کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

داستان بیژن و منیژه

1

شبی چون شبه روی شسته بقیر

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

2

دگرگونه آرایشی کرد ماه

بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

3

شده تیره اندر سرای درنگ

میان کرده باریک و دل کرده تنگ

4

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

سپرده هوا را بزنگار و گرد

5

سپاه شب تیره بر دشت و راغ

یکی فرش گسترده از پرزاغ

6

نموده ز هر سو بچشم اهرمن

چو مار سیه باز کرده دهن

7

چو پولاد زنگار خورده سپهر

تو گفتی بقیر اندر اندود چهر

8

هرآنگه که برزد یکی باد سرد

چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد

9

چنان گشت باغ و لب جویبار

کجا موج خیزد ز دریای قار

10

فرو ماند گردون گردان بجای

شده سست خورشید را دست و پای

11

سپهر اند آن چادر قیرگون

تو گفتی شدستی بخواب اندرون

12

جهان از دل خویشتن پر هراس

جرس برکشیده نگهبان پاس

13

نه آوای مرغ و نه هرای دد

زمانه زبان بسته از نیک و بد

14

نبد هیچ پیدا نشیب از فراز

دلم تنگ شد زان شب دیریاز

15

بدان تنگی اندر بجستم ز جای

یکی مهربان بودم اندر سرای

16

خروشیدم و خواستم زو چراغ

برفت آن بت مهربانم ز باغ

17

مرا گفت شمعت چباید همی

شب تیره خوبت بباید همی

18

بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب

یکی شمع پیش آر چون آفتاب

19

بنه پیشم و بزم را ساز کن

بچنگ ار چنگ و می آغاز کن

20

بیاورد شمع و بیامد بباغ

برافروخت رخشنده شمع و چراغ

21

می آورد و نار و ترنج و بهی

زدوده یکی جام شاهنشهی

22

مرا گفت برخیز و دل شاددار

روان را ز درد و غم آزاد دار

23

نگر تا که دل را نداری تباه

ز اندیشه و داد فریاد خواه

24

جهان چون گذاری همی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

25

گهی می گسارید و گه چنگ ساخت

تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت

26

دلم بر همه کام پیروز کرد

که بر من شب تیره نوروز کرد

27

بدان سرو بن گفتم ای ماهروی

یکی داستان امشبم بازگونی

28

که دل گیرد از مهر او فر و مهر

بدو اندرون خیره ماند سپهر

29

مرا مهربان یار بشنو چگفت

ازان پس که با کام گشتیم جفت

30

بپیمای می تا یکی داستان

بگویمت از گفته باستان

31

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ

همان از در مرد فرهنگ و سنگ

32

بگفتم بیار ای بت خوب چهر

بخوان داستان و بیفزای مهر

33

ز نیک و بد چرخ ناسازگار

که آرد بمردم ز هرگونه کار

34

نگر تا نداری دل خویش تنگ

بتابی ازو چند جویی درنگ

35

نداند کسی راه و سامان اوی

نه پیدا بود درد و درمان اوی

36

پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی

بشعر آری از دفتر پهلوی

37

همت گویم و هم پذیرم سپاس

کنون بشنو ای جفت نیکی شناس

38

چو کیخسرو آمد بکین خواستن

جهان ساز نو خواست آراستن

39

ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه

برآمد بخورشید بر تاج شاه

40

بپیوست با شاه ایران سپهر

بر آزادگان بر بگسترد مهر

41

زمانه چنان شد که بود از نخست

بب وفا روی خسرو بشست

42

بجویی که یک روز بگذشت آب

نسازد خردمند ازو جای خواب

43

چو بهری ز گیتی برو گشت راست

که کین سیاوش همی باز خواست

44

ببگماز بنشست یک روز شاد

ز گردان لشکر همی کرد یاد

45

بدیبا بیاراسته گاه شاه

نهاده بسر بر کیانی کلاه

46

نشسته بگاه اندرون می بچنگ

دل و گوش داده بوای چنگ

47

برامش نشسته بزرگان بهم

فریبرز کاوس با گستهم

48

چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو

چو گرگین میلاد و شاپور نیو

49

شه نوذر آن طوس لشکرشکن

چو رهام و چون بیژن رزم زن

50

همه باده خسروانی بدست

همه پهلوانان خسروپرست

51

می اندر قدح چون عقیق یمن

بپیش اندرون لاله و نسترن

52

پریچهرگان پیش خسرو بپای

سر زلفشان بر سمن مشک سای

53

همه بزمگه بوی و رنگ بهار

کمر بسته بر پیش سالاربار

54

ز پرده درآمد یکی پرده دار

بنزدیک سالار شد هوشیار

55

که بر در بپایند ارمانیان

سر مرز توران و ایرانیان

56

همی راه جویند نزدیک شاه

ز راه دراز آمده دادخواه

57

چو سالار هشیار بشنید رفت

بنزدیک خسرو خرامید تفت

58

بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید

بپیش اندر آوردشان چون سزید

59

بکش کرده دست و زمین را بروی

ستردند زاری کنان پیش اوی

60

که ای شاه پیروز جاوید زی

که خود جاودان زندگی را سزی

61

ز شهری بداد آمدستیم دور

که ایران ازین سوی زان سوی تور

62

کجا خان ارمانش خوانند نام

وز ارمانیان نزد خسرو پیام

63

که نوشه زی ای شاه تا جاودان

بهر کشوری دسترس بر بدان

64

بهر هفت کشور توی شهریار

ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار

65

سر مرز توران در شهر ماست

ازیشان بما بر چه مایه بلاست

66

سوی شهر ایران یکی بیشه بود

که ما را بدان بیشه اندیشه بود

67

چه مایه بدو اندرون کشتزار

درخت برآور هم میوه دار

68

چراگاه ما بود و فریاد ما

ایا شاه ایران بده داد ما

69

گراز آمد اکنون فزون از شمار

گرفت آن همه بیشه و مرغزار

70

به دندان چو پیلان بتن همچو کوه

وزیشان شده شهر ارمان ستوه

71

هم از چارپایان و هم کشتمند

ازیشان بما بر چه مایه گزند

72

درختان کشته ندرایم یاد

بدندان به دو نیم کردند شاد

73

نیاید بدندانشان سنگ سخت

مگرمان بیکباره برگشت بخت

74

چو بشنید گفتار فریادخواه

بدرد دل اندر بپیچید شاه

75

بریشان ببخشود خسرو بدرد

بگردان گردنکش آواز کرد

76

که ای نامداران و گردان من

که جوید همی نام ازین انجمن

77

شود سوی این بیشه خوک خورد

بنام بزرگ و بننگ و نبرد

78

ببرد سران گرازان بتیغ

ندارم ازو گنج گوهر دریغ

79

یکی خوان زرین بفرمود شاه

ک بنهاد دُرنامنه در پیشگاه

80

ز هر گونه گوهر برو ریختند

همه یک بدیگر برآمیختند

81

ده اسب گرانمایه زرین لگام

نهاده برو داغ کاوس نام

82

بدیبای رومی بیاراستند

بسی ز انجمن نامور خواستند

83

چنین گفت پس شهریار زمین

که ای نامداران با آفرین

84

که جوید بزرم من رنج خویش

ازان پس کند گنج من گنج خویش

85

کس از انجمن هیچ پاسخ نداد

مگر بیژن گیو فرخ نژاد

86

نهاد از میان گوان پیش پای

ابر شاه کرد آفرین خدای

87

که جاوید بادی و پیروز و شاد

سرت سبز باد و دلت پر ز داد

88

گرفته بدست اندرون جام می

شب و روز بر یاد کاوس کی

89

که خرم بمینو بود جان تو

بگیتی پراگنده فرمان تو

90

من آیم بفرمان این کار پیش

ز بهر تو دارم تن و جان خویش

91

چو بیژن چنین گفت گیو از کران

نگه کرد و آن کارش آمد گران

92

نخست آفرین کرد مر شاه را

ببیژن نمود آنگهی راه را

93

بفرزند گفت این جوانی چراست

بنیروی خویش این گمانی چراست

94

جوان گرچه دانا بود با گهر

ابی آزمایش نگیرد هنر

95

بد و نیک هر گونه باید کشید

ز هر تلخ و شوری بباید چشید

96

براهی که هرگز نرفتی مپوی

بر شاه خیره مبر آبروی

97

ز گفت پدر پس برآشفت سخت

جوان بود و هشیار و پیروز بخت

98

چنین گفت کای شاه پیروزگر

تو بر من به سستی گمانی مبر

99

تو این گفته ها از من اندر پذیر

جوانم ولیکن باندیشه پیر

100

منم بیژن گیو لشکرشکن

سر خوک را بگسلانم ز تن

101

چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد

برو آفرین کرد و فرمانش داد

102

بدو گفت خسرو که ای پر هنر

همیشه بپیش بدیها سپر

103

کسی را کجا چون تو کهتر بود

ز دشمن بترسید سبکسر بود

104

بگرگین میلاد گفت آنگهی

که بیژن بتوران نداند رهی

105

تو با او برو تا سر آب بند

همیش راهبر باش و هم یار مند

106

از آنجا بسیچید بیژن براه

کمر بست و بنهاد بر سر کلاه

107

بیاورد گرگین میلاد را

همواز ره را و فریاد را

108

برفت از در شاه با یوز و باز

بنخچیر کردن براه دراز

109

همی رفت چون پیل کفک افگنان

سر گور و آهو ز تن برکنان

110

ز چنگال یوزان همه دشت غرم

دریده بر و دل پر از داغ و گرم

111

همه گردن گور زخم کمند

چه بیژن چه طهمورث دیوبند

112

تذروان بچنگال باز اندرون

چکان از هوا بر سمن برگ خون

113

بدین سان همی راه بگذاشتند

همه دشت را باغ پنداشتند

114

چو بیژن به بیشه برافگند چشم

بجوشید خونش بتن بر ز خشم

115

گرازان گرازان نه آگاه ازین

که بیژن نهادست بر بور زین

116

بگرگین میلاد گفت اندرآی

وگرنه ز یکسو بپرداز جای

117

برو تا بنزدیک آن آبگیر

چو من با گراز اندر آیم بتیر

118

بدانگه که از بیشه خیزد خروش

تو بردار گرز و بجای آر هوش

119

ببیژن چنین گفت گرگین گو

که پیمان نه این بود با شاه نو

120

تو برداشتی گوهر و سیم و زر

تو بستی مرین رزمگه را کمر

121

چو بیژن شنید این سخن خیره شد

همه چشمش از روی او تیره شد

122

ببیشه درآمد بکردار شیر

کمان را بزه کرد مرد دلیر

123

چو ابر بهاران بغرید سخت

فرو ریخت پیکان چو برگ درخت

124

برفت از پس خوک چون پیل مست

یکی خنجر آب داده بدست

125

همه جنگ را پیش او تاختند

زمین را بدندان برانداختند

126

ز دندان همی آتش افروختند

تو گفتی که گیتی همی سوختند

127

گرازی بیامد چو آهرمنا

زره را بدرید بر بیژنا

128

چو سوهان پولاد بر سنگ سخت

همی سود دندان او بر درخت

129

برانگیختند آتش کارزار

برآمد یکی دود زان مرغزار

130

بزد خنجری بر میان بیژنش

بدو نیمه شد پیل پیکر تنش

131

چو روبه شدند آن ددان دلیر

تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر

132

سرانشان بخنجر ببرید پست

بفتراک شبرنگ سرکش ببست

133

که دندانها نزد شاه آورد

تن بی سرانشان براه آورد

134

بگردان ایران نماید هنر

ز پیلان جنگی جدا کرده سر

135

بگردون برافگند هر یک چو کوه

بشد گاومیش از کشیدن ستوه

136

بداندیش گرگین شوریده رفت

ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت

137

همه بیشه آمد بچشمش کبود

برو آفرین کرد و شادی نمود

138

بدلش اندر آمد ازان کار درد

ز بدنامی خویش ترسید مرد

139

دلش را بپیچید آهرمنا

بد انداختن کرد با بیژنا

140

سگالش چنین بد نوشته جزین

نکرد ایچ یاد از جهان آفرین

141

کسی کو بره بر کند ژرف چاه

سزد گر نهد در بن چاه گاه

142

ز بهر فزونی وز بهر نام

براه جوان بر بگسترد دام

143

نگر تا چه بد ساخت آن بی وفا

مر او را چه پیش آورید از جفا

144

بدو آن زمان مهربانی نمود

بخوبی مر او را فراوان ستود

145

چو از جنگ و کشتن بپرداختند

نشستنگه رود و می ساختند

146

نبد بیژن آگه ز کردار اوی

همی راست پنداشت گفتار اوی

147

چو خوردن زان سرخ می اندکی

بگرگین نگه کرد بیژن یکی

148

بدو گفت چون دیدی این جنگ من

بدین گونه با خوک آهنگ من

149

چنین داد پاسخ که ای شیرخوی

بگیتی ندیدم چو تو جنگجوی

150

بایران و توران ترا یار نیست

چنین کار پیش تو دشوار نیست

151

دل بیژن از گفت او شاد شد

بسان یکی سرو آزاد شد

152

بیژن چنین گفت پس پهلوان

که ای نامور گرد روشن روان

153

برآمد ترا این چنین کار چند

بنیروی یزدان و بخت بلند

154

کنون گفتنیها بگویم ترا

که من چندگه بوده ام ایدرا

155

چه با رستم و گیو و با گژدهم

چه با طوس نوذر چه با گستهم

156

چه مایه هنرها برین پهن دشت

که کردیم و گردون بران بر گذشت

157

کجا نام ما زان برآمد بلند

بنزدیک خسرو شدیم ارجمند

158

یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور

به دو روزه راه اندر آید بتور

159

یکی دشت بینی همه سبز و زرد

کزو شاد گردد دل رادمرد

160

همه بیشه و باغ و آب روان

یکی جایگه از در پهلوان

161

زمین پرنیان و هوا مشکبوی

گلابست گویی مگر آب جوی

162

ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ

هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ

163

خم آورده از بار شاخ سمن

صنم گشته پالیز و گلبن شمن

164

خرامان بگرد گل اندر تذرو

خروشیدن بلبل از شاخ سرو

165

ازین پس کنون تا نه بس روزگار

شد چون بهشت آن در و مرغزار

166

پری چهره بینی همه دشت و کوه

ز هر سو نشسته بشادی گروه

167

منیژه کجا دخت افراسیاب

درفشان کند باغ چون آفتاب

168

همه دخت توران پوشیده روی

همه سرو بالا همه مشک موی

169

همه رخ پر از گل همه چشم خواب

همه لب پر از می ببوی گلاب

170

اگر ما بنزدیک آن جشنگاه

شویم و بتازیم یک روزه راه

171

بگیریم ازیشان پری چهره چند

بنزدیک خسرو شویم ارجمند

172

چو گرگین چنین گفت بیژن جوان

بجوشیدش آن گوهر پهلوان

173

گهی نام جست اندران گاه کام

جوان بد جوانوار برداشت گام

174

برفتند هر دو براه دراز

یکی از نوشته دگر کینه ساز

175

میان دو بیشه بیک روزه راه

فرود آمد آن گرد لشکر پناه

176

بدان مرغزاران ارمان دو روز

همی شاد بودند باباز و یوز

177

چو دانست گرگین که آمد عروس

همه دشت ازو شد چو چشم خروس

178

ببیژن پس آن داستان برگشاد

وزان جشن و رامش بسی کرد یاد

179

بگرگین چنین گفت پس بیژنا

که من پیشتر سازم این رفتنا

180

شوم بزمگه را ببینم ز دور

که ترکان همی چون بسیچند سور

181

وز آن جایگه پس بتابم عنان

بگردن برآرم ز دوده سنان

182

زنیم آنگهی رای هشیارتر

شود دل ز دیدار بیدارتر

183

بدُرنامنه گفت آن کلاه بزر

که در بزمگه بر نهادم بسر

184

که روشن شدی زو همه بزمگاه

بیاور که ما را کنونست گاه

185

همان طوق کیخسرو و گوشوار

همان یاره گیو گوهرنگار

186

بپوشید رخشنده رومی قبای

ز تاج اندر آویخت پر همای

187

نهادند بر پشت شبرنگ زین

کمر خواست با پهلوانی نگین

188

بیامد بنزدیک آن بیشه شد

دل کامجویش پر اندیشه شد

189

بزیر یکی سر وبن شد بلند

که تا ز آفتابش نباشد گزند

190

بنزدیک آن خیمه خوب چهر

بیامد بدلش اندر افروخت مهر

191

همه دشت ز آوای رود و سرود

روان را همی داد گفتی درود

192

منیژه چو از خیمه کردش نگاه

بدید آن سهی قد لشکر پناه

193

برخسارگان چون سهیل یمن

بنفشه گرفته دو برگ سمن

194

کلاه تهم پهلوان بر سرش

درفشان ز دیبای رومی برش

195

بپرده درون دخت پوشیده روی

بجوشید مهرش دگر شد به خوی

196

فرستاد مر دایه را چون نوند

که رو زیر آن شاخ سرو بلند

197

نگه کن که آن ماه دیدار کیست

سیاوش مگر زنده شد گر پریست

198

بپرسش که چون آمدی ایدرا

نیایی بدین بزمگاه اندرا

199

پریزاده ای گر سیاوشیا

که دلها بمهرت همی جوشیا

200

وگر خاست اندر جهان رستخیز

که بفروختی آتش مهر تیز

201

که من سالیان اندرین مرغزار

همی جشن سازم بهر نوبهار

202

بدین بزمگه بر ندیدیم کس

ترا دیدم ای سرو آزاده بس

203

چو دایه بر بیژن آمد فراز

برو آفرین کرد و بردش نماز

204

پیام منیژه به بیژن بگفت

همه روی بیژن چو گل بر شکفت

205

چنین پاسخ آورد بیژن بدوی

که من ای فرستاده خوب روی

206

سیاوش نیم نز پری زادگان

از ایرانم از تخم آزادگان

207

منم بیژن گیو ز ایران بجنگ

بزخم گراز آمدم بی درنگ

208

سرانشان بریدم فگندم براه

که دندانهاشان برم نزد شاه

209

چو زین جشنگاه آگهی یافتم

سوی گیو گودرز نشتافتم

210

بدین رزمگاه آمدستم فراز

بپیموده بسیار راه دراز

211

مگر چهره دخت افراسیاب

نماید مرا بخت فرخ بخواب

212

همی بینم این دشت آراسته

چو بتخانه چین پر از خواسته

213

اگر نیک رایی کنی تاج زر

ترا بخشم و گوشوار و کمر

214

مرا سوی آن خوب چهر آوری

دلش با دل من بمهر آوری

215

چو بیژن چنین گفت شد دایه باز

بگوش منیژه سرایید راز

216

که رویش چنینست بالا چنین

چنین آفریدش جهان آفرین

217

چو بشنید از دایه او این سخن

بفرمود رفتن سوی سرو بن

218

فرستاد پاسخ هم اندر زمان

کت آمد بدست آنچ بردی گمان

219

گر آیی خرامان بنزدیک من

بیفروزی این جان تاریک من

220

نماند آنگهی جایگاه سخن

خرامید زان سایه سروبن

221

سوی خیمه دخت آزاده خوی

پیاده همی گام زد برزوی

222

بپرده درآمد چو سرو بلند

میانش بزرین کمر کرده بند

223

منیژه بیامد گرفتش ببر

گشاد از میانش کیانی کمر

224

بپرسیدش از راه و رنج دراز

که با تو که آمد بجنگ گراز

225

چرا این چنین روی و بالا و برز

برنجانی ای خوب چهره بگرز

226

بشستند پایش بمشک و گلاب

گرفتند زان پس بخوردن شتاب

227

نهادند خوان و خورش گونه گون

همی ساختند از گمانی فزون

228

نشستنگه رود و می ساختند

ز بیگانه خیمه بپرداختند

229

پرستندگان ایستاده بپای

ابا بربط و چنگ و رامش سرای

230

بدیبا زمین کرده طاوس رنگ

ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ

231

چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر

سراپرده آراسته سربسر

232

می سالخورده بجام بلور

برآورده با بیژن گیو شور

233

سه روز و سه شب شاد بوده بهم

گرفته برو خواب مستی ستم

234

چو هنگام رفتن فراز آمدش

بدیدار بیژن نیاز آمدش

235

بفرمود تا داروی هوشبر

پرستنده آمیخت با نوش بر

236

بدادند مر بیژن گیو را

مر آن نیک دل نامور نیو را

237

منیژه چو بیژن دژم روی ماند

پرستندگان را بر خویش خواند

238

عماری بسیچید رفتن براه

مر آن خفته را اندر آن جایگاه

239

ز یک سو نشستنگه کام را

دگر ساخته جای آرام را

240

بگسترد کافور بر جای خواب

همی ریخت بر چوب صندل گلاب

241

چو آمد بنزدیک شهر اندرا

بپوشید بر خفته بر چادرا

242

نهفته بکاخ اندر آمد بشب

به بیگانگان هیچ نگشاد لب

243

چو بیدار شد بیژن و هوش یافت

نگار سمن بر در آغوش یافت

244

بایوان افراسیاب اندرا

ابا ماه رخ سر ببالین برا

245

بپیچید بر خویشتن بیژنا

بیزدان بنالید ز آهرمنا

246

چنین گفت کای کردگار ار مرا

رهایی نخواهد بدن ز ایدرا

247

ز گرگین تو خواهی مگر کین من

برو بشنوی درد و نفرین من

248

که او بد مرا بر بدی رهنمون

همی خواند بر من فراوان فسون

249

منیژه بدو گفت دل شاددار

همه کار نابوده را باد دار

250

بمردان ز هر گونه کار آیدا

گهی بزم و گه کارزار آیدا

251

ز هر خرگهی گل رخی خواستند

بدیبای رومی بیاراستند

252

پری چهرگان رود برداشتند

بشادی همه روز بگذاشتند

253

چو بگذشت یک چندگاه این چنین

پس آگاهی آمد بدربان ازین

254

نهفته همه کارشان بازجست

بژرفی نگه کرد کار از نخست

255

کسی کز گزافه سخن راندا

درخت بلا را بجنباندا

256

نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست

بدین آمدن سوی توران چراست

257

بدانست و ترسان شد از جان خویش

شتابید نزدیک درمان خویش

258

جز آگاه کردن ندید ایچ رای

دوان از پس پرده برداشت پای

259

بیامد بر شاه ترکان بگفت

که دختت ز ایران گزیدست جفت

260

جهانجوی کرد از جهاندار یاد

تو گفتی که بیدست هنگام باد

261

بدست از مژه خون مژگان برفت

برآشفت و این داستان باز گفت

262

کرا از پس پرده دختر بود

اگر تاج دارد بداختر بود

263

کرا دختر آید بجای پسر

به از گور داماد ناید بدر

264

ز کار منیژه دلش خیره ماند

قراخان سالار را پیش خواند

265

بدو گفت ازین کار ناپاک زن

هشیوار با من یکی رای زن

266

قراخان چنین داد پاسخ بشاه

که در کار هشیارتر کن نگاه

267

اگر هست خود جای گفتار نیست

ولیکن شنیدن چو دیدار نیست

268

بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد

پر از خون دل و دیده پر آب زرد

269

زمانه چرا بندد این بند من

غم شهر ایران و فرزند من

270

برو با سواران هشیار سر

نگه دار مر کاخ را بام و در

271

نگر تا که بینی بکاخ اندرا

ببند و کشانش بیار ایدرا

272

چو گرسیوز آمد بنزدیک در

از ایوان خروش آمد و نوش و خور

273

غریویدن چنگ و بانگ رباب

برآمد ز ایوان افراسیاب

274

سواران در و بام آن کاخ شاه

گرفتند و هر سو ببستند راه

275

چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید

می و غلغل نوش پیوسته دید

276

سواران گرفتندگرد اندرش

چو سالار شد سوی بسته درش

277

بزد دست و برکند بندش ز جای

بجست از میان در اندر سرای

278

بیامد بنزدیک آن خانه زود

کجا پیشگه مرد بیگانه بود

279

ز در چون به بیژن برافگند چشم

بچوشید خونش برگ بر ز خشم

280

در آن خانه سیصد پرستنده بود

همه با رباب و نبید و سرود

281

بپیچید بر خویشتن بیژنا

که چون رزم سازم برهنه تنا

282

نه شبرنگ با من نه رهوار بور

همانا که برگشتم امروز هور

283

ز گیتی نبینم همی یار کس

بجز ایزدم نیست فریادرس

284

کجا گیو و گودرز کشوادگان

که سر داد باید همی رایگان

285

همیشه بیک ساق موزه درون

یکی خنجری داشتی آبگون

286

بزد دست و خنجر کشید از نیام

در خانه بگرفت و برگفت نام

287

که من بیژنم پور کشوادگان

سر پهلوانان و آزادگان

288

ندرد کسی پوست بر من مگر

همی سیری آید تنش را ز سر

289

وگر خیزد اندر جهان رستخیز

نبیند کسی پشتم اندر گریز

290

تو دانی نیاکان و شاه مرا

میان یلان پایگاه مرا

291

وگر جنگ سازند مر جنگ را

همیشه بشویم بخون چنگ را

292

ز تورانیان من بدین خنجرا

ببرم فراوان سران را سرا

293

گرم نزد سالار توران بری

بخوبی برو داستان آوری

294

تو خواهشگری کن مرا زو بخون

سزد گر بنیکی بوی رهنمون

295

نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی

چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی

296

بدانست کو راست گوید همی

بخون ریختن دست شوید همی

297

وفا کرد با او بسوگندها

بخوبی بدادش بسی پندها

298

بپیمان جدا کرد زو خنجرا

بخوبی کشیدش ببند اندرا

299

بیاورد بسته بکردار یوز

چه سود از هنرها چو برگشت روز

300

چنینست کردار این گوژپشت

چو نرمی بسودی بیابی درشت

301

چو آمد بنزدیک شاه اندرا

گو دست بسته برهنه سرا

302

برو آفرین کردکای شهریار

گر از من کنی راستی خواستار

303

بگویم ترا سربسر داستان

چو گردی بگفتار همداستان

304

نه من بزرو جستم این جشنگاه

نبود اندرین کار کس را گناه

305

از ایران بجنگ گراز آمدم

بدین جشن توران فراز آمدم

306

ز بهر یکی باز گم بوده را

برانداختم مهربان دوده را

307

بزیر یکی سرو رفتم بخواب

که تا سایه دارد مرا ز آفتاب

308

پری دربیامد بگسترد پر

مرا اندر آورد خفته ببر

309

از اسبم جدا کرد و شد تا براه

که آمد همی لشکر و دخت شاه

310

سوران پراگنده بر گرد دشت

چه مایه عماری بمن برگذشت

311

یکی چتر هندی برآمد ز دور

ز هر سو گرفته سواران تور

312

یکی کرده از عود مهدی میان

کشیده برو چادر پرنیان

313

بدو اندرون خفته بت پیکری

نهاده ببالین برش افسری

314

پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد

میان سواران درآمد چو باد

315

مرا ناگهان در عماری نشاند

بران خوب چهره فسونی بخواند

316

که تا اندر ایوان نیامد ز خواب

نجنبید و من چشم کرده پر آب

317

گناهی مرا اندرین بوده نیست

منیژه بدین کار آلوده نیست

318

پری بی گمان بخت برگشته بود

که بر من همی جادوی آزمود

319

چنین بد که گفتم کم و بیش نه

مرا ایدر اکنون کس و خویش نه

320

چنین داد پاسخ پس افراسیاب

که بخت بدت کرد بر تو شتاب

321

تو آنی کز ایران بتیغ و کمند

همی رزم جستی به نام بلند

322

کنون چون زنان پیش من بسته دست

همی خواب گویی به کردار مست

323

بکار دروغ آزمودن همی

بخواهی سر از من ربودن همی

324

بدو گفت بیژن که ای شهریار

سخن بشنو از من یکی هوشیار

325

گرازان بدندان و شیران بچنگ

توانند کردن بهر جای جنگ

326

یلان هم بشمشیر و تیر و کمان

توانند کوشید با بدگمان

327

یکی دست بسته برهنه تنا

یکی را ز پولاد پیراهنا

328

چگونه درد شیر بی چنگ تیز

اگر چند باشد دلش پر ستیز

329

اگر شاه خواهد که بنید ز من

دلیری نمودن بدین انجمن

330

یکی اسب فرمای و گرزی گران

ز ترکان گزین کن هزار از سران

331

به آوردگه بر یکی زین هزار

اگر زنده مانم بمردم مدار

332

ز بیژن چو این گفته بشنید چشم

بروبر فگند و برآورد خشم

333

بگرسیوز اندر یکی بنگرید

کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید

334

نبینی که این بدکنش ریمنا

فزونی سگالد همی بر منا

335

بسنده نبودش همین بد که کرد

همی رزم جوید بننگ و نبرد

336

ببر همچنین بند بر دست و پای

هم اندر زمان زو بپرداز جای

337

بفرمای داری زدن پیش در

که باشد ز هر سو برو رهگذر

338

نگون بخت را زنده بر دار کن

وزو نیز با من مگردان سخن

339

بدان تا ز ایرانیان زین سپس

نیارد بتوران نگه کرد کس

340

کشیدندش از پیش افراسیاب

دل از درد خسته دو دیده پر آب

341

چو آمد بدر بیژن خسته دل

ز خون مژه پای مانده بگل

342

همی گفت اگر بر سرم کردگار

نوشتست مردن ببد روزگار

343

ز دار و ز کشتن نترسم همی

ز گردان ایران بترسم همی

344

که نامرد خواند مرا دشمنم

ز ناخسته بردار کرده تنم

345

بپیش نیاکان پهلو منش

پس از مرگ بر من بود سرزنش

346

روانم بماند هم ایدر بجای

ز شرم پدر چون شوم باز جای

347

دریغا که شادان شود دشمنم

چو بینند بر دار روشن تنم

348

دریغا ز شاه و ز مردان نیو

دریغا که دورم ز دیدار گیو

349

ایا باد بگذر بایران زمین

پیامی بر از من بشاه گزین

350

بگویش که بیژن بسختی درست

چو آهو که در چنگ شیر نرست

351

ببخشود یزدان جوانیش را

بهم برشکست آن گمانیش را

352

کننده همی کند جای درخت

پدید آمد از دور پیران ز بخت

353

چو پیران ویسه بدانجا رسید

همه راه ترک کمربسته دید

354

یکی دار برپای کرده بلند

کمندی برو بسته چون پای بند

355

ز ترکان بپرسید کین دار چیست

در شاه را از در دار کیست

356

بدو گفت گرسیوز این بیژنست

از ایران کجا شاه را دشمنست

357

بزد اسب و آمد بر بیژنا

جگر خسته دیدش برهنه تنا

358

دو دست از پس پشت بسته چو سنگ

دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ

359

بپرسید و گفتش که چون آمدی

از ایران همانا بخون آمدی

360

همه داستان بیژن او را بگفت

چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت

361

ببخشود پیران ویسه بروی

ز مژگان سرشکش فرو شد بروی

362

بفرمود تا یک زمانش بدار

نکردند و گفتا هم ایدر بدار

363

بدان تا ببینم یکی روی شاه

نمایم بدو اختر نیک راه

364

بکاخ اندر آمد پرستارفش

بر شاه با دست کرده بکش

365

بیامد دمان تا بنزدیک تخت

بر افراسیاب آفرین کرد سخت

366

همی بود در پیش تختش بپای

چو دستور پاکیزه و رهنمای

367

سپهبد بدانست کز آرزوی

بپایست پیران آزاده خوی

368

بخندید و گفتش چه خواهی بگوی

ترا بیشتر نزد من آبروی

369

اگر زر خواهی و گر گوهرا

و گر پادشاهی هر کشورا

370

ندارم دریغ از تو من گنج خویش

چرا برگزینی همی رنج خویش

371

چو بشنید پیران خسرو پرست

زمین را ببوسید و بر پای جست

372

که جاوید بادا ترا بخت و جای

مبادا ز تخت تو پردخته جای

373

ز شاهان گیتی ستایش تراست

ز خورشید برتر نمایش تراست

374

مرا هرچ باید ببخت تو هست

ز مردان وز گنج و نیروی دست

375

مرا این نیاز از در خویش نیست

کس از کهتران تو درویش نیست

376

بداند شهنشاه برترمنش

ستوده بهر کار بی سرزنش

377

که من شاه را پیش ازین چند بار

همی دادمی پند بر چند کار

378

بفرمان من هیچ نامد فراز

ازو داشتم کارها دست باز

379

مکش گفتمت پور کاوس را

که دشمن کنی رستم و طوس را

380

کز ایران بپیلان بکوبندمان

ز هم بگسلانند پیوندمان

381

سیاوش که بود از نژاد کیان

ز بهر تو بسته کمر بر میان

382

بکشتی بخیره سیاوش را

بزهر اندر آمیختی نوش را

383

بدیدی بدیهای ایرانیان

که کردند با شهر تورانیان

384

ز ترکان دو بهره بپای ستور

سپردند و شد بخت را آب شور

385

هنوز آن سر تیغ دستان سام

همانا نیاسود اندر نیام

386

که رستم همی سرفشاند ازوی

بخورشید بر خون چکاند ازوی

387

برام بر کینه جویی همی

گل زهر خیره ببویی همی

388

اگر خون بیژن بریزی برین

ز توران برآید همان گرد کین

389

خردمند شاهی و ما کهترا

تو چشم خرد باز کن بنگرا

390

نگه کن ازان کین که گستردیا

ابا شاه ایران چه بر خوردیا

391

هم آنرا همی خواستار آوری

درخت بلا را ببار آوری

392

چو کینه دو گردد نداریم پای

ایا پهلوان جهان کدخدای

393

به از تو نداند کسی گیو را

نهنگ بلا رستم نیو را

394

چو گودرز کشواد پولادچنگ

که آید ز بهر نبیره بجنگ

395

چو برزد بران آتش تیز آب

چنین داد پاسخ پس افراسیاب

396

که بیژن نبینی که با من چه کرد

بایران و توران شدم روی زرد

397

نبینی کزین بدهنر دخترم

چه رسوایی آمد بپیران سرم

398

همان نام پوشیده رویان من

ز پرده بگسترد بر انجمن

399

کزین ننگ تا جاودان بر سرم

بخندد همی کشور و لشکرم

400

چنو یابد از من رهایی بجان

گشایند بر من ز هر سو زبان

401

برسوایی اندر بمانم بدرد

بپالایم از دیدگان آب زرد

402

دگر آفرین کرد پیران بدوی

که ای شاه نیک اختر راست گوی

403

چنینست کین شاه گوید همی

جز از نیک نامی نجوید همی

404

ولیکن بدین رای هشیار من

یکی بنگرد ژرف سالار من

405

ببندد مر او را ببند گران

کجا دار و کشتن گزیند بران

406

هر آنکو بزندان تو بسته ماند

ز دیوانها نام او کس نخواند

407

ازو پند گیرند ایرانیان

نبندند ازین پس بدی را میان

408

چنان کرد سالار کو رای دید

دلش با زبان شاه بر جای دید

409

ز دستور پاکیزه راهبر

درفشان شود شاه بر گاه بر

410

بگرسیوز آنگه بفرمود شاه

که بند گران ساز و تاریک چاه

411

دو دستش بزنجیر و گردن بغل

یکی بند رومی بکردار مل

412

ببندش بمسمار آهنگران

ز سر تا بپایش ببند اندران

413

چو بستی نگون اندر افگن بچاه

چو بی بهره گردد ز خورشید و ماه

414

ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو

که از ژرف دریای گیهان خدیو

415

فگندست در بیشه چین ستان

بیاور ز بیژن بدان کین ستان

416

بپیلان گردون کش آن سنگ را

که پوشد سر چاه ارژنگ را

417

بیاور سر چاه او را بپوش

بدان تا بزاری برآیدش هوش

418

وز آنجا بایوان آن بی هنر

منیژه کزو ننگ یابد گهر

419

برو با سواران و تاراج کن

نگون بخت را بی سر و تاج کن

420

بگو ای بنفرین شوریده بخت

که بر تو نزیبد همی تاج و تخت

421

بننگ از کیان پست کردی سرم

بخاک اندر انداختی افسرم

422

برهنه کشانش ببر تا بچاه

که در چاه بین آنک دیدی بگاه

423

بهارش توی غمگسارش توی

درین تنگ زندان زوارش توی

424

خرامید گرسیوز از پیش اوی

بکردند کام بداندیش اوی

425

کشان بیژن گیو از پیش دار

ببردند بسته بران چاهسار

426

ز سر تا به پایش به آهن ببست

بر و بازوی و گردن و پای و دست

427

بپولاد خایسک آهنگران

فروبرد مسمارهای گران

428

نگونش بچاه اندر انداختند

سر چاه را بند بر ساختند

429

وز آنجا بایوان آن دخترش

بیاورد گرسیوز آن لشکرش

430

همه گنج و گوهر بتاراج داد

ازین بدره بستد بدان تاج داد

431

منیژه برهنه بیک چادرا

برهنه دو پای و گشاده سرا

432

کشیدش دوان تا بدان چاهسار

دو دیده پر از خون و رخ جویبار

433

بدو گفت اینک ترا خان و مان

زواری برین بسته تا جاودان

434

غریوان همی گشت بر گرد دشت

چو یک روز و یک شب برو بر گذشت

435

خروشان بیامد بنزدیک چاه

یکی دست را اندرو کرد راه

436

چو از کوه خورشید سر برزدی

منیژه ز هر در همی نان چدی

437

همی گرد کردی بروز دراز

بسوراخ چاه آوریدی فراز

438

ببیژن سپردی و بگریستی

بران شوربختی همی زیستی

439

چو یک هفته گرگین بره بر بپای

همی بود و بیژن نیامد بجای

440

ز هر سوش پویان بجستن گرفت

رخان را بخوناب شستن گرفت

441

پشیمانی آمدش زان کار خویش

که چون بد سگالید بر یار خویش

442

بشد تازیان تا بدان جشنگاه

کجا بیژن گیو گم کرد راه

443

همه بیشه برگشت و کس را ندید

نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید

444

همی گشت بر گرد آن مرغزار

همی یار کرد اندرو خواستار

445

یکایک ز دور اسب بیژن بدید

که آمد ازان مرغزاران پدید

446

گسسته لگام و نگون کرده زین

فرو مانده بر جای اندوهگین

447

بدانست کو را تباهست کار

بایران نیاید بدین روزگار

448

اگر دار دارد اگر چاه و بند

از افراسیاب آمدستش گزند

449

کمند اندرافگند و برگاشت روی

ز کرده پشیمان و دل جفت جوی

450

ازان مرغزار اسب بیژن براند

بخیمه در آورد و روزی بماند

451

پس آنگه سوی شهر ایران شتافت

شب و روز آرام و خوردن نیافت

452

چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه

که بیژن نبودست با او براه

453

بگفت این سخن گیو را شهریار

بدان تا ز گرگین کند خواستار

454

پس آگاهی آمد همانگه بگیو

ز گم بودن رزمزن پور نیو

455

ز خانه بیامد دمان تا بکوی

دل از درد خسته پر از آب روی

456

همی گفت بیژن نیامد همی

بارمان ندانم چه ماند همی

457

بفرمود تا بور کشواد را

کجا داشتی روز فریاد را

458

بروبر نهادند زین خدنگ

گرفته بدل گیو کین پلنگ

459

همانگه بدو اندر آورد پای

بکردار باد اندر آمد ز جای

460

پذیره شدش تا کند خواستار

که بیژن کجا ماند و چون بود کار

461

همی گفت گرگین بدو ناگهان

همانا بدی ساخت اندر نهان

462

شوم گر ببینمش بی بیژنم

همانگه سرش را ز تن بر کنم

463

بیامد چو گرگین مر او را بدید

پیاده شد و پیش او در دوید

464

همی گشت غلتان بخاک اندرا

شخوده رخان و برهنه سرا

465

بپرسید و گفت ای گزین سپاه

سپهدار سالار و خورشید گاه

466

پذیره بدین راه چون آمدی

که با دیدگان پر ز خون آمدی

467

مرا جان شیرین نباید همی

کنون خوارتر گر برآید همی

468

چو چشمم بروی تو آید ز شرم

بپالایم از دیدگان آب گرم

469

کنون هیچ مندیش کو را بجان

نیامد گزند و بگویم نشان

470

چو اسب پسر دید گرگین بدست

پر از خاک و آسیمه برسان مست

471

چو گفتار گرگینش آمد بگوش

ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش

472

بخاک اندرون شد سرش ناپدید

همه جامه پهلوی بردرید

473

همی کند موی از سر و ریش پاک

خروشان بسر بر همی ریخت خاک

474

همی گفت کای کردگار سپهر

تو گستردی اندر دلم هوش و مهر

475

گر از من جدا ماند فرزند من

روا دارم ار بگلسد بند من

476

روانم بدان جای نیکان بری

ز درد دل من تو آگه تری

477

مرا خود ز گیتی هم او بود و بس

چه انده گسار و چه فریادرس

478

کنون بخت بد کردش از من جدا

بماندم چنین در جهان مبتلا

479

ز گرگین پس آنگه سخن بازجست

که چون بود خود روزگار از نخست

480

زمانه بجایش کسی برگزید

وگر خود ز چشم تو شد ناپدید

481

ز بدها چه آمد مر او را بگوی

چه افگند بند سپهرش بروی

482

چه دیو آمدش پیش در مرغزار

که او را تبه کرد و برگشت کار

483

تو این مرده ری اسب چون یافتی

ز بیژن کجا روی برتافتی

484

بدو گفت گرگین که بازآر هوش

سخن بشنو و پهن بگشای گوش

485

که این کار چون بود و کردار چون

بدان بیشه با خوک پیکار چون

486

بدان پهلوانا و آگاه باش

همیشه فروزنده گاه باش

487

برفتیم ز ایدر بجنگ گراز

رسیدیم نزدیک ارمان فراز

488

یکی بیشه دیدیم کرده چو دست

درختان بریده چراگاه پست

489

همه جای گشته کنام گراز

همه شهر ارمان از آن در کزاز

490

چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم

ببیشه درون بانگ برداشتیم

491

گراز اندر آمد بکردار کوه

نه یک یک بهر جای گشته گروه

492

بکردیم جنگی بکردار شیر

بشد روز و نامد دل از جنگ سیر

493

چو پیلان بهم بر فگندیمشان

بمسمار دندان بکندیمشان

494

وزآنجا بایران نهادیم روی

همه راه شادان و نخچیر جوی

495

برآمد یکی گور زان مرغزار

کزان خوبتر کس نبیند نگار

496

بکردار گلگون گودرز موی

چو خنگ شباهنگ فرهاد روی

497

چو سیمش دو پا و چو پولاد سم

چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم

498

بگردن چو شیر و برفتن چو باد

تو گفتی که از رخش دارد نژاد

499

بر بیژن آمد چو پیلی نژند

برو اندر افگند بیژن کمند

500

فگندن همان بود و رفتن همان

دوان گور و بیژن پس اندر دمان

501

ز تازیدن گور و گرد سوار

برآمد یکی دود زان مرغزار

502

بکردار دریا زمین بردمید

کمندافگن و گور شد ناپدید

503

پی اندر گرفتم همه دشت و کوه

که از تاختن شد سمندم ستوه

504

ز بیژن ندیدم بجایی نشان

جزین اسب و زین از پس ایدر کشان

505

دلم شد پر آتش ز تیمار اوی

که چون بود با گور پیکار اوی

506

بماندم فراوان بر آن مرغزار

همی کردمش هر سوی خواستار

507

ازو باز گشتم چنین ناامید

که گور ژیان بود و دیو سپید

508

چو بشنید گیو این سخن هوشیار

بدانست کو را تباهست کار

509

ز گرگین سخن سربسر خیره دید

همی چشمش از روی او تیره دید

510

رخش زرد از بیم سالار شاه

سخن لرزلرزان و دل پر گناه

511

چو فرزند را گیو گم بوده دید

سخن را برآنگونه آلوده دید

512

ببرد اهرمن گیو را دل ز جای

همی خواست کو را درآرد ز پای

513

بخواهد ازو کین پور گزین

وگر چند نیک آید او را ازین

514

پس اندیشه کرد اندران بنگرید

نیامد همی روشنایی پدید

515

چه آید مرا گفت از کشتنا

مگر کام بدگوهر آهرمنا

516

به بیژن چه سود آید از جان اوی

دگرگونه سازیم درمان اوی

517

بباشیم تا زین سخن نزد شاه

شود آشکارا ز گرگین گناه

518

ازو کین کشیدن بسی کار نیست

سنان مرا پیش دیوار نیست

519

بگرگین یکی بانگ برزد بلند

که ای بدکنش ریمن پرگزند

520

تو بردی ز من شید و ماه مرا

گزین سواران و شاه مرا

521

فگندی مرا در تک و پوی پوی

بگرد جهان اندرون چاره جوی

522

پس اکنون بدستان و بند و فریب

کجا یابی آرام و خواب و شکیب

523

نباشد ترا بیش ازین دستگاه

کجا من ببینم یکی روی شاه

524

پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش

ز بهر گرامی جهانبین خویش

525

وز آنجا بیامد بنزدیک شاه

دو دیده پر از خون و دل کینه خواه

526

برو آفرین کرد کای شهریار

همیشه جهان را بشادی گذار

527

انوشه جهاندار نیک اخترا

نبینی که بر سر چه آمد مرا

528

ز گیتی یکی پور بودم جوان

شب و روز بودم بدوبر نوان

529

بجانش پر از بیم گریان بدم

ز درد جداییش بریان بدم

530

کنون آمد ای شاه گرگین ز راه

زبان پر ز یافه روان پر گناه

531

بدآگاهی آورد از پور من

ازان نامور پاک دستور من

532

یکی اسب دیدم نگونسار زین

ز بیژن نشانی ندارد جزین

533

اگر داد بیند بدین کار ما

یکی بنگرد ژرف سالار ما

534

ز گرگین دهد داد من شهریار

کزو گشتم اندر جهان خاکسار

535

غمی شد ز درد دل گیو شاه

برآشفت و بنهاد فرخ کلاه

536

رخ شاه بر گاه بی رنگ شد

ز تیمار بیژن دلش تنگ شد

537

بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت

چه گوید کجا ماند از نیک جفت

538

ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو

سخن گفت با خسرو از پور نیو

539

چو از گیو بشنید خسرو سخن

بدو گفت مندیش و زاری مکن

540

که بیژن بجانست خرسند باش

بر امید گم بوده فرزند باش

541

که ایدون شنیدستم از موبدان

ز بیدار دل نامور بخردان

542

که من با سواران ایران بجنگ

سوی شهر توران شوم بی درنگ

543

بکین سیاوش کشم لشکرا

بپیلان سرآرم از آن کشورا

544

بدان کینه اندر بود بیژنا

همی رزم جوید چو آهرمنا

545

تو دل را بدین کار غمگین مدار

من این را همانا بسم خواستار

546

بشد گیو یکدل پر اندوه و درد

دو دیده پر از آب و رخساره زرد

547

چو گرگین بدرگاه خسرو رسید

ز گردان در شاه پردخته دید

548

ز تیمار بیژن همه مهتران

ز درگاه با گیو رفته سران

549

همه پر ز درد و همه پر زرنج

همه همچو گم کرده صد گونه گنج

550

پراگنده رای و پراگنده دل

همه خاک ره ز اشک کرده چو گل

551

وزین روی گرگین شوریده رفت

بنزدیک ایوان درگاه تفت

552

چو در پیش کیخسرو آمد زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

553

چو الماس دندانهای گراز

بر تخت بنهاد و بردش نماز

554

که خسرو بهر کار پیروز باد

همه روزگارش چو نوروز باد

555

سر دشمنان تو بادا بگاز

بریده چنان کار سران گراز

556

بدندانها چون نگه کرد شاه

بپرسید و گفتش که چون بود راه

557

کجا ماند از تو جدا بیژنا

بروبر چه بد ساخت آهرمنا

558

چو خسرو چنین گفت گرگین بجای

فرو ماند خیره همیدون بپای

559

ندانست پاسخ چه گوید بدوی

فروماند بر جای بر زرد روی

560

زبان پر ز یافه روان پر گناه

رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه

561

چو گفتارها یک بدیگر نماند

برآشفت وز پیش تختش براند

562

همش خیره سر دید هم بدگمان

بدشنام بگشاد خسرو زبان

563

بدو گفت نشنیدی آن داستان

که دستان زدست از گه باستان

564

که گر شیر با کین گودرزیان

بسیچد تنش را سر آید زمان

565

اگر نیستی از پی نام بد

وگر پیش یزدان سرانجام بد

566

بفرمودمی تا سرت را ز تن

بکنید بکردار مرغ اهرمن

567

بفرمود خسرو بپولادگر

که بندگران ساز و مسمارسر

568

هم اندر زمان پای کردش ببند

که از بند گیرد بداندیش پند

569

بگیو آنگهی گفت بازآر هوش

بجویش بهر جای و هر سو بکوش

570

من اکنون ز هر سو فراوان سپاه

فرستم بجویم بهر جا نگاه

571

ز بیژن مگر آگهی یابما

بدین کار هشیار بشتابما

572

وگر دیر یابیم زو آگهی

تو جای خرد را مگردان تهی

573

بمان تا بیاید مه فرودین

که بفروزد اندر جهان هور دین

574

بدانگه که بر گل نشاندت باد

چو بر سر همی گل فشاندت باد

575

زمین چادر سبز در پوشدا

هوا بر گلان زار بخروشدا

576

بهرسو شود پاک فرمان ما

پرستش که فرمود یزدان ما

577

بخواهم من آن جام گیتی نمای

شوم پیش یزدان بباشم بپای

578

کجا هفت کشور بدو اندرا

ببینم بر و بوم هر کشورا

579

کنم آفرین بر نیاکان خویش

گزیده جهاندار و پاکان خویش

580

بگویم ترا هر کجا بیژنست

بجام اندرون این مرا روشنست

581

چو بشنید گیو این سخن شاد شد

ز تیمار فرزند آزاد شد

582

بخندید و بر شاه کرد آفرین

که بی تو مبادا زمان و زمین

583

بکام تو بادا سپهر بلند

بجان تو هرگز مبادا گزند

584

ز نیکی دهش بر تو باد آفرین

که بر تو برازد کلاه و نگین

585

چو گیو از بر گاه خسرو برفت

ز هر سو سواران فرستاد تفت

586

بجستن گرفتند گرد جهان

که یابد مگر زو بجایی نشان

587

همه شهر ارمان و تورانیان

سپردند و نامد ز بیژن نشان

588

چو نوروز فرخ فراز آمدش

بدان جام روشن نیاز آمدش

589

بیامد پر امید دل پهلوان

ز بهر پسر گوژ گشته نوان

590

چو خسرو رخ گیو پژمرده دید

دلش را بدرد اندر آزرده دید

591

بیامد بپوشید رومی قبای

بدان تا بود پیش یزدان بپای

592

خروشید پیش جهان آفرین

بخورشید بر چند برد آفرین

593

ز فریادرس زور و فریاد خواست

از آهرمن بدکنش داد خواست

594

خرامان ازان جا بیامد بگاه

بسر بر نهاد آن خجسته کلاه

595

یکی جام بر کف نهاده نبید

بدو اندرون هفت کشور پدید

596

زمان و نشان سپهر بلند

همه کرده پیدا چه و چون و چند

597

ز ماهی بجام اندون تا بره

نگاریده پیکر همه یکسره

598

چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر

چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر

599

همه بودنیها بدو اندرا

بدیدی جهاندارا فسونگرا

600

نگه کرد و پس جام بنهاد پیش

بدید اندرو بودنیها ز بیش

601

بهر هفت کشور همی بنگرید

ز بیژن بجایی نشانی ندید

602

سوی کشور گرگساران رسید

بفرمان یزدان مر او را بدید

603

بچاهی ببسته ببند گران

ز سختی همی مرگ جست اندران

604

یکی دختری از نژاد کیان

ز بهر زوارش ببسته میان

605

سوی گیو کرد آنگهی روی شاه

بخندید و رخشنده شد پیشگاه

606

که زندست بیژن دلت شاد دار

ز هر بد تن مهتر آزاد دار

607

نگر غم نداری بزندان و بند

ازان پس که بر جانش نامد گزند

608

که بیژن بتوران ببند اندرست

زوارش یکی نامور دخترست

609

ز بس رنج و سختی و تیمار اوی

پر از درد گشتم من از کار اوی

610

بدان سان گذارد همی روزگار

که هزمان بروبر بگرید زوار

611

ز پیوند و خویشان شده ناامید

گرازنده بر سان یک شاخ بید

612

دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد

زبانش ز خویشان پر از یاد کرد

613

چو ابر بهاران ببارندگی

همی مرگ جوید بدان زندگی

614

بدین چاره اکنون که جنبد ز جای

که خیزد میان بسته این را بپای

615

که دارد بدین کار ما را وفا

که آرد ز سختی مر او را رها

616

نشاید جز از رستم تیز چنگ

که از ژرف دریا برآرد نهنگ

617

کمربند و برکش سوی نیمروز

شب از رفتن راه ماسا و روز

618

ببر نامه من بر رستما

مزن داستان را بره بر دما

619

نویسنده نامه را پیش خواند

وزین داستان چند با او براند

620

برستم یکی نامه فرمود شاه

نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه

621

که ای پهلوان زاده پر هنر

ز گردان لشکر برآورده سر

622

دل شهریاران و پشت کیان

بفرمان هر کس کمر بر میان

623

توی از نیاکان مرا یادگار

همیشه کمربسته کارزار

624

ترا داد گردون بمردی پلنگ

بدریا ز بیمت خروشان نهنگ

625

جهان را ز دیوان مازندران

بشستی و کندی بدان را سران

626

چه مایه سر تاجداران ز گاه

ربودی و برکندی از پیشگاه

627

بسا دشمنان کز تو بیجان شدست

بسا بوم و بر کز تو ویران شدست

628

سر پهلوانی و لشکر پناه

بنزدیک شاهان ترا دستگاه

629

همه جادوان را ببستی بگرز

بیفروختی تاج شاهان ببرز

630

چه افراسیاب و چه شاهان چین

نوشته همه نام تو بر نگین

631

هران بند کز دست تو بسته شد

گشایندگان را جگر خسته شد

632

گشاینده بند بسته توی

کیان را سپهر خجسته توی

633

ترا ایزد این زور پیلان که داد

دل و هوش و فرهنگ فرخ نژاد

634

بدان داد تا دست فریاد خواه

بگیری برآری ز تاریک چاه

635

کنون این یکی کار بایسته پیش

فراز آمد و اینت شایسته خویش

636

بتو دارد امید گودرز و گیو

که هستی بهر کشور امروز نیو

637

شناسی بنزدیک من جاهشان

زبان و دل و رای یکتاهشان

638

سزدگر تو اینرا نداری برنج

بخواه آنچ باید ز مردان و گنج

639

که هرگز بدین دودمان غم نبود

فروزنده تر زین چنانکم شنود

640

نبد گیو را خود جز این پور کس

چه فرزند بود و چه فریادرس

641

فراوان بنزد منش دستگاه

مرا و نیای مرا نیکخواه

642

بهر سو که جویمش یابم بجای

بهر نیک و بد پیش من بربپای

643

چو این نامه من بخوانی مپای

بزودی تو با گیو خیز اندرآی

644

بدان تا بدین کار با ما بهم

زنی رای فرخ بهر بیش و کم

645

ز مردان وز گنج وز خواسته

بیارم بپیش تو آراسته

646

بفرخ پی و بر شده نام تو

ز توران برآید همه کام تو

647

چنانچون بباید بسازی نوا

مگر بیژن از بند یابد رها

648

چو برنامه بنهاد خسرو نگین

بشد گیو و بر شاه کرد آفرین

649

سواران دوده همه برنشاند

بیزدان پناهید و لشکر براند

650

چو نخجیر از آنجا که برداشتی

دو روزه بیک روزه بگذاشتی

651

بیابان گرفت و ره هیرمند

همی رفت پویان بساند نوند

652

بکوه و بصحرا نهادند روی

همی شد خلیده دل و راه جوی

653

چو از دیده گه دیده بانش بدید

سوی زابلستان فغان برکشید

654

که آمد سواری سوی هیرمند

سواران بگرد اندرش نیز چند

655

درفشی درفشان پس پشت اوی

یکی زابلی تیغ در مشت اوی

656

غو دیده بشنید دستان سام

بفرمود بر چرمه کردن لگام

657

پراندیشه آمد پذیره براه

بدان تا نباشد یکی کینه خواه

658

ز ره گیو را دید پژمرده روی

همی آمد آسیمه و پوی پوی

659

بدل گفت کاری نو آمد بشاه

فرستاده گیوست کامد براه

660

چو نزدیک شد پهلوان سپاه

نیایش کنان برگفتند راه

661

بپرسید دستان ز ایرانیان

ز شاه و ز پیکار تورانیان

662

درود بزرگان بدستان بداد

ز شاه و ز گردان فرخ نژاد

663

همه درد دل پیش دستان بخواند

غم پور گم بوده با او براند

664

همی گفت رویم نبینی برنگ

ز خون مژه پشت پایم بلنگ

665

ازان پس نشان تهمتن بخواست

بپرسید و گفتش که رستم کجاست

666

بدو گفت رستم بنخچیر گور

بیاید همانا که برگشت هور

667

شوم گفت تا من ببینمش روی

ز خسرو یکی نامه درام بدوی

668

بدو گفت دستان کز ایدر مرو

که زود آید از دشت نخچیرگو

669

تو تا رستم آید بخانه بپای

یک امروز با ما بشادی گرای

670

چو گیو اندر آمد بایوان ز راه

تهمتن بیامد ز نخچیرگاه

671

پذیره شدش گیو کامد فراز

پیاده شد از اسب و بردش نماز

672

پر از آرزو دل پر از رنگ روی

برخ برنهاد از دو دیده دو جوی

673

چو رستم دل گیو را خسته دید

بب مژه روی او نشسته دید

674

بدو گفت باری تباهست کار

بایوان و بر شاه بد روزگار

675

ز اسب اندر آمد گرفتش ببرد

بپرسیدش از خسرو تاجور

676

ز گودرز وز طوس وز گستهم

ز گردان لشکر همه بیش و کم

677

ز شاپور و فرهاد وز بیژنا

ز رهام و گرگین وز هرتنا

678

چو آواز بیژن رسیدش بگوش

برآمد بناکام ازو یک خروش

679

برستم چنین گفت کای بفرین

گزین همه خسروان زمین

680

چنان شاد گشتم بدیدار تو

بدین پرسش خوب و گفتار تو

681

درستند ازین هرک بردی تو نام

ازیشان فراوان درود و پیام

682

نبینی که بر من بپیران سرم

چه آمد ز بخت بد اندر خورم

683

چه چشم بد آمد بگودرزیان

کزان سود ما را سر آمد زیان

684

ز گیتی مرا خود یکی پور بود

همم پور و هم پاک دستور بود

685

شد از چشم من در جهان ناپدید

بدین دودمان کس چنین غم ندید

686

چنینم که بینی بپشت ستور

شب و روز تازان بتاریک هور

687

ز بیژن شب و روز چون بیهشان

بجستم بهر سو ز هر کس نشان

688

کنون شاه با جام گیتی نمای

بپیش جهان آفرین شد بپای

689

چه مایه خروشید و کرد آفرین

بجشن کیان هرمز فرودین

690

پس آمد ز آتشکده تا بگاه

کمربست و بنهاد بر سر کلاه

691

همان جام رخشنده بنهاد پیش

بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش

692

بتوران نشان داد زو شهریار

ببند گران و ببد روزگار

693

چو در جام کیخسرو ایدون نمود

سوی پهلوانم دوانید زود

694

کنون آمدم با دلی پر امید

دو رخساره زرد و دو دیده سپید

695

ترا دیدم اندر جهان چاره گر

تو بندی بفریاد هر کس کمر

696

همی گفت و مژگان پر از آب زرد

همی برکشید از جگر باد سرد

697

ازان پس که نامه برستم داد

همه کار گرگین بدو کرد یاد

698

ازو نامه بستد دو دیده پر آب

همه دل پر از کین افراسیاب

699

پس از بهر بیژن خروشید زار

فرو ریخت از دیده خون برکنار

700

بگیو آنگهی گفت مندیش ازین

که رستم نگرداند از رخش زین

701

مگر دست بیژن گرفته بدست

همه بند و زندان او کرده پست

702

بنیروی یزدان و فرمان شاه

ز توران بگردانم این تاج و گاه

703

وز آنجا بایوان رستم شدند

بره بر همی رای رفتن زدند

704

چو آن نامه شاه رستم بخواند

ز گفتار خسرو بخیره بماند

705

ز بس آفرید جهاندار شاه

بد آن نامه بر پهلوان سپاه

706

بگیو آنگهی گفت بشناختم

بفرمان او راه را ساختم

707

بدانستم این رنج و کردار تو

کشیدن بهر کار تیمار تو

708

چه مایه ترا نزد من دستگاه

بهر کینه گاه اندرون کینه خواه

709

چه کین سیاوش چه مازندران

کمر بسته بر پیش جنگاوران

710

برین آمدن رنج برداشتی

چنین راه دشوار بگذاشتی

711

بدیدار تو سخت شادان شدم

ولیکن ز بیژن غریوان شدم

712

نبایستمی کاین چنین سوگوار

ترا دیدمی خسته روزگار

713

من از بهر این نامه شاه را

بفرمان بسر بسپرم راه را

714

ز بهر ترا خود جگر خسته ام

بدین کار بیژن کمر بسته ام

715

بکوشم بدین کارگر جان من

ز تن بگسلد پاک یزدان من

716

من از بهر بیژن ندارم برنج

فدا کردن جان و مردان و گنج

717

بنیروی یزدان ببندم کمر

ببخت شهنشاه پیروزگر

718

بیارمش زان بند تاریک چاه

نشانمش با شاه در پیشگاه

719

سه روز اندرین خان من شاد باش

ز رنج و ز اندیشه آزاد باش

720

که این خانه زان خانه بخشیده نیست

مرا با تو گنج و تن و جان یکیست

721

چهارم سوی شهر ایران شویم

بنزدیک شاه دلیران شویم

722

چو رستم چنین گفت بر جست گیو

ببوسید دست و سر و پای نیو

723

برو آفرین کرد کای نامور

بمردی و نیروی و بخت و هنر

724

بماناد بر تو چنین جاودان

تن پیل و هوش و دل موبدان

725

ز هر نیکی بهره ور بادیا

چنین کز دلم زنگ بزدادیا

726

چو رستم دل گیو پدرام دید

ازان پس بنیکی سرانجام دید

727

بسالار خوان گفت پیش آر خوان

بزرگان و فرزانگان را بخوان

728

زواره فرامرز و دستان و گیو

نشستند بر خوان سالار نیو

729

بخوردند خوان و بپرداختند

نشستنگه رود و می ساختند

730

نوازنده رود با میگسار

بیامد بایوان گوهر نگار

731

همه دست لعل از می لعل فام

غریونده چنگ و خروشنده جام

732

بروز چهارم گرفتند ساز

چو آمدش هنگام رفتن فراز

733

بفرمود رستم که بندید بار

سوی شاه ایران بسیچید کار

734

سواران گردنکش از کشورش

همه راه را ساخته بر درش

735

بیامد برخش اندر آورد پای

کمر بست و پوشید رومی قبای

736

بزین اندر افگند گرز نیا

پر از جنگ سر دل پر از کیمیا

737

بگردون برافراخته گوش رخش

ز خورشید برتر سر تاج بخش

738

خود و گیو با زابلی صد سوار

ز لشکر گزید از در کارزار

739

که نابردنی بود برگاشتند

بزال و فرامرز بگذاشتند

740

سوی شهر ایران نهادند روی

همه راه پویان و دل کینه جوی

741

چو رستم بنزدیک ایران رسید

بنزدیک شهر دلیران رسید

742

یکی باد نوشین درود سپهر

برستم رسانید شادان بمهر

743

بر رستم آمد همانگاه گیو

کز ایدر نباید شدن پیش نیو

744

شوم گفت و آگه کنم شاه را

که پیمود رخش تهم راه را

745

چو رفت از بر رستم پهلوان

بیامد بدرگاه شاه جوان

746

چو نزدیک کیخسرو آمد فراز

ستودش فراوان و بردش نماز

747

پس از گیو گودرز پرسید شاه

که رستم کجا ماند چون بود راه

748

بدو گفت گیو ای شه نامدار

برآید ببخت تو هرگونه کار

749

نتابید رستم ز فرمان تو

دلش بسته دید بپیمان تو

750

چو آن نامه شاه دادم بدوی

بمالید بر نامه بر چشم و روی

751

عنان با عنان من اندر ببست

چنانچون بود گرد خسروپرست

752

برفتم من از پیش تا با تو شاه

بگویم که آمد تهمتن ز راه

753

بگیو آنگهی گفت رستم کجاست

که پشت بزرگی و تخم وفاست

754

گرامیش کردن سزاوار هست

که نیکی نمایست و خسروپرست

755

بفرمود خسرو بفرزانگان

بمهتر نژادان و مردانگان

756

پذیره شدن پیش او با سپاه

که آمد بفرمان خسرو براه

757

بگفتند گودرز کشواد را

شه نوذران طوس و فرهاد را

758

دو بهره ز گردان گردنکشان

چه از گرزداران مردمکشان

759

بر آیین کاوس برخاستند

پذیره شدن را بیاراستند

760

جهان شد ز گرد سواران بنفش

درخشان سنان و درفشان درفش

761

چو نزدیک رستم فراز آمدند

پیاده برسم نماز آمدند

762

ز اسب اندر آمد جهان پهلوان

کجا پهلوانان بپشش نوان

763

بپرسید مر هریکی را ز شاه

ز گردنده خورشید و تابنده ماه

764

نشستند گردان و رستم بر اسب

بکردار رخشنده آذرگشسب

765

چو آمد بر شاه کهترنواز

نوان پیش او رفت و بردش نماز

766

ستایش کنان پیش خسرو دوید

که مهر و ستایش مر او را سزید

767

برآورد سر آفرین کرد و گفت

مبادت جز از بخت پیروز جفت

768

چو هرمزد بادت بدین پایگاه

چو بهمن نگهبان فرخ کلاه

769

همه ساله اردیبهشت هژیر

نگهبان تو با هش و رای پیر

770

چو شهریورت باد پیروزگر

بنام بزرگی و فر و هنر

771

سفندارمذ پاسبان تو باد

خرد جان روشن روان تو باد

772

چو خردادت از یاوران بر دهاد

ز مرداد باش از بر و بوم شاد

773

دی و اورمزدت خجسته بواد

در هر بدی بر تو بسته بواد

774

دیت آذر افروز و فرخنده روز

تو شادان و تاج تو گیتی فروز

775

چو این آفرین کرد رستم بپای

بپرسید و کردش بر خویش جای

776

بدو گفت خسرو درست آمدی

که از جان تو دور بادا بدی

777

توی پهلوان کیان جهان

نهان آشکار آشکارت نهان

778

گزین کیانی و پشت سپاه

نگهدار ایران و لشکر پناه

779

مرا شاد کردی بدیدار خویش

بدین پر هنر جان بیدار خویش

780

زواره فرامرز و دستان سام

درستند ازیشان چه داری پیام

781

فرو بود رستم ببوسید تخت

که ای نامور خسرو نیکبخت

782

ببخت تو هر سه درستند و شاد

انوشه کسی کش کند شاه یاد

783

بسالار نوبت بفرمود شاه

که گودرز و طوس و گوان را بخواه

784

در باغ بگشاد سالار بار

نشستنگهی بود بس شاهوار

785

بفرمود تا تاج زرین و تخت

نهادند زیر گلفشان درخت

786

همه دیبه خسروانی بباغ

بگسترد و شد گلستان چون چراغ

787

درختی زدند از بر گاه شاه

کجا سایه گسترد بر تاج و گاه

788

تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر

برو گونه گون خوشه های گهر

789

عقیق و زمرد همه برگ و بار

فروهشته از تاج چون گوشوار

790

همه بار زرین ترنج و بهی

میان ترنج و بهیها تهی

791

بدو اندرون مشک سوده بمی

همه پیکرش سفته برسان نی

792

کرا شاه بر گاه بنشاندی

برو باد ازو مشک بفشاندی

793

همه میگساران بیپش اندرا

همه بر سران افسر از گوهرا

794

ز دیبای زربفت چینی قبای

همه پیش گاه سپهبد بپای

795

همه طوق بربسته و گوشوار

بریشان همه جامه گوهرنگار

796

همه رخ چو دیبای رومی برنگ

فروزنده عود و خروشنده چنگ

797

همه دل پر از شادی و می بدست

رخان ارغوانی و نابوده مست

798

بفرمود تا رستم آمد بتخت

نشست از بر گاه زیر درخت

799

برستم چنین گفت پس شهریار

که ای نیک پیوند و به روزگار

800

ز هر بد توی پیش ایران سپر

همیشه چو سیمرغ گسترده پر

801

چه درگاه ایران چه پیش کیان

همه بر در رنج بندی میان

802

شناسی تو کردار گودرزیان

به آسانی و رنج و سود و زیان

803

میان بسته دارند پیشم بپای

همیشه بنیکی مرا رهنمای

804

بتنها تن گیو کز انجمن

ز هر بد سپر بود در پیش من

805

چنین غم بدین دوده نامد بنیز

غم و درد فرزند برتر ز چیز

806

بدین کار گر تو ببندی میان

پذیره نیایدت شیر ژیان

807

کنون چاره کار بیژن بجوی

که او را ز توران بد آمد بروی

808

ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج

ببر هرچ باید مدار این برنج

809

چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید

زمین را ببوسید و دم درکشید

810

برو آفرین کرد کای نیک نام

چو خورشید هر جای گسترده کام

811

ز تو دور بادا دو چشم نیاز

دل بدسگالت بگرم و گداز

812

توی بر جهان شاه و سالار و کی

کیان جهان مر ترا خاک پی

813

که چون تو ندیدست یک شاه گاه

نه تابنده خروشید و گردنده ماه

814

بدان را ز نیکان تو کردی جدا

تو داری بافسون و بند اژدها

815

بکندم دل دیو مازندران

بفر کیانی و گرز گران

816

مرامادر از بهر رنج تو زاد

تو باید که باشی برام و شاد

817

منم گوش داده بفرمان تو

نگردم بهرسان ز پیمان تو

818

دل و جان نهاده بسوی کلاه

بران ره روم کم بفرمود شاه

819

و نیز از پی گیو اگر بر سرم

هوا بارد آتش بدو ننگرم

820

رسیده بمژگانم اندر سنان

ز فرمان خسرو نتابم عنان

821

برآرم ببخت تو این کار کرد

سپهبد نخواهم نه مردان مرد

822

کلید چنین بند باشد فریب

نه هنگام گرزست و روز نهیب

823

چو رستم چنین گفت گودرز و گیو

فریبرز و فرهاد و شاپور نیو

824

بزرگان لشکر برو آفرین

همی خواندند از جهان آفرین

825

بمی دست بردند با شهریار

گشاده بشادی در نوبهار

826

چو گرگین نشان تهمتن شنید

بدانست کآمد غمش را کلید

827

فرستاد نزدیک رستم پیام

که ای تیغ بخت و وفا را نیام

828

درخت بزرگی و گنج وفا

در رادمردی و بند بلا

829

گرت رنج ناید ز گفتار من

سخن گسترانی ز کردار من

830

نگه کن بدین گنبد گوژپشت

که خیره چراغ دلم را بکشت

831

بتاریکی اندر مرا ره نمود

نوشته چنین بود بود آنچ بود

832

بر آتش نهم خویشتن پیش شاه

گر آمرزش آرد مرا زین گناه

833

مگر باز گردد ز بد نام من

بپیران سر این بد سرانجام من

834

مرا گر بخواهی ز شاه جوان

چو غرم ژیان با تو آیم دوان

835

شوم پیش بیژن بغلتم بخاک

مگر بازیابم من آن کیش پاک

836

چو پیغام گرگین برستم رسید

یکی باد سرد از جگر برکشید

837

بپیچید ازان درد و پیغام اوی

غم آمدش ازان بیهده کام اوی

838

فرستاده را گفت رو باز گرد

بگویش که ای خیره ناپاک مرد

839

تو نشنیدی آن داستان پلنگ

بدان ژرف دریا که زد با نهنگ

840

که گر بر خرد چیره گردد هوا

نیابد ز چنگ هوا کس رها

841

خردمند کرد هوا را بزیر

بود داستانش چو شیر دلیر

842

نبایدش بردن بنخچیر روی

نه نیز از ددان رنجش آید بدوی

843

تو دستان نمودی چو روباه پیر

ندیدی همی دام نخچیرگیر

844

نشاید کزین بیهده کام تو

که من پیش خسرو برم نام تو

845

ولیکن چو اکنون ببیچارگی

فرو مانده گشتی بیکبارگی

846

ز خسرو بخواهم گناه ترا

بیفروزم این تیره ماه ترا

847

اگر بیژن از بند یابد رها

بفرمان دادار گیهان خدا

848

رهاگشتی از بند و رستی بجان

ز تو دور شد کینه بدگمان

849

وگر جز برین روی گردد سپهر

ز جان و تن خویش بردار مهر

850

نخستین من آیم بدین کینه خواه

بنیروی یزدان و فرمان شاه

851

وگر من نیایم چو گودرز و گیو

بخواهد ز تو کینه پور نیو

852

برآمد برین کار یک روز و شب

و زین گفته بر شاه نگشاد لب

853

دوم روز چون شاه بنمود تاج

نشست از بر سیمگون تخت عاج

854

بیامد تهمتن بگسترد بر

بخواهش بر شاه خورشید فر

855

ز گرگین سخن گفت با شهریار

ازان گم شده بخت و بد روزگار

856

بدو گفت شاه ای سپهدار من

همی بگسلی بند و زنهار من

857

که سوگند خوردم بتخت و کلاه

بدارای بهرام و خورشید و ماه

858

که گرگین نبیند ز من جز بلا

مگر بیژن از بند یابد رها

859

جزین آرزو هرچ باید بخواه

ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه

860

پس آنگه چنین گفت رستم بشاه

که ای پرهنر نامور پیشگاه

861

اگر بد سگالید پیچد همی

فدا کردن جان بسیچد همی

862

گر آمرزش شاه نایدش پیش

نبودیش نام و برآید ز کیش

863

هرآن کس که گردد ز راه خرد

سرانجام پیچد ز کردار خود

864

سزد گر کنی یاد کردار اوی

همیشه بهر کینه پیکار اوی

865

بپیش نیاکانت بسته کمر

بهر کینه گه با یکی کینه ور

866

اگر شاه بیند بمن بخشدش

مگر اختر نیک بدرخشدش

867

برستم ببخشید پیروز شاه

رهانیدش از بند و تاریک چاه

868

ز رستم بپرسید پس شهریار

که چون راند خواهی برین گونه کار

869

چه باید ز گنج و زلشکر بخواه

که باید که با تو بیاید براه

870

بترسم ز بد گوهر افراسیاب

که بر جان بیژن بگیرد شتاب

871

یکی بادسارست دیو نژند

بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند

872

بجنباندش اهرمن دل ز جای

بیندازد آن تیغ زن را زپای

873

چنین گفت رستم بشاه جهان

که این کار ببسیچم اندر نهان

874

کلید چنین بند باشد فریب

نباید برین کار کردن نهیب

875

نه هنگام گرزست و تیغ و سنان

بدین کار باید کشیدن عنان

876

فراوان گهر باید و زرو سیم

برفتن پر امید و بودن به بیم

877

بکردار بازارگانان شدن

شکیبا فراوان بتوران بدن

878

ز گستردنی هم ز پوشیدنی

بباید بهایی و بخشیدنی

879

چو بشنید خسرو ز رستم سخن

بفرمود تا گنجهای کهن

880

همه پاک بگشاد دُرنامنه شاه

بدینار و گوهر بیاراست گاه

881

تهمتن بیامد همه بنگرید

هر آنچش ببایست زان برگزید

882

ازان صد شتر بار دینار کرد

صد اشتر ز گنج درم بار کرد

883

بفرمود رستم بسالار بار

که بگزین ز گردان لشکر هزار

884

ز مردان گردنکش و نامور

بباید تنی چند بسته کمر

885

چو گرگین و چون زنگه شاوران

دگر گستهم شیر جنگ آوران

886

چهارم گرازه که راند سپاه

فروهل نگهبان تخت و کلاه

887

چو فرهاد و رهام گرد دلیر

چو اشکش که صید آورد نره شیر

888

چنین هفت یل باید آراسته

نگهبان این لشکر و خواسته

889

همه تاج و زیور بینداختند

چنانچون ببایست برساختند

890

پس آگاهی آمد بگردنکشان

بدان گرزداران دشمن کشان

891

بپرسید زنگه که خسرو کجاست

چه آمد برویش که ما را بخواست

892

چو سالار نوبت بیامد بدر

بشبگیر بستند گردان کمر

893

همه نیزه داران جنگ آوران

همه مرزبانان ناماوران

894

همه نیزه و تیر بار هیون

همه جنگ را دست شسته بخون

895

سپیده دمان گاه بانگ خروس

ببستند بر کوهه پیل کوس

896

تهمتن بیامد چو سرو بلند

بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند

897

سپاه از پس پشت و گردان ز پیش

نهاده بکف بر همه جان خویش

898

برفت از در شاه با لشکرش

بسی آفرین خواند برکشورش

899

چو نزدیکی مرز توران رسید

سران را ز لشکر همه برگزید

900

بلشکر چنین گفت پس پهلوان

که ایدر بباشید روشن روان

901

مجنبید از ایدر مگر جان من

ز تن بگسلد پاک یزدان من

902

بسیچیده باشید مر جنگ را

همه تیز کرده بخون چنگ را

903

سپه بر سر مرز ایران بماند

خود و سرکشان سوی توران براند

904

همه جامه برسان بازارگان

بپوشید و بگشاد بند از میان

905

گشادند گردان کمرهای سیم

بپوشیدشان جامه های گلیم

906

سوی شهر توران نهادند روی

یکی کاروانی پر از رنگ و بوی

907

گرانمایه هفت اسب با کاروان

یکی رخش و دیگر نشست گوان

908

صد اشتر همه بار او گوهرا

صد اشتر همه جامه لشکرا

909

ز بس های و هوی و درنگ درای

بکردار تهمورثی کرنای

910

همی شهر بر شهر هودج کشید

همی رفت تا شهر توران رسید

911

چو آمد بنزدیک شهر ختن

نظاره بیامد برش مرد و زن

912

همه پهلوانان توران بجای

شده پیش پیران ویسه بپای

913

چو پیران ویسه ز نخچیر گاه

بیامد تهمتن بدیدش براه

914

یکی جام زرین پر از گوهرا

بدیبا بپوشید رستم سرا

915

ده اسب گرانمایه با زیورش

بدیبا بیاراست اندر خورش

916

بفرمانبران داد و خود پیش رفت

بدرگاه پیران خرامید تفت

917

برو آفرین کرد کای نامور

بایران و توران ببخت و هنر

918

چنان کرد رویش جهاندار ساز

که پیران مر او را ندانست باز

919

بپرسید و گفت از کجایی بگوی

چه مردی و چون آمدی پوی پوی

920

بدو گفت رستم ترا کهترم

بشهر تو کرد ایزد آبشخورم

921

ببازارگانی ز ایران بتور

بپیمودم این راه دشوار و دور

922

فروشنده ام هم خریدار نیز

فروشم بخرم ز هر گونه چیز

923

بمهر تو دارم روان را نوید

چنین چیره شد بر دلم بر امید

924

اگر پهلوان گیردم زیر بر

خرم چارپای و فروشم گهر

925

هم از داد تو کس نیازاردم

هم از ابر مهرت گهر باردم

926

پس آن جام پر گوهر شاهوار

میان کیان کرد پیشش نثار

927

گرانمایه اسبان تازی نژاد

که بر مویشان گرد نفشاند باد

928

بسی آفرین کرد و آن خواسته

بدو داد و شد کار آراسته

929

چو پیران بدان گوهران بنگرید

کزان جام رخشنده آمد پدید

930

برو آفرین کرد وبنواختش

بران تخت پیروزه بنشاختش

931

که رو شاد و ایمن بشهر اندرا

کنون نزد خویشت بسازیم جا

932

کزین خواسته بر تو تیمار نیست

کسی را بدین با تو پیکار نیست

933

برو هرچ داری بهایی بیار

خریدار کن هر سوی خواستار

934

فرود آی در خان فرزند من

چنان باش با من که پیوند من

935

بدو گفت رستم که ای پهلوان

هم ایدر بباشیم با کاروان

936

که با ما ز هر گونه مردم بود

نباید که زان گوهری گم بود

937

بدو گفت رو برزو گیر جای

کنم رهنمایی بپیشت بپای

938

یکی خانه بگزید و بر ساخت کار

بکلبه درون رخت بنهاد و بار

939

خبر شد کز ایران یکی کاروان

بیامد بر نامور پهلوان

940

ز هر سو خریدار بنهاد گوش

چو آگاهی آمد ز گوهر فروش

941

خریدار دیبا و فرش و گهر

بدرگاه پیران نهادند سر

942

چو خورشید گیتی بیاراستی

بدان کلبه بازار برخاستی

943

منیژه خبر یافت از کاروان

یکایک بشهر اندر آمد دوان

944

برهنه نوان دخت افراسیاب

بر رستم آمد دو دیده پر آب

945

برو آفرین کرد و پرسید و گفت

همی بستین خون مژگان برفت

946

که برخوردی از جان وز گنج خویش

مبادت پشیمانی از رنج خویش

947

بکام تو بادا سپهر بلند

ز چشم بدانت مبادا گزند

948

هر امید دل را که بستی میان

ز رنجی که بردی مبادت زیان

949

همیشه خرد بادت آموزگار

خنک بوم ایران و خوش روزگار

950

چه آگاهی استت ز گردان شاه

ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه

951

نیامد بایران ز بیژن خبر

نیایش نخواهد بدن چاره گر

952

که چون او جوانی ز گودرزیان

همی بگسلاند بسختی میان

953

بسودست پایش ز بند گران

دو دستش ز مسمار آهنگران

954

کشیده بزنجیر و بسته ببند

همه چاه پرخون آن مستمند

955

نیابم ز درویشی خویش خواب

ز نالیدن او دو چشمم پر آب

956

بترسید رستم ز گفتار اوی

یکی بانگ برزد براندش ز روی

957

بدو گفت کز پیش من دور شو

نه خسرو شناسم نه سالارنو

958

ندارم ز گودرز و گیو آگهی

که مغزم ز گفتار کردی تهی

959

برستم نگه کرد و بگریست زار

ز خواری ببارید خون بر کنار

960

بدو گفت کای مهتر پرخرد

ز تو سرد گفتن نه اندر خورد

961

سخن گر نگویی مرانم ز پیش

که من خود دلی دارم از درد ریش

962

چنین باشد آیین ایران مگر

که درویش را کس نگوید خبر

963

بدو گفت رستم که ای زن چبود

مگر اهرمن رستخیزت نمود

964

همی بر نوشتی تو بازار من

بدان روی بد با تو پیکار من

965

بدین تندی از من میازار بیش

که دل بسته بودم ببازار خویش

966

و دیگر بجایی که کیخسروست

بدان شهر من خود ندارم نشست

967

ندانم همی گیو و گودرز را

نه پیموده ام هرگز آن مرز را

968

بفرمود تا خوردنی هرچ بود

نهادند در پیش درویش زود

969

یکایک سخن کرد ازو خواستار

که با تو چرا شد دژم روزگار

970

چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه

چه داری همی راه ایران نگاه

971

منیژه بدو گفت کز کار من

چه پرسی ز بدبخت و تیمار من

972

کزان چاه سر با دلی پر ز درد

دویدم بنزد تو ای رادمرد

973

زدی بانگ بر من چو جنگاوران

نترسیدی از داور داوران

974

منیژه منم دخت افراسیاب

برهنه ندیدی رخم آفتاب

975

کنون دیده پرخون و دل پر ز درد

ازین در بدان در دوان گردگرد

976

همی نان کشکین فرازآورم

چنین راند یزدان قضا بر سرم

977

ازین زارتر چون بود روزگار

سر آرد مگر بر من این کردگار

978

چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه

نبیند شب و روز خورشید و ماه

979

بغل و بمسمار و بند گران

همی مرگ خواهد ز یزدان بران

980

مرا درد بر درد بفزود زین

نم دیدگانم بپالود زین

981

کنون گرت باشد بایران گذر

ز گودرز کشواد یابی خبر

982

بدرگاه خسرو مگر گیو را

ببینی و گر رستم نیو را

983

بگویی که بیژن بسختی درست

اگر دیر گیری شود کار پست

984

گرش دید خواهی میاسای دیر

که بر سرش سنگست و آهن بزیر

985

بدو گفت رستم که ای خوب چهر

که مهرت مبراد از وی سپهر

986

چرا نزد باب تو خواهشگران

نینگیزی از هر سوی مهتران

987

مگر بر تو بخشایش آرد پدر

بجوشدش خون و بسوزد جگر

988

گر آزار بابت نبودی ز پیش

ترا دادمی چیز ز اندازه بیش

989

بخوالیگرش گفت کز هر خورش

که او را بباید بیاور برش

990

یکی مرغ بریان بفرمود گرم

نوشته بدو اندرون نان نرم

991

سبک دست رستم بسان پری

بدو درنهان کرد انگشتری

992

بدو داد و گفتش بدان چاه بر

که بیچارگان را توی راهبر

993

منیژه بیامد بدان چاه سر

دوان و خورشها گرفته ببر

994

نوشته بدستار چیزی که برد

چنان هم که بستد ببیژن سپرد

995

نگه کرد بیژن بخیره بماند

ازان چاه خورشید رخ را بخواند

996

که ای مهربان از کجا یافتی

خورشها کزین گونه بشتافتی

997

بسا رنج و سختی کت آمد بروی

ز بهر منی در جهان پوی پوی

998

منیژه بدو گفت کز کاروان

یکی مایه ور مرد بازارگان

999

از ایران بتوران ز بهر درم

کشیده ز هر گونه بسیار غم

1000

یکی مرد پاکیزه با هوش و فر

ز هر گونه با او فراوان گهر

1001

گشن دستگاهی نهاده فراخ

یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ

1002

بمن داد زین گونه دستارخوان

که بر من جهان آفرین را بخوان

1003

بدان چاه نزدیک آن بسته بر

دگر هرچ باید ببر سربسر

1004

بگسترد بیژن پس آن نان پاک

پراومید یزدان دل از بیم و باک

1005

چو دست خورش برد زان داوری

بدید آن نهان کرده انگشتری

1006

نگینش نگه کرد و نامش بخواند

ز شادی بخندید و خیره بماند

1007

یکی مهر پیروزه رستم بروی

نبشته بهن بکردار موی

1008

چو بار درخت وفا را بدید

بدانست کآمد غمش را کلید

1009

بخندید خندیدنی شاهوار

چنان کآمد آواز بر چاهسار

1010

منیژه چو بشنید خندیدنش

ازان چاه تاریک بسته تنش

1011

زمانی فرو ماند زان کار سخت

بگفت این چه خندست ای نیکبخت

1012

شگفت آمدش داستانی بزد

که دیوانه خندد ز کردار خود

1013

چه گونه گشادی بخنده دو لب

که شب روز بینی همی روز شب

1014

چه رازست پیش آر و با من بگوی

مگر بخت نیکت نمودست روی

1015

بدو گفت بیژن کزین کارسخت

بر اومید آنم که بگشاد بخت

1016

چو با من بسوگند پیمان کنی

همانا وفای مرا نشکنی

1017

بگویم سراسر تورا داستان

چو باشی بسوگند همداستان

1018

که گر لب بدوزی ز بهر گزند

زنان را زبان کم بماند ببند

1019

منیژه خروشید و نالید زار

که بر من چه آمد بد روزگار

1020

دریغ آن شده روزگاران من

دل خسته و چشم باران من

1021

بدادم ببیژن تن و خان و مان

کنون گشت بر من چنین بدگمان

1022

همان گنج دینار و تاج گهر

بتاراج دادم همه سربسر

1023

پدر گشته بیزار و خویشان ز من

برهنه دوان بر سر انجمن

1024

ز امید بیژن شدم ناامید

جهانم سیاه و دو دیده سپید

1025

بپوشد همی راز بر من چنین

تو داناتری ای جهان آفرین

1026

بدو گفت بیژن همه راستست

ز من کار تو جمله برکاستست

1027

چنین گفتم اکنون نبایست گفت

ایا مهربان یار و هشیار جفت

1028

سزد گر بهر کار پندم دهی

که مغزم برنج اندرون شد تهی

1029

تو بشناس کاین مرد گوهر فروش

که خوالیگرش مر ترا داد توش

1030

ز بهر من آمد بتوران فراز

وگرنه نبودش بگوهر نیاز

1031

ببخشود بر من جهان آفرین

ببینم مگر پهن روی زمین

1032

رهاند مرا زین غمان دراز

ترا زین تکاپوی و گرم و گداز

1033

بنزدیک او شو بگویش نهان

که ای پهلوان کیان جهان

1034

بدل مهربان و بتن چاره جوی

اگر تو خداوند رخشی بگوی

1035

منیژه بیامد بکردار باد

ز بیژن برستم پیامش بداد

1036

چو بشنید گفتار آن خوب روی

کزان راه دور آمده پوی پوی

1037

بدانست رستم که بیژن سخن

گشادست بر لاله سروبن

1038

ببخشود و گفتش که ای خوب چهر

که یزدان ترا زو مبراد مهر

1039

بگویش که آری خداوند رخش

ترا داد یزدان فریاد بخش

1040

ز زاول بایران ز ایران بتور

ز بهر تو پیمودم این راه دور

1041

بگویش که ما را بسان پلنگ

بسود از پی تو کمرگاه و چنگ

1042

چو با او بگویی سخن راز دار

شب تیره گوشت به آواز دار

1043

ز بیشه فرازآر هیزم بروز

شب آید یکی آتشی برفروز

1044

منیژه ز گفتار او شاد شد

دلش ز اندهان یکسر آزاد شد

1045

بیامد دوان تا بدان چاهسار

که بودش بچاه اندرون غمگسار

1046

بگفتش که دادم سراسر پیام

بدان مرد فرخ پی نیک نام

1047

چنین داد پاسخ که آنم درست

که بیژن بنام و نشانم بجست

1048

تو با داغ دل چون پویی همی

که رخرا بخوناب شویی همی

1049

کنون چون درست آمد از تو نشان

ببینی سر تیغ مردم کشان

1050

زمین را بدرانم اکنون بچنگ

بپروین براندازم آسوده سنگ

1051

مرا گفت چون تیره گردد هوا

شب از چنگ خورشید یابد رها

1052

بکردار کوه آتشی برفروز

که سنگ و سر چاه گردد چو روز

1053

بدان تا ببینم سر چاه را

بدان روشنی بسپرم راه را

1054

بفرمود بیژن که آتش فروز

که رستیم هر دو ز تاریک روز

1055

سوی کردگار جهان کرد سر

که ای پاک و بخشنده و دادگر

1056

ز هر بد تو باشی مرا دستگیر

تو زن بر دل و جان بدخواه تیر

1057

بده داد من زآنک بیداد کرد

تو دانی غمان من و داغ و درد

1058

مگر بازیابم بر و بوم را

نمانم بننگ اختر شوم را

1059

تو ای دخت رنج آزموده ز من

فدا کرده جان و دل و چیز و تن

1060

بدین رنج کز من تو برداشتی

زیان مرا سود پنداشتی

1061

بدادی بمن گنج و تاج و گهر

جهاندار خویشان و مام و پدر

1062

اگر یابم از چنگ این اژدها

بدین روزگار جوانی رها

1063

بکردار نیکان یزدان پرست

بپویم بپای و بیازم بدست

1064

بسان پرستار پیش کیان

بپاداش نیکیت بندم میان

1065

منیژه بهیزم شتابید سخت

چو مرغان برآمد بشاخ درخت

1066

بخورشید بر چشم و هیزم ببر

که تا کی برآرد شب از کوه سر

1067

چو از چشم خورشید شد ناپدید

شب تیره بر کوه دامن کشید

1068

بدانگه که آرام گیرد جهان

شود آشکارای گیتی نهان

1069

که لشکر کشد تیره شب پیش روز

بگردد سر هور گیتی فروز

1070

منیژه سبک آتشی برفروخت

که چشم شب قیرگون را بسوخت

1071

بدلش اندرون بانگ رویینه خم

که آید ز ره رخش پولاد سم

1072

بدانگه که رستم ببربر گره

برافگند و زد بر گره بر زره

1073

بشد پیش یزدان خورشید و ماه

بیامد بدو کرد پشت و پناه

1074

همی گفت چشم بدان کور باد

بدین کار بیژن مرا زور باد

1075

بگردان بفرمود تا همچنین

ببستند بر گردگه بند کین

1076

بر اسبان نهادند زین خدنگ

همه جنگ را تیز کردند چنگ

1077

تهمتن برخشنده بنهاد روی

همی رفت پیش اندرون راه جوی

1078

چو آمد بر سنگ اکوان فراز

بدان چاه اندوه و گرم و گداز

1079

چنین گفت با نامور هفت گرد

که روی زمین را بباید سترد

1080

بباید شما را کنون ساختن

سر چاه از سنگ پرداختن

1081

پیاده شدند آن سران سپاه

کزان سنگ پردخت مانند چاه

1082

بسودند بسیار بر سنگ چنگ

شده مانده گردان و آسوده سنگ

1083

چو از نامداران بپالود خوی

که سنگ از سر چاه ننهاد پی

1084

ز رخش اندر آمد گو شیرنر

زره دامنش را بزد بر کمر

1085

ز یزدان جان آفرین زور خواست

بزد دست و آن سنگ برداشت داست

1086

بینداخت در بیشه شهر چین

بلرزید ازان سنگ روی زمین

1087

ز بیژن بپرسید و نالید زار

که چون بود کارت ببد روزگار

1088

همه نوش بودی ز گیتیت بهر

ز دستش چرا بستدی جام زهر

1089

بدو گفت بیژن ز تاریک چاه

که چون بود بر پهلوان رنج راه

1090

مرا چون خروش تو آمد بگوش

همه زهر گیتی مرا گشت نوش

1091

بدین سان که بینی مرا خان و مان

ز آهن زمین و ز سنگ آسمان

1092

بکنده دلم زین سرای سپنج

ز بس درد و سختی و اندوه و رنج

1093

بدو گفت رستم که بر جان تو

ببخشود روشن جهانبان تو

1094

کنون ای خردمند آزاده خوی

مرا هست با تو یکی آرزوی

1095

بمن بخش گرگین میلاد را

ز دل دور کن کین و بیداد را

1096

بدو گفت بیژن که ای یار من

ندانی که چون بود پیکار من

1097

ندانی تو ای مهتر شیرمرد

که گرگین میلاد با من چه کرد

1098

گرافتد بروبر جهانبین من

برو رستخیز آید از کین من

1099

بدو گفت رستم که گر بدخوی

بیاری و گفتار من نشنوی

1100

بمانم ترا بسته در چاه پای

برخش اندر آرم شوم باز جای

1101

چو گفتار رستم رسیدش بگوش

ازان تنگ زندان برآمد خروش

1102

چنین داد پاسخ که بد بخت من

ز گردان وز دوده و انجمن

1103

ز گرگین بدان بد که بر من رسید

چنین روز نیزم بباید کشید

1104

کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی

ز کینه دل من بیاسود ازوی

1105

فروهشت رستم بزندان کمند

برآوردش از چاه با پای بند

1106

برهنه تن و موی و ناخن دراز

گدازیده از رنج و درد و نیاز

1107

همه تن پر از خون و رخساره زرد

ازان بند زنجیر زنگار خورد

1108

خروشید رستم چو او را بدید

همه تن در آهن شده ناپدید

1109

بزد دست و بگسست زنجیر و بند

رها کرد ازو حلقه پای بند

1110

سوی خانه رفتند زان چاهسار

بیک دست بیژن بدیگر زوار

1111

تهمتن بفرمود شستن سرش

یکی جامه پوشید نو بر برش

1112

ازان پس چو گرگین بنزدیک اوی

بیامد بمالید بر خاک روی

1113

ز کردار بد پوزش آورد پیش

بپیچید زان خام کردار خویش

1114

دل بیژن از کینش آمد براه

مکافات ناورد پیش گناه

1115

شتر بار کردند و اسبان بزین

بپوشید رستم سلیح گزین

1116

نشستند بر باره ناموران

کشیدند شمشیر و گرز گران

1117

گسی کرد بار و برآراست کار

چنانچون بود در خور کارزار

1118

بشد با بنه اشکش تیزهوش

که دارد سپه را بهرجای گوش

1119

به بیژن بفرمود رستم که شو

تو با اشکش و با منیژه برو

1120

که ما امشب از کین افراسیاب

نیابیم آرام و نه خورد و خواب

1121

یکی کار سازم کنون بر درش

که فردا بخندد برو کشورش

1122

بدو گفت بیژن منم پیش رو

که از من همی کینه سازند نو

1123

برفتند با رستم آن هفت گرد

بنه اشکش تیزهش را سپرد

1124

عنانها فگندند بر پیش زین

کشیدند یکسر همه تیغ کین

1125

بشد تا بدرگاه افراسیاب

بهنگام سستی و آرام و خواب

1126

برآمد ز ناگه ده و دار و گیر

درخشیدن تیغ و باران تیر

1127

سران را بسی سر جدا شد ز تن

پر از خاک ریش و پر از خون دهن

1128

ز دهلیز در رستم آواز داد

که خواب تو خوش باد و گردانت شاد

1129

بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه

مگر باره دیدی ز آهن براه

1130

منم رستم زابلی پور زال

نه هنگام خوابست و آرام و هال

1131

شکستم در بند زندان تو

که سنگ گران بد نگهبان تو

1132

رها شد سر و پای بیژن ز بند

بداماد بر کس نسازد گزند

1133

ترا رزم و کین سیاوخش بس

بدین دشت گردیدن رخش بس

1134

همیدون برآورد بیژن خروش

که ای ترک بدگوهر تیره هوش

1135

براندیش زان تخت فرخنده جای

مرا بسته در پیش کرده بپای

1136

همی رزم جستی بسان پلنگ

مرا دست بسته بکردار سنگ

1137

کنونم گشاده بهامون ببین

که با من نجوید ژیان شیر کین

1138

بزد دست بر جامه افراسیاب

که جنگ آوران را ببستست خواب

1139

بفرمود زان پس که گیرند راه

بدان نامداران جوینده گاه

1140

ز هر سو خروش تکاپوی خاست

ز خون ریختن بر درش جوی خاست

1141

هرآنکس که آمد ز توران سپاه

زمانه تهی ماند زو جایگاه

1142

گرفتند بر کینه جستن شتاب

ازان خانه بگریخت افراسیاب

1143

بکاخ اندر آمد خداوند رخش

همه فرش و دیبای او کرد بخش

1144

پریچهرگان سپهبدپرست

گرفته همه دست گردان بدست

1145

گرانمایه اسبان و زین پلنگ

نشانده گهر در جناغ خدنگ

1146

ازان پس ز ایوان ببستند بار

بتوران نکردند بس روزگار

1147

ز بهر بنه تاخت اسبان بزور

بدان تا نخیزد ازان کار شور

1148

چنان رنجه بد رستم از رنج راه

که بر سرش بر درد بود از کلاه

1149

سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ

یکی را بتن بر نجنبید رگ

1150

بلشکر فرستاد رستم پیام

که شمشیر کین بر کشید از نیام

1151

که من بیگمانم کزین پس بکین

سیه گردد از سم اسبان زمین

1152

گشن لشکری سازد افراسیاب

بنیزه بپوشد رخ آفتاب

1153

برفتند یکسر سواران جنگ

همه رزم را تیز کردند چنگ

1154

همه نیزه داران زدوده سنان

همه جنگ را گرد کرده عنان

1155

منیژه نشسته بخیمه درون

پرستنده بر پیش او رهنمون

1156

یکی داستان زد تهمتن بروی

که گر می بریزد نریزدش بوی

1157

چنینست رسم سرای سپنج

گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج

1158

چو خورشید سر برزد از کوهسار

سواران توران ببستند بار

1159

بتوفید شهر و برآمد خروش

تو گفتی همی کر کند نعره گوش

1160

بدرگاه افراسیاب آمدند

کمربستگان بر درش صف زدند

1161

همه یکسره جنگ را ساخته

دل از بوم و آرام پرداخته

1162

بزرگان توران گشاده کمر

به پیش سپهدار بر خاک سر

1163

همه جنگ را پاک بسته میان

همه دل پر از کین ایرانیان

1164

کز اندازه بگذشت ما را سخن

چه افگند باید بدین کار بن

1165

کزین ننگ بر شاه و گردنکشان

بماند ز کردار بیژن نشان

1166

بایران بمردان ندانندمان

زنان کمربسته خوانندمان

1167

برآشفت پس شه بسان پلنگ

ازان پس بفرمودشان ساز جنگ

1168

به پیران بفرمود تا بست کوس

که بر ما ز ایران همین بد فسوس

1169

بزد نای رویین بدرگاه شاه

بجوشید در شهر توران سپاه

1170

یلان صف کشیدند بر در سرای

خروش آمد از بوق و هندی درای

1171

سپاهی ز توران بدان مرز راند

که روی زمین جز بدریا نماند

1172

چو از دیدگه دیدبان بنگرید

زمین را چو دریای جوشان بدید

1173

بر رستم آمد که ببسیچ کار

که گیتی سیه شد ز گرد سوار

1174

بدو گفت ما زین نداریم باک

همی جنگ را برفشانیم خاک

1175

بنه با منیژه گسی کرد و بار

بپوشید خود جامه کارزار

1176

ببالا برآمد سپه را بدید

خروشی چو شیر ژیان برکشید

1177

یکی داستان زد سوار دلیر

که روبه چه سنجد بچنگال شیر

1178

بگردان جنگاور آواز کرد

که پیش آمد امروز ننگ و نبرد

1179

کجا تیغ و ژوپین زهرآبدار

کجا نیزه و گرزه گاوسار

1180

هنرها کنون کرد باید پدید

برین دشت بر کینه باید کشید

1181

برآمد خروشیدن کرنای

تهمتن برخش اندر آورد پای

1182

ازان کوه سر سوی هامون کشید

چو لشکر بتنگ اندر آمد پدید

1183

کشیدند لشکر بران پهن جای

بهرسو ببستند ز آهن سرای

1184

بیاراست رستم یکی رزمگاه

که از گرد اسبان هوا شد سیاه

1185

ابر میمنه اشکش و گستهم

سواران بسیار با او بهم

1186

چو رهام و چون زنگه بر میسره

بخون داده مر جنگ را یکسره

1187

خود و بیژن گیو در قلبگاه

نگهدار گردان و پشت سپاه

1188

پس پشت لشکر که بیستون

حصاری ز شمشیر پیش اندرون

1189

چو افراسیاب آن سپه را بدید

که سالارشان رستم آمد پدید

1190

غمی گشت و پوشید خفتان جنگ

سپه را بفرمود کردن درنگ

1191

برابر به آیین صفی برکشید

هوا نیلگون شد زمین ناپدید

1192

چپ لشکرش را بپیران سپرد

سوی راستش را به هومان گرد

1193

بگرسیوز و شیده قلب سپاه

سپرد و همی کرد هر سو نگاه

1194

تهمتن همی گشت گرد سپاه

ز آهن بکردار کوهی سیاه

1195

فغان کرد کای ترک شوریده بخت

که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت

1196

ترا چون سواران دل جنگ نیست

ز گردان لشکر ترا ننگ نیست

1197

که چندین بپیش من آیی بکین

بمردان و اسبان بپوشی زمین

1198

چو در جنگ لشکر شود تیزچنگ

همی پشت بینم ترا سوی جنگ

1199

ز دستان تو نشنیدی آن داستان

که دارد بیاد از گه باستان

1200

که شیری نترسد ز یک دشت گور

ستاره نتابد چو تابنده هور

1201

بدرد دل و گوش غرم سترگ

اگر بشنود نام چنگال گرگ

1202

چو اندر هوا باز گسترد پر

بترسد ز چنگال او کبک نر

1203

نه روبه شود ز آزمودن دلیر

نه گوران بسایند چنگال شیر

1204

چو تو کس سبکسار خسرو مباد

چو باشد دهد پادشاهی بباد

1205

بدین دشت و هامون تو از دست من

رهایی نیابی بجان و بتن

1206

چو این گفته بشنید ترک دژم

بلرزید و برزد یکی تیز دم

1207

برآشفت کای نامداران تور

که این دشت جنگست گر جای سور

1208

بباید کشیدن درین رزم رنج

که بخشم شما رابسی تاج و گنج

1209

چو گفتار سالارشان شد بگوش

زگردان لشکر برآمد خروش

1210

چنان تیره گون شد ز گرد آفتاب

که گفتی همی غرقه ماند در آب

1211

ببستند بر پیل رویینه خم

دمیدند شیپور با گاودم

1212

ز جوشن یکی باره آهنین

کشیدند گردان بروی زمین

1213

بجوشید دشت و بتوفید کوه

ز بانگ سواران هر دو گروه

1214

درفشان بگرد اندرون تیغ تیز

تو گفتی برآمد همی رستخیز

1215

همی گرز بارید همچون تگرگ

ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ

1216

و زان رستمی اژدهافش درفش

شده روی خورشید تابان بنفش

1217

بپوشید روی هوا گرد پیل

بخورشید گفتی براندود نیل

1218

بهر سو که رستم برافگند رخش

سران را سر از تن همی کرد بخش

1219

بچنگ اندرون گرزه گاوسار

بسان هیونی گسسته مهار

1220

همی کشت و می بست در رزمگاه

چو بسیار کرد از بزرگان تباه

1221

بقلب اندر آمد بکردار گرگ

پراگنده کرد آن سپاه بزرگ

1222

برآمد چو باد آن سران را ز جای

همان بادپایان فرخ همای

1223

چو گرگین و رهام و فرهاد گرد

چپ لشکر شاه توران ببرد

1224

درآمد چو باد اشکش از دست راست

ز گرسیوز تیغ زن کینه خواست

1225

بقلب اندرون بیژن تیزچنگ

همی بزمگاه آمدش جای جنگ

1226

سران سواران چو برگ درخت

فرو ریخت از بار و برگشت بخت

1227

همه رزمگه سربسر جوی خون

درفش سپهدار توران نگون

1228

سپهدار چون بخت برگشته دید

دلیران توران همه کشته دید

1229

بیفگند شمشیر هندی ز دست

یکی اسب آسوده تر برنشست

1230

خود و ویژگان سوی توران شتافت

کزایرانیان کام و کینه نیافت

1231

برفت از پسش رستم گرد گیر

ببارید بر لشکرش گرز و تیر

1232

دو فرسنگ چون اژدهای دژم

همی مردم آهخت ازیشان بدم

1233

سواران جنگی ز توران هزار

گرفتند زنده پس از کارزار

1234

بلشکرگه آمد ازان رزمگاه

که بخشش کند خواسته بر سپاه

1235

ببخشید و بنهاد بر پیل بار

بپیروزی آمد بر شهریار

1236

چو آگاهی آمد بشاه دلیر

که از بیشه پیروز برگشت شیر

1237

چو بیژن شد از بند و زندان رها

ز بند بداندیش نراژدها

1238

سپاهی ز توران بهم برشکست

همه لشکر دشمنان کرد پست

1239

بشادی به پیش جهان آفرین

بمالید روی و کله بر زمین

1240

چو گودرز و گیو آگهی یافتند

سوی شاه پیروز بشتافتند

1241

برآمد خروش و بیامد سپاه

تبیره زنان برگرفتند راه

1242

دمنده دمان گاودم بر درش

برآمد خروشیدن از لشکرش

1243

سیه کرده میدانش اسبان بسم

همه شهر آوای رویینه خم

1244

بیک دست بربسته شیر و پلنگ

بزنجیر دیگر سواران جنگ

1245

گرازان سواران دمان و دنان

بدندان زمین ژنده پیلان کنان

1246

بپیش سپاه اندرون بوق و کوس

درفش از پس پشت گودرز و طوس

1247

پذیره شدن پیش پهلو سپاه

بدین گونه فرمود بیدار شاه

1248

برفتند لشکر گروها گروه

زمین شد ز گردان بکردار کوه

1249

چو آمد پدیدار از انبوه نیو

پیاده شد از باره گودرز و گیو

1250

ز اسب اندرآمد جهان پهلوان

بپرسیدش از رنج دیده گوان

1251

برو آفرین کرد گودرز و گیو

که ای نامبردار و سالار نیو

1252

دلیر از تو گردد بهر جای شیر

سپهر از تو هرگز مگرداد سیر

1253

ترا جاودان باد یزدان پناه

بکام تو گرداد خورشید و ماه

1254

همه بنده کردی تو این دوده را

زتو یافتم پور گم بوده را

1255

ز درد و غمان رستگان تویم

بایران کمربستگان تویم

1256

بر اسبان نشستند یکسر مهان

گرازان بنزدیک شاه جهان

1257

چو نزدیک شهر جهاندار شاه

فرازآمد آن گرد لشکرپناه

1258

پذیره شدش نامدار جهان

نگهدار ایران و شاه مهان

1259

چو رستم بفر جهاندار شاه

نگه کرد کآمد پذیره براه

1260

پیاده شد و برد پیشش نماز

غمی گشته از رنج و راه دراز

1261

جهاندار خسرو گرفتش ببر

که ای دست مردی و جان هنر

1262

تهمتن سبک دست بیژن گرفت

چنانکش ز شاه و پدر بپذرفت

1263

بیاورد و بسپرد و بر پای خاست

چنان پشت خمیده را کرد راست

1264

ازان پس اسیران توران هزار

بیاورد بسته بر شهریار

1265

برو آفرین کرد خسرو بمهر

که جاوید بادا بکامت سپهر

1266

خنک زال کش بگذرد روزگار

بماند بگیتی ترا یادگار

1267

خجسته بر و بوم زابل که شیر

همی پروراند گوان و دلیر

1268

خنک شهر ایران و فرخ گوان

که دارند چون تو یکی پهلوان

1269

وزین هر سه برتر سر و بخت من

که چون تو پرستد همی تخت من

1270

به خورشید ماند همی کار تو

بگیتی پراگنده کردار تو

1271

بگیو آنگهی گفت شاه جهان

که نیکست با کردگارت نهان

1272

که بر دست رستم جهان آفرین

بتو داد پیروز پور گزین

1273

گرفت آفرین گیو بر شهریار

که شادان بدی تا بود روزگار

1274

سر رستمت جاودان سبز باد

دل زال فرخ بدو باد شاد

1275

بفرمود خسرو که بنهید خوان

بزرگان برترمنش را بخوان

1276

چو از خوان سالار برخاستند

نشستنگه می بیاراستند

1277

فروزنده مجلس و میگسار

نوازنده چنگ با پیشکار

1278

همه بر سران افسران گران

بزر اندرون پیکر از گوهران

1279

همه رخ چو دیبای رومی برنگ

خروشان ز چنگ و پریزاده چنگ

1280

طبقهای سیمین پر از مشک ناب

بپیش اندرون آبگیری گلاب

1281

همی تافت ازفر شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

1282

همه پهلوانان خسروپرست

برفتند زایوان سالار مست

1283

بشبگیر چون رستم آمد بدر

گشاده دل و تنگ بسته کمر

1284

بدستوری بازگشتن بجای

همی زد هشیوار با شاه رای

1285

یکی دست جامه بفرمود شاه

گهر بافته با قبا و کلاه

1286

یکی جام پر گوهر شاهوار

صد اسب و صد اشتر بزین و ببار

1287

دو پنجه پری روی بسته کمر

دو پنجه پرستار با طوق زر

1288

همه پیش شاه جهان کدخدای

بیاورد و کردند یک سر بپای

1289

همه رستم زابلی را سپرد

زمین را ببوسید و برخاست گرد

1290

بسربر نهاد آن کلاه کیان

ببست آن کیانی کمر برمیان

1291

ابر شاه کرد آفرین و برفت

ره سیستان را بسیچید تفت

1292

بزرگان که بودند با او بهم

برزم و ببزم و بشادی و غم

1293

براندازه شان یک بیک هدیه داد

از ایوان خسرو برفتند شاد

1294

چو از کار کردن بپردخت شاه

برام بنشست بر پیشگاه

1295

بفرمود تا بیژن آمدش پیش

سخن گفت زان رنج و تیمار خویش

1296

ازان تنگ زندان و رنج زوار

فراوان سخن گفت با شهریار

1297

وزان گردش روزگاران بد

همه داستان پیش خسرو بزد

1298

بپیچید و بخشایش آورد سخت

ز درد و غم دخت گم بوده بخت

1299

بفرمود صد جامه دیبای روم

همه پیکرش گوهر و زر و بوم

1300

یکی تاج و ده بدره دینار نیز

پرستنده و فرش و هرگونه چیز

1301

به بیژن بفرمود کاین خواسته

ببر سوی ترک روان کاسته

1302

برنجش مفرسا و سردش مگوی

نگر تا چه آوردی او را بروی

1303

تو با او جهان را بشادی گذار

نگه کن بدین گردش روزگار

1304

یکی را برآرد بچرخ بلند

ز تیمار و دردش کند بی گزند

1305

وزانجاش گردان برد سوی خاک

همه جای بیمست و تیمار و باک

1306

هم آن را که پرورده باشد بناز

بیفگند خیره بچاه نیاز

1307

یکی را ز چاه آورد سوی گاه

نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه

1308

جهان را ز کردار بد شرم نیست

کسی را برش آب و آزرم نیست

1309

همیشه بهر نیک و بد دسترس

ولیکن نجوید خود آزرم کس

1310

چنینست کار سرای سپنج

گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج

1311

ز بهر درم تا نباشی بدرد

بی آزار بهتر دل رادمرد

1312

بدین کار بیژن سخن ساختم

بپیران و گودرز پرداختم

متن شعر کپی شد.