و جوان

نمانم که باشد تنی با روان

780

بر و بوم ایران نمانم بجای

که مه دست بادا ازیشان مه پای

781

کنون تا کنم کارها را بسیچ

شما جنگ ایشان مجویید هیچ

782

بفگت این و دل پر ز کینه برفت

همی پوست بر تنش گفتی بکفت

783

بلکشر چنین گفت هومان گرد

که دلرا ز کینه نباید سترد

784

دو روز این یکی رنج بر تن نهید

دو دیده بکوه هماون نهید

785

نباید که ایشان شبی بی درنگ

گریزان برانند ازین جای تنگ

786

کنون کوه و رود و در و دشت و راه

جهانی شود پردرفش سپاه

787

چو پیران بنزدیک لشکر رسید

در و دشت از سم اسپان ندید

788

جهان پر سراپرده و خیمه بود

زده سرخ و زرد و بنفش و کبود

789

ز دیبای چینی و از پرنیان

درفشی ز هر پرده ای در میان

790

فروماند و زان کارش آمد شگفت

بسی با دل اندیشه اندر گرفت

791

که تا این بهشتست یا رزمگاه

سپهر برینست گر تاج و گاه

792

بیامد بنزدیک خاقان چین

پیاده ببوسید روی زمین

793

چو خاقان بدیدش به بر درگرفت

بماند از بر و یال پیران شگفت

794

بپرسید بسیار و بنواختش

بر خویش نزدیک بنشاختش

795

بدو گفت بخ بخ که با پهلوان

نشینم چنین شاد و روشن روان

796

بپرسید زان پس کز ایران سپاه

که دارد نگین و درفش و کلاه

797

کدامست جنگی و گردان کیند

نشسته برین کوه سر بر چیند

798

چنین داد پاسخ بدو پهلوان

که بیدار دل باش و روشن روان

799

درود جهان آفرین بر تو باد

که کردی بپرسش دل بنده شاد

800

ببخت تو شادانم و تن درست

روانم همی خاک پای تو جست

801

از ایرانیان هرچ پرسید شاه

نه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه

802

بی اندازه پیکار جستند و جنگ

ندارند از جنگ جز خاره سنگ

803

چو بی کام و بی نام و بی تن شدند

گریزان بکوه هماون شدند

804

سپهدار طوس است مردی دلیر

بهامون نترسد ز پیکار شیر

805

بزرگان چو گودرز کشوادگان

چو گیو و چو رهام ز آزادگان

806

ببخت سرافراز خاقان چین

سپهبد نبیند سپه را جزین

807

بدو گفت خاقان که نزدیک من

بباش و بیاور یکی انجمن

808

یک امروز با کام دل می خوریم

غم روز ناآمده نشمریم

809

بیاراست خیمه چو باغ بهار

بهشتست گفتی برنگ و نگار

810

چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب

دل طوس و گودرز شد پر شتاب

811

که امروز ترکان چرا خامش اند

برای بداند، ار ز می بیهش اند

812

اگر مستمندند گر شادمان

شدم در گمان از بد بدگمان

813

اگرشان به پیکار یار آمدست

چنان دان که بد روزگار آمدست

814

تو ایرانیان را همه کشته گیر

وگر زنده از رزم برگشته گیر

815

مگر رستم آید بدین رزمگاه

وگرنه بد آید بما زین سپاه

816

ستودان نیابیم یک تن نه گور

بکوبندمان سر بنعل ستور

817

بدو گفت گیو ای سپهدار شاه

چه بودت که اندیشه کردی تباه

818

از اندیشه ما سخن دیگرست

ترا کردگار جهان یاورست

819

بسی تخم نیکی پراگنده ایم

جهان آفرین را پرستنده ایم

820

و دیگر ببخت جهاندار شاه

خداوند شمشیر و تخت و کلاه

821

ندارد جهان آفرین دست یاز

که آید ببدخواه ما را نیاز

822

چو رستم بیاید بدین رزمگاه

بدیها سرآید همه بر سپاه

823

نباشد ز یزدان کسی ناامید

وگر شب شود روی روز سپید

824

بیک روز کز ما نجستند جنگ

مکن دل ز اندیشه بر خیره تنگ

825

نبستند بر ما در آسمان

بپایان رسد هر بد بدگمان

826

اگر بخشش کردگار بلند

چنانست کاید بمابر گزند

827

به پرهیز و اندیشه نابکار

نه برگردد از ما بد روزگار

828

یکی کنده سازیم پیش سپاه

چنانچون بود رسم و آیین و راه

829

همه جنگ را تیغها برکشیم

دو روز دگر ار کشند ار کشیم

830

ببینیم تا چیست آغازشان

برهنه شود بی گمان رازشان

831

از ایران بیاید همان آگهی

درخشان شود شاخ سرو سهی

832

سپهدار گودرز بر تیغ کوه

برآمد برفت از میان گروه

833

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

ز بالا همی سوی خاور گذشت

834

بزاری خروش آمد از دیده گاه

که شد کار گردان ایران تباه

835

سوی باختر گشت گیتی ز گرد

سراسر بسان شب لاژورد

836

شد از خاک خورشید تابان بنفش

ز بس پیل و بر پشت پیلان درفش

837

غو دیده بشنید گودرز و گفت

که جز خاک تیره نداریم جفت

838

رخش گشت ز اندوه برسان قیر

چنان شد کجا خسته گردد بتیر

839

چنین گفت کز اختر روزگار

مرا بهره کین آمد و کارزار

840

ز گیتی مرا شور بختیست بهر

پراگنده بر جای تریاک زهر

841

نبیره پسر داشتم لشکری

شده نامبردار هر کشوری

842

بکین سیاوش همه کشته شد

ز من بخت بیدار برگشته شد

843

ازین زندگانی شدم ناامید

سیه شد مرا بخت و روز سپید

844

نزادی مرا کاشکی مادرم

نگشتی سپهر بلند از برم

845

چنین گفت با دیده بان پهلوان

که ای مرد بینا و روشن روان

846

نگه کن بتوران و ایران سپاه

که آرام دارند از آوردگاه

847

درفش سپهدار ایران کجاست

نگه کن چپ لشکر و دست راست

848

بدو دیده بان گفت کز هر دو روی

نه بینم همی جنبش و گفت وگوی

849

ازان کار شد پهلوان پر ز درد

فرود ریخت از دیدگان آب زرد

850

بنالید و گفت اسپ را زین کنید

ازین پس مرا خشت بالین کنید

851

شوم پر کنم چشم و آغوش را

بگیرم ببر گیو و شیدوش را

852

همان بیژن گیو و رهام را

سواران جنگی و خودکام را

853

به پدرود کردن رخ هر کسی

ببوسم ببارم ز مژگان بسی

854

نهادند زین بر سمند چمان

خروش آمد از دیده هم در زمان

855

که ای پهلوان جهان شادباش

ز تیمار و درد و غم آزاد باش

856

که از راه ایران یکی تیره گرد

پدید آمد و روز شد لاژورد

857

فراوان درفش از میان سپاه

برآمد بکردار تابنده ماه

858

بپیش اندرون گرگ پیکر یکی

یکی ماه پیکر ز دور اندکی

859

درفشی بدید اژدها پیکرش

پدید آمد و شیر زرین سرش

860

بدو گفت گودرز انوشه بدی

ز دیدار تو دور چشم بدی

861

چو گفتارهای تو آید بجای

بدین سان که گفتی بپاکیزه رای

862

ببخشمت چندان گرانمایه چیز

کزان پس نیازت نیاید بنیز

863

وزان پس چو روزی بایران شویم

بنزدیک شاه دلیران شویم

864

ترا پیش تختش برم ناگهان

سرت برفرازم بجاه از مهان

865

چو باد دمنده ازان جایگاه

برو سوی سالار ایران سپاه

866

همه هرچ دیدی بدیشان بگوی

سبک باش و از هر کسی مژده جوی

867

بدو دیده بان گفت کز دیده گاه

نشاید شدن پیش ایران سپاه

868

چو بینم که روی زمین تار گشت

برین دیده گه دیده بیکار گشت

869

بکردار سیمرغ ازین دیده گاه

برم آگهی سوی ایران سپاه

870

چنین گفت با دیده بان پهلوان

که اکنون نگه کن بروشن روان

871

دگر باره بنگر ز کوه بلند

که ایشان بنزدیک ما کی رسند

872

چنین داد پاسخ که فردا پگاه

بکوه هماون رسد آن سپاه

873

چنان شاد شد زان سخن پهلوان

چو بیجان شده باز یابد روان

874

وزان روی پیران بکردار گرد

همی راند لشکر بدشت نبرد

875

سواری بمژده بیامد ز پیش

بگفت آن کجا رفته بد کم و بیش

876

چو بشنید هومان بخندید و گفت

که شد بی گمان بخت بیدار جفت

877

خروشی بشادی ازان رزمگاه

بابر اندر آمد ز توران سپاه

878

بزرگان ایران پر از داغ و درد

رخان زرد و لبها شده لاژورد

879

باندرز کردن همه همگروه

پراگنده گشتند بر گرد کوه

880

بهر جای کرده یکی انجمن

همی مویه کردند بر خویشتن

881

که زار این دلیران خسرونژاد

کزیشان بایران نگیرند یاد

882

کفنها کنون کام شیران بود

زمین پر ز خون دلیران بود

883

سپهدار با بیژن گیو گفت

که برخیز و بگشای راز از نهفت

884

برو تا سر تیغ کوه بلند

ببین تا کیند و چه و چون و چند

885

همی بر کدامین ره آید سپاه

که دارد سراپرده و تخت و گاه

886

بشد بیژن گیو تا تیغ کوه

برآمد بی انبوه دور از گروه

887

ازان کوه سر کرد هر سو نگاه

درفش سواران و پیل و سپاه

888

بیامد بسوی سپهبد دوان

دل از غم پر از درد و خسته روان

889

بدو گفت چندان سپاهست و پیل

که روی زمین گشت برسان نیل

890

درفش و سنان را خود اندازه نیست

خور از گرد بر آسمان تازه نیست

891

اگر بشمری نیست انداز و مر

همی از تبیره شود گوش کر

892

سپهبد چو بشنید گفتار اوی

دلش گشت پر درد و پر آب روی

893

سران سپه را همه گرد کرد

بسی گرم و تیمار لشکر بخورد

894

چنین گفت کز گردش روزگار

نبینم همی جز غم کارزار

895

بسی گشته ام بر فراز و نشیب

برویم نیامد ازینسان نهیب

896

کنون چاره کار ایدر یکیست

اگر چه سلیح و سپاه اندکیست

897

بسازیم و امشب شبیخون کنیم

زمین را ازیشان چو جیحون کنیم

898

اگر کشته آییم در کارزار

نکوهش نیابیم از شهریار

899

نگویند بی نام گردی بمرد

مگر زیر خاکم بباید سپرد

900

بدین رام گشتند یکسر سپاه

هرانکس که بود اندران رزمگاه

901

چو شد روی گیتی چو دریای قیر

نه ناهید پیدا نه بهرام و تیر

902

بیامد دمان دیده بان پیش طوس

دوان و شده روی چون سندروس

903

چنین گفت کای پهلوان سپاه

از ایران سپاه آمد از نزد شاه

904

سپهبد بخندید با مهتران

که ای نامداران و کنداوران

905

چو یار آمد اکنون نسازیم جنگ

گهی با شتابیم و گه با درنگ

906

بنیروی یزدان گو پیلتن

بیاری بیاید بدین انجمن

907

ازان دیده بان گشت روشن روان

همه مژده دادند پیر و جوان

908

طلایه فرستاد بر دشت جنگ

خروش آمد از کوه و آوای زنگ

909

چو خورشید بر چرخ گنبد کشید

شب تار شد از جهان ناپدید

910

یکی انجمن کرد خاقان چین

بدیبا بیاراست روی زمین

911

بپیران چنین گفت کامروز جنگ

بسازیم و روزی نباید درنگ

912

یکی با سرافراز گردنکشان

خنیده سواران دشمن کشان

913

ببینیم کایرانیان برچیند

بدین رزمگه اندرون با کیند

914

چنین گفت پیران که خاقان چین

خردمند شاهیست با آفرین

915

بران رفت باید که او را هواست

که رای تو بر ما همه پادشاست

916

وزان پس برآمد ز پرده سرای

خروشیدن کوس با کرنای

917

سنانهای رخشان و جوشان سپاه

شده روی کشور ز لشکر سیاه

918

ز پیلان نهادند بر پنج زین

بیاراست دیگر بدیبای چین

919

زبرجد نشانده بزین اندرون

ز دیبای زربفت پیروزه گون

920

بزرین رکیب و جناغ پلنگ

بزرین و سیمین جرسها و زنگ

921

ز افسر سر پیلبان پرنگار

همه پاک با طوق و با گوشوار

922

هوا شد ز بس پرنیانی درفش

چو بازار چین سرخ و زرد و بنفش

923

سپاهی برفت اندران دشت رزم

کزیشان همی آرزو خواست بزم

924

زمین شد بکردار چشم خروس

ز بس رنگ و آرایش و پیل و کوس

925

برفتند شاهان لشکر ز جای

هوا پر شد از ناله کرنای

926

چو از دور طوس سپهبد بدید

سپاه آنچ بودش رده برکشید

927

ببستند گردان ایران میان

بیاورد گیو اختر کاویان

928

از آوردگه تا سر تیغ کوه

سپه بود از ایران گروها گروه

929

چو کاموس و منشور و خاقان چین

چو بیورد و چون شنگل بافرین

930

نظاره بکوه هماون شدند

نه بر آرزو پیش دشمن شدند

931

چو از دور خاقان چین بنگرید

خروش سواران ایران شنید

932

پسند آمدش گفت کاینت سپاه

سوران رزم آور و کینه خواه

933

سپهدار پیران دگرگونه گفت

هنرهای مردان نشاید نهفت

934

سپهدار کو چاه پوشد بخار

برو اسپ تازد بروز شکار

935

ازان به که بر خیره روز نبرد

هنرهای دشکن کند زیر گرد

936

ندیدم سواران و گردنکشان

بگردی و مردانگی زین نشان

937

بپیران چنین گفت خاقان چین

که اکنون چه سازیم بر دشت کین

938

ورا گفت پیران کز اندک سپاه

نگیرند یاد اندرین رزمگاه

939

کشیدی چنین رنج و راه دراز

سپردی و دیدی نشیب و فراز

940

بمان تا سه روز اندرین رزمگاه

بباشیم و آسوده گردد سپاه

941

سپه را کنم زان سپس به دو نیم

سرآمد کنون روز پیکار و بیم

942

بتازند شبگیر تا نیمروز

نبرده سواران گیتی فروز

943

بژوپین و خنجر بتیر و کمان

همی رزم جویند با بدگمان

944

دگر نیمه روز دیگر گروه

بکوشند تا شب برآید ز کوه

945

شب تیره آسودگان را بجنگ

برم تا بریشان شود کار تنگ

946

نمانم که آرام گیرند هیچ

سواران من با سپاه و بسیچ

947

بدو گفت کاموس کین رای نیست

بدین مولش اندر مرا جای نیست

948

بدین مایه مردم بدین گونه جنگ

چه باید بدین گونه چندین درنگ

949

بسازیم یکبار و جنگ آوریم

بریشان در و کوه تنگ آوریم

950

بایران گذاریم ز ایدر سپاه

نمانیم تخت و نه تاج و نه شاه

951

بر و بومشان پاک و یران کنیم

نه جنگ یلان جنگ شیران کنیم

952

زن و کودک خرد و پیر و جوان

نه شاه و کنارنگ و نه پهلوان

953

بایران نمانم بر و بوم و جای

نه کاخ و نه ایوان و نه چارپای

954

ببد روز چندین چه باید گذاشت

غم و درد و تیمار بیهوده داشت

955

یک امشب گشاده مدارید راه

که ایشان برانند زین رزمگاه

956

چو باد سپیده دمان بردمد

سپه جمله باید که اندر چمد

957

تلی کشته بینی ببالای کوه

تو فردا ز گردان ایران گروه

958

بدانسان که ایرانیان سربسر

ازین پی نبینند جز مویه گر

959

بدو گفت خاقان جزین رای نیست

بگیتی چو تو لشکر آرای نیست

960

همه نامدارن بدین هم سخن

که کاموس شیراوژن افگند بن

961

برفتند وز جای برخاستند

همه شب همی لشکر آراستند

962

چو خورشید بر گنبد لاژورد

سراپرده ای زد ز دیبای زرد

963

خروشی بلند آمد از دیده گاه

بگودرز کای پهلوان سپاه

964

سپاه آمد و راه نزدیک شد

ز گرد سپه روز تاریک شد

965

بجنبید گودرز از جای خویش

بیاورد پوینده بالای خویش

966

سوی گرد تاریک بنهاد روی

همی شد خلیده دل و راه جوی

967

بیامد چو نزدیک ایشان رسید

درفش فریبرز کاوس دید

968

که او بد بایران سپه پیش رو

پسندیده و خویش سالار نو

969

پیاده شد از اسپ گودرز پیر

همان لشکر افروز دانش پذیر

970

گرفتند مر یکدگر را کنار

خروشی برآمد ز هر دو بزار

971

فریبرز گفت ای سپهدار پیر

همیشه بجنگ اندری ناگزیر

972

ز کین سیاوش تو داری زیان

دریغا سواران گودرزیان

973

ازیشان ترا مزد بسیار باد

سر بخت دشمن نگونسار باد

974

سپاس از خداوند خورشید و ماه

که دیدم ترا زنده بر جایگاه

975

ازیشان ببارید گودرز خون

که بودند کشته بخاک اندرون

976

بدو گفت بنگر که از بخت بد

همی بر سرم هر زمان بد رسد

977

درین جنگ پور و نبیره نماند

سپاه و درفش و تبیره نماند

978

فرامش شدم کار آن کارزار

کنونست رزم و کنونست کار

979

سپاهست چندان برین دشت و راغ

که روی زمین گشت چون پر زاغ

980

همه لشکر طوس با این سپاه

چو تیره شبانست با نور ماه

981

ز چین و ز سقلاب وز هند و روم

ز ویران گیتی و آباد بوم

982

همانا نماندست یک جانور

مگر بسته بر جنگ ما بر کمر

983

کنون تا نگویی که رستم کجاست

ز غمها نگردد مرا پشت راست

984

فریبرز گفت از پس من ز جای

بیامد نبودش جز از رزم رای

985

شب تیره را تا سپیده دمان

بیاید بره بر نجوید زمان

986

کنون من کجا گیرم آرامگاه

کجا رانم این خوار مایه سپاه

987

بدو گفت گودرز رستم چه گفت

که گفتار او را نشاید نهفت

988

فریبرز گفت ای جهاندیده مرد

تهمتن نفرمود ما را نبرد

989

بباشید گفت اندران رزمگاه

نباید شدن پیش روی سپاه

990

بباید بدان رزمگاه آرمید

یکی تا درفش من آید پدید

991

برفت او و گودرز با او برفت

براه هماون خرامید تفت

992

چو لشکر پدید آمد از دیده گاه

بشد دیده بان پیش توران سپاه

993

کز ایران یکی لشکر آمد بدشت

ازان روی سوی هماون گذشت

994

سپهبد بشد پیش خاقان چین

که آمد سپاهی ز ایران زمین

995

ندانیم چندست و سالار کیست

چه سازیم و درمان این کار چیست

996

بدو گفت کاموس رزم آزمای

بجایی که مهتر تو باشی بپای

997

بزرگان درگاه افراسیاب

سپاهی بکردار دریای آب

998

تو دانی چه کردی بدین پنج ماه

برین دشت با خوار مایه سپاه

999

کنون چون زمین سربسر لشکرست

چو خاقان و منشور کنداورست

1000

بمان تا هنرها پدید آوریم

تو در بستی و ما کلید آوریم

1001

گر از کابل و زابل و مای و هند

شود روی گیتی چو رومی پرند

1002

همانا به تنها تن من نیند

نگویی که ایرانیان خود کیند

1003

تو ترسانی از رستم نامدار

نخستین ازو من برآرم دمار

1004

گرش یک زمان اندر آرم بدام

نمانم که ماند بگیتیش نام

1005

تو از لشکر سیستان خسته ای

دل خویش در جنگشان بسته ای

1006

یکی بار دست من اندر نبرد

نگه کن که برخیزد از دشت گرد

1007

بدانی که اندر جهان مرد کیست

دلیران کدامند و پیکار چیست

1008

بدو گفت پیران کانوشه بدی

همیشه ز تو دور دست بدی

1009

بپیران چنین گفت خاقان چین

که کاموس را راه دادی بکین

1010

بکردار پیش آورد هرچ گفت

که با کوه یارست و با پیل جفت

1011

از ایرانیان نیست چندین سخن

دل جنگجویان چنین بد مکن

1012

بایران نمانیم یک سرفراز

برآریم گرد از نشیب و فراز

1013

هرانکس که هستند با جاه و آب

فرستیم نزدیک افراسیاب

1014

همه پای کرده به بندگران

وزیشان فگنده فراوان سران

1015

بایران نمانیم برگ درخت

نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت

1016

بخندید پیران و کرد آفرین

بران نامداران و خاقان چین

1017

بلشکر گه آمد دلی شادمان

برفتند ترکان هم اندر زمان

1018

چو هومان و لهاک و فرشیدورد

بزرگان و شیران روز نبرد

1019

بگفتند کامد ز ایران سپاه

یکی پیش رو با درفشی سیاه

1020

ز کارآگهان نامداری دمان

برفت و بیامد هم اندر زمان

1021

فریبرز کاوس گفتند هست

سپاهی سرافراز و خسروپرست

1022

چو رستم نباشد ازو باک نیست

دم او برین زهر تریاک نیست

1023

ابا آنک کاموس روز نبرد

همی پیلتن را ندارد بمرد

1024

مبادا که او آید ایدر بجنگ

وگر چند کاموس گردد نهنگ

1025

نه رستم نه از سیستان لشکرست

فریبرز را خاک و خون ایدرست

1026

چنین گفت پیران که از تخت و گاه

شدم سیر و بیزارم از هور و ماه

1027

که چون من شنیدم کز ایران سپاه

خرامید و آمد بدین رزمگاه

1028

بشد جان و مغز سرم پر ز درد

برآمد یکی از دلم باد سرد

1029

بدو گفت کلباد کین درد چیست

چرا باید از طوس و رستم گریست

1030

ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاه

میان اندرون باد را نیست راه

1031

چه ایرانیان پیش ما در چه خاک

ز کیخسرو و طوس و رستم چه باک

1032

پراگنده گشتند ازان جایگاه

سوی خیمه خویش کردند راه

1033

ازان پس چو آگاهی آمد به طوس

که شد روی کشور پر آوای کوس

1034

از ایران بیامد گو پیلتن

فریبرز کاوس و آن انجمن

1035

بفرمود تا برکشیدند کوس

ز گرد سپه کوه گشت آبنوس

1036

ز کوه هماون برآمد خروش

زمین آمد از بانگ اسپان بجوش

1037

سپهبد بریشان زبان برگشاد

ز مازندران کرد بسیار یاد

1038

که با دیو در جنگ رستم چه کرد

بریشان چه آورد روز نبرد

1039

سپاه آفرین خواند بر پهلوان

که بیدار دل باش و روشن روان

1040

بدین مژده گر دیده خواهی رواست

که این مژده آرایش جان ماست

1041

کنون چون تهمتن بیامد بجنگ

ندارند پا این سپه با نهنگ

1042

یکایک بران گونه رزمی کنیم

که این ننگ از ایرانیان بفگنیم

1043

درفش سرافراز خاقان و تاج

سپرهای زرین و آن تخت عاج

1044

همان افسر پیلبانان بزر

سنانهای زرین و زرین کمر

1045

همان زنگ زرین و زرین جرس

که اندر جهان آن ندیدست کس

1046

همان چتر کز دم طاوس نر

برو بافتستند چندان گهر

1047

جزین نیز چندی بچنگ آوریم

چو جان را بکوشیم و جنگ آوریم

1048

بلشکر چنین گفت بیدار طوس

که هم با هراسیم و هم با فسوس

1049

همه دامن کوه پر لشکرست

سر نامداران ببند اندرست

1050

چو رستم بیاید نکوهش کند

مگر کین سخن را پژوهش کند

1051

که چون مرغ پیچیده بودم بدام

همه کار ناکام و پیکار خام

1052

سپهبد همان بود و لشکر همان

کسی را ندیدم ز گردان دمان

1053

یکی حمله آریم چون شیر نر

شوند از بن که مگر زاستر

1054

سپه گفت کین برتری خود مجوی

سخن زین نشان هیچ گونه مگوی

1055

کزین کوه کس پیشتر نگذرد

مگر رستم این رزمگه بنگرد

1056

بباشیم بر پیش یزدان بپای

که اویست بر نیکوی رهنمای

1057

بفرمان دارنده هور و ماه

تهمتن بیاید بدین رزمگاه

1058

چه داری دژم اختر خویش را

درم بخش و دینار درویش را

1059

بشادی ز گردان ایران گروه

خروشی برآمد ز بالای کوه

1060

چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو

ز هامون برآمد خروش چکاو

1061

ز درگاه کاموس برخاست غو

که او بود اسپ افگن و پیش رو

1062

سپاه انجمن کرد و جوشن بداد

دلش پر ز رزم و سرش پر ز باد

1063

زره بود در زیر پیراهنش

کله ترگ بود و قبا جوشنش

1064

بایران خروش آمد از دیده گاه

کزین روی تنگ اندر آمد سپاه

1065

درفش سپهبد گو پیلتن

پدید آمد از دور با انجمن

1066

وزین روی دیگر ز توران سپاه

هوا گشت برسان ابر سیاه

1067

سپهبد سورای چو یک لخت کوه

زمین گشته از نعل اسپش ستوه

1068

یکی گرز همچون سر گاومیش

سپاه از پس و نیزه دارانش پیش

1069

همی جوشد از گرز آن یال و کفت

سزد گر بمانی ازو در شگفت

1070

وزین روی ایران سپهدار طوس

بابر اندر آورد آوای کوس

1071

خروشیدن دیده بان پهوان

چو بشنید شد شاد و روشن روان

1072

ز نزدیک گودرز کشواد تفت

سواری بنزد فریبرز رفت

1073

که توران سپه سوی جنگ آمدند

رده برکشیدند و تنگ آمدند

1074

تو آن کن که از گوهر تو سزاست

که تو مهتری و پدر پادشاست

1075

که گرد تهمتن برآمد ز راه

هم اکنون بیاید بدین رزمگاه

1076

فریبرز با لشکری گرد نیو

بیامد بپیوست با طوس و گیو

1077

بر کوه لشکر بیاراستند

درفش خجسته بپیراستند

1078

چو با میسره راست شد میمنه

همان ساقه و قلب و جای بنه

1079

برآمد خروشیدن کرنای

سپه چون سپهر اندر آمد ز جای

1080

چو کاموس تنگ اندر آمد بجنگ

بهامون زمانی نبودش درنگ

1081

سپه را بکردار دریای آب

که از کوه سیل اندر آید شتاب

1082

بیاورد و پیش هماون رسید

هوا نیلگون شد زمین ناپدید

1083

چو نزدیک شد سر سوی کوه کرد

پر از خنده رخ سوی انبوه کرد

1084

که این لشکری گشن و کنداورست

نه پیران و هومان و آن لشکرست

1085

که دارید ز ایرانیان جنگجوی

که با من بروی اندر آرند روی

1086

ببینید بالا و برز مرا

برو بازوی و تیغ و گرز مرا

1087

چو بشنید گیو این سخن بردمید

برآشفت و تیغ از میان برکشید

1088

چو نزدیک تر شد بکاموس گفت

که این را مگر ژنده پیلست جفت

1089

کمان برکشید و بزه بر نهاد

ز دادار نیکی دهش کرد یاد

1090

بکاموس بر تیرباران گرفت

کمان را چو ابر بهاران گرفت

1091

چو کاموس دست و گشادش بدید

بزیر سپر کرد سر ناپدید

1092

بنیزه درآمد بکردار گرگ

چو شیری برافراز پیلی سترگ

1093

چو آمد بنزدیک بدخواه اوی

یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی

1094

چو شد گیو جنبان بزین اندرون

ازو دور شد نیزه آبگون

1095

سبک تیغ را برکشید از نیام

خروشید و جوشید و برگفت نام

1096

به پیش سوار اندر آمد دژم

بزد تیغ و شد نیزه او قلم

1097

ز قلب سپه طوس چون بنگرید

نگه کرد و جنگ دلیران بدید

1098

بدانست کو مرد کاموس نیست

چنو نیزه ور نیز جز طوس نیست

1099

خروشان بیامد ز قلب سپاه

بیاری بر گیو شد کینه خواه

1100

عنان را بپیچید کاموس تنگ

میان دو گرد اندر آمد بجنگ

1101

ز تگ اسپ طوس دلاور بماند

سپهبد برو نام یزدان بخواند

1102

به نیزه پیاده به آوردگاه

همی گشت با او بپیش سپاه

1103

دو گرد گرانمایه و یک سوار

کشانی نشد سیر زان کارزار

1104

برین گونه تا تیره شد جای هور

همی بود بر دشت هر گونه شور

1105

چو شد دشت بر گونه آبنوس

پراگنده گشتند کاموس و طوس

1106

سوی خیمه رفتند هر دو گروه

یکی سوی دشت و دگر سوی کوه

1107

چو گردون تهی شد ز خورشید و ماه

طلایه برون شد ز هر دو سپاه

1108

ازان دیده گه دیده، بگشاد لب

که شد دشت پر خاک و تاریک شب

1109

پر از گفتگویست هامون و راغ

میان یلان نیز چندین چراغ

1110

همانا که آمد گو پیلتن

دمان و ز زابل یکی انجمن

1111

چو بشنید گودرز کشواد تفت

شب تیره از کوه خارا برفت

1112

پدید آمد آن اژدهافش درفش

شب تیره گون کرد گیتی بنفش

1113

چو گودرز روی تهمتن بدید

شد از آب دیده رخش ناپدید

1114

پیاده شد از اسپ و رستم همان

پیاده بیامد چو باد دمان

1115

گرفتند مر یکدگر را کنار

ز هر دو برآمد خروشی بزار

1116

ازان نامدارن گودرزیان

که از کینه جستن سرآمد زمان

1117

بدو گفت گودرز کای پهلوان

هشیوار و جنگی و روشن روان

1118

همی تاج و گاه از تو گیرد فروغ

سخن هرچ گویی نباشد دروغ

1119

تو ایرانیان را ز مام و پدر

بهی هم ز گنج و ز تخت و گهر

1120

چنانیم بی تو چو ماهی بخاک

بتنگ اندرون سر تن اندر هلاک

1121

چو دیدم کنون خوب چهر ترا

همین پرسش گرم و مهر ترا

1122

مرا سوگ آن ارجمندان نماند

ببخت تو جز روی خندان نماند

1123

بدو گفت رستم که دل شاد دار

ز غمهای گیتی سر آزاد دار

1124

که گیتی سراسر فریبست و بند

گهی سودمندی و گاهی گزند

1125

یکی را ببستر یکی را بجنگ

یکی را بنام و یکی را بننگ

1126

همی رفت باید کزین چاره نیست

مرا نیز از مرگ پتیاره نیست

1127

روان تو از درد بی درد باد

همه رفتن ما بورد باد

1128

ازان پس چو آگاه شد طوس و گیو

ز ایران نبرده سواران نیو

1129

که رستم به کوه هماون رسید

مر او را جهاندیده گودرز دید

1130

برفتند چون باد لشکر ز جای

خروش آمد و ناله کرنای

1131

چو آمد درفش تهمتن پدید

شب تیره لشکر برستم رسید

1132

سپاه و سپهبد پیاده شدند

میان بسته و دلگشاده شدند

1133

خروشی برآمد ز لشکر بدرد

ازان کشتگان زیر خاک نبرد

1134

دل رستم از درد ایشان بخست

بکینه بنوی میان را ببست

1135

بنالید ازان پس بدرد سپاه

چو آگه شد از کار آوردگاه

1136

بسی پندها داد و گفت ای سران

بپیش آمد امروز رزمی گران

1137

چنین است آغاز و فرجام جنگ

یکی تاج یابد یکی گور تنگ

1138

سراپرده زد گرد گیتی فروز

پس پشت او لشکر نیمروز

1139

بکوه اندرون خیمه ها ساختند

درفش سپهبد برافراختند

1140

نشست از بر تخت بر پیلتن

بزرگان لشکر شدند انجمن

1141

ز یک دست بنشست گودرز و گیو

بدست دگر طوس و گردان نیو

1142

فروزان یکی شمع بنهاد پیش

سخن رفت هر گونه بر کم و بیش

1143

ز کار بزرگان و جنگ سپاه

ز رخشنده خورشید و گردنده ماه

1144

فراوان ازان لشکر بی شمار

بگفتند با مهتر نامدار

1145

ز کاموس و شنگل ز خاقان چین

ز منشور جنگی و مردان کین

1146

ز کاموس خود جای گفتار نیست

که ما را بدو راه دیدار نیست

1147

درختیست بارش همه گرز و تیغ

نترسد اگر سنگ بارد ز میغ

1148

ز پیلان جنگی ندارد گریز

سرش پر ز کینست و دل پر ستیز

1149

ازین کوه تا پیش دریای شهد

درفش و سپاهست و پیلان و مهد

1150

اگر سوی ما پهلوان سپاه

نکردی گذر کار گشتی تباه

1151

سپاس از خداوند پیروزگر

ک او آورد رنج و سختی بسر

1152

تن ما بتو زنده شد بی گمان

نبد هیچ کس را امید زمان

1153

ازان کشتگان یک زمان پهلوان

همی بود گریان و تیره روان

1154

ازان پس چنین گفت کز چرخ ماه

برو تا سر تیره خاک سیاه

1155

نبینی مگر گرم و تیمار و رنج

برینست رسم سرای سپنج

1156

گزافست کردار گردان سپهر

گهی زهر و جنگست و گه نوش و مهر

1157

اگر کشته گر مرده هم بگذریم

سزد گر بچون و چرا ننگریم

1158

چنان رفت باید که آید زمان

مشو تیز با گردش آسمان

1159

جهاندار پیروزگر یار باد

سر بخت دشمن نگونسار باد

1160

ازین پس همه کینه باز آوریم

جهان را بایران نیاز آوریم

1161

بزرگان همه خواندند آفرین

که بی تو مبادا زمان و زمین

1162

همیشه بدی نامبردار و شاد

در شاه پیروز بی تو مباد

1163

چو از کوه بفروخت گیتی فروز

دو زلف شب تیره بگرفت روز

1164

ازان چادر قیر بیرون کشید

بدندان لب ماه در خون کشید

1165

تبیره برآمد ز هر دو سرای

برفتند گردان لشکر ز جای

1166

سپهدار هومان به پیش سپاه

بیامد همی کرد هر سو نگاه

1167

که ایرانیان را که یار آمدست

که خرگاه و خیمه بکار آمدست

1168

ز یپروزه دیبا سراپرده دید

فراوان بگرد اندرش پرده دید

1169

درفش و سنان سپهبد بپیش

همان گردش اختر بد بپیش

1170

سراپرده ای دید دیگر سیاه

درفشی درفشان بکردار ماه

1171

فریبرز کاوس با پیل و کوس

فراوان زده خیمه نزدیک طوس

1172

بیامد پر از غم بپیران بگفت

که شد روز با رنج بسیار جفت

1173

کز ایران ده و دار و بانگ خروش

فراوان ز هر شب فزون بود دوش

1174

بتنها برفتم ز خیمه پگاه

بلشکر بهر جای کردم نگاه

1175

از ایران فراوان سپاه آمدست

بیاری برین رزمگاه آمدست

1176

ز دیبا یکی سبز پرده سرای

یکی اژدهافش درفشی بپای

1177

سپاهی بگرد اندرش زابلی

سپردار و با خنجر کابلی

1178

گمانم که رستم ز نزدیک شاه

بیاری بیامد بدین رزمگاه

1179

بدو گفت پیران که بد روزگار

اگر رستم آید بدین کارزار

1180

نه کاموس ماند نه خاقان چین

نه شنگل نه گردان توران زمین

1181

هم انگه ز لشکر گه اندر کشید

بیامد سپهدار را بنگرید

1182

وزانجا دمان سوی کاموس شد

بنزدیک منشور و فرطوس شد

1183

که شبگیر ز ایدر برفتم پگاه

بگشتم همه گرد ایران سپاه

1184

بیاری فراوان سپاه آمدست

بسی کینه ور رزمخواه آمدست

1185

گمانم که آن رستم پیلتن

که گفتم همی پیش این انجمن

1186

برفت از در شاه ایران سپاه

بیاری بیامد بدین رزمگاه

1187

بدو گفت کاموس کای پر خرد

دلت یکسر اندیشه بد برد

1188

چنان دان که کیخسرو آمد بجنگ

مکن خیره دل را بدین کار تنگ

1189

ز رستم چه رانی تو چندین سخن

ز زابلستان یاد چندین مکن

1190

درفش مرا گر ببیند به چنگ

بدریای چین بر خروشد نهنگ

1191

برو لشکر آرای و برکش سپاه

درفش اندر آور به آوردگاه

1192

چو من با سپاه اندر آیم بجنگ

نباید که باشد شما را درنگ

1193

ببینی تو پیکار مردان کنون

شده دشت یکسر چو دریای خون

1194

دل پهلوان زان سخن شاد گشت

ز اندیشه رستم آزاد گشت

1195

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

همی کرد گفتار کاموس یاد

1196

وزان جایگه پیش خاقان چین

بیامد بیوسید روی زمین

1197

بدو گفت شاها انوشه بدی

روانرا بدیدار توشه بدی

1198

بریدی یکی راه دشوار و دور

خریدی چنین رنج ما را بسور

1199

بدین سام بزرم افراسیاب

گذشتی به کشتی ز دریای آب

1200

سپاه از تو دارد همی پشت راست

چنان کن که از گوهر تو سزاست

1201

بیارای پیلان بزنگ و درای

جهان پر کن از ناله کرنای

1202

من امروز جنگ آورم با سپاه

تو با پیل و با کوس در قلبگاه

1203

نگه دار پشت سپاه مرا

بابر اندر آور کلاه مرا

1204

چنین گفت کاموس جنگی بمن

که تو پیش رو باش زین انجمن

1205

بسی سخت سوگندهای دراز

بخورد و بر آهیخت گرز از فراز

1206

که امروز من جز بدین گرز جنگ

نسازم وگر بارد از ابر سنگ

1207

چو بشنید خاقان بزد کرنای

تو گفتی که کوه اندر آمد ز جای

1208

ز بانگ تبیره زمین و سپهر

بپوشید کوه و بیفگند مهر

1209

بفرمود تا مهد بر پشت پیل

ببستند و شد روی گیتی چو نیل

1210

بیامد گرازان بقلب سپاه

شد از گرد خورشید تابان سیاه

1211

خروشیدن زنگ و هندی درای

همی دل برآورد گفتی ز جای

1212

ز بس تخت پیروزه بر پشت پیل

درفشان بکردار دریای نیل

1213

بچشم اندرون روشنایی نماند

همی باروان آشنایی نماند

1214

پر از گرد شد چشم و کام سپهر

تو گفتی بقیر اندر اندود چهر

1215

چو خاقان بیامد بقلب سپاه

بچرخ اندرون ماه گم کرد راه

1216

ز کاموس چون کوه شد میمنه

کشیدند بر سوی هامون بنه

1217

سوی میسره نیز پیران برفت

برادرش هومان و کلباد تفت

1218

چو رستم بدید آنک خاقان چه کرد

بیاراست در قلب جای نبرد

1219

چنین گفت رستم که گردان سپهر

ببینیم تا بر که گردد بمهر

1220

چگونه بود بخشش آسمان

کرا زین بزرگان سرآید زمان

1221

درنگی نبودم براه اندکی

دو منزل همی کرد رخشم یکی

1222

کنون سم این بارگی کوفتست

ز راه دراز اندر آشوفتست

1223

نیارم برو کرد نیرو بسی

شدن جنگ جویان به پیش کسی

1224

یک امروز در جنگ یاری کنید

برین دشمنان کامگاری کنید

1225

که گردان سپهر جهان یار ماست

مه و مهر گردون نگهدار ماست

1226

بفرمود تا طوس بربست کوس

بیاراست لشکر چو چشم خروس

1227

سپهبد بزد نای و رویینه خم

خروش آمد و ناله گاودم

1228

بیاراست گودرز بر میمنه

فرستاد بر کوه خارا بنه

1229

فریبرز کاوس بر میسره

جهان چون نیستان شده یکسره

1230

بقلب اندرون طوس نوذر بپای

زمین شد پر از ناله کرنای

1231

جهان شد بگرد اندرون ناپدید

کسی از یلان خویشتن را ندید

1232

بشد پیلتن تا سر تیغ کوه

بدیدار خاقان و توران گروه

1233

سپه دید چندانک دریای روم

ازیشان نمودی چو یک مهره موم

1234

کشانی و شگنی و سقلاب و هند

چغانی و رومی و وهری و سند

1235

جهانی شده سرخ و زرد و سیاه

دگرگونه جوشن دگرگون کلاه

1236

زبانی دگرگون بهر گوشه ای

درفش نوآیین و نو توشه ای

1237

ز پیلان و آرایش و تخت عاج

همان یاره و افسر و طوق و تاج

1238

جهان بود یکسر چو باغ بهشت

بدیدار ایشان شده خوب زشت

1239

بران کوه سر ماند رستم شگفت

ببر گشتن اندیشه اندر گرفت

1240

که تا چون نماید بما چرخ مهر

چه بازی کند پیر گشته سپهر

1241

فرود آمد از کوه و دل بد نکرد

گذر بر سپاه و سپهبد نکرد

1242

همی گفت تا من کمر بسته ام

بیک جای یک سال ننشسته ام

1243

فراوان سپه دیده ام پیش ازین

ندانم که لشکر بود بیش ازین

1244

بفرمود تا برکشیدند کوس

بجنگ اندر آمد سپهدار طوس

1245

ازان کوه سر سوی هامون کشید

همی نیزه از کینه در خون کشید

1246

بیک نیمه از روز لشکر گذشت

کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت

1247

ز گرد سپه روشنایی نماند

ز خورشید شب را جدایی نماند

1248

ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت

همی آفتاب اندران خیره گشت

1249

خروش سواران و اسپان ز دشت

ز بهرام و کیوان همی برگذشت

1250

ز جوش سواران و زخم تبر

همی سنگ خارا برآورد پر

1251

همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل

خروشان دل خاک در زیر نعل

1252

دل مرد بددل گریزان ز تن

دلیان ز خفتان بریده کفن

1253

برفتند ازان جای شیران نر

عقاب دلاور برآورد پر

1254

نماند ایچ با روی خورشید رنگ

بجوش آمده خاک بر کوه و سنگ

1255

بلشکر چنین گفت کاموس گرد

که گر آسمان را بباید سپرد

1256

همه تیغ و گرز و کمند آورید

بایرانیان تنگ و بند آورید

1257

جهانجوی را دل بجنگ اندرست

وگرنه سرش زیر سنگ اندرست

1258

دلیری کجا نام او اشکبوس

همی بر خروشید بر سان کوس

1259

بیامد که جوید ز ایران نبرد

سر هم نبرد اندر آرد بگرد

1260

بشد تیز رهام با خود و گبر

همی گرد رزم اندر آمد بابر

1261

برآویخت رهام با اشکبوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

1262

بران نامور تیرباران گرفت

کمانش کمین سواران گرفت

1263

جهانجوی در زیر پولاد بود

بخفتانش بر تیر چون باد بود

1264

نبد کارگر تیر بر گبر اوی

ازان تیزتر شد دل جنگجوی

1265

بگرز گران دست برد اشکبوس

زمین آهنین شد سپهر ابنوس

1266

برآهیخت رهام گرز گران

غمی شد ز پیکار دست سران

1267

چو رهام گشت از کشانی ستوه

بپیچید زو روی و شد سوی کوه

1268

ز قلب سپاه اندر آشفت طوس

بزد اسپ کاید بر اشکبوس

1269

تهمتن برآشفت و با طوس گفت

که رهام را جام باده ست جفت

1270

بمی در همی تیغ بازی کند

میان یلان سرفرازی کند

1271

چرا شد کنون روی چون سندروس

سواری بود کمتر از اشکبوس

1272

تو قلب سپه را به آیین بدار

من اکنون پیاده کنم کارزار

1273

کمان بزه را بباز و فگند

ببند کمر بر بزد تیر چند

1274

خروشید کای مرد رزم آزمای

هم آوردت آمد مشو باز جای

1275

کشانی بخندید و خیره بماند

عنان را گران کرد و او را بخواند

1276

بدو گفت خندان که نام تو چیست

تن بی سرت را که خواهد گریست

1277

تهمتن چنین داد پاسخ که نام

چه پرسی کزین پس نبینی تو کام

1278

مرا مادرم نام مرگ تو کرد

زمانه مرا پتک ترگ تو کرد

1279

کشانی بدو گفت بی بارگی

بکشتن دهی سر بیکبارگی

1280

تهمتن چنین داد پاسخ بدوی

که ای بیهده مرد پرخاشجوی

1281

پیاده ندیدی که جنگ آورد

سر سرکشان زیر سنگ اورد

1282

بشهر تو شیر و نهنگ و پلنگ

سوار اندر آیند هر سه بجنگ

1283

هم اکنون ترا ای نبرده سوار

پیاده بیاموزمت کارزار

1284

پیاده مرا زان فرستاد طوس

که تا اسپ بستانم از اشکبوس

1285

کشانی پیاده شود همچو من

ز دو روی خندان شوند انجمن

1286

پیاده به از چون تو پانصد سوار

بدین روز و این گردش کارزار

1287

کشانی بدو گفت با تو سلیح

نبینم همی جز فسوس و مزیح

1288

بدو گفت رستم که تیر و کمان

ببین تا هم اکنون سراری زمان

1289

چو نازش باسپ گرانمایه دید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

1290

یکی تیر زد بر بر اسپ اوی

که اسپ اندر آمد ز بالا بروی

1291

بخندید رستم به آواز گفت

که بنشین به پیش گرانمایه جفت

1292

سزدگر بداری سرش درکنار

زمانی برآسایی از کارزار

1293

کمان را بزه کرد زود اشکبوس

تنی لرز لرزان و رخ سندروس

1294

برستم برآنگه ببارید تیر

تهمتن بدو گفت برخیره خیر

1295

همی رنجه داری تن خویش را

دو بازوی و جان بداندیش را

1296

تهمتن به بند کمر برد چنگ

گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ

1297

یکی تیر الماس پیکان چو آب

نهاده برو چار پر عقاب

1298

کمان را بمالید رستم بچنگ

بشست اندر آورد تیر خدنگ

1299

برو راست خم کرد و چپ کرد راست

خروش از خم چرخ چاچی بخاست

1300

چو سوفارش آمد بپهنای گوش

ز شاخ گوزنان برآمد خروش

1301

چو بوسید پیکان سرانگشت اوی

گذر کرد بر مهره پشت اوی

1302

بزد بر بر و سینه اشکبوس

سپهر آن زمان دست او داد بوس

1303

قضا گفت گیر و قدر گفت ده

فلک گفت احسنت و مه گفت زه

1304

کشانی هم اندر زمان جان بداد

چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

1305

نظاره بریشان دو رویه سپاه

که دارند پیکار گردان نگاه

1306

نگه کرد کاموس و خاقان چین

بران برز و بالا و آن زور و کین

1307

چو برگشت رستم هم اندر زمان

سواری فرستاد خاقان دمان

1308

کزان نامور تیر بیرون کشید

همه تیر تا پر پر از خون کشید

1309

همه لشکر آن تیر برداشتند

سراسر همه نیزه پنداشتند

1310

چو خاقان بدان پر و پیکان تیر

نگه کرد برنا دلش گشت پیر

1311

بپیران چنین گفت کین مرد کیست

ز گردان ایران ورا نام چیست

1312

تو گفتی که لختی فرومایه اند

ز گردنکشان کمترین پایه اند

1313

کنون نیزه با تیر ایشان یکیست

دل شیر در جنگشان اندکیست

1314

همی خوار کردی سراسر سخن

جز آن بد که گفتی ز سر تا به بن

1315

بدو گفت پیران کز ایران سپاه

ندانم کسی را بدین پایگاه

1316

کجا تیر او بگذرد بر درخت

ندانم چه دارد بدل شوربخت

1317

از ایرانیان گیو و طوس اند مرد

که با فر و برزند روز نبرد

1318

برادرم هومان بسی پیش طوس

جهان کرد بر گونه آبنوس

1319

بایران ندانم که این مرد کیست

بدین لشکر او را هم آورد کیست

1320

شوم بازپرسم ز پرده سرای

بیارند ناکام نامش بجای

1321

بیامد پر اندیشه و روی زرد

بپرسید زان نامداران مرد

1322

بپیران چنین گفت هومان گرد

که دشمن ندارد خردمند خرد

1323

بزرگان ایران گشاده دلند

تو گویی که آهن همی بگسلند

1324

کنون تا بیامد از ایران سپاه

همی برخروشند زان رزمگاه

1325

بدو گفت پیران که هر چند یار

بیاید بر طوس از ایران سوار

1326

چو رستم نباشد مرا باک نیست

ز گرگین و بیژن دلم چاک نیست

1327

سپه را دو رزم گرانست پیش

بجویند هر کس بدین نام خویش

1328

وزان جایگه پیش کاموس رفت

بنزدیک منشور و فرطوس تفت

1329

چنین گفت کامروز رزمی بزرگ

برفت و پدید آمد از میش گرگ

1330

ببینید تا چاره کار چیست

بران خستگیها بر آزار چیست

1331

چنین گفت کاموس کامروز جنگ

چنان بد که نام اندر آمد بننگ

1332

برزم اندرون کشته شد اشکبوس

وزو شادمان شد دل گیو و طوس

1333

دلم زان پیاده به دو نیم شد

کزو لشکر ما پر از بیم شد

1334

ببالای او بر زمین مرد نیست

بدین لشکر او را هم آورد نیست

1335

کمانش تو دیدی و تیر ایدرست

بزور او ز پیل ژیان برترست

1336

همانا که آن سگزی جنگجوی

که چندین همی برشمردی ازوی

1337

پیاده بدین رزمگاه آمدست

بیاری ایران سپاه آمدست

1338

بدو گفت پیران که او دیگرست

سواری سرافراز و کنداورست

1339

بترسید پس مرد بیدار دل

کجا بسته بود اندران کار دل

1340

ز پیران بپرسید کان شیر مرد

چگونه خرامد بدشت نبرد

1341

ز بازو و برزش چه داری نشان

چه گوید بورد با سرکشان

1342

چگونست مردی و دیدار اوی

چگونه شوم من بپیکار اوی

1343

گرا یدونک اویست کامد ز راه

مرا رفت باید به آوردگاه

1344

بدو گفت پیران که این خود مباد

که او آید ایدر کند رزم یاد

1345

یکی مرد بینی چو سرو سهی

بدیدار با زیب و با فرهی

1346

بسا رزمگاها که افراسیاب

ازو گشت پیچان و دیده پرآب

1347

یکی رزمسازست و خسروپرست

نخست او برد سوی شمشیر دست

1348

بکین سیاوش کند کارزار

کجا او بپروردش اندر کنار

1349

ز مردان کنند آزمایش بسی

سلیح ورا برنتابد کسی

1350

نه برگیرد از جای گرزش نهنگ

اگر بفگند بر زمین روز جنگ

1351

زهی بر کمانش بر از چرم شیر

یکی تیر و پیکان او ده ستیر

1352

برزم اندر آید بپوشد زره

یکی جوشن از بر ببندد گره

1353

یکی جامه دارد ز چرم پلنگ

بپوشد بر و اندر آید بجنگ

1354

همی نام ببربیان خواندش

ز خفتان و جوشن فزون داندش

1355

نسوزد در آتش نه از آب تر

شود چون بپوشد برآیدش پر

1356

یکی رخش دارد بزیر اندرون

تو گفتی روان شد که بیستون

1357

همی آتش افروزد از خاک و سنگ

نیارامد از بانگ هنگام جنگ

1358

ابا این شگفتی بروز نبرد

سزد گر نداری تو او را بمرد

1359

چو بشنید کاموس بسیار هوش

بپیران سپرد آن زمان چشم و گوش

1360

همانا خوش آمدش گفتار اوی

برافروخت زان کار بازار اوی

1361

بپیران چنین گفت کای پهلوان

تو بیدار دل باش و روشن روان

1362

ببین تا چه خواهی ز سوگند سخت

که خوردند شاهان بیدار بخت

1363

خورم من فزون زان کنون پیش تو

که روشن شود زان دل و کیش تو

1364

که زین را نبردارم از پشت بور

بنیروی یزدان کیوان و هور

1365

مگر بخت و رای تو روشن کنم

بریشان جهان چشم سوزن کنم

1366

بسی آفرین خواند پیران بدوی

که ای شاه بینادل و راست گوی

1367

بدین شاخ و این یال و بازوی و کفت

هنرمند باشی ندارم شگفت

1368

بکام تو گردد همه کار ما

نماندست بسیار پیکار ما

1369

وزان جایگه گرد لشکر بگشت

بهر خیمه و پرده ای برگذشت

1370

بگفت این سخن پیش خاقان چین

همی گفت با هر کسی همچنین

1371

ز خورشید چون شد جهان لعل فام

شب تیره بر چرخ بگذاشت گام

1372

دلیران لشکر شدند انجمن

که بودند دانا و شمشیرزن

1373

بخرگاه خاقان چین آمدند

همه دل پر از رزم و کین آمدند

1374

چو کاموس اسپ افگن شیر مرد

چو منشور و فرطوس مرد نبرد

1375

شمیران شگنی و شنگل ز هند

ز سقلاب چون کندر وشاه سند

1376

همی رای زد رزم را هر کسی

از ایران سخن گفت هر کس بسی

1377

ازان پس بران رایشان شد درست

که یکسر بخون دست بایست شست

1378

برفتند هر کس برام خویش

بخفتند در خیمه با کام خویش

1379

چو باریک و خمیده شد پشت ماه

ز تاریک زلف شبان سیاه

1380

بنزدیک خورشید چون شد درست

برآمد پر از آب رخ را بشست

1381

سپاه دو کشور برآمد بجوش

بچرخ بلند اندر آمد خروش

1382

چنین گفت خاقان که امروز جنگ

نباید که چون دی بود با درنگ

1383

گمان برد باید که پیران نبود

نه بی او نشاید نبرد آزمود

1384

همه همگنان رزمساز آمدیم

بیاری ز راه دراز آمدیم

1385

گر امروز چون دی درنگ آوریم

همه نام را زیر ننگ آوریم

1386

و دیگر که فردا ز افراسیاب

سپاس اندر آرام جوییم و خواب

1387

یکی رزم باید همه همگروه

شدن پیش لشکر بکردار کوه

1388

ز من هدیه و برده زابلی

بیابید با شاره کابلی

1389

ز ده کشور ایدر سرافراز هست

بخواب و به خوردن نباید نشست

1390

بزرگان ز هر جای برخاستند

بخاقان چین خواهش آراستند

1391

که بر لشکر امروز فرمان تراست

همه کشور چین و توران تراست

1392

یک امروز بنگر بدین رزمگاه

که شمشیر بارد ز ابر سیاه

1393

وزین روی رستم بایرانیان

چنین گفت کاکنون سرآمد زمان

1394

اگر کشته شد زین سپاه اندکی

نشد بیش و کم از دو سیصد یکی

1395

چنین یکسره دل مدارید تنگ

نخواهم تن زنده بی نام و ننگ

1396

همه لشکر ترک از اشکبوس

برفتند رخساره چون سندروس

1397

کنون یکسره دل پر از کین کنید

بروهای جنگی پر از چین کنید

1398

که من رخش را بستم امروز نعل

بخون کرد خواهم سر تیغ لعل

1399

بسازید کامروز روز نوست

زمین سربسر گنج کیخسروست

1400

میان را ببندید کز کارزار

همه تاج یابید با گوشوار

1401

بزرگان برو خواندند آفرین

که از تو فروزد کلاه و نگین

1402

بپوشید رستم سلیح نبرد

به آوردگه رفت با داروبرد

1403

زره زیر بد جوشن اندر میان

ازان پس بپوشید ببربیان

1404

گرانمایه مغفر بسر بر نهاد

همی کرد بدخواهش از مرگ یاد

1405

بنیروی یزدان میان را ببست

نشست از بر رخش چون پیل مست

1406

ز بالای او آسمان خیره گشت

زمین از پی رخش او تیره گشت

1407

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

زمین آهنین شد سپهر آبنوس

1408

جهان لرز لرزان شد و دشت و کوه

زمین شد ز نعل ستوران ستوه

1409

وزین روی کاموس بر میمنه

پس پشت او ژنده پیل و بنه

1410

ابر میسره لشکر آرای هند

زره دار با تیغ و هندی پرند

1411

بقلب اندرون جای خاقان چین

شده آسمان تار و جنبان زمین

1412

وزین رو فریبرز بر میسره

چو خورشید تابان ز برج بره

1413

سوی میمنه پور کشواد بود

که کتفش همه زیر پولاد بود

1414

بقلب اندرون طوس نوذر بپای

به پیش سپه کوس با کرنای

1415

همی دود آتش برآمد ز آب

نبیند چنین رزم جنگی بخواب

1416

برآمد ز هر سوی لشکر خروش

همی پیل را زان بدرید گوش

1417

نخستین که آمد میان دو صف

ز خون جگر بر لب آورده کف

1418

سپهبد سرافراز کاموس بود

که با لشکر و پیل و با کوس بود

1419

همی برخروشید چون پیل مست

یکی گرزه گام پیکر بدست

1420

که آن جنگجوی پیاده کجاست

که از نامداران چنین رزم خواست

1421

کنون گر بیاید به آوردگاه

تهی ماند از تیر او جایگاه

1422

ورا دیده بودند گردان نیو

چو طوس سرافراز و رهام و گیو

1423

کسی را نیامد همی رزم رای

ز گردان ایران تهی ماند جای

1424

که با او کسی را نبد تاو جنگ

دلیران چو آهو و او چون پلنگ

1425

یکی زابلی بود الوای نام

سبک تیغ کین برکشید از نیام

1426

کجا نیزه رستم او داشتی

پس پشت او هیچ نگذاشتی

1427

بسی رنج برده بکار عنان

بیاموخته گرز و تیر و سنان

1428

برنج و بسختی جگر سوخته

ز رستم هنرها بیاموخته

1429

بدو گفت رستم که بیدار باش

بورد این ترک هشیار باش

1430

مشو غرق ز آب هنرهای خویش

نگه دار بر جایگه پای خویش

1431

چو قطره بر ژرف دریا بری

بدیوانگی ماند این داوری

1432

شد الوای آهنگ کاموس کرد

که جوید بورد با او نبرد

1433

نهادند آوردگاهی بزرگ

کشانی بیامد بکردار گرگ

1434

بزد نیزه و برگرفتش ز زین

بینداخت آسان بروی زمین

1435

عنان را گران کرد و او را بنعل

همی کوفت تا خاک او کرد لعل

1436

تهمتن ز الوای شد دردمند

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

1437

چو آهنگ جنگ سران داشتی

کمندی و گرزی گران داشتی

1438

بیامد بغرید چون پیل مست

کمندی ببازو و گرزی بدست

1439

بدو گفت کاموس چندین مدم

بنیروی این رشته شصت خم

1440

چنین پاسخ آورد رستم که شیر

چو نخچیر بیند بغرد دلیر

1441

نخستین برین کینه بستی کمر

ز ایران بکشتی یکی نامور

1442

کنون رشته خوانی کمند مرا

ببینی همی تنگ و بند مرا

1443

زمانه ترا از کشانی براند

چو ایدر بدت خاک جایت نماند

1444

برانگیخت کاموس اسپ نبرد

هم آورد را دید با دارو برد

1445

بینداخت تیغ پرند آورش

همی خواست از تن بریدن سرش

1446

سر تیغ بر گردن رخش خورد

ببرید بر گستوان نبرد

1447

تن رخش را زان نیامد گزند

گو پیلتن حلقه کرد آن کمند

1448

بینداخت و افگندش اندر میان

برانگیخت از جای پیل ژیان

1449

بزین اندر آورد و کردش دوال

عقابی شده رخش با پر و بال

1450

سوار از دلیری بیفشارد ران

گران شد رکیب و سبک شد عنان

1451

همی خواست کان خم خام کمند

بنیرو ز هم بگسلاند ز بند

1452

شد از هوش کاموس و نگسست خام

گو پیلتن رخش را کرد رام

1453

عنان را بیچید و او را ز زین

نگون اندر آورد و زد بر زمین

1454

بیامد ببستش بخم کمند

بدو گفت کاکنون شدی بی گزند

1455

ز تو تنبل و جادوی دور گشت

روانت بر دیو مزدور گشت

1456

سرآمد بتو بر همه روز کین

نبینی زمین کشانی و چین

1457

گمان تو آن بد که هنگام جنگ

کسی چون تو نگرفت خنجر بچنگ

1458

مبادا که کین آورد سرفراز

که بس زود بیند نشیب و فراز

1459

دو دست از پس پشت بستش چو سنگ

بخم کمند اندر آورد چنگ

1460

بیامد خرامان بایران سپاه

بزیر کش اندر تن کینه خواه

1461

بگردان چنین گفت کین رزمجوی

ز بس زور و کین اندر آمد بروی

1462

چنین است رسم سرای فریب

گهی در فراز و گهی در نشیب

1463

بایران همی شد که ویران کند

کنام پلنگان و شیران کند

1464

به زابلستان و به کابلستان

نه ایوان بود نیز و نه گلستان

1465

نیندازد از دست گوپال را

مگر گم کند رستم زال را

1466

کفن شد کنون مغفر و جوشنش

ز خاک افسر و گرد پیراهنش

1467

شما را بکشتن چگونست رای

که شد کار کاموس جنگی ز پای

1468

بیفگند بر خاک پیش سران

ز لشکر برفتند کنداوران

1469

تنش را بشمشیر کردند چاک

بخون غرقه شد زیر او سنگ و خاک

1470

بمردی نباید شد اندر گمان

که بر تو درازست دست زمان

1471

بپایان شد این رزم کاموس گرد

همی شد که جان آورد جان ببرد

متن شعر کپی شد.