کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

داستان دوازده رخ

1

جهان چون بزاری برآید همی

بدو نیک روزی سرآید همی

2

چو بستی کمر بر در راه آز

شود کار گیتیت یکسر دراز

3

بیک روی جستن بلندی سزاست

اگر در میان دم اژدهاست

4

و دیگر که گیتی ندارد درنگ

سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ

5

پرستنده آز و جویای کین

بگیتی ز کس نشنود آفرین

6

چو سرو سهی گوژ گردد بباغ

بدو بر شود تیره روشن چراغ

7

کند برگ پژمرده و بیخ سست

سرش سوی پستی گراید نخست

8

بروید ز خاک و شود باز خاک

همه جای ترسست و تیمار و باک

9

سر مایه مرد سنگ و خرد

ز گیتی بی آزاری اندر خورد

10

در دانش و آنگهی راستی

گرین دو نیابی روان کاستی

11

اگر خود بمانی بگیتی دراز

ز رنج تن آید برفتن نیاز

12

یکی ژرف دریاست بن ناپدید

در گنج رازش ندارد کلید

13

اگر چند یابی فزون بایدت

همان خورده یک روز بگزایدت

14

سه چیزت بباید کزان چاره نیست

وزو بر سرت نیز پیغاره نیست

15

خوری گر بپوشی و گر گستری

سزد گرد بدیگر سخن ننگری

16

چو زین سه گذشتی همه رنج و آز

چه در آز پیچی چه اندر نیاز

17

چو دانی که بر تو نماند جهان

چه پیچی تو زان جای نوشین روان

18

بخور آنچ داری و بیشی مجوی

که از آز کاهد همی آبروی

19

دل شاه ترکان چنان کم شنود

همیشه برنج از پی آز بود

20

ازان پس که برگشت زان رزمگاه

که رستم برو کرد گیتی سیاه

21

بشد تازیان تا بخلخ رسید

بننگ از کیان شد سرش ناپدید

22

بکاخ اندر آمد پرآزار دل

ابا کاردانان هشیاردل

23

چو پیران و گرسیوز رهنمون

قراخان و چون شیده و گرسیون

24

برایشان همه داستان برگشاد

گذشته سخنها همه کرد یاد

25

که تا برنهادم بشاهی کلاه

مرا گشت خورشید و تابنده ماه

26

مرا بود بر مهتران دسترس

عنان مرا برنتابید کس

27

ز هنگام رزم منوچهر باز

نبد دست ایران بتوران دراز

28

شبیخون کند تا در خان من

از ایران بیازند بر جان من

29

دلاور شد آن مردم نادلیر

گوزن اندر آمد ببالین شیر

30

برین کینه گر کار سازیم زود

وگرنه برآرند زین مرز دود

31

سزد گر کنون گرد این کشورم

سراسر فرستادگان گسترم

32

ز ترکان وز چین هزاران هزار

کمربستگان از در کارزار

33

بیاریم بر گرد ایران سپاه

بسازیم هر سو یکی رزمگاه

34

همه موبدان رای هشیار خویش

نهادند با گفت سالار خویش

35

که ما را ز جیحون بباید گذشت

زدن کوس شاهی بران پهن دشت

36

بموی لشکر گهی ساختن

شب و روز نسودن از تاختن

37

که آن جای جنگست و خون ریختن

چه با گیو و با رستم آویختن

38

سرافراز گردان گیرنده شهر

همه تیغ کین آب داده به زهر

39

چو افراسیاب آن سخنها شنود

برافروخت از بخت و شادی نمود

40

ابر پهلوانان و بر موبدان

بکرد آفرینی برسم ردان

41

نویسنده نامه را پیش خواند

سخنهای بایسته چندی براند

42

فرستادگان خواست از انجمن

بنزدیک فغفور و شاه ختن

43

فرستاد نامه به هر کشوری

بهر نامداری و هر مهتری

44

سپه خواست کاندیشه جنگ داشت

ز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت

45

دو هفته برآمد ز چین و ختن

ز هر کشوری شد سپاه انجمن

46

چو دریای جوشان زمین بردمید

چنان شد که کس روز روشن ندید

47

گله هرچ بودش ز اسبان یله

بشهر اندر آورد یکسر گله

48

همان گنجها کز گه تور باز

پدر بر پسر بر همی داشت راز

49

سر بدره ها را گشادن گرفت

شب و روز دینار دادن گرفت

50

چو لشکر سراسر شد آراسته

بدان بی نیازی شد از خواسته

51

ز گردان گزین کرد پنجه هزار

همه رزم جویان سازنده کار

52

بشیده که بودش نبرده پسر

ز گردان جنگی برآورده سر

53

بدو گفت کین لشکر سرفراز

سپردم ترا راه خوارزم ساز

54

نگهبان آن مرز خوارزم باش

همیشه کمربسته رزم باش

55

دگر پنجه از نامداران چین

بفرمود تا کرد پیران گزین

56

بدو گفت تا شهر ایران برو

ممان رخت و مه تخت سالار نو

57

در آشتی هیچ گونه مجوی

سخن جز بجنگ و بکینه مگوی

58

کسی کو برد آب و آتش بهم

ابر هر دوان کرده باشد ستم

59

دو پر مایه بیدار و دو پهلوان

یکی پیر و باهوش و دیگر جوان

60

برفتند با پند افراسیاب

برام پیر و جوان بر شتاب

61

ابا ترگ زرین و کوپال و تیغ

خروشان بکردار غرنده میغ

62

پس آگاهی آمد به پیروز شاه

که آمد ز توران بایران سپاه

63

جفاپیشه بدگوهر افراسیاب

ز کینه نیاید شب و روز خواب

64

برآورد خواهد همی سر ز ننگ

ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ

65

همی زهر ساید بنوک سنان

که تابد مگر سوی ایران عنان

66

سواران جنگی چو سیصد هزار

بجیحون همی کرد خواهد گذار

67

سپاهی که هنگام ننگ و نبرد

ز جیحون بگردون برآورد گرد

68

دلیران بدرگاه افراسیاب

ز بانگ تبیره نیابند خواب

69

ز آوای شیپور و زخم درای

تو گویی برآید همی دل ز جای

70

گر آید بایران بجنگ آن سپاه

هژبر دلاور نیاید براه

71

سر مرز توران به پیران سپرد

سپاهی فرستاد با او نه خرد

72

سوی مرز خوارزم پنجه هزار

کمربسته رفت از در کارزار

73

سپهدارشان شیده شیر دل

کز آتش ستاند بشمشیر دل

74

سپاهی بکردار پیلان مست

که با جنگ ایشان شود کوه پست

75

چو بشنید گفتار کاراگهان

پراندیشه بنشست شاه جهان

76

بکاراگهان گفت کای بخردان

من ایدون شنیدستم از موبدان

77

که چون ماه ترکان برآید بلند

ز خورشید ایرانش آید گزند

78

سیه مارکورا سر آید بکوب

ز سوراخ پیچان شود سوی چوب

79

چو خسرو به بیداد کارد درخت

بگردد برو پادشاهی و تخت

80

همه موبدان را بر خویش خواند

شنیده سخن پیش ایشان براند

81

نشستند با شاه ایران براز

بزرگان فرزانه و رزم ساز

82

چو دستان سام و چو گودرز و گیو

چو شیدوش و فرهاد و رهام نیو

83

چو طوس و چو رستم یل پهلوان

فریبرز و شاپور شیر دمان

84

دگر بیژن گیو با گستهم

چو گرگین چون زنگه و گژدهم

85

جزین نامداران لشکر همه

که بودند شاه جهان را رمه

86

ابا پهلوانان چنین گفت شاه

که ترکان همی رزم جویند و گاه

87

چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگ

بباید بسیچید ما را بجنگ

88

بفرمود تا بوق با گاودم

دمیدند و بستند رویینه خم

89

از ایوان به میدان خرامید شاه

بیاراستند از بر پیل گاه

90

بزد مهره در جام بر پشت پیل

زمین را تو گفتی براندود نیل

91

هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ

دلیران لشکر بسان پلنگ

92

بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کین

ز گردان چو دریای جوشان زمین

93

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که ای پهلوانان ایران سپاه

94

کسی کو بساید عنان و رکیب

نباید که یابد بخانه شکیب

95

بفرمود کز روم وز هندوان

سواران جنگی گزیده گوان

96

دلیران گردنکش از تازیان

بسیچیده جنگ شیر ژیان

97

کمربسته خواهند سیصد هزار

ز دشت سواران نیزه گزار

98

هر آنکو چهل روزه را نزد شاه

نیاید نبیند بسر بر کلاه

99

پراگنده بر گرد کشور سوار

فرستاده با نامه شهریار

100

دو هفته برآمد بفرمان شاه

بجنبید در پادشاهی سپاه

101

ز لشکر همه کشور آمد بجوش

زگیتی بر آمد سراسر خروش

102

بشبگیر گاه خروش خروس

ز هر سوی برخاست آوای کوس

103

بزرگان هر کشوری با سپاه

نهادند سر سوی درگاه شاه

104

در گنجهای کهن باز کرد

سپه را درم دادن آغاز کرد

105

همه لشکر از گنج و دینار شاه

بسر بر نهادند گوهر کلاه

106

به بر گستوان و بجوشن چو کوه

شدند انجمن لشکری همگروه

107

چو شد کار لشکر همه ساخته

وزیشان دل شاه پرداخته

108

نخستین ازان لشکر نامدار

سواران شمشیر زن سی هزار

109

گزین کرد خسرو برستم سپرد

بدو گفت کای نامبردار گرد

110

ره سیستان گیر و برکش بگاه

بهندوستان اندر آور سپاه

111

ز غزنین برو تا براه برین

چو گردد ترا تاج و تخت و نگین

112

چو آن پادشاهی شود یکسره

ببشخور آید پلنگ و بره

113

فرامرز را ده کلاه و نگین

کسی کو بخواهد ز لشکر گزین

114

بزن کوس رویین و شیپور و نای

بکشمیر و کابل فزون زین مپای

115

که ما را سر از جنگ افراسیاب

نیابد همی خورد و آرام و خواب

116

الانان و غزدژ بلهراسب داد

بدو گفت کای گرد خسرو نژاد

117

برو با سپاهی بکردار کوه

گزین کن ز گردان لشکر گروه

118

سواران شایسته کارزار

ببر تا برآری ز دشمن دمار

119

باشکش بفرمود تا سی هزار

دمنده هژبران نیزه گزار

120

برد سوی خوارزم کوس بزرگ

سپاهی بکردار درنده گرگ

121

زند بر در شهر خوارزم گاه

ابا شیده رزم زن کینه خواه

122

سپاه چهارم بگودرز داد

چه مایه ورا پند و اندرز داد

123

که رو با بزرگان ایران بهم

چو گرگین و چون زنگه و گستهم

124

زواره فریبرز و فرهاد و گیو

گرازه سپهدار و رهام نیو

125

بفرمود بستن کمرشان بجنگ

سوی رزم توران شدن بی درنگ

126

سپهدار گودرز کشوادگان

همه پهلوانان و آزادگان

127

نشستند بر زین بفرمان شاه

سپهدار گودرز پیش سپاه

128

بگودرز فرمود پس شهریار

چو رفتی کمر بسته کارزار

129

نگر تا نیازی به بیداد دست

نگردانی ایوان آباد پست

130

کسی کو بجنگت نبندد میان

چنان ساز کش از تو ناید زیان

131

که نپسندد از ما بدی دادگر

سپنجست گیتی و ما برگذر

132

چو لشکر سوی مرز توران بری

من تیز دل را بتش سری

133

نگر تا نجوشی بکردار طوس

نبندی بهر کار بر پیل کوس

134

جهاندیده ای سوی پیران فرست

هشیوار وز یادگیران فرست

135

بپند فراوانش بگشای گوش

برو چادر مهربانی بپوش

136

بهر کار با هر کسی دادکن

ز یزدان نیکی دهش یاد کن

137

چنین گفت سالار لشکر بشاه

که فرمان تو برتر از شید و ماه

138

بدان سان شوم کم تو فرمان دهی

تو شاه جهانداری و من رهی

139

برآمد خروش از در پهلوان

ز بانگ تبیره زمین شد نوان

140

بلشکر گه آمد دمادم سپاه

جهان شد ز گرد سواران سیاه

141

به پیش سپاه اندرون پیل شست

جهان پست گشته ز پیلان مست

142

وزان ژنده پیلان جنگی چهار

بیاراسته از در شهریار

143

نهادند بر پشتشان تخت زر

نشستنگه شاه با زیب و فر

144

بگودرز فرمود تا بر نشست

بران تخت زر از بر پیل مست

145

برانگیخت پیلان و برخاست گرد

مر آن را بنیک اختری یاد کرد

146

که از جان پیران برآریم دود

بران سان که گرد پی پیل بود

147

بی آزار لشکر بفرمان شاه

همی رفت منزل بمنزل سپاه

148

چو گودرز نزدیک زیبد رسید

سران را ز لشکر همی برگزید

149

هزاران دلیران خنجر گزار

ز گردان لشکر دلاور سوار

150

از ایرانیان نامور ده هزار

سخن گوی و اندر خور کارزار

151

سپهدار پس گیو را پیش خواند

همه گفته شاه با او براند

152

بدو گفت کای پور سالار سر

برافراخته سر ز بسیار سر

153

گزین کردم اندر خورت لشکری

که هستند سالار هر کشوری

154

بدان تا بنزدیک پیران شوی

بگویی و گفتار او بشنوی

155

بگویی به پیران که من با سپاه

بزیبد رسیدم بفرمان شاه

156

شناسی تو گفتار و کردار خویش

بی آزاری و رنج و تیمار خویش

157

همه شهر توران بدی را میان

ببستند با نامدار کیان

158

فریدون فرخ که با داغ و درد

ز گیتی بشد دیده پر آب زرد

159

پر از درد ایران پر از داغ شاه

که با سوک ایرج نتابید ماه

160

ز ترکان تو تنها ازان انجمن

شناسی بمهر و وفا خویشتن

161

دروغست بر تو همین نام مهر

نبینم بدلت اندر آرام مهر

162

همانست کن شاه آزرمجوی

مرا گفت با او همه نرم گوی

163

ازان کو بکارسیاوش رد

بیفگند یک روز بنیاد بد

164

بنزد منش دستگاهست نیز

ز خون پدر بیگناهست نیز

165

گناهی که تا این زمان کرده ای

ز شاهان گیتی که آزرده ای

166

همی شاه بگذارد از تو همه

بدی نیکی انگارد از تو همه

167

نباید که بر دست ما بر تباه

شوی بر گذشته فراوان گناه

168

دگر کز پی جنگ افراسیاب

زمانه همی بر تو گیرد شتاب

169

بزرگان ایران و فرزند من

بخوانند بر تو همه پند من

170

سخن هرچ دانی بدیشان بگوی

وزیشان همیدون سخن بازجوی

171

اگر راست باشد دلت با زبان

گذشتی ز تیمار و رستی بجان

172

بر و بوم و خویشانت آباد گشت

ز تیغ منت گردن آزاد گشت

173

ور از تو پدیدار آید گناه

نماند بتو مهر و تخت و کلاه

174

نجویم برین کینه آرام و خواب

من و گرز و میدان افراسیاب

175

کزو شاه ما را بکین خواستن

نباید بسی لشکر آراستن

176

مگر پند من سربسر بشنوی

بگفتار هشیار من بگروی

177

نخستین کسی کو پی افگند کین

بخون ریختن برنوشت آستین

178

بخون سیاوش یازید دست

جهانی به بیداد بر کرد پست

179

بسان سگانش ازان انجمن

ببندی فرستی بنزدیک من

180

بدان تا فرستم بنزدیک شاه

چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه

181

تو نشنیدی آن داستان بزرگ

که شیر ژیان آورد پیش گرگ

182

که هر کو بخون کیان دست آخت

زمانه بجز خاک جایش نساخت

183

دگر هرچ از گنج نزدیک تست

همه دشمن جان تاریک تست

184

ز اسپان پرمایه و گوهران

ز دیبا و دینار وز افسران

185

ز ترگ و ز شمشیر و برگستوان

ز خفتان، وز خنجر هندوان

186

همه آلت لشکر و سیم و زر

فرستی بنزدیک ما سربسر

187

به بیداد کز مردمان بستدی

فراز آوریدی ز دست بدی

188

بدان باز خری مگر جان خویش

ازین درکنی زود درمان خویش

189

چه اندر خور شهریارست ازان

فرستم بنزدیک شاه جهان

190

ببخشیم دیگر همه بر سپاه

بجای مکافات کرده گناه

191

و دیگر که پور گزین ترا

نگهبان گاه و نگین ترا

192

برادرت هر دو سران سپاه

که همزمان برآرند گردن بماه

193

چو هر سه بدین نامدار انجمن

گروگان فرستی بنزدیک من

194

بدان تا شوم ایمن از کار تو

برآرد درخت وفا بار تو

195

تو نیز آنگهی برگزینی دو راه

یکی راه جویی بنزدیک شاه

196

ابا دودمان نزد خسرو شوی

بدان سایه مهر او بغنوی

197

کنم با تو پیمان که خسرو ترا

بخورشید تابان برآرد سرا

198

ز مهر دل او تو آگه تری

کزو هیچ ناید چز از بهتری

199

بشویی دل از مهر افراسیاب

نبینی شب تیره او را بخواب

200

گر از شاه ترکان بترسی ز بد

نخواهی که آیی بایران سزد

201

بپرداز توران و بنشین بچاج

ببر تخت ساج و بر افراز تاج

202

ورت سوی افراسیابست رای

برو سوی او جنگ ما را مپای

203

اگر تو بخواهی بسیچید جنگ

مرا زور شیرست و چنگ پلنگ

204

بترکان نمانم من از تخت بهر

کمان من ابرست و بارانش زهر

205

بسیچیده جنگ خیز اندرآی

گرت هست با شیر درنده پای

206

چو صف برکشید از دو رویه سپاه

گنهکار پیدا شد از بیگناه

207

گرین گفته های مرا نشنوی

بفرجام کارت پشیمان شوی

208

پشیمانی آنگه نداردت سود

که تیغ زمانه سرت را درود

209

بگفت این سخن پهلوان با پسر

که بر خوان بپیران همه دربدر

210

ز پیش پدر گیو شد تا ببلخ

گرفته بیاد آن سخنهای تلخ

211

فرود آمد و کس فرستاد زود

بران سان که گودرز فرموده بود

212

همان شب سپاه اندر آورد گرد

برفت از در بلخ تا ویسه گرد

213

که پیران بدان شهر بد با سپاه

که دیهیم ایران همی جست و گاه

214

فرستاده چون سوی پیران رسید

سپدار ایران سپه را بدید

215

بگفتند کآمد سوی بلخ گیو

ابا ویژگان سپهدار نیو

216

چو بشنید پیران برافراخت کوس

شد از سم اسبان زمین آبنوس

217

ده و دو هزارش ز لشکر سوار

فراز آمد اندر خور کارزار

218

ازیشان دو بهره هم آنجا بماند

برفت و جهاندیدگانرا بخواند

219

بیامد چو نزدیک جیحون رسید

بگرد لب آب لشکر کشید

220

بجیحون پر از نیزه دیوار کرد

چو با گیو گودرز دیدار کرد

221

دو هفته شد اندر سخنشان درنگ

بدان تا نباشد به بیداد جنگ

222

ز هر گونه گفتند و پیران شنید

گنهکاری آمد ز ترکان پدید

223

بزرگان ایران زمان یافتند

بریشان بگفتار بشتافتند

224

برافگند یپران هم اندر شتاب

نوندی بنزدیک افراسیاب

225

که گودرز کشوادگان با سپاه

نهاد از بر تخت گردان کلاه

226

فرستاده آمد بنزدیک من

گزین پور او مهتر انجمن

227

مار گوش و دل سوی فرمان تست

بپیمان روانم گروگان تست

228

سخن چون بسالار ترکان رسید

سپاهی ز جنگ آوران برگزید

229

فرستاد نزدیک پیران سوار

ز گردان شمشیر زن سی هزار

230

بدو گفت بردار شمشیر کین

وزیشان بپرداز روی زمین

231

نه گودرز باید که ماند نه گیو

نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو

232

که بر ما سپه آمد از چار سوی

همی گاه توران کنند آرزوی

233

جفا پیشه گشتم ازین پس بجنگ

نجویم بخون ریختن بر درنگ

234

برای هشیوار و مردان مرد

برآرم ز کیخسرو این بار گرد

235

چو پیران بدید آن سپاه بزرگ

بخون تشنه هر یک بکردار گرگ

236

بر آشفت ازان پس که نیرو گرفت

هنرها بشست از دل آهو گرفت

237

جفا پیشه گشت آن دل نیکخوی

پر اندیشه شد رزم کرد آرزوی

238

بگیو آنگهی گفت برخیز و رو

سوی پهلوان سپه باز شو

239

بگویش که از من تو چیزی مجوی

که فرزانگان آن نبینند روی

240

یکی آنکه از نامدارگوان

گروگان همی خواهی این کی توان

241

و دیگر که گفتی سلیح و سپاه

گرانمایه اسبان و تخت و کلاه

242

برادرکه روشن جهان منست

گزیده پسر پهلوان منست

243

همی گویی از خویشتن دور کن

ز بخرد چنین خام باشد سخن

244

مرا مرگ بهتر ازان زندگی

که سالار باشم کنم بندگی

245

یکی داستان زد برین بر پلنگ

چو با شیر جنگ آورش خاست جنگ

246

بنام ار بریزی مرا گفت خون

به از زندگانی بننگ اندرون

247

و دیگر که پیغام شاه آمدست

بفرمان جنگم سپاه آمدست

248

چو پاسخ چنین یافت برگشت گیو

ابا لشکری نامبردار و نیو

249

سپهدار چون گیو برگشت از وی

خروشان سوی جنگ بنهاد روی

250

دمان از پس گیو پیران دلیر

سپه را همی راند برسان شیر

251

بیامد چو پیش کنابد رسید

بران دامن کوه لشکر کشید

252

چو گیو اندر آمد بپیش پدر

همی گفت پاسخ همه دربدر

253

بگودرز گفت اندرآور سپاه

بجایی که سازی همی رزمگاه

254

که او را همی آشتی رای نیست

بدلش اندرون داد را جای نیست

255

ز هر گونه با او سخن راندم

همه هرچ گفتی برو خواندم

256

چو آمد پدیدار ازیشان گناه

هیونی برافگند نزدیک شاه

257

که گودرز و گیو اندر آمد بجنگ

سپه باید ایدر مرا بی درنگ

258

سپاه آمد از نزدافراسیاب

چو ما بازگشتیم بگذاشت آب

259

کنون کینه را کوس بر پیل بست

همی جنگ ما را کند پیشدست

260

چنین گفت با گیو پس پهلوان

که پیران بسیری رسید از روان

261

همین داشتم چشم زان بد نهان

ولیکن بفرمان شاه جهان

262

بایست رفتن که چاره نبود

دلش را کنون شهریار آزمود

263

یکی داستان گفته بودم بشاه

چو فرمود لشکر کشیدن براه

264

که دل را ز مهر کسی برگسل

کجا نیستش با زبان راست دل

265

همه مهر پیران بترکان برست

بشوید همی شاه ازو پاک دست

266

چو پیران سپاه از کنابد براند

بروز اندرون روشنایی نماند

267

سواران جوشن وران صد هزار

ز ترکان کمربسته کارزار

268

برفتند بسته کمرها بجنگ

همه نیزه و تیغ هندی بچنگ

269

چو دانست گودرز کآمد سپاه

بزد کوس و آمد ز زیبد براه

270

ز کوه اندر آمد بهامون گذشت

کشیدند لشکر بران پهن دشت

271

بکردار کوه از دو رویه سپاه

ز آهن بسر بر نهاده کلاه

272

برآمد خروشیدن کرنای

بجنبد همی کوه گفتی ز جای

273

ز زیبد همی تاکنابد سپاه

در و دشت ازیشان کبود و سیاه

274

ز گرد سپه روز روشن نماند

ز نیزه هوا جز بجوشن نماند

275

وز آواز اسبان و گرد سپاه

بشد روشنایی ز خورشید و ماه

276

ستاره سنان بود و خروشید تیغ

از آهن زمین بود وز گرز میغ

277

بتوفید ز آواز گردان زمین

ز ترگ و سنان آسمان آهنین

278

چو گودرز توران سپه را بدید

که برسان دریا زمین بردمید

279

درفش از درفش و گروه از گروه

گسسته نشد شب برآمد ز کوه

280

چو شب تیره شد پیل پیش سپاه

فرازآوریدند و بستند راه

281

برافروختند آتش از هردو روی

از آواز گردان پرخاشجوی

282

جهان سربسر گفتی آهرمنست

بدامن بر از آستین دشمنست

283

ز بانگ تبیره بسنگ اندرون

بدرد دل اندر شب قیر گون

284

سپیده برآمد ز کوه سیاه

سپهدار ایران به پیش سپاه

285

بسوده اسب اندر آورد پای

یلان را بهر سو همی ساخت جای

286

سپه را سوی میمنه کوه بود

ز جنگ دلیران بی اندوه بود

287

سوی میسره رود آب روان

چنان در خور آمد چو تن را روان

288

پیاده که اندر خور کارزار

بفرمود تا پیش روی سوار

289

صفی بر کشیدند نیزه وران

ابا گرزداران و کنداوران

290

همیدون پیاده بسی نیزه دار

چه با ترکش و تیر و جوشن گذار

291

کمانها فگنده بباز و درون

همی از جگرشان بجوشید خون

292

پس پشت ایشان سواران جنگ

کز آتش بخنجر ببردند رنگ

293

پس پشت لشکر ز پیلان گروه

زمین از پی پیل گشته ستوه

294

درفش خجسته میان سپاه

ز گوهر درفشان بکردار ماه

295

ز پیلان زمین سربسر پیلگون

ز گرد سواران هوا نیلگون

296

درخشیدن تیغهای بنفش

ازان سایه کاویانی درفش

297

تو گفتی که اندرشب تیره چهر

ستاره همی برفشاند سپهر

298

بیاراست لشکر بسان بهشت

بباغ وفا سرو کینه بکشت

299

فریبزر را داد پس میمنه

پس پشت لشکر حصار و بنه

300

گرازه سر تخمه گیوگان

زواره نگهدار تخت کیان

301

بیاری فریبرز برخاستند

بیک روی لشکر بیاراستند

302

برهام فرمود پس پهلوان

که ای تاج و تخت و خرد را روان

303

برو با سواران سوی میسره

نگه دار چنگال گرگ از بره

304

بیفروز لشکرگه از فر خویش

سپه را همی دار در بر خویش

305

بدان آبگون خنجر نیو سوز

چو شیر ژیان با یلان رزم توز

306

برفتند یارانش با او بهم

ز گردان لشکر یکی گستهم

307

دگر گژدهم رزم را ناگزیر

فروهل که بگذارد از سنگ تیر

308

بفرمود با گیو تا دو هزار

برفتند بر گستوان ور سوار

309

سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی

که بد جای گردان پرخاشجوی

310

برفتند با گیو جنگاوران

چو گرگین و چون زنگه شاوران

311

درفشی فرستاد و سیصد سوار

نگهبان لشکر سوی رودبار

312

همیدون فرستاد بر سوی کوه

درفشی و سیصد ز گردان گروه

313

یکی دیده بان بر سر کوهسار

نگهبان روز و ستاره شمار

314

شب و روز گردن برافراخته

ازان دیده گه دیده بان ساخته

315

بجستی همی تا ز توران سپاه

پی مور دیدی نهاده براه

316

ز دیده خروشیدن آراستی

بگفتی بگودرز و برخاستی

317

بدان سان بیاراست آن رزمگاه

که رزم آرزو کرد خورشید و ماه

318

چو سالار شایسته باشد بجنگ

نترسد سپاه از دلاور نهنگ

319

ازان پس بیامد بسالارگاه

که دارد سپه را ز دشمن نگاه

320

درفش دلفروز بر پای کرد

سپه را بقلب اندرون جای کرد

321

سران را همه خواند نزدیک خویش

پس پشت شیدوش و فرهاد پیش

322

بدست چپش رزم دیده هجیر

سوی راست کتماره شیرگیر

323

ببستند ز آهن بگردش سرای

پس پشت پیلان جنگی بپای

324

سپهدار گودرزشان در میان

درفش از برش سایه کاویان

325

همی بستد از ماه و خورشید نور

نگه کرد پیران بلشکر ز دور

326

بدان ساز و آن لشکر آراستن

دل از ننگ و تیمار پیراستن

327

در و دشت و کوه و بیابان سنان

عنان بافته سربسر با عنان

328

سپهدار پیران غمی گشت سخت

برآشفت با تیره خورشید بخت

329

ازان پس نگه کرد جای سپاه

نیامدش بر آرزو رزمگاه

330

نه آوردگه دید و نه جای صف

همی برزد از خشم کف را بکف

331

برین گونه کآمد ببایست ساخت

چو سوی یلان چنگ بایست آخت

332

پس از نامداران افراسیاب

کسی کش سر از کینه گیرد شتاب

333

گزین کرد شمشیرزن سی هزار

که بودند شایسته کارزار

334

بهومان سپرد آن زمان قلبگاه

سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه

335

بخواند اندریمان و او خواست را

نهاد چپ لشکر و راست را

336

چپ لشکرش را بدیشان سپرد

ابا سی هزار از دلیران گرد

337

چو لهاک جنگی و فرشیدورد

ابا سی هزار از دلیران مرد

338

گرفتند بر میمنه جایگاه

جهان سربسر گشت ز آهن سیاه

339

چو زنگوله گرد و کلباد را

سپهرم که بد روز فریاد را

340

برفتند با نیزه ور ده هزار

بپشت سواران خنجرگزار

341

برون رفت رویین رویینه تن

ابا ده هزار از یلان ختن

342

بدان تا دران بیشه اندر چو شیر

کمینگه کند با یلان دلیر

343

طلایه فرستاد بر سوی کوه

سپهدار ایران شود زو ستوه

344

گر از رزمگه پی نهد پیشتر

وگر جنبد از خویشتن بیشتر

345

سپهدار رویین بکردار شیر

پس پشت او اندر آید دلیر

346

همان دیده بان بر سر کوه کرد

که جنگ سواران بی اندوه کرد

347

ز ایرانیان گر سواری ز دور

عنان تافتی سوی پیکار تور

348

نگهبان دیده گرفتی خروش

همه رزمگاه آمدی زو بجوش

349

دو لشکر بروی اندر آورد روی

همه نامداران پرخاشجوی

350

چنین ایستاده سه روز و سه شب

یکی را بگفتن نجنبید لب

351

همی گفت گودرز گر پشت خویش

سپارم بدیشان نهم پای پیش

352

سپاه اندر آید پس پشت من

نماند جز از باد در مشت من

353

شب و روز بر پای پیش سپاه

همی جست نیک اختر هور و ماه

354

که روزی که آن روز نیک اخترست

کدامست و جنبش کرا بهترست

355

کجا بردمد باد روز نبرد

که چشم سواران بپوشد بگرد

356

بریشان بیابم مگر دستگاه

بکردار باد اندر آرم سپاه

357

نهاده سپهدار پیران دو چشم

که گودرز رادل بجوشد ز خشم

358

کند پشت بر دشت و راند سپاه

سپاه اندآرد بپشت سپاه

359

بروز چهارم ز پیش سپاه

بشد بیژن گیو تا قلبگاه

360

بپیش پدر شد همه جامه چاک

همی بسمان بر پراگند خاک

361

بدو گفت کای باب کارآزمای

چه داری چنین خیره ما را بپای

362

بپنجم فرازآمد این روزگار

شب و روز آسایش آموزگار

363

نه خورشید شمشیر گردان بدید

نه گردی بروی هوا بردمید

364

سواران بخفتان و خود اندرون

یکی رابرگ بر نجنبید خون

365

بایران پس از رستم نامدار

نبودی چو گودرز دیگر سوار

366

چینن تا بیامد ز جنگ پشن

ازان کشتن و رزمگاه گشن

367

بلاون که چندان پسر کشته دید

سر بخت ایرانیان گشته دید

368

جگر خسته گشستست و گم کرده راه

نخواهد که بیند همی رزمگاه

369

بپیرانش بر چشم باید فگند

نهادست سر سوی کوه بلند

370

سپهدار کو ناشمرده سپاه

ستاره شمارد همی گرد ماه

371

تو بشناس کاندر تنش نیست خون

شد ازجنگ جنگاوران او زبون

372

شگفت از جهاندیده گودرز نیست

که او را روان خود برین مرز نیست

373

شگفت از تو آید مرا ای پدر

که شیر ژیان از تو جوید هنر

374

دو لشکر همی بر تو دارند چشم

یکی تیز کن مغز و بفروز خشم

375

کنون چون جهان گرم و روشن هوا

بگیرد همی رزم لشکر نوا

376

چو این روزگار خوشی بگذرد

چو پولاد روی زمین بفسرد

377

چو بر نیزه ها گردد افسرده چنگ

پس پشت تیغ آید و پیش سنگ

378

که آید ز گردان بپیش سپاه

که آورد گیردبدین رزمگاه

379

ور ایدونک ترسد همی از کمین

ز جنگ سواران و مردان کین

380

بمن داد باید سواری هزار

گزین من اندرخور کارزار

381

برآریم گرد از کمینگاهشان

سرافشان کنیم از بر ماهشان

382

ز گفتار بیژن بخندید گیو

بسی آفرین کرد بر پور نیو

383

بدادار گفت از تو دارم سپاس

تو دادی مرا پور نیکی شناس

384

همش هوش دادی و هم زور کین

شناسای هر کار و جویای دین

385

بمن بازگشت این دلاور جوان

چنانچون بود بچه پهلوان

386

چنین گفت مر جفت را نره شیر

که فرزند ما گر نباشد دلیر

387

ببریم ازو مهر و پیوند پاک

پدرش آب دریا بود مام خاک

388

ولیکن تو ای پور چیره سخن

زبان بر نیا بر گشاده مکن

389

که او کاردیدست و داناترست

برین لشکر نامور مهترست

390

کسی کو بود سوده کارزار

نباید بهر کارش آموزگار

391

سواران ما گرد ببار اندرند

نه ترکان برنگ و نگار اندرند

392

همه شوربختند و برگشته سر

همه دیده پرخون و خسته جگر

393

همی خواهد این باب کارآزمای

که ترکان بجنگ اندر آرند پای

394

پس پشتشان دور ماند ز کوه

برد لشکر کینه ور همگروه

395

ببینی تو گوپال گودرز را

که چون برنوردد همی مرز را

396

و دیگر کجا ز اختر نیک و بد

همی گردش چرخ را بشمرد

397

چو پیش آید آن روزگار بهی

کند روی گیتی ز ترکان تهی

398

چنین گفت بیژن به پیش پدر

که ای پهلوان جهان سربسر

399

خجسته نیا را گر اینست رای

سزد گر نداریم رومی قبای

400

شوم جوشن و خود بیرون کنم

بمی روی پژمرده گلگلون کنم

401

چو آیم جهان پهلوان را بکار

بیایم کمربسته کارزار

402

وزان لشکر ترک هومان دلیر

بپیش برادر بیامد چو شیر

403

که ای پهلوان رد افراسیاب

گرفت اندرین دشت ما را شتاب

404

بهفتم فراز آمد این روزگار

میان بسته در جنگ چندین سوار

405

از آهن میان سوده و دل ز کین

نهاده دو دیده بایران زمین

406

چه داری بروی اندرآورده روی

چه اندیشه داری بدل در بگوی

407

گرت رای جنگست جنگ آزمای

ورت رای برگشتن ایدر مپای

408

که ننگست ازین بر تو ای پهلوان

بدین کار خندند پیر و جوان

409

همان لشکرست این که از ما بجنگ

برفتند و رفته ز روی آب و رنگ

410

کزیشان همه رزمگه کشته بود

زمین سربسر رود خون گشته بود

411

نه زین نامداران سواری کمست

نه آن دوده را پهلوان رستمست

412

گرت آرزو نیست خون ریختن

نخواهی همی لشکر انگیختن

413

ز جنگ آوران لشکری برگزین

بمن ده تو بنگر کنون رزم و کین

414

چو بشنید پیران ز هومان سخن

بدو گفت مشتاب و تندی مکن

415

بدان ای برادر که این رزمخواه

که آمد چنین پیش ما با سپاه

416

گزین بزرگان کیخسروست

سر نامداران هر پهلوست

417

یکی آنک کیخسرو از شاه من

بدو سر فرازد بهر انجمن

418

و دیگر که از پهلوانان شاه

ندانم چو گودرز کس را بجاه

419

بگردن فرازی و مردانگی

برای هشیوار و فرزانگی

420

سدیگر که پرداغ دارد جگر

پر از خون دل از درد چندان پسر

421

که از تن سرانشان جدامانده ایم

زمین را بخون گرد بنشانده ایم

422

کنون تا بتنش اندرون جان بود

برین کینه چون مار پیچان بود

423

چهارم که لشکر میان دو کوه

فرود آوریدست و کرده گروه

424

ز هر سو که پویی بدو راه نیست

براندیش کین رنج کوتاه نیست

425

بکوشید باید بدان تا مگر

ازان کوه پایه برآرند سر

426

مگر مانده گردند و سستی کنند

بجنگ اندرون پیشدستی کنند

427

چو از کوه بیرون کند لشکرش

یکی تیرباران کنم بر سرش

428

چو دیوار گرد اندر آریمشان

چو شیر ژیان در بر آریمشان

429

بریشان بگردد همه کام ما

برآید بخورشید بر نام ما

430

تو پشت سپاهی و سالار شاه

برآورده از چرخ گردان کلاه

431

کسی کو بنام بلندش نیاز

نباشد چه گردد همی گرد آز

432

و دیگر که از نامداران جنگ

نیاید کسی نزد ما بی درنگ

433

ز گردان کسی را که بی نام تر

ز جنگ سواران بی آرام تر

434

ز لشکر فرستد بپیشت بکین

اگر برنوردی برو بر زمین

435

ترا نام ازان برنیاید بلند

بایرانیان نیز ناید گزند

436

وگر بر تو بر دست یابد بخون

شوند این دلیران ترکان زبون

437

نگه کرد هومان بگفتار اوی

همی خیره دانست پیکار اوی

438

چنین داد پاسخ کز ایران سوار

نباشد که با من کند کارزار

439

ترا خود همین مهربانیست خوی

مرا کارزار آمدست آرزوی

440

وگر کت بکین جستن آهنگ نیست

بدلت اندرون آتش جنگ نیست

441

کنم آنچ باید بدین رزمگاه

نمایم هنرها بایران سپاه

442

شوم چرمه گامزن زین کنم

سپیده دمان جستن کین کنم

443

نشست از بر زین سپیده دمان

چو شیر ژیان با یکی ترجمان

444

بیامد بنزدیک ایران سپاه

پر از جنگ دل سر پر از کین شاه

445

چو پیران بدانست کو شد بجنگ

بروبرجهان گشت ز اندوه تنگ

446

بجوشیدش از درد هومان جگر

یکی داستان یاد کرد از پدر

447

که دانا بهر کار سازد درنگ

سر اندر نیارد بپیکار و ننگ

448

سبکسار تندی نماید نخست

بفرجام کار انده آرد درست

449

زبانی که اندر سرش مغز نیست

اگر در بارد همان نغز نیست

450

چو هومان بدین رزم تندی نمود

ندانم چه آرد بفرجام سود

451

جهانداورش باد فریادرس

جز اویش نبینم همی یار کس

452

چو هومان ویسه بدان رزمگاه

که گودرز کشواد بد با سپاه

453

بیامد که جوید ز گردان نبرد

نگهبان لشکر بدو بازخورد

454

طلایه بیامد بر ترجمان

سواران ایران همه بدگمان

455

بپرسید کین مرد پرخاشجوی

بخیره بدشت اندر آورده روی

456

کجا رفت خواهد همی چون نوند

بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند

457

بایرانیان گفت پس ترجمان

که آمد گه گرز و تیر و کمان

458

که این شیردل نامبردار مرد

همی با شما کرد خواهد نبرد

459

سر ویسگانست هومان بنام

که تیغش دل شیر دارد نیام

460

چو دیدند ایرانیان گرز اوی

کمر بستن خسروی برز اوی

461

همه دست نیزه گزاران ز کار

فروماند از فر آن نامدار

462

همه یکسره بازگشتند ازوی

سوی ترجمانش نهادند روی

463

که رو پیش هومان بترکی زبان

همه گفته ما بروبر بخوان

464

که ما رابجنگ تو آهنگ نیست

ز گودرز دستوری جنگ نیست

465

اگر جنگ جوید گشادست راه

سوی نامور پهلوان سپاه

466

ز سالار گردان و گردنکشان

بهومان بدادند یک یک نشان

467

که گردان کجایند و مهتر کجاست

که دارد چپ لشکر و دست راست

468

وزانپس هیونی تگاور دمان

طلایه برافگند زی پهلوان

469

که هومان ازان رزمگه چون پلنگ

سوی پهلوان آمد ایدر بجنگ

470

چو هومان ز نزد سواران برفت

بیامد بنزدیک رهام تفت

471

وزانجا خروشی برآورد سخت

که ای پور سالار بیدار بخت

472

چپ لشکر و چنگ شیران توی

نگهبان سالار ایران توی

473

بجنبان عنان اندرین رزمگاه

میان دو صف برکشیده سپاه

474

بورد با من ببایدت گشت

سوی رود خواهی وگر سوی دشت

475

وگر تو نیابی مگر گستهم

بیاید دمان با فروهل بهم

476

که جوید نبردم ز جنگاوران

بتیغ و سنان و بگرز گران

477

هرآنکس که پیش من آید بکین

زمانه برو بر نوردد زمین

478

وگر تیغ ما را ببیند بجنگ

بدرد دل شیر و چرم پلنگ

479

چنین داد رهام پاسخ بدوی

که ای نامور گرد پرخاشجوی

480

زترکان ترا بخرد انگاشتم

ازین سان که هستی نپنداشتم

481

که تنها بدین رزمگاه آمدی

دلاور بپیش سپاه آمدی

482

بر آنی که اندر جهان تیغ دار

نبندد کمر چون تو دیگر سوار

483

یکی داستان از کیان یاد کن

زفام خرد گردن آزاد کن

484

که هر کو بجنگ اندر آید نخست

ره بازگشتن ببایدش جست

485

ازاینها که تو نام بردی بجنگ

همه جنگ را تیز دارند چنگ

486

ولیکن چو فرمان سالار شاه

نباشد نسازد کسی رزمگاه

487

اگر جنگ گردان بجویی همی

سوی پهلوان چون بپویی همی

488

ز گودرز دستوری جنگ خواه

پس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه

489

بدو گفت هومان که خیره مگوی

بدین روی با من بهانه مجوی

490

تو این رزم را جای مردان گزین

نه مرد سوارانی و دشت کین

491

وزانجا بقلب سپه برگذشت

دمان تا بدان روی لشکرگذشت

492

بنزد فریبرز با ترجمان

بیامد بکردار باد دمان

493

یکی برخروشید کای بدنشان

فروبرده گردن ز گردنکشان

494

سواران و پیلان و زرینه کفش

ترا بود با کاویانی درفش

495

بترکان سپردی بروز نبرد

یلانت بایران نخوانند مرد

496

چو سالار باشی شوی زیردست

کمر بندگی را ببایدت بست

497

سیاوش رد را برادر توی

بگوهر ز سالار برتر توی

498

تو باشی سزاوار کین خواستن

بکینه ترا باید آراستن

499

یکی با من اکنون به آوردگاه

ببایدت گشتن بپیش سپاه

500

بخورشید تابان برآیدت نام

که پیش من اندر گذاری تو گام

501

وگر تو نیایی بحنگم رواست

زواره گرازه نگر تاکجاست

502

کسی را ز گردان بپیش من آر

که باشد ز ایرانیان نامدار

503

چنین داد پاسخ فریبرز باز

که با شیر درنده کینه مساز

504

چنینست فرجام روز نبرد

یکی شاد و پیروز و دیگر بدرد

505

بپیروزی اندر بترس از گزند

که یکسان نگردد سپهر بلند

506

درفش ار ز من شاه بستد رواست

بدان داد پیلان و لشکر که خواست

507

بکین سیاوش پس از کیقباد

کسی کو کلاه مهی برنهاد

508

کمر بست تا گیتی آباد کرد

سپهدار گودرز کشواد کرد

509

همیشه بپیش کیان کینه خواه

پدر بر پدر نیو و سالار شاه

510

و دیگر که از گرز او بی گمان

سرآید بسالارتان بر زمان

511

سپه را به ویست فرمان جنگ

بدو بازگردد همه نام و ننگ

512

اگر با توم جنگ فرمان دهد

دلم پر ز دردست درمان دهد

513

ببینی که من سر چگونه ز ننگ

برآرم چو پای اندر آرم بجنگ

514

چنین پاسخش داد هومان که بس

بگفتار بینم ترا دسترس

515

بدین تیغ کاندر میان بسته ای

گیابر که از جنگ خود رسته ای

516

بدین گرز جویی همی کارزار

که بر ترگ و جوشن نیاید بکار

517

وزآنجا بدان خیرگی بازگشت

تو گفتی مگر شیر بدساز گشت

518

کمربسته کین آزادگان

بنزدیک گودرز کشوادگان

519

بیامد یکی بانگ برزد بلند

که ای برمنش مهتر دیوبند

520

شنیدم همه هرچ گفتی بشاه

وزان پس کشیدی سپه را براه

521

چنین بود با شاه پیمان تو

بپیران سالار فرمان تو

522

فرستاده کامد بتوران سپاه

گزین پور تو گیو لشکرپناه

523

ازان پس که سوگند خوردی بماه

بخورشید و ماه و بتخت و کلاه

524

که گر چشم من درگه کارزار

بپیران برافتد برارم دمار

525

چو شیر ژیان لشکر آراستی

همی برزو جنگ ما خواستی

526

کنون از پس کوه چون مستمند

نشستی بکردار غرم نژند

527

بکردار نخچیر کز شرزه شیر

گریزان و شیر از پس اندر دلیر

528

گزیند ببیشه درون جای تنگ

نجوید ز تیمار جان نام و ننگ

529

یکی لشکرت را بهامون گذار

چه داری سپاه از پس کوهسار

530

چنین بود پیمانت با شهریار

که بر کینه گه کوه گیری حصار

531

بدو گفت گودرز کاندیشه کن

که باشد سزا با تو گفتن سخن

532

چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن

به بیدانشی بر نهی این سخن

533

تو بشناس کز شاه فرمان من

همین بود سوگند و پیمان من

534

کنون آمدم با سپاهی گران

از ایران گزیده دلاور سران

535

شما هم بکردار روباه پیر

ببیشه در از بیم نخچیرگیر

536

همی چاره سازید و دستان و بند

گریزان ز گرز و سنان و کمند

537

دلیری مکن جنگ ما را مخواه

که روباه با شیر ناید براه

538

چو هومان ز گودرز پاسخ شنید

چو شیر اندران رزمگه بردمید

539

بگودرز گفت ار نیایی بجنگ

تو با من نه زانست کایدت ننگ

540

ازان پس که جنگ پشن دیده ای

سر از رزم ترکان بپیچیده ای

541

به لاون بجنگ آزمودی مرا

به آوردگه بر ستودی مرا

542

ار ایدونک هست اینک گویی همی

وزین کینه کردار جویی همی

543

یکی برگزین از میان سپاه

که با من بگردد به آوردگاه

544

که من از فریبرز و رهام جنگ

بجستم بسان دلاور پلنگ

545

بگشتم سراسر همه انجمن

نیاید ز گردان کسی پیش من

546

بگودرز بد بند پیکارشان

شنیدن نه ارزید گفتارشان

547

تو آنی که گویی بروز نبرد

بخنجر کنم لاله بر کوه زرد

548

یکی با من اکنون بدین رزمگاه

بگرد و بگرز گران کینه خواه

549

فراوان پسر داری ای نامور

همه بسته بر جنگ ما بر کمر

550

یکی را فرستی بر من بجنگ

اگر جنگ جویی چه جویی درنگ

551

پس اندیشه کرد اندران پهلوان

که پیشش که آید بجنگ از گوان

552

گر از نامداران هژبری دمان

فرستم بنزدیک این بدگمان

553

شود کشته هومان برین رزمگاه

ز ترکان نیاید کسی کینه خواه

554

دل پهلوانش بپیچد بدرد

ازان پس بتندی نجوید نبرد

555

سپاهش بکوه کنابد شود

بجنگ اندرون دست ما بد شود

556

ور از نامداران این انجمن

یکی کم شود گم شود نام من

557

شکسته شود دل گوان را بجنگ

نسازند زان پس به جایی درنگ

558

همان به که با او نسازیم کین

بروبر ببندیم راه کمین

559

مگر خیره گردند و جویند جنگ

سپاه اندر آرند زان جای تنگ

560

چنین داد پاسخ بهومان که رو

بگفتار تندی و در کار نو

561

چو در پیش من برگشادی زبان

بدانستم از آشکارت نهان

562

که کس را ز ترکان نباشد خرد

کز اندیشه خویش رامش برد

563

ندانی که شیر ژیان روز جنگ

نیالاید از بن بروباه چنگ

564

و دیگر دو لشکر چنین ساخته

همه بادپایان سر افراخته

565

بکینه دو تن پیش سازند جنگ

همه نامداران بخایند چنگ

566

سپه را همه پیش باید شدن

به انبوه زخمی بباید زدن

567

تو اکنون سوی لشکرت باز شو

برافراز گردن بسالار نو

568

کز ایرانیان چند جستم نبرد

نزد پیش من کس جز از باد سرد

569

بدان رزمگه بر شود نام تو

ز پیران برآید همه کام تو

570

بدو گفت هومان ببانگ بلند

که بی کردن کار گفتار چند

571

یکی داستان زد جهاندار شاه

بیاد آورم اندرین کینه گاه

572

که تخت کیان جست خواهی مجوی

چو جویی از آتش مبرتاب روی

573

ترا آرزو جنگ و پیکار نیست

وگر گل چنی راه بی خار نیست

574

نداری ز ایران یکی شیرمرد

که با من کند پیش لشکرنبرد

575

بچاره همی بازگردانیم

نگیرم فریبت اگر دانیم

576

همه نامدراان پرخاشجوی

بگودرز گفتند کاینست روی

577

که از ما یکی را به آوردگاه

فرستی بنزدیک او کینه خواه

578

چنین داد پاسخ که امروز روی

ندارد شدن جنگ را پیش اوی

579

چو هومان ز گودرز برگشت چیر

برآشفت برسان شیر دلیر

580

بخندید و روی از سپهبد بتافت

سوی روزبانان لشکر شتافت

581

کمان را بزه کرد و زیشان چهار

بیفگند ز اسب اندران مرغزار

582

چو آن روزبانان لشکر ز دور

بدیدند زخم سرافراز تور

583

رهش بازدادند و بگریختند

بورد با او نیاویختند

584

ببالا برآمد بکردار مست

خروشش همی کوه را کرد پست

585

همی نیزه برگاشت بر گرد سر

که هومان ویسه است پیروزگر

586

خروشیدن نای رویین ز دشت

برآمد چو نیزه ز بالا بگشت

587

ز شادی دلیران توران سپاه

همی ترگ سودند بر چرخ ماه

588

چو هومان بیامد بدان چیرگی

بپیچید گودرز زان خیرگی

589

سپهبد پر از شرم گشته دژم

گرفته برو خشم و تندی ستم

590

بننگ از دلیران بپالود خوی

سپهبد یکی اختر افگند پی

591

کزیشان بد این پیشدستی بخون

بدانند و هم بر بدی رهنمون

592

ازان پس بگردنکشان بنگرید

که تا جنگ او را که آید پدید

593

خبر شد به بیژن که هومان چو شیر

بپیش نیای تو آمد دلیر

594

چو بشنید بیژن برآشفت سخت

بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت

595

بفرمود تا برنهادند زین

بران پیل تن دیزه دوربین

596

بپوشید رومی زره جنگ را

یکی تنگ بر بست شبرنگ را

597

بپیش پدر شد پر از کیمیا

سخن گفت با او ز بهر نیا

598

چنین گفت مر گیو را کای پدر

بگفتم ترا من همه دربدر

599

که گودرز را هوش کمتر شدست

بیین نبینی که دیگر شدست

600

دلش پر نهیبست و پر خون جگر

ز تیمار وز درد چندان پسر

601

که از تن سرانشان جدا کرده دید

بدان رزمگه جمله افگنده دید

602

نشان آنک ترکی بیامد دلیر

میان دلیران بکردار شیر

603

بپیش نیا رفت نیزه بدست

همی بر خروشید برسان مست

604

چنان بد کزین لشکر رنامدار

سواری نبود از در کارزار

605

که او را بنیزه برافراختی

چو بر بابزن مرغ بر ساختی

606

تو ای مهربان باب بسیار هوش

دو کتفم بدرع سیاوش بپوش

607

نشاید جز از من که سازم نبرد

بدان تا برآرم ز مردیش گرد

608

بدو گفت گیو ای پسر هوش دار

بگفتار من سربسر گوش دار

609

تا گفته بودم که تندی مکن

ز گودرز بر بد مگردان سخن

610

که او کار دیده ست و داناترست

بدین لشکر نامور مهترست

611

سواران جنگی بپیش اندرند

که بر کینه گه پیل را بشکرند

612

نفرمود با او کسی را نبرد

جوانی مگر مر ترا خیره کرد

613

که گردن بدین سان برافراختی

بدین آرزو پیش من تاختی

614

نیم من بدین کار همداستان

مزن نیز پیشم چنین داستان

615

بدو گفت بیژن که گر کام من

نجویی نخواهی مگر نام من

616

شوم پیش سالار بسته کمر

زنم دست بر جنگ هومان ببر

617

وزآنجا بزد اسب و برگاشت روی

بنزدیک گودرز شد پوی پوی

618

ستایش کنان پیش او شد بدرد

هم این داستان سربسر یاد کرد

619

که ای پهلوان جهاندار شاه

شناسای هر کار و زیبای گاه

620

شگفتی همی بینم از تو یکی

وگر چند هستم بهوش اندکی

621

کزین رزمگه بوستان ساختی

دل از کین ترکان بپرداختی

622

شگفتی تر آنک از میان سپاه

یکی ترک بدبخت گم کرده راه

623

بیامد که یزدان نیکی کنش

همی بد سگالید با بد تنش

624

بیاوردش از پیش توران سپاه

بدان تا بدست تو گردد تباه

625

بدام آمده گرگ برگاشتی

ندانم کزین خود چه پنداشتی

626

تو دانی که گر خون او بی درنگ

بریزند پیران نیاید بجنگ

627

مپدار کو کینه بیش آورد

سپه را برین دشت پیش آورد

628

من اینک بخون چنگ را شسته ام

همان جنگ او را کمر بسته ام

629

چو دستور باشد مرا پهلوان

شوم پیش او چون هژبر دمان

630

بفرماید اکنون سپهبد به گیو

مگر کان سلیح سیاوش نیو

631

دهد مر مرا خود و رومی زره

ز بند زره برگشاید گره

632

چو بشنید گودرز گفتار اوی

بدید آن دل و رای هشیار اوی

633

ز شادی برو آفرین کرد سخت

که از تو مگرداد جاوید بخت

634

تو تا برنشستی بزین پلنگ

نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ

635

بهر کارزار اندر آیی دلیر

بهر جنگ پیروز باشی چو شیر

636

نگه کن که با او به آوردگاه

توانی شدن زان پس آورد خواه

637

که هومان یکی بدکنش ریمنست

بورد جنگ او چو آهرمنست

638

جوانی و ناگشته بر سر سپهر

نداری همی بر تن خویش مهر

639

بمان تا یکی رزم دیده هژبر

فرستم بجنگش بکردار ابر

640

برو تیرباران کند چون تگرگ

بسر بر بدوزدش پولاد ترگ

641

بدو گفت بیژن که ای پهلوان

هنرمند باشد دلیر و جوان

642

مرا گر بدیدی برزم فرود

ز سر باز باید کنون آزمود

643

بجنگ پشن بر نوشتم زمین

نبیند کسی پشت من روز کین

644

مرا زندگانی نه اندر خورست

گر از دیگرانم هنر کمترست

645

وگر بازداری مرا زین سخن

بدان روی کآهنگ هومان مکن

646

بنالم من از پهلوان پیش شاه

نخواهم کمر زان سپس نه کلاه

647

بخندید گودرز و زو شاد شد

بسان یکی سرو آزاد شد

648

بدو گفت نیک اختر و بخت گیو

که فرزند بیند همی چون تو نیو

649

تو تا چنگ را باز کردی بجنگ

فروماند از جنگ چنگ پلنگ

650

ترا دادم این رزم هومان کنون

مگر بخت نیکت بود رهنمون

651

گر این اهرمن را بدست تو هوش

براید بفرمان یزدان بکوش

652

بنام جهاندار یزدان ما

بپیروزی شاه و گردان ما

653

بگویم کنون گیو را کان زره

که بیژن همی خواهد او را بده

654

گر ایدنک پیروز باشی بروی

ترا بیشتر نزد من آبروی

655

ز فرهاد و گیوت برآرم بجاه

بگنج و سپاه و بتخت و کلاه

656

بگفت این سخن با نبیره نیا

نبیره پر از بند و پر کیمیا

657

پیاده شد از اسب و روی زمین

ببوسید و بر باب کرد آفرین

658

بخواند آن زمان گیو را پهلوان

سخن گفت با او ز بهر جوان

659

وزان خسروانی زره یاد کرد

کجا خواست بیژن ز بهر نبرد

660

چنین داد پاسخ پدر را پسر

که ای پهلوان جهان سربسر

661

مرا هوش و جان و جهان این یکیست

بچشمم چنین جان او خوار نیست

662

بدو گفت گودرز کای مهربان

جز این برد باید بوی بر گمان

663

که هر چند بیژن جوانست و نو

بهر کار دارد خرد پیشرو

664

و دیگر که این جای کین جستنست

جهان را ز آهرمنان شستنست

665

بکین سیاوش بفرمان شاه

نشاید بپیوند کردن نگاه

666

و گر بارد از ابر پولاد تیغ

نشاید که دارم ما جان دریغ

667

نشاید شکستن دلش را بجنگ

بگوشیدنش جامه نام و ننگ

668

که چون کاهلی پیشه گیرد جوان

بماند منش پست و تیره روان

669

چو پاسخ چنین یافت چاره نبود

یکی با پسر نیز بند آزمود

670

بگودرز گفت ای جهان پهلوان

بجایی که پیکار خیزد بجان

671

مرا خود شب و روز کارست پیش

چرا داد باید مرا جان خویش

672

نه فرزند باید نه گنج و سپاه

نه آزرم سالار و فرمان شاه

673

اگر جنگ جوید سلیحش کجاست

زره دارد از من چه بایدش خواست

674

چنین گفت پیش پدر رزمساز

که ما را بدرع تو ناید نیاز

675

برانی که اندر جهان سربسر

بدرع تو جویند مردان هنر

676

چو درع سیاوش نباشد بجنگ

نجویند گردنکشان نام و ننگ

677

برانگیخت اسب از میان سپاه

که آید ز لشکر به آوردگاه

678

چو از پیش گودرز شد ناپدید

دل گیو ز اندوه او بردمید

679

پشیمان شد از درد دل خون گریست

نگر تا غم و مهر فرزند چیست

680

یکی بسمان برفرازید سر

پر از خون دل از درد خسته جگر

681

بدادار گفت ار جهان داوری

یکی سوی این خسته دل بنگری

682

نسوزی تو از جان بیژن دلم

که ز آب مژه تا دل اندر گلم

683

بمن بازبخشش تو ای کردگار

بگردان ز جانش بد روزگار

684

بیامد پراندیشه دل پهلوان

پراز خون دل ازبهر رفته جوان

685

بدل گفت خیره بیازردمش

چرا خواسته پیش ناوردمش

686

گر او را ز هومان بد آید بسر

چه باید مرا درع و تیغ و کمر

687

بمانم پر از حسرت و درد و خشم

پر از آرزو دل پر از آب چشم

688

وزانجا دمان هم بکردار گرد

بپیش پسر شد بجای نبرد

689

بدو گفت ما را چه داری بتنگ

همی تیزی آری بجای درنگ

690

سیه مار چندان دمد روز جنگ

که از ژرف دریا برآید نهنگ

691

درفشیدن ماه چندان بود

که خورشید تابنده پنهان بود

692

کنون سوی هومان شتابی همی

ز فرمان من سر بتابی همی

693

چنین برگزینی همی رای خویش

ندانی که چون آیدت کار پیش

694

بدو گفت بیژن که ای نیو باب

دل من ز کین سیاوش متاب

695

که هومان نه از روی وز آهنست

نه پیل ژیان و نه آهرمنست

696

یکی مرد جنگست و من جنگجوی

ازو برنتابم ببخت تو روی

697

نوشته مگر بر سرم دیگرست

زمانه بدست جهانداورست

698

اگر بودنی بود دل را بغم

سزد گر نداری نباشی دژم

699

چو بنشید گفتار پور دلیر

میان بسته جنگ برسان شیر

700

فرودآمد از دیزه راهجوی

سپر داد و درع سیاوش بدوی

701

بدو گفت گر کارزارت هواست

چنین بر خرد کام تو پادشاست

702

برین باره گامزن برنشین

که زیر تو اندر نوردد زمین

703

سلیحم همیدون بکار آیدت

چو با اهرمن کارزار آیدت

704

چو اسب پدر دید بر پای پیش

چو باد اندر آمد ز بالای خویش

705

بران باره خسروی برنشست

کمربست و بگرفت گرزش بدست

706

یکی ترجمان را ز لشکر بجست

که گفتار ترکان بداند درست

707

بیامد بسان هژبر ژیان

بکین سیاوش بسته میان

708

چو بیژن بنزدیک هومان رسید

یکی آهنین کوه پوشیده دید

709

ز جوشن همه دشت روشن شده

یکی پیل در زیر جوشن شده

710

ازان پس بفرمود تا ترجمان

یکی بانگ برزد بران بدگمان

711

که گر جنگ جویی یگی بازگرد

که بیژن همی با تو جوید نبرد

712

همی گوید ای رزم دیده سوار

چه پویانی اسب اندرین مرغزار

713

کز افراسیاب اندر آیدت بد

ز توران زمین بر تو نفرین سزد

714

بکینه پی افگنده و بدخوی

ز ترکان گنهکارتر کس توی

715

عنان بازکش زین تگاور هیون

کت اکنون ز کینه بجوشید خون

716

یکی برگزین جایگاه نبرد

بدشت و در و کوه با من بگرد

717

وگر در میان دو رویه سپاه

بگردی بلاف از پی نام و جاه

718

کجا دشمن و دوست بیند ترا

دل اکنون کجا برگزیند ترا

719

چو بشنید هومان بدو گفت زه

زره را بکینم تو بستی گره

720

ز یزدان سپاس و بدویم پناه

کت آورد پیشم بدین رزمگاه

721

بلشکر بران سان فرستمت باز

که گیو از تو ماند بگرم و گداز

722

سرت را ز تن دور مانم نه دیر

چنان کز تبارت فراوان دلیر

723

چه سودست کآمد بنزدیک شب

رو اکنون بزنهار تاریک شب

724

من اکنون یکی باز لشگر شوم

بشبگیر نزدیک مهتر شوم

725

وزآنجا دمان گردن افراخته

بیایم نبرد ترا ساخته

726

چنین پاسخ آورد بیژن که شو

پست باد و آهرمنت پیشرو

727

همه دشمنان سربسر کشته باد

گر آواره از جنگ برگشته باد

728

چو فردا بیایی به آوردگاه

نبیند ترا نیز شاه و سپاه

729

سرت را چنان دور مانم ز پای

کزان پس بلشکر نیایدت رای

730

وزآن جایگه روی برگاشتند

بشب دشت پیکار بگذاشتند

731

بلشکر گه خویش بازآمدند

بر پهلوانان فراز آمدند

732

همه شب بخواب اند آسیب شیب

ز پیکارشان دل شده ناشکیب

733

سپیده چو از کوه سربردمید

شد آن دامن تیره شب ناپدید

734

بپوشید هومان سلیح نبرد

سخن پیش پیران همه یاد کرد

735

که من بیژن گیو را خواستم

همه شب همی جنگش آراستم

736

یکی ترجمان را ز لشکر بخواند

بگلگون بادآورش برنشاند

737

که رو پیش بیژن بگویش که زود

بیایی دمان گر من آیم چو دود

738

فرستاده برگشت و با او بگفت

که با جان پاکت خرد باد جفت

739

سپهدار هومان بیامد چو گرد

بدان تا ز بیژن بجوید نبرد

740

چو بشنید بیژن بیامد دمان

بسیچیده جنگ با ترجمان

741

بپشت شباهنگ بر بسته تنگ

چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ

742

زره با گره بر بر پهلوی

درفشان سر از مغفر خسروی

743

بهومان چنین گفت کای بادسار

ببردی ز من دوش سر یاددار

744

امیدستم امروز کین تیغ من

سرت را ز بن بگسلاند ز تن

745

که از خاک خیزد ز خون تو گل

یکی داستان اندر آری بدل

746

که با آهوان گفت غرم ژیان

که گر دشت گردد همه پرنیان

747

ز دامی که پای من آزادگشت

نپویم بران سوی آباد دشت

748

چنین داد پاسخ که امروز گیو

بماند جگر خسته بر پور نیو

749

بچنگ منی در بسان تذرو

که بازش برد بر سر شاخ سرو

750

خروشان و خون از دو دیده چکان

کشانش بچنگال و خونش مکان

751

بدو گفت بیژن که تا کی سخن

کجا خواهی آهنگ آورد کن

752

بکوه کنابد کنی کارزار

اگر سوی زیبد برآرای کار

753

که فریادرسمان نباشد ز دور

نه ایران گراید بیاری نه تور

754

برانگیختند اسب و برخاست گرد

بزه بر نهاده کمان نبرد

755

دو خونی برافراخته سر بماه

چنان کینه ور گشته از کین شاه

756

ز کوه کنابد برون تاختند

سران سوی هامون برافراختند

757

برفتند چندانک اندر زمی

ندیدند جایی پی آدمی

758

نه بر آسمان کرگسان را گذر

نه خاکش سپرده پی شیر نر

759

نه از لشکران یار و فریادرس

بپیرامن اندر ندیدند کس

760

نهادند پیمان که با ترجمان

نباشند در چیرگی بدگمان

761

بدان تا بد و نیک با شهریار

بگویند ازین گردش روزگار

762

که کردار چون بود و پیکار چون

چه زاری رسید اندرین دشت خون

763

بگفتند و زاسبان فرود آمدند

ببند زره بر کمر برزدند

764

بر اسبان جنگی سواران جنگ

یکی برکشیدند چون سنگ تنگ

765

چو بر بادپایان ببستند زین

پر از خشم گردان و دل پر ز کین

766

کمانها چوبایست برخاستند

بمیدان تنگ اندرون تاختند

767

چپ و راست گردان و پیچان عنان

همان نیزه و آب داده سنان

768

زرهشان درآورد شد لخت لخت

نگر تا کرا روز برگشت و بخت

769

دهنشان همی از تبش مانده باز

بب و بسایش آمد نیاز

770

پس آسوده گشتند و دم برزدند

بران آتش تیز نم برزدند

771

سپر برگرفتند و شمشیر تیز

برآمد خروشیدن رستخیز

772

چو بر درفشان که از تیره میغ

همی آتش افروخت ازهردو تیغ

773

زآهن بدان آهن آبدار

نیامد بزخم اندرون تابدار

774

بکردارآتش پرنداوران

فرو ریخت ازدست کنداوران

775

نبد دسترسشان بخون ریختن

نشد سیر دلشان زآویختن

776

عمود از پس تیغ برداشتند

از اندازه پیکار بگذاشتند

777

ازان پس بران بر نهادند کار

که زور آزمایند در کارزار

778

بدین گونه جستند ننگ و نبرد

که از پشت زین اندر آرند مرد

779

کمربند گیرد کرا زور بیش

رباید ز اسب افگند خوار پیش

780

ز نیروی گردان دوال رکیب

گسست اندر آوردگاه از نهیب

781

همیدون نگشتند ز اسبان جدا

نبودند بر یکدگر پادشا

782

پس از اسب هر دو فرود آمدند

ز پیکار یکبار دم برزدند

783

گرفته بدست اسپشان ترجمان

دو جنگی بکردار شیر دمان

784

بدان ماندگی باز برخاستند

بکشتی گرفتن بیاراستند

785

زشبگیر تا سایه گسترد شید

دو خونی ازین سان به بیم و امید

786

همی رزم جستند یک با دگر

یکی را ز کینه نه برگشت سر

787

دهن خشک و غرقه شده تن در آب

ازان رنج و تابیدن آفتاب

788

وزان پس بدستوری یکدگر

برفتند پویان سوی آبخور

789

بخورد آب و برخاست بیژن بدرد

ز دادار نیکی دهش یاد کرد

790

تن از درد لرزان چو از باد بید

دل از جان شیرین شده ناامید

791

بیزدان چنین گفت کای کردگار

تو دانی نهان من و آشکار

792

اگر داد بینی همی جنگ ما

برین کینه جستن بر آهنگ ما

793

ز من مگسل امروز توش مرا

نگه دار بیدار هوش مرا

794

جگر خسته هومان بیامد چو زاغ

سیه گشت از درد رخ چون چراغ

795

بدان خستگی باز جنگ آمدند

گرازان بسان پلنگ آمدند

796

همی زور کرد این بران آن برین

گه این را بسودی گه آنرا زمین

797

ز بیژن فزون بود هومان بزور

هنر عیب گردد چو برگشت هور

798

ز هر گونه زور آزمودند و بند

فراز آمد آن بند چرخ بلند

799

بزد دست بیژن بسان پلنگ

ز سر تا میانش بیازید چنگ

800

گرفتش بچپ گردن و راست ران

خم آورد پشت هیون گران

801

برآوردش از جای و بنهاد پست

سوی خنجر آورد چون باد دست

802

فرو برد و کردش سر از تن جدا

فگندش بسان یکی اژدها

803

بغلتید هومان بخاک اندرون

همه دشت شد سربسر جوی خون

804

نگه کرد بیژن بدان پیلتن

فگنده چو سرو سهی بر چمن

805

شگفت آمدش سخت و برگشت ازوی

سوی کردگار جهان کرد روی

806

که ای برتر از جایگاه و زمان

ز جان سخن گوی و روشن روان

807

توی تو که جز تو جهاندار نیست

خرد را بدین کار پیکار نیست

808

مرا زین هنر سربسر بهره نیست

که با پیل کین جستنم زهره نیست

809

بکین سیاوش بریدمش سر

بهفتاد خون برادر پدر

810

روانش روان ورا بنده باد

بچنگال شیران تنش کنده باد

811

سرش را بفتراک شبرنگ بست

تنش را بخاک اندر افگند پست

812

گشاده سلیح و گسسته کمر

تنش جای دیگر دگر جای سر

813

زمانه سراسر فریبست و بس

بسختی نباشدت فریادرس

814

جهان را نمایش چو کردار نیست

سپردن بدو دل سزاوار نیست

815

بترسید ازو یار هومان چو دید

که بر مهتر او چنان بد رسید

816

چو شد کار هومان ویسه تباه

دوان ترجمانان هر دو سپاه

817

ستایش کنان پیش بیژن شدند

چو پیش بت چین برهمن شدند

818

بدو گفت بیژن مترس از گزند

که پیمان همانست و بگشاد بند

819

تو اکنون سوی لشکر خویش پوی

ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی

820

بشد ترجمان بیژن آمد دمان

بکوه کنابد بزه بر کمان

821

چو بیژن نگه کرد زان رزمگاه

نبودش گذر جز بتوران سپاه

822

بترسید از انبوه مردم کشان

که یابند زان کار یکسر نشان

823

بجنگ اندر آیند برسان کوه

بسنده نباشد مگر با گروه

824

برآهخت درع سیاوش ز سر

بخفتان هومان بپوشید بر

825

بران چرمه پیل پیکر نشست

درفش سر نامداران بدست

826

برفت و بران دشت کرد آفرین

بران بخت بیدار و فرخ زمین

827

چو آن دیده بانان لشکر ز دور

درفش و نشان سپهدار تور

828

بدیدند زان دیده برخاستند

بشادی خروشیدن آراستند

829

طلایه هیونی برافگند زود

بنزدیک پیران بکردار دود

830

که هومان بپیروزی شهریار

دوان آمد از مرکز کارزار

831

درفش سپهدار ایران نگون

تنش غرقه مانده بخاک اندرون

832

همه لشکرش برگرفته خروش

بهومان نهاده سپهدار گوش

833

چو بیژن میان دو رویه سپاه

رسید اندران سایه تاج و گاه

834

بتوران رسید آن زمان ترجمان

بگفت آنچ دید از بد بدگمان

835

هم آنگه بپیران رسید آگهی

که شد تیره آن فر شاهنشهی

836

سبک بیژن اندر میان سپاه

نگونسار کرد آن درفش سیاه

837

چو آن دیده بانان ایران سپاه

نگون یافتند آن درفش سیاه

838

سوی پهلوان روی برگاشتند

وزان دیده گه نعره برداشتند

839

وزآنجا هیونی بسان نوند

طلایه سوی پهلوان برفگند

840

که بیژن بپروزی آمد چو شیر

درفش سیه را سر آورده زیر

841

چو دیوانگان گیو گشته نوان

بهرسو خروشان و هر سو دوان

842

همی آگهی جست زان نیوپور

همی ماتم آورد هنگام سور

843

چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی

دمان پیش فرزند بنهاد روی

844

چو چشمش بروی گرامی رسید

ز اسب اندر آمد چنان چون سزید

845

بغلتید و بنهاد بر خاک سر

همی آفرین خواند بر دادگر

846

گرفتش ببر باز فرزند را

دلیر و جوان و خردمند را

847

وزآنجا دمان سوی سالار شاه

ستایش کنان برگرفتند راه

848

چو دیدند مر پهلوان را ز دور

نبیره فرود آمد از اسب تور

849

پر از خون سلیح و پر از خاک سر

سرگرد هومان بفتراک بر

850

بپیش نیا رفت بیژن چو دود

همی یاد کرد آن کجا رفته بود

851

سلیح و سر و اسب هومان گرد

به پیش سپهدار گودرز برد

852

ز بیژن چنان شاد شد پهلوان

که گفتی برافشاند خواهد روان

853

گرفت آفرین پس بدادار بر

بران اختر و بخت بیدار بر

854

بدُرنامنه فرمود پس پهلوان

که تاج آر با جامه خسروان

855

گهربافته پیکر و بوم زر

درفشان چو خورشید تاج و کمر

856

ده اسب آوریدند زرین لگام

پری روی زرین کمر ده غلام

857

بدو داد و گفت از گه سام شیر

کسی ناورید اژدهایی بزیر

858

گشادی سپه را بدین جنگ دست

دل شاه ترکان بهم بر شکست

859

همه لشکر شاه ایران چو شیر

دمان و دنان بادپایان بزیر

860

وز اندوه پیران برآورد خشم

دل از درد خسته پر از آب چشم

861

بنستیهن آنگه فرستاد کس

که ای نامور گرد فریادرس

862

سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ

بکین برادر نسازی درنگ

863

بایرانیان بر شبیخون کنی

زمین را بخون رود جیحون کنی

864

ببر ده هزار آزموده سوار

کمر بسته بر کینه و کارزار

865

مگر کین هومان تو بازآوری

سر دشمنان را بگاز آوری

866

چو رفتی بنزدیک لشکر فراز

سپه را یکی سوی هومان بساز

867

بدو گفت نستیهن ایدون کنم

که از خون زمین رود جیحون کنم

868

دو بهره چو از تیره شب درگذشت

ز جوش سواران بجوشید دشت

869

گرفتند ترکان همه تاختن

بدان تاختن گردن افراختن

870

چو نستیهن آن لشکر کینه خواه

بیاورد نزدیک ایران سپاه

871

سپیده دمان تا بدانجا رسید

چو از دیده گه دیده بانش بدید

872

چو کارآگهان آگهی یافتند

سبک سوی گودرز بشتافتند

873

که آمد سپاهی چو کوه روان

که گویی ندارند گویا زبان

874

بران سان که رسم شبیخون بود

سپهدار داند که آن چون بود

875

بلشکر بفرمود پس پهلوان

که بیدار باشید و روشن روان

876

بخواند آن زمان بیژن گیو را

ابا تیغ زن لشکر نیو را

877

بدو گفت نیک اختر و کام تو

شکسته دل دشمن از نام تو

878

ببر هرک باید ز گردان من

ازین نامداران و مردان من

879

پذیره شو این تاختن را چو شیر

سپاه اندر آورد به مردی بزیر

880

گزین کرد بیژن ز لشکر سوار

دلیران و پرخاشجویان هزار

881

رسیدند پس یک بدیگر فراز

دو لشکر پر از کینه و رزمساز

882

همه گرزها بر کشیدند پاک

یکی ابر بست از بر تیره خاک

883

فرود آمد از کوه ابر سیاه

بپوشید دیدار توران سپاه

884

سپهدار چون گرد تیره بدید

کزو لشکر ترک شد ناپدید

885

کمانها بفرمود کردن بزه

برآمد خروش از مهان و ز که

886

چو بیژن به نستیهن اندر رسید

درفش سر ویسگان را بدید

887

هوا سربسر گشته زنگارگون

زمین شد بکردار دریای خون

888

ز ترکان دو بهره فتاده نگون

بزیر پی اسب غرقه بخون

889

یکی تیر بر اسب نستیهنا

رسید از گشاد و بر بیژنا

890

ز درد اندر آمد تگاور بروی

رسید اندرو بیژن جنگجوی

891

عمودی بزد بر سر ترگ دار

تهی ماند ازو مغز و برگشت کار

892

چنین گفت بیژن بایرانیان

که هر کو ببندد کمر بر میان

893

بجز گرز و شمشیر گیرد بدست

کمان بر سرش بر کنم پاک پست

894

که ترکان بدیدن پری چهره اند

بجنگ از هنر پاک بی بهره اند

895

دلیری گرفتند کنداوران

کشیدند لشکر پرندآوران

896

چو پیلان همه دشت بر یکدگر

فگنده ز تنها جدا مانده سر

897

ازان رزمگه تا بتوران سپاه

دمان از پس اندر گرفتند راه

898

چو پیران ندید آن زمان با سپاه

برادر بدو گشت گیتی سیاه

899

بکارآگهان گفت زین رزمگاه

هیونی بتازد به آوردگاه

900

که آردنشانی ز نستیهنم

وگرنه دو دیده ز سر برکنم

901

هیونی برون تاختند آن زمان

برفت و بدید و بیامد دمان

902

که نستیهن آنک بدان رزمگاه

ابا نامداران توران سپاه

903

بریده سرافگنده بر سان پیل

تن از گرز خسته بکردار نیل

904

چو بشنید پیران برآمد بجوش

نماند آن زمان با سپهدار هوش

905

همی کند موی و همی ریخت آب

ازو دور شد خورد و آرام و خواب

906

بزد دست و بدرید رومی قبای

برآمد خروشیدن های های

907

همی گفت کای کردگار جهان

همانا که با تو بدستم نهان

908

که بگسست از بازوان زور من

چنین تیره شد اختر و هور من

909

دریغ آن هژبر افن گردگیر

جوان دلاور سوار هژیر

910

گرامی برادر جهانبان من

سر ویسگان گرد هومان من

911

چو نستیهن آن شیر شرزه بجنگ

که روباه بودی بجنگش پلنگ

912

کرا یابم اکنون بدین رزمگاه

بجنگ اندر آورد باید سپاه

913

بزد نای رویین و بربست کوس

هوا نیلگون شد زمین آبنوس

914

ز کوه کنابد برون شد سپاه

بشد روشنایی ز خورشید و ماه

915

سپهدار ایران بزد کرنای

سپاه اندر آورد و بگرفت جای

916

میان سپه کاویانی درفش

بپیش اندرون تیغهای بنفش

917

همه نامدارن پرخاشخر

ابا نیزه و گرزه گاوسر

918

سپیده دمان اندر آمد سپاه

به پیکار تا گشت گیتی سیاه

919

برفتند زان پی به بنگاه خویش

بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش

920

سپهدار ایران به زیبد رسید

از اندیشه کردن دلش بردمید

921

همی گفت کامروز رزمی گران

بکردیم و کشتیم ازیشان سران

922

گمانی برم زانک پیران کنون

دواند سوی شاه ترکان هیون

923

وزو یار خواهد بجنگ سپاه

رسانم کنون آگهی من بشاه

924

نویسنده نامه را خواند و گفت

برآورد خواهم نهان از نهفت

925

اگر برگشایی تو لب را ز بند

زبان آورد بر سرت برگزند

926

یکی نامه فرمود نزدیک شاه

بگاه کردن ز کار سپاه

927

بخسرو نمود آن کجا رفته بود

سخن هرچ پیران بود گفته بود

928

فرستادن گیو و پیوند و مهر

نمودن بدو کار گردان سپهر

929

ز پاسخ که دادند مر گیو را

بزرگان و فرزانه نیو را

930

وزان لشکری کز پسش چون پلنگ

بیاورد سوی کنابد بجنگ

931

ازان پس کجا رزمگه ساختند

وزان رزم دلرا بپرداختند

932

ز هومان و نستیهن جنگجوی

سراسر همه یاد کرد اندر اوی

933

ز کردار بیژن که روز نبرد

بدان گرزداران توران چه کرد

934

سخن سربسر چون همه گفته بود

ز پیکار و جنگ آن کجا رفته بود

935

بپردخت زان پس بافراسیاب

که با لشکر آمد بنزدیک آب

936

گر او از لب رود جیحون سپاه

بایران گذارد سپه را براه

937

تو دانی که با او نداریم پای

ایا فرخجسته جهان کدخدای

938

مگر خسرو آید بپشت سپاه

بسر بر نهد بندگانرا کلاه

939

ور ایدونک پیران کند دست پیش

بخواهد سپه یاور از شاه خویش

940

بخسرو رسد زان سپس آگهی

ک با او چه سازد ببختت رهی

941

و دیگر که از رستم دیو بند

ز لهراسب وز اشکش هوشمند

942

ز کردار ایشان به کهتر خبر

رساند مگر شاه پیروزگر

943

چو نامه بمهر اندر آورد و بند

بفرمود تا بر ستور نوند

944

تشستنگه خسروی ساختند

فراوان تگاور برون تاختند

945

بفرمود تا رفت پیشش هجیر

جوانی بکردار هشیار و پیر

946

بگفت آن سخن سربسر پهلوان

بپیش هشیوار پور جوان

947

بدو گفت کای پور هشیاردل

یکی تیز گردان بدین کاردل

948

اگر مر تو را نزد من دستگاه

همی جست باید کنونست گاه

949

چو بستانی این نامه هم در زمان

برو هم بکردار باد دمان

950

شب و روز ماسای و سر بر مخار

ببر نامه من بر شهریار

951

بپدرود کردن گرفتش ببر

برون آمد از پیش فرخ پدر

952

ز لشکر دو تن را بر خویش خواند

سبکشان باسب تگاور نشاند

953

برون شد ز پرده سرای پدر

بهر منزلی بر هیونی دگر

954

خور و خواب و آرامشان بر ستور

چه تاریکی شب چه تابنده هور

955

بران گونه پویان براه آمدند

بیک هفته نزدیک شاه آمدند

956

چو از راه ایران بیامد سوار

کس آمد بر خسرو نامدار

957

پذیره فرستاد شماخ را

چه مایه دلیران گستاخ را

958

بپرسید چون دید روی هجیر

که ای پهلوان زاده شیرگیر

959

درودست باری که بس ناگهان

رسیدی به نزدیک شاه جهان

960

بفرمود تا پرده برداشتند

باسبش ز درگاه بگذاشتند

961

هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی

نگه کرد پیشش بمالید روی

962

بپرسید بسیار و بنشاندش

هزاران هجیر آفرین خواندش

963

ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه

بسر بر نهادش چو رخشنده ماه

964

ز گودرز وز مهتران سپاه

ز هر یک یکایک بپرسید شاه

965

درود بزرگان بخسرو بداد

همه کار لشکر برو کرد یاد

966

بدو داد پس نامه پهلوان

جوان خردمند روشن روان

967

نویسنده را پیش بنشاندند

بفرمود تا نامه برخواندند

968

چو برخواند نامه بخسرو دبیر

ز یاقوت رخشان دهان هجیر

969

بیاگند وزان پس بدُرنامنه گفت

که دینار و دیبا بیار از نهفت

970

بیاورد بدره چو فرمان شنید

همی ریخت تا شد سرش ناپدید

971

بیاورد پس جامه زرنگار

چنانچون بود از در شهریار

972

همیدون ببردند پیش هجیر

ابا زین زرین ده اسب هژیر

973

بیارانش بر خلعت افگند نیز

درم داد و دینار و هرگونه چیز

974

ازان پس جو از جای برخاستند

نشستنگه می بیاراستند

975

هجیر و بزرگان خسروپرست

گرفتند یکسر همه می بدست

976

نشستند یک روز و یک شب بهم

همی رای زد خسرو از بیش و کم

977

بشبگیر خسرو سر و تن بشست

بپیش جهانداور آمد نخست

978

بپوشید نو جامه بندگی

دو دیده چو ابری ببارندگی

979

دوتایی شده پشت و بنهاد سر

همی آفرین خواند بر دادگر

980

ازو خواست پیروزی و فرهی

بدو جست دیهیم و تخت مهی

981

بیزدان بنالید ز افراسیاب

بدرد از دو دیده فرو ریخت آب

982

وزآنجا بیامد چو سرو سهی

نشست از برگاه شاههنشهی

983

دبیر خردمند را پیش خواند

سخنهای بایسته با او براند

984

چو آن نامه را زود پاسخ نوشت

پدید آورید اندرو خوب و زشت

985

نخست آفرین کرد بر کردگار

کزو دید نیک و بد روزگار

986

دگر آفرین کرد بر پهلوان

که جاوید بادی و روشن روان

987

خجسته سپهدار بسیار هوش

همه رای و دانش همه جنگ و جوش

988

خداوند گوپال و تیغ بنفش

فروزنده کاویانی درفش

989

سپاس از جهاندار یزدان ما

که پیروز بودند گردان ما

990

از اختر ترا روشنایی نمود

ز دشمن برآورد ناگاه دود

991

نخست آنک گفتی که مر گیو را

بزرگان فرزانه و نیو را

992

بنزدیک پیران فرستاده ام

چه مایه ورا پندها داده ام

993

نپذرفت ازان پس خود او پند من

نجست اندرین کار پیوند من

994

سپهبد یکی داستان زد برین

چو دستور پیشین برآورد کین

995

که هر مهتری کو روان کاستست

ز نیکی ببخت بد آراستست

996

مرا زان سخن پیش بود آگهی

که پیران دل از کین نخواهد تهی

997

ولیکن ازان خوب کردار او

نجستم همی ژرف پیکار او

998

کنون آشکارا نمود این سپهر

که پیران بتوران گراید بمهر

999

کنون چون نبیند جز افراسیاب

دلش را تو از مهر او برمتاب

1000

گر او بر خرد برگزیند هوا

بکوشش نروید ز خاراگیا

1001

تو با دشمن ار خوب گویی رواست

از آزادگان خوب گفتن سزاست

1002

و دیگر ز پیکار جنگ آوران

کجا یاد کردی به گرز گران

1003

ز نیک اختر و گردش هور و ماه

ز کوشش نمودن بران رزمگاه

1004

مرا این درستست کز کار کرد

تو پیروز باشی بروز نبرد

1005

نبیره کجا چون تو دارد نیا

بجنگ اندرون باشدش کیمیا

1006

ز شیران چه زاید مگر نره شیر

چنانچون بود نامدار و دلیر

1007

به بیداد برنیست این کار تو

بسندست یزدان نگهدار تو

1008

تو زور و دلیری ز یزدان شناس

ازو دار تا زنده باشی سپاس

1009

سدیگر که گفتی که افراسیاب

سپه را همی بگذارند ز آب

1010

ز پیران فرستاده شد نزد اوی

سپاهش بایران نهادست روی

1011

همانست یکسر که گفتی سخن

کنون باز پاسخ فگندیم بن

1012

بدان ای پر اندیشه سالار من

بهر کار شایسته کار من

1013

که او بر لب رود جیحون درنگ

نه ازان کرد کید بر ما بجنگ

1014

که خاقان برو لشکر آرد ز چین

فراز آمدش از دو رویه کمین

1015

و دیگر که از لشکران گران

پراگنده برگرد توران سران

1016

بدو دشمن آمد ز هر سو پدید

ازان بر لب رود جیحون کشید

1017

بپنجم سخن کگهی خواستی

بمهر گوان دل بیاراستی

1018

چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ

چو رستم سپهبد دمنده نهنگ

1019

بدان ای سپهدار و آگاه باش

بهر کار با بخت همراه باش

1020

کزان سو که شد رستم شیرمرد

ز کشمیر و کابل برآورد گرد

1021

وزان سو که شد اشکش تیزهوش

برآمد ز خوارزم یکسر خروش

1022

برزم اندرون شیده برگشت ازوی

سوی شهر گرگان نهادست روی

1023

وزان سو که لهراسب شد با سپاه

همه مهتران برگشادند راه

1024

الانان و غز گشت پرداخته

شد آن پادشاهی همه ساخته

1025

گر افراسیاب اندر آید براه

زجیحون بدین سو گذارد سپاه

1026

بگیرند گردان پس پشت اوی

نماند بجز باد در مشت اوی

1027

تو بشناس کو شهر آباد خویش

بر و بوم و فرخنده بنیاد خویش

1028

بگفتار پیران نماند بجای

بدشمن سپارد نهد پیش پای

1029

نجنباند او داستان را دو لب

که ناید خبر زو بمن روز و شب

1030

بدان روز هرگز مبادا درود

که او بگذراند سپه را ز رود

1031

بما برکند پیشدستی بجنگ

نبیند کس این روز تاریک و تنگ

1032

بفرمایم اکنون که بر پیل کوس

ببندد دمنده سپهدار طوس

1033

دهستان و گرگان و آن بوم و بر

بگیرد برآرد بخورشید سر

1034

من اندر پی طوس با پیل و گاه

بیاری بیایم بپشت سپاه

1035

تو از جنگ پیران مبر تاب روی

سپه را بیارای و زو کینه جوی

1036

چو هومان و نستیهن از پشت اوی

جدا ماند شد باد در مشت اوی

1037

گر از نامداران ایران نبرد

بخواهد بفرما وزان برمگرد

1038

چو پیران نبرد تو جوید دلیر

کمن بددلی پیش او شو چو شیر

1039

به پیکار مندیش ز افراسیاب

بجای آرد دل روی ازو برمتاب

1040

چو آید بجنگ اندرون جنگجوی

نباید که برتابی از جنگ روی

1041

بریشان تو پیروز باشی بجنگ

نگر دل نداری بدین کار تنگ

1042

چنین دارم اومید از کردگار

که پیروز باشی تو در کارزار

1043

همیدون گمانم که چون من ز راه

بپشت سپاه اندر آرم سپاه

1044

بریشان شما رانده باشید کام

به خورشید تابان برآورده نام

1045

ز کاوس وز طوس نزد سپاه

درود فراوان فرستاد شاه

1046

بران نامه بنهاد خسرو نگین

فرستاده را داد و کرد آفرین

1047

چو از پیش خسرو برون شد هجیر

سپهبد همی رای زد با وزیر

1048

ز بس مهربانی که بد بر سپاه

سراسر همه رزم بد رای شاه

1049

همی گفت اگر لشکر افراسیاب

بجنباند از جای و بگذارد آب

1050

سپاه مرا بگسلاند ز جای

مرا رفت باید همینست رای

1051

همانگه شه نوذران را بخواند

بفرمود تا تیز لشکر براند

1052

بسوی دهستان سپه برکشید

همه دشت خوارزم لشکر کشید

1053

نگهبان لشکر بود روز جنگ

بجنگ اندر آید بسان پلنگ

1054

تبیره برآمد ز درگاه طوس

خروشیدن نای رویین و کوس

1055

سپاه و سپهبد برفتن گرفت

زمین سم اسبان نهفتن گرفت

1056

تو گفتی که خورشید تابان بجای

بماند از نهیب سواران بپای

1057

دو هفته همی رفت زان سان سپاه

بشد روشنایی ز خورشید و ماه

1058

پراگنده بر گرد کشور خبر

ز جنبیدن شاه پیروزگر

1059

چو طوس از در شاه ایران برفت

سبک شاه رفتن بسیچید تفت

1060

ابا ده هزار از گزیده سران

همه نامداران و کنداوران

1061

بنزدیک گودرز بنهاد روی

ابا نامداران پرخاشجوی

1062

ابا پیل و با کوس و با فرهی

ابا تخت و با تاج شاهنشهی

1063

هجیر آمد از پیش خسرودمان

گرازان و خندان و دل شادمان

1064

ابا خلعت و خوبی و خرمی

تو گفتی همی برنوردد زمی

1065

چو آمد به نزدیک پرده سرای

برآمد خروشیدن کرنای

1066

پذیره شدندش سران سربسر

زمین پر ز آهن هوا پر ز زر

1067

چو خیزد بچرخ اندرون داوری

ز ماه و ز ناهید وز مشتری

1068

بیاراست لشکر چو چشم خروس

ابا زنگ زرین و پیلان و کوس

1069

چو آمد بر نامور پهلوان

بگفت آنچ دید از شه خسروان

1070

نوازیدن شاه و پیوند اوی

همی گفت از رادی و پند اوی

1071

که چون بر سپه گستریدست مهر

چگونه ز پیغام بگشاد چهر

1072

پس آن نامه شهریار جهان

بگودرز داد و درود مهان

1073

نوازیدن شاه بشنید ازوی

بمالید بر نامه بر چشم و روی

1074

چو بگشاد مهرش بخواننده داد

سخنها برو کرد خواننده یاد

1075

سپهدار بر شاه کرد آفرین

بفرمان ببوسید روی زمین

1076

ببود آن شب و رای زد با پسر

بشبگیر بنشست و بگشاد در

1077

همه نامداران لشگر پگاه

برفتند بر سر نهاده کلاه

1078

پس آن نامه شاه، فرخ هجیر

بیاورد و بنهاد پیش دبیر

1079

دبیر آن زمان پند و فرمان شاه

ز نامه همی خواند پیش سپاه

1080

سپهدار رزی دهان را بخواند

بدیوان دینار دادن نشاند

1081

ز اسبان گله هرچ بودش به کوه

بلشکر گه آورد یکسر گروه

1082

در گنج دینار و تیغ و کمر

همان مایه ور جوشن و خود زر

1083

بروزی دهان داد یکسر کلید

چو آمد گه نام جستن پدید

1084

برافشاند بر لشکر آن خواسته

سوار و پیاده شد آراسته

1085

یکی لشکری گشن برسان کوه

زمین از پی بادپایان ستوه

1086

دل شیر غران ازیشان به بیم

همه غرقه در آهن و زر و سیم

1087

بفرمودشان جنگ را ساختن

دل و گوش دادن بکین آختن

1088

برفتند پیش سپهبد گروه

بر انبوه لشکر بکردار کوه

1089

بریشان نگه کرد سالار مرد

زمین تیره دید آسمان لاژورد

1090

چنین گفت کز گاه رزم پشین

نیاراست کس رزمگاهی چنین

1091

باسب و سلیح و بسیم و بزر

بپیلان جنگی و شیران نر

1092

اگر یار باشد جهان آفرین

نپیچیم از ایدر عنان تا بچین

1093

چو بنشست فرزانگان را بخواند

ابا نامداران برامش نشاند

1094

همی خورد شادی کنان دل بجای

همی با یلان جنگ را کرد رای

1095

بپیران رسید آگهی زین سخن

که سالار ایران چه افگند بن

1096

ازان آگهی شد دلش پرنهیب

سوی چاره برگشت و بند و فریب

1097

ز دستور فرخنده رای آنگهی

بجست اندر آن کینه جستن رهی

1098

یکی نامه فرمود پس تا دبیر

نویسد سوی پهلوان دلپذیر

1099

سر نامه کرد آفرین بزرگ

بیزدان پناهش ز دیو سترگ

1100

دگر گفت کز کردگار جهان

بخواهم همی آشکار و نهان

1101

مگر کز میان تو رویه سپاه

جهاندار بردارد این کینه گاه

1102

اگر تو که گودرزی آن خواستی

که گیتی بکینه بیاراستی

1103

برآمد ازین کینه گه کام تو

چه گویی چه باشد سرانجام تو

1104

نگه کن که چندان دلیران من

ز خویشان نزدیک و شیران من

1105

تن بی سرانشان فگندی بخاک

ز یزدان نداری همی شرم و باک

1106

ز مهر و خرد روی برتافتی

کنون آنچ جستی همه یافتی

1107

گه آمد که گردی ازین کینه سیر

بخون ریختن چند باشی دلیر

1108

نگه کن کز ایران و توران سوار

چه مایه تبه شد بدین کارزار

1109

بکین جستن مرده ای ناپدید

سر زندگان چند باید برید

1110

گه آمد که بخشایش آید ترا

ز کین جستن آسایش آید ترا

1111

اگر بازیابی شده روزگار

بگیتی درون تخم کینه مکار

1112

روانت مرنجان و مگذار تن

ز خون ریختن بازکش خویشتن

1113

پس از مرگ نفرین بود بر کسی

کزو نام زشتی بماند بسی

1114

نباید که زشتی بماندت نام

وگر تو بدان سر شوی شادکام

1115

هر آنگه که موی سیه شد سپید

ببودن نماند فراوان امید

1116

بترسم که گر بار دیگر سپاه

بجنگ اندر آید بدین رزمگاه

1117

نبینی ز هر دو سپه کس بپای

برفته روان تن بمانده بجای

1118

ازان پس که داند که پیروز کیست

نگون بخت گر گیتی افروز کیست

1119

ور ایدونک پیکار و خون ریختن

بدین رزمگه با من آویختن

1120

کزین سان همی جنگ شیران کنی

همی از پی شهر ایران کنی

1121

بگو تا من اکنون هم اندر شتاب

نوندی فرستم بافراسیاب

1122

بدان تا بفرمایدم تا زمین

ببخشم و پس در نوردیم کین

1123

چنانچون بگاه منوچهر شاه

ببخشش همی داشت گیتی نگاه

1124

هران شهر کز مرز ایران نهی

بگو تا کنیم آن ز ترکان تهی

1125

وز آباد و ویران و هر بوم و بر

که فرمود کیخسرو دادگر

1126

از ایران بکوه اندر آید نخست

در غرچگان از بر بوم بست

1127

دگر طالقان شهر تا فاریاب

همیدون در بلخ تا اندر آب

1128

دگر پنجهیر و در بامیان

سر مرز ایران و جای کیان

1129

دگر گوزگانان فرخنده جای

نهادست نامش جهان کدخدای

1130

دگر مولیان تا در بدخشان

همینست ازین پادشاهی نشان

1131

فروتر دگر دشت آموی و زم

که با شهر ختلان براید برم

1132

چه شگنان وز ترمذ ویسه گرد

بخارا و شهری که هستش بگرد

1133

همیدون برو تا در سغد نیز

نجوید کس آن پادشاهی بنیز

1134

وزان سو که شد رستم گرد سوز

سپارم بدو کشور نیمروز

1135

ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه

سوی باختر برگشاییم راه

1136

بپردازم این تا در هندوان

نداریم تاریک ازین پس روان

1137

ز کشمیر وز کابل و قندهار

شما را بود آن همه زین شمار

1138

وزان سو که لهراسب شد جنگجوی

الانان و غر در سپارم بدوی

1139

ازین مرز پیوسته تا کوه قاف

بخسرو سپاریم بی جنگ و لاف

1140

وزان سو که اشکش بشد همچنین

بپردازم اکنون سراسر زمین

1141

وزان پس که این کرده باشم همه

ز هر سو بر خویش خوانم رمه

1142

بسوگند پیمان کنم پیش تو

کزین پس نباشم بداندیش تو

1143

بدانی که ما راستی خواستیم

بمهر و وفا دل بیاراستیم

1144

سوی شاه ترکان فرستم خبر

که ما را ز کینه بپیچید سر

1145

همیدون تو نزدیک خسرو بمهر

یکی نامه بنویس و بنمای چهر

1146

چنین از ره مهر و پیکار من

ز خون ریختن با تو گفتار من

1147

چو پیمان همه کرده باشیم راست

ز من خواسته هرچ خسرو بخواست

1148

فرستم همه سربسر نزد شاه

در کین ببندد مگر بر سپاه

1149

ازان پس که این کرده باشیم نیز

گروگان فرستاده و داده چیز

1150

بپیوندم این هر و آیین و دین

بدوزم بدست وفا چشم کین

1151

که بشکست هنگام شاه بزرگ

ز بد گوهر تور و سلم سترگ

1152

فریدون که از درد سرگشته شد

کجا ایرج نامور کشته شد

1153

ز من هرچ باید بنیکی بخواه

ازان پس برین نامه کن نزد شاه

1154

نباید کزین خوب گفتار من

بسستی گمانی برند انجمن

1155

که من جز بمهر این نگویم همی

سرانجام نیکی بجویم همی

1156

مرا گنج و مردان از آن تو بیش

بمردانگی نام از آن تو پیش

1157

ولیکن بدین کینه انگیختن

به بیداد هر جای خون ریختن

1158

بسوزد همی بر سپه بر دلم

بکوشم که کین از میان بگسلم

1159

سه دیگر که از کردگار جهان

بترسم همی آشکار و نهان

1160

که نپسندد از ما بدی دادگر

گزافه نبردارد این شور و شر

1161

اگر سر بپیچی ز گفتار من

نجویی همه ژرف کردار من

1162

گنهکار دانی مرا بی گناه

نخواهی بگفتار کردن نگاه

1163

کجا داد و بیداد نزدت یکیست

جز از کینه گستردنت رای نیست

1164

گزین کن ز گردان ایران سران

کسی کو گراید برگرز گران

1165

همیدون من از لشکر خویش مرد

گزینم چو باید ز بهر نبرد

1166

همه یک بدیگر فرازآوریم

سران را ز سر سوی گاز آوریم

1167

همیدون من و تو به آوردگاه

بگردیم یک با دگر کینه خواه

1168

مگر بیگناهان ز خون ریختن

بسایش آیند ز آویختن

1169

کسی کش گنهکار داری همی

وزو بر دل آزار داری همی

1170

بپیش تو آرم بروز نبرد

ببایدت پیمان یکی نیز کرد

1171

که بر ما تو گر دست یابی بخون

شود بخت گردان ترکان نگون

1172

نیازاری از بن سپاه مرا

نسوزی بر و بوم و گاه مرا

1173

گذرشان دهی تا بتوران شوند

کمین را نسازی بریشان کمند

1174

وگر من شوم بر تو پیروزگر

دهد مر مرا اختر نیک بر

1175

نسازم بایرانیان بر کمین

نگیریم خشم و نجوییم کین

1176

سوی شهر ایران دهم راهشان

گذارم یکایک سوی شاهشان

1177

ازیشان نگردد یکی کاسته

شوند ایمن از جان وز خواسته

1178

ور ایدونک زینسان نجویی نبرد

دگرگونه خواهی همی کار کرد

1179

بانبوه جویی همی کارزار

سپه را سراسر بجنگ اند آر

1180

هران خون که آید بکین ریخته

تو باشی بدان گیتی آویخته

1181

ببست از بر نامه بر بند را

بخواند آن گرانمایه فرزند را

1182

پسر بد مر او را سر انجمن

یکی نام رویین و رویینه تن

1183

بدو گفت نزدیک گودرز شو

سخن گوی هشیار و پاسخ شنو

1184

چو رویین برفت از در نامور

فرستاده با ده سوار دگر

1185

بیامد خردمند روشن روان

دمان تا سراپرده پهلوان

1186

چو رویین پیران بدرگه رسید

سوی پهلوان سپه کس دوید

1187

فرستاده را خواند پس پهلوان

دمان از پس پرده آمد جوان

1188

بیامد چو گودرز را دید دست

بکش کرد و سر پیش بنهاد پست

1189

سپهدار بر جست و او را چو دود

بغوش تنگ اندر آورد زود

1190

ز پیران بپرسید وز لشکرش

ز گردان وز شاه وز کشورش

1191

خردمند رویین پس آن نامه پیش

بیاورد و بگزارد پیغام خویش

1192

دبیر آمد و نامه برخواند زود

بگودرز گفت آنچ در نامه بود

1193

چو نامه بگودرز برخواندند

همه نامداران فرو ماندند

1194

ز بس چرب گفتار و ز پند خوب

نمودن بدو راه و پیوند خوب

1195

خردمند پیران که در نامه یاد

چه آورد وز پند نیکو چه داد

1196

برویین چنین گفت پس پهلوان

که ای پور سالار و فرخ جوان

1197

تومهمان ما بود باید نخست

پس این پاسخ نامه بایدت جست

1198

سراپرده نو بپرداختند

نشستنگه خسروی ساختند

1199

بدیبای رومی بیاراستند

خورشها و رامشگران خواستند

1200

پراندیشه گشته دل پهلوان

نبشته ابا رای زن موبدان

1201

همی پاسخ نامه آراستند

سخن هرچ نیکوتر آن خواستند

1202

بیک هفته گودرز با رود و می

همی نامه را پاسخ افگند پی

1203

ز بالا چو خورشید گیتی فروز

بگشتی سپهبد گه نیم روز

1204

می و رود و مجلس بیاراستی

فرستاده را پیش خود خواستی

1205

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه

نویسنده را خواند سالار شاه

1206

بفرمود تا نامه پاسخ نوشت

درختی بنوی بکینه بگشت

1207

سرنامه کرد آفرین از نخست

دگر پاسخ آورد یکسر درست

1208

که بر خواندم نامه را سربسر

شنیدیم گفتار تو در بدر

1209

رسانید رویین بر ما پیام

یکایک همه هرچ بردی تو نام

1210

ولیکن شگفت آمدم کار تو

همی زین چنین چرب گفتار تو

1211

دلت با زبان هیچ همسایه نیست

روان ترا از خرد مایه نیست

1212

بهرجای چربی بکار آوری

چنین تو سخن پرنگار آوری

1213

کسی را که از بن نباشد خرد

گمان بر تو بر مهربانی برد

1214

چو شوره زمینی که از دور آب

نماید چو تابد برو آفتاب

1215

ولیکن نه گاه فریبست و بند

که هنگام گرزست و تیغ و کمند

1216

مرا با تو جز کین و پیکار نیست

گه پاسخ و روز گفتار نیست

1217

نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر

نه جای فریبست و پیوند و مهر

1218

کرا داد خواهد جهاندار زور

کرا بردهد بخت پیروز هور

1219

ولیکن بدین گفته پاسخ شنو

خرد یاد کن بخت را پیشرو

1220

نخست آنک گفتی که از مهر نیز

ز یزدان وز گردش رستخیز

1221

نخواهم که آید مرا پیش جنگ

دلم گشت ازین کار بیداد تنگ

1222

دلت با زبان آشنایی نداشت

بدان گه که این گفته بر دل گماشت

1223

اگر داد بودی بدلت اندرون

ترا پیشدستی نبودی بخون

1224

که ز آغاز کار اندر آمد نخست

نبودی بخون ریختن هیچ سست

1225

نخستین که آمد بپیش تو گیو

از ایران هشیوار مردان نیو

1226

بسازیده مر جنگ را لشکری

ز کشور دمان تا دگر کشوری

1227

تو کردی همه جنگ را دست پیش

سپه را تو برکندی از جای خویش

1228

خرد، ار پس آمد تو پیش آمدی

بفرجام آرام بیش آمدی

1229

ولیکن سرشت بد و خوی بد

ترانگذراند براه خرد

1230

بدی خود بدان تخمه در گوهرست

ببد کردن آن تخمه اندر خورست

1231

شنیدی که بر ایرج نیک بخت

چه آمد ز تور از پی تاج و تخت

1232

چو از تور و سلم اندر آمد زمین

سراسر بگسترد بیداد و کین

1233

فریدون که از درد دل روز و شب

گشادی بنفرین ایشان دو لب

1234

بافراسیاب آمد آن مهر بد

ازان نامداران اندک خرد

1235

ز سر با منوچهر نو کین نهاد

همیدون ابا نوذر و کیقباد

1236

بکاوس کی کرد خود آنچ کرد

برآورد از ایران آباد گرد

1237

ازان پس بکین سیاوش باز

فگند این چنین کینه نو دارز

1238

نیامد بدانگه ترا داد یاد

که او بی گنه جان شیرین بداد

1239

جه مایه بزرگان که از تخت و گاه

از ایران شدند اندرین کین تباه

1240

و دیگر که گفتی که با پیر سر

بخون ریختن کس نبندد کمر

1241

بدان ای جهاندیده پرفریب

بهر کار دیده فراز و نشیب

1242

که یزدان مرا زندگانی دراز

بدان داد با بخت گردن فراز

1243

که از شهر توران بروز نبرد

ز کینه برآرم بخورشید گرد

1244

بترسم همی زانک یزدان من

ز تن بگسلاند مگر جان من

1245

من این کینه را ناوریده بجای

بر و بومتان ناسپرده بپای

1246

سدیگر که گفتی ز یزدان پاک

نبینم بدلت اندرون بیم و باک

1247

ندانی کزین خیره خون ریختن

گرفتار کردی بفرجام تن

1248

من اکنون بدین خوب گفتار تو

اگر باز گردم ز پیکار تو

1249

بهنگام پرسش ز من کردگار

بپرسد ازین گردش روزگار

1250

که سالاری و گنج و مردانگی

ترا دادم و زور و فرزانگی

1251

بکین سیاوش کمر بر میان

نبستی چرا پیش ایرانیان

1252

بهفتاد خون گرامی پسر

بپرسد ز من داور دادگر

1253

ز پاسخ بپیش جهان آفرین

چه گویم چرا بازگشتم ز کین

1254

ز کار سیاوش چهارم سخن

که افگندی ای پیر سالار بن

1255

که گفتی ز بهر تنی گشته خاک

نشاید ستد زنده را جان پاک

1256

تو بشناس کین زشت کردارها

بدل پر ز هر گونه آزارها

1257

که با شهر ایران شما کرده اید

چه مایه کیان را بیازرده اید

1258

چه پیمان شکستن چه کین ساختن

همیشه بسوی بدی تاختن

1259

چو یاد آورم چون کنم آشتی

که نیکی سراسر بدی کاشتی

1260

بپنجم که گفتی که پیمان کنم

ز توران سران را گروگان کنم

1261

بنزدیک خسرو فرستیم گنج

ببندیم بر خویشتن راه رنج

1262

بدان ای نگهبان توران سپاه

که فرمان جز اینست ما را ز شاه

1263

مرا جنگ فرمود و آویختن

بکین سیاوش خون ریختن

1264

چو فرمان خسرو نیارم بجای

روان شرم دارد بدیگر سرای

1265

ور اومید داری که خسرو بمهر

گشاید برین گفتها بر تو چهر

1266

گروگان و آن خواسته هرچ هست

چو لهاک و رویین خسروپرست

1267

گسی کن بزودی بنزدیک شاه

سوی شهر ایران گشادست راه

1268

ششم شهر ایران که کردی تو یاد

برو و بوم آباد فرخ نژاد

1269

سپاریم گفتی بخسرو همه

ز هر سو بر خویش خوانم رمه

1270

تراکرد یزدان ازان بی نیاز

گر آگه نه ای تا گشاییم راز

1271

سوی باختر تا بمرز خزر

همه گشت لهراسب را سربسر

1272

سوی نیمروز اندرون تا بسند

جهان شد بکردار روی پرند

1273

تهم رستم نیو با تیغ تیز

برآورد ازیشان دم رستخیز

1274

سر هندوان با درفش سیاه

فرستاد رستم بنزدیک شاه

1275

دهستان و خوارزم و آن بوم و بر

که ترکان برآورده بودند سر

1276

بیابان ازیشان بپرداختند

سوی باختر تاختن ساختند

1277

ببارید بر شیده اشکش تگرگ

فراز آوریدش بنزدیک مرگ

1278

اسیران وز خواسته چند چیز

فرستاد نزدیک خسرو بنیز

1279

وزین سو من و تو به جنگ اندریم

بدین مرکز نام و ننگ اندریم

1280

بیک جنگ دیدی همه دستبرد

ازین نامداران و مردان گرد

1281

ور ایدونک روی اندر آری بروی

رهانم ترا زین همه گفت و گوی

1282

بنیروی یزدان و فرمان شاه

بخون غرقه گردانم این رزمگاه

1283

تو ای نامور پهلوان سپاه

نگه کن بدین گردش هور و ماه

1284

که بند سپهری فراز آمدست

سربخت ترکان بگاز آمدست

1285

نگر تا ز کردار بدگوهرت

چه آرد جهان آفرین بر سرت

1286

زمانه ز بد دامن اندر کشید

مکافات بد را بد آید پدید

1287

تو بندیش هشیار و بگشای گوش

سخن از خردمند مردم نیوش

1288

بدان کین چنین لشکر نامدار

سواران شمشیرزن صدهزار

1289

همه نامجوی و همه کینه خواه

بافسون نگردند ازین رزمگاه

1290

زمانه برآمد به هفتم سخن

فگندی وفا را بسوگند بن

1291

بپیمان مرا با تو گفتار نیست

خرد را روانت خریدار نیست

1292

ازیراک باهرک پیمان کنی

وفا را بفرجام هم بشکنی

1293

بسوگند تو شد سیاوش بباد

بگفتار بر تو کس ایمن مباد

1294

نبودیش فریادرس روز درد

چه مایه بسختی ترا یاد کرد

1295

به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت

از آن تو بیشست مردی و بخت

1296

همیدون فزونم بمردان و گنج

ولیکن دلم را ز مهرست رنج

1297

من ایدون گمانم که تا این زمان

بجنگ آزمودی مرا بی گمان

1298

گرم بی هنر یافتی روز کین

تو دانی کنون بازم از پس ببین

1299

بفرجام گفتی ز مردان مرد

تنی چند بگزین ز بهر نبرد

1300

من از لشکر ترک هم زین نشان

بیارم سواران مردم کشان

1301

که از مهربانی که بر لشکرم

نخواهم که بیداد کین گسترم

1302

تو با مهربانی نهی پای پیش

که دانی نهان دل و رای خویش

1303

بیازارد از من جهاندار شاه

گر از یکدگر بگسلانم سپاه

1304

نهم آنک گفتی مبارز گزین

که با من بگردد برین دشت کین

1305

یکی لشکری پرگنه پیش من

پرآزار ازیشان دل انجمن

1306

نباشد ز من شاه همداستان

کزیشان بگردم بدین داستان

1307

نخستین بانبوه زخمی چو کوه

بباید زدن سر بر همگروه

1308

میان دو لشکر دو صف برکشید

گر ایدونک پیروزی آید پدید

1309

وگرنه همین نامداران مرد

بیاریم و سازیم جای نبرد

1310

ازین گفته گر بگسلی باز دل

من از گفته خود نیم دلگسل

1311

ور ایدونک با من به آوردگاه

بسنده نخواهی بدن با سپاه

1312

سپه خواه و یاور ز سالار خویش

بژرفی نگه دار پیکار خویش

1313

پراگنده از لشکرت خستگان

ز خویشان نزدیک و پیوستگان

1314

بمان تا کندشان پزشکان درست

زمان جستن اکنون بدین کار تست

1315

اگر خواهی از من زمان درنگ

وگر جنگ جویی بیارای جنگ

1316

بدان گفتم این تا بروز نبرد

بما بر بهانه نبایدت کرد

1317

که ناگاه با ما بجنگ آمدی

کمین کردی و بی درنگ آمدی

1318

من این کین اگر تا بصد سالیان

بخواهم همانست و اکنون همان

1319

ازین کینه برگشتن امید نیست

شب و روز بی دیدگان را یکیست

1320

چو آن پاسخ نامه گشت اسپری

فرستاده آمد بسان پری

1321

کمر بر میان با ستور نوند

ز مردان به گرد اندرش نیز چند

1322

فرود آمد از باره رویین گرد

گوان را همه پیش گودرز برد

1323

سپهبد بفرمود تا موبدان

زلشکر همه نامور بخردان

1324

بزودی سوی پهلوان آمدند

خردمند و روشن روان آمدند

1325

پس آن پاسخ نامه پیش گوان

بفرمود خواندن همی پهلوان

1326

بزرگان که آن نامه دلپذیر

شنیدند گفتار فرخ دبیر

1327

هش و رای پیران تنک داشتند

همه پند او را سبک داشتند

1328

بگودرز بر آفرین خواند

ورا پهلوان گزین خواندند

1329

پس آن نامه را مهر کرد و بداد

برویین پیران ویسه نژاد

1330

چو از پیش گودرز برخاستند

بفرمود تا خلعت آراستند

1331

از اسبان تازی بزرین ستام

چه افسر چه شمشیر زرین نیام

1332

ببخشید یارانش را سیم و زر

کرا در خور آمد کلاه و کمر

1333

برفت از در پهلوان با سپاه

سوی لشکر خویش بگرفت راه

1334

چو رویین بنزدیک پیران رسید

بپیش پدر شد چنانچون سزید

1335

بنزدیک تختش فرو برد سر

جهاندیده پیران گرفتش ببر

1336

چو بگزارد پیغام سالار شاه

بگفت آنچ دید اندران رزمگاه

1337

پس آن نامه برخواند پیشش دبیر

رخ پهلوان سپه شد چو قیر

1338

دلش گشت پردرد و جان پرنهیب

بدانست کآمد بتنگی نشیب

1339

شکیبایی و خامشی برگزید

بکرد آن سخن بر سپه ناپدید

1340

ازان پس چنین گفت پیش سپاه

که گودرز را دل نیامد براه

1341

ازان خون هفتاد پور گزین

نیارامدش یک زمان دل ز کین

1342

گر ایدونک او بر گذشته سخن

بنوی همی کینه سازد ز بن

1343

چرا من بکین برادر کمر

نبندم نخارم ازین کینه سر

1344

هم از خون نهصد سر نامدار

که از تن جدا شد گه کارزار

1345

که اندر بر و بوم ترکان دگر

سواری چو هومان نبندد کمر

1346

چو نستیهن آن سرو سایه فگن

که شد ناپدید از همه انجمن

1347

بباید کنون بست ما را کمر

نمانم بایرانیان بوم و بر

1348

بنیروی یزدان و شمشیر تیز

برآرم ازان انجمن رستخیز

1349

از اسبان گله هرچ شایسته بود

ز هر سو بلشکر گه آورد زود

1350

پیاده همه کرد یکسر سوار

دو اسبه سوار از پس کارزار

1351

سرگنجهای کهن برگشاد

بدینار دادن دل اندر نهاد

1352

چو این کرده شد نزد افراسیاب

نوندی برافگند هنگام خواب

1353

فرستاده ای با هش و رای پیر

سخن گوی و گرد و سوار و دبیر

1354

که رو شاه توران سپه را بگوی

که ای دادگر خسرو نامجوی

1355

کز آنگه که چرخ سپهر بلند

بگشت از بر تیره خاک نژند

1356

چو تو شاه بر گاه ننشست نیز

به کس نام شاهی نپیوست نیز

1357

نه زیبا بود جز تو مر تخت را

کلاه و کمر بستن و بخت را

1358

ازان کس برآرد جهاندار گرد

که پیش تو آید بروز نبرد

1359

یکی بنده ام من گنهکار تو

کشیده سر از جان بیدار تو

1360

ز کیخسرو از من بیازرد شاه

جزین خویشتن را ندانم گناه

1361

که این ایزدی بود بود آنچ بود

ندارد ز گفتار بسیار سود

1362

اگر نیز بیند مرا زین گناه

کند گردن آزاد و آید براه

1363

رسانم من اکنون بشاه آگهی

که گردون چه آورد پیش رهی

1364

کشیدم بکوه کنابد سپاه

بایرانیان بر ببستیم راه

1365

وزان سو بیامد سپاهی گران

سپهدار گودرز و با او سران

1366

کز ایران ز گاه منوچهر شاه

فزون زان نیامد بتوران سپاه

1367

به زیبد یکی جایگه ساختند

سپه را دران کوه بنشاختند

1368

سپه را سه روز و سه شب چون پلنگ

بروی اندر آورده بد روی تنگ

1369

نجستیم رزم اندران کینه گاه

که آید مگر سوی هامون سپاه

1370

نیامد سپاهش ازان که برون

سر پهلوانان ما شد نگون

1371

سپهدار ایران نیامد ستوه

بهامون نیاورد لشکر ز کوه

1372

برادر جهاندار هومان من

بکینه بجوشید ازین انجمن

1373

بایران سپه شد که جوید نبرد

ندانم چه آمد بران شیرمرد

1374

بیامد بکین جستنش پور گیو

بگردید با گرد هومان نیو

1375

ابر دست چون بیژنی کشته شد

سر من ز تیمار او گشته شد

1376

که دانست هرگز که سرو بلند

بباغ از گیا یافت خواهد گزند

1377

دل نامداران همه بر شکست

همه شادمانی شد از درد پست

1378

و دیگر چو نستیهن نامدار

ابا ده هزار آزموده سوار

1379

برفت از بر من سپیده دمان

همان بیژنش کند سر در زمان

1380

من از درد دل برکشیدم سپاه

غریوان برفتم به آوردگاه

1381

یکی رزم تا شب برآمد ز کوه

بکردیم یک با دگر همگروه

1382

چو نهصد تن از نامداران شاه

سر از تن جدا شد برین رزمگاه

1383

دو بهره ز گردان این انجمن

دل از درد خسته بشمشیر تن

1384

بما بر شده چیره ایرانیان

بکینه همه پاک بسته میان

1385

بترسم همی زانک گردان سپهر

بخواهد بریدن ز ما پاک مهر

1386

وزان پس شنیدم یکی بدخبر

کزان نیز برگشتم آسیمه سر

1387

که کیخسرو آید همی با سپاه

بپشت سپهبد بدین رزمگاه

1388

گرایدونک گردد درست این خبر

که خسرو کند سوی ما برگذر

1389

جهاندار داند که من با سپاه

نیارم شدن پیش او کینه خواه

1390

مگر شاه با لشکر کینه جوی

نهد سوی ایران بدین کینه روی

1391

بگرداند این بد ز تورانیان

ببندد بکینه کمر بر میان

1392

که گر جان ما را ز ایران سپاه

بد آید نباشد کسی کینه خواه

1393

فرستاده گفت پیران شنید

بکردار باد دمان بردمید

1394

مشست از بر بادپای سمند

بکردار آتش هیونی بلند

1395

بشد تا بنزدیک افراسیاب

نه دم زد بره بر نه آرام و خواب

1396

بنزدیک شاه اندر آمد چو باد

ببوسید تخت و پیامش بداد

1397

چو بشنید گفتار پیران بدرد

دلش گشت پرخون و رخساره زرد

1398

شد از کار آن کشتگان خسته دل

بدان درد بنهاد پیوسته دل

1399

وزان نیز کز دشمنان لشکرش

گریزان و ویران شده کشورش

1400

ز هر سو پلنگ اندر آورده چنگ

بروبر جهان گشته تاریک و تنگ

1401

چو گفتار پیران ازان سان شنید

سپه را همه پای برجای دید

1402

به شبگیر چون تاج بر سر نهاد

همانگه فرستاده را در گشاد

1403

بفرمود تا بازگردد بجای

سوی نامور بنده کدخدای

1404

چنین پاسخ آورد کو را بگوی

که ای مهربان نیکدل راستگوی

1405

تو تا زادی از مادر پاکتن

سرافراز بودی بهر انجمن

1406

ترا بیشتر نزد من دستگاه

توی برتر از پهلوانان بجاه

1407

همیشه یکی جوشنی پیش من

سپر کرده جان و فدی کرده تن

1408

همیدون بهر کار با گنج خویش

گزیده ز بهر منی رنج خویش

1409

تو بردی ز چین تا بایران سپاه

تو کردی دل و بخت دشمن سیاه

1410

نبیند سپه چون تو سالار نیز

نبندد کمر چون تو هشیار نیز

1411

ز تور و پشنگ ار دراید بمهر

چو تو پهلوان نیز نارد سپهر

1412

نخست آنک گفتی من از انجمن

گنهکار دارم همی خویشتن

1413

که کیخسرو آمد ز توران زمین

به ایران و با ما بگسترد کین

1414

بدین من که شاهم نیازرده ام

بدل هرگز این یاد ناورده ام

1415

نباید که باشی بدین تنگدل

ز تیمار یابد ترا زنگ دل

1416

که آن بودنی بود از کردگار

نیامد بدین بد کس آموزگار

1417

که کیخسرو از من نگیرد فروغ

نبیره مخوانش که باشد دروغ

1418

نباشم همیدون من او را نیا

نجویم همی زین سخن کیمیا

1419

بدن کار او کس گنهکار نیست

مرا با جهاندار پیکار نیست

1420

چنین بود و این بودنی کار بود

مرا از تو در دل چه آزار بود

1421

و دیگر که گفتی ز کار سپاه

ز گردیدن تیره خورشید و ماه

1422

همیشه چنینست کار نبرد

ز هر سو همی گردد این تیره گرد

1423

گهی برکشد تا بخورشید سر

گهی اندر آرد ز خورشید بر

1424

بیکسان نگردد سپهر بلند

گهی شاد دارد گهی مستمند

1425

گهی با می و رود و رامشگران

گهی با غم و گرم و با اندهان

1426

تو دل را بدین درد خسته مدار

روان را بدین کار بسته مدار

1427

سخن گفتن کشتگان گشت خواب

ز کین برادر تو سر برمتاب

1428

دلی کو ز درد برادر شخود

علاج پزشکان نداردش سود

1429

سه دیگر که گفتی که خسرو پگاه

بجنگ اندر آید همی با سپاه

1430

مبیناد چشم کس آن روزگار

که او پیشدستی نماید بکار

1431

که من خود برانم کز ایدر سپاه

ازان سوی جیحون گذارم براه

1432

نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس

نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس

1433

بایران ازان گونه رانم سپاه

کزان پس نبیند کسی تاج و گاه

1434

بکیخسرو این پس نمانم جهان

بسر بر فرود آیمش ناگهان

1435

بخنجر ازان سان ببرم سرش

که گرید بدو لشکر و کشورش

1436

مگر کاسمانی دگرگونه کار

فرازآید از گردش روزگار

1437

ترا ای جهاندیده سرافراز

نکردست یزدان بچیزی نیاز

1438

ز مردان وز گنج و نیروی دست

همه ایزدی هرچ بایدت هست

1439

یکی نامور لشکری ده هزار

دلیر و خردمند و گرد و سوار

1440

فرستادم اینک بنزدیک تو

که روشن کند جان تاریک تو

1441

از ایرانیان ده وزینها یکی

بچشم یکی ده سوار اندکی

1442

چو لشکر بنزد تو آید مپای

سر و تاج گودرز بگسل ز جای

1443

همان کوه کو کرده دارد حصار

باسیان جنگی ز پا اندرآر

1444

مکش دست ازیشان بخون ریختن

تو پیروز باشی بویختن

1445

ممان زنده زیشان بگیتی کسی

که نزد تو آید ازیشان بسی

1446

فرستاده بنشیند پیغام شاه

بیامد بر پهلوان سپاه

1447

بپیش اندر آمد بسان شمن

خمیده چو از بار شاخ سمن

1448

بپیران رسانید پیغام شاه

وزان نامداران جنگی سپاه

1449

چو بشنید پیران سپه را بخواند

فرستاده چون این سخن باز راند

1450

سپه را سراسر همه داد دل

که از غم بباشید آزاد دل

1451

نهانی روانش پر از درد بود

پر از خون دل و بخت برگرد بود

1452

که از هر سوی لشکر شهریار

همی کاسته دید در کارزار

1453

هم از شاه خسرو دلش بود تنگ

بترسید کاید یکایک بجنگ

1454

بیزدان چنین گفت کای کردگار

چه مایه شگفت اندرین روزگار

1455

کرا برکشیدی تو افگنده نیست

جز از تو جهاندار دارنده نیست

1456

بخسرو نگر تا جز از کردگار

که دانست کید یکی شهریار

1457

نگه کن بدین کار گردنده دهر

مر آن را که از خویشتن کرد بهر

1458

برآرد گل تازه از خار خشک

شود خاک بابخت بیدار مشک

1459

شگفتی تر آنک از پی آز مرد

همیشه دل خویش دارد بدرد

1460

میان نیا و نبیره دو شاه

ندانم چرا باید این کینه گاه

1461

دو شاه و دو کشور چنین جنگجوی

دو لشکر بروی اندر آورده روی

1462

چه گویی سرانجام این کارزار

کرا برکشد گردش روزگار

1463

پس آنگه بیزدان بنالید زار

که ای روشن دادگر کردگار

1464

گر افراسیاب اندرین کینه گاه

ابا نامداران توران سپاه

1465

بدین رزمگه کشته خواهد شدن

سربخت ما گشته خواهد شدن

1466

چو کیخسرو آید ز ایران بکین

بدو بازگردد سراسر زمین

1467

روا باشد ار خسته در جوشنم

برآرد روان کردگار از تنم

1468

مبیناد هرگز جهانبین من

گرفته کسی راه و آیین من

1469

کرا گردش روز با کام نیست

ورا زندگانی و مرگش یکیست

1470

وزان پس ز ایران سپه کرنای

برآمد دم بوق و هندی درای

1471

دو رویه ز لشکر برآمد خروش

زمین آمد از نعل اسبان بجوش

1472

سپاه اندر آمد ز هر سو گروه

بپوشید جوشن همه دشت و کوه

1473

دو سالار هر دو بسان پلنگ

فراز آوریدند لشکر بجنگ

1474

بکردار باران ز ابر سیاه

ببارید تیر اندران رزمگاه

1475

جهان چون شب تیره از تیره میغ

چو ابری که باران او تیر و تیغ

1476

زمین آهنین کرده اسبان بنعل

برو دست گردان بخون گشته لعل

1477

ز بس خسته ترک اندران رزمگاه

بریده سرانشان فگنده براهچ

1478

برآورد گه جای گشتن نماند

پی اسب را برگذشتن نماند

1479

زمین لاله گون شد هوا نیلگون

برآمد همی موج دریای خون

1480

دو سالار گفتند اگر همچنین

بداریم گردان برین دشت کین

1481

شب تیره را کس نماند بجای

جز از چرخ گردان و گیهان خدای

1482

چو پیران چنان دید جای نبرد

بلهاک فرمود و فرشیدورد

1483

که چندان کجا با شما لشکرست

کسی کاندرین رزمگه درخورست

1484

سران را ببخشید تا بر سه روی

بوند اندرین رزمگه کینه جوی

1485

وزیشان گروهی که بیدارتر

سپه را ز دشمن نگهدارتر

1486

بدیشان سپارید پشت سپاه

شما بر دو رویه بگیرید راه

1487

بلهاک فرمود تا سوی کوه

برد لشکر خویش را همگروه

1488

همیدون سوی رود فرشیدورد

شود تا برارد بخورشید گرد

1489

چو آن نامداران توران سپاه

گسستند زان لشکر کینه خواه

1490

نوندی برافگند بر دیده بان

ازان دیده گه تا در پهلوان

1491

نگهبان گودرز خود با سپاه

همی داشت هر سو ز دشمن نگاه

1492

دو رویه چو لهاک و فرشیدورد

ز راه کیمن برگشادند گرد

1493

سواران ایران برآویختند

همی خاک با خون برآمیختند

1494

نوندی برافگند هر سو دوان

بگاه کردن بر پهلوان

1495

نگه کرد گودرز تا پشت اوی

که دارد ز گردان پرخاشجوی

1496

گرامی پسر شیر شرزه هجیر

بپشت پدر بود با تیغ و تیر

1497

بفرمود تا شد بپشت سپاه

بر گیو گودرز لشکرپناه

1498

بگوید که لشکر سوی رود و کوه

بیاری فرستد گروها گروه

1499

ودیگر بفرمود گفتن بگیو

که پشت سپه را یکی مرد نیو

1500

گزیند سپارد بدو جای خویش

نهد او از آن جایگه پای پیش

1501

هجیر خردمند بسته کمر

چو بشنید گفتار فرخ پدر

1502

بیامد بسوی برادر دوان

بگفت آن کجا گفته بد پهلوان

1503

چز بشنید گیو این سخن بردمید

ز لشکر یکی نامور برگزید

1504

کجا نام او بود فرهاد گرد

بخواند و سپه یکسر او را سپرد

1505

دو صد کار دیده دلاور سران

بفرمود تا زنگه شاوران

1506

برد تاختن سوی فرشیدورد

برانگیزد از رود وز آب گرد

1507

ز گردان دو صد با درفشی چو باد

بفرخنده گرگین میلاد داد

1508

بدو گفت ز ایدر بگردان عنان

اباگرز و با آبداده سنان

1509

کنون رفت باید بران رزمگاه

جهان کرد باید بریشان سیاه

1510

که پشت سپهشان بهم بر شکست

دل پهلوانان شد از درد پست

1511

ببیژن چنین گفت کای شیرمرد

توی شیر درنده روز نبرد

1512

کنون شیرمردی بکار آیدت

که با دشمنان کارزار آیدت

1513

از ایدر برو تا بقلب سپاه

ز پیران بدان جایگه کینه خواه

1514

ازیشان نپرهیز و تن پیش دار

که آمد گه کینه در کارزار

1515

که پشت همه شهر توران بدوست

چو روی تو بیند بدردش پوست

1516

اگر دست یابی برو کار بود

جهاندار و نیک اخترت یار بود

1517

بیاساید از رنج و سختی سپاه

شود شادمانه جهاندار و شاه

1518

شکسته شود پشت افراسیاب

پر از خون کند دل دو دیده پر آب

1519

بگفت این سخن پهلوان با پسر

پسر جنگ را تنگ بسته کمر

1520

سواران که بودند بر میسره

بفرمود خواندن همه یکسره

1521

گرازه برون آمد و گستهم

هجیر سپهدار و بیژن بهم

1522

وزآنجا سوی قلب توران سپاه

گرانمایگان برگرفتند راه

1523

بکردار گرگان بروز شکار

بران بادپایان اخته زهار

1524

میان سپاه اندرون تاختند

ز کینه همی دل بپرداختند

1525

همه دشت بر گستوانور سوار

پراگنده گشته گه کارزار

1526

چه مایه فتاده بپای ستور

کفن جوشن و سینه شیر گور

1527

چو رویین پیران ز پشت سپاه

بدید آن تکاپوی و گرد سیاه

1528

بیامد بپشت سپاه بزرگ

ابا نامداران بکردار گرگ

1529

برآویخت برسان شرزه پلنگ

بکوشید و هم بر نیامد بجنگ

1530

بیفگند شمشیر هندی ز مشت

بنومیدی از جنگ بنمود پشت

1531

سپهدار پیران و مردان خویش

بجنگ اندرون پای بنهاد پیش

1532

چو گیو آن زمان روی پیران بدید

عنان سوی او جنگ را برگشید

1533

ازان مهتران پیش پیران چهار

بنیزه ز اسب اندر افگند خوار

1534

بزه کرد پیران ویسه کمان

همی تیر بارید بر بدگمان

1535

سپر بر سر آورد گیو سترگ

بنیزه درآمد بکردار گرگ

1536

چو آهنگ پیران سالار کرد

که جوید بورد با او نبرد

1537

فروماند اسبش همیدون بجای

از آنجا که بد پیش ننهاد پای

1538

یکی تازیانه بران تیز رو

بزد خشم را نامبردار گو

1539

بجوشید بگشاد لب را ز بند

بنفرین دژخیم دیو نژند

1540

بیفگند نیزه کمان برگرفت

یکی درقه کرگ بر سر گرفت

1541

کمان را بزه کرد و بگشاد بر

که با دست پیران بدوزد سپر

1542

بزد بر سرش چارچوبه خدنگ

نبد کارگر تیر بر کوه سنگ

1543

همیدون سه چوبه بر اسب سوار

بزد گیو پیکان آهن گذار

1544

نشد اسب خسته نه پیران نیو

بدانجا رسیدند یاران گیو

1545

چو پیران چنان دید برگشت زود

برفت از پسش گیو تازان چو دود

1546

بنزدیک گیو آمد آنگه پسر

که ای نامبردار فرخ پدر

1547

من ایدون شنیدستم از شهریار

که پیران فراوان کند کارزار

1548

ز چنگ بسی تیزچنگ اژدها

مر او را بود روز سختی رها

1549

سرانجام بر دست گودرز هوش

برآید تو ای باب چندین مکوش

1550

پس اندر رسیدند یاران گیو

پر از خشم و کینه سواران نیو

1551

چو پیران چنان دید برگشت زری

سوی لشکر خویش بنهاد روی

1552

خروشان پر از درد و رخساره زرد

بنزدیک لهاک و فرشیدورد

1553

بیامد که ای نامداران من

دلیران و خنجرگزاران من

1554

شما را ز بهر چنین روزگار

همی پرورانیدم اندر کنار

1555

کنون چون بجنگ اندر آمد سپاه

جهان شد بما بر ز دشمن سیاه

1556

نبینم کسی کز پی نام و ننگ

بپیش سپاه اندر آید بجنگ

1557

چو آواز پیران بدیشان رسید

دل نامداران ز کین بردمید

1558

برفتند و گفتند گر جان پاک

نباشد بتن نیستمان بیم و باک

1559

ببندیم دامن یک اندر دگر

نشاید گشادن برین کین کمر

1560

سوی گیو لهاک و فرشیدورد

برفتند و جستند با او نبرد

1561

برآمد بر گیو لهاک نیو

یکی نیزه زد بر کمرگاه گیو

1562

همی خواست کو را رباید ز زین

نگونسار از اسب افگند بر زمین

1563

بنیزه زره بردرید از نهیب

نیامد برون پای گیو از رکیب

1564

بزد نیزه پس گیو بر اسب اوی

ز درد اندر آمد تگاور بروی

1565

پیاده شد از باره لهاک مرد

فراز آمد از دور فرشید ورد

1566

ابر نیزه گیو تیغی چو باد

بزد نیزه ببرید و برگشت شاد

1567

چو گیو اندران زخم او بنگرید

عمود گران از میان برکشید

1568

بزد چون یکی تیزدم اژدها

که از دست او خنجر آمد رها

1569

سبک دیگری زد بگردنش بر

که آتش ببارید بر تنش بر

1570

بجوشید خون بر دهانش از جگر

تنش سست برگشت و آسیمه سر

1571

چو گیو اندرین بود لهاک زود

نشست از بر بادپای چو دود

1572

ابا گرز و با نیزه برسان شیر

بر گیو رفتند هر دو دلیر

1573

چه مایه ز چنگ دلاور سران

برو بر ببارید گرز گران

1574

بزین خدنگ اندورن بد سوار

ستوهی نیامدش از کارزار

1575

چو دیدند لهاک و فرشیدورد

چنان پایداری ازان شیرمرد

1576

ز بس خشم گفتند یک با دگر

که ما را چه آمد ز اختر بسر

1577

برین زین همانا که کوهست و روست

برو بر ندرد جز از شیر پوست

1578

ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواست

همی گشت هر سو چپ و دست راست

1579

بدیشان نهاد از دو رویه نهیب

نیامد یکی را سر اندر نشیب

1580

بدل گفت کاری نو آمد بروی

مرا زین دلیران پرخاشجوی

1581

نه از شهر ترکان سران آمدند

که دیوان مازندران آمدند

1582

سوی راست گیو اندر آمد چو گرد

گرازه بپرخاش فرشیدورد

1583

ز پولاد در چنگ سیمین ستون

بزیر اندرون باره ای چون هیون

1584

گرازه چو بگشاد از باد دست

بزین بر شد آن ترگ پولاد بست

1585

بزد نیزه ای بر کمربند اوی

زره بود نگسست پیوند اوی

1586

یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیر

بپشت گرازه درآمد دلیر

1587

بزد بر سر و ترگ فرشیدورد

زمین را بدرید ترک از نبرد

1588

همی کرد بر بارگی دست راست

باسب اندر آمد نبود آنچ خواست

1589

پس بیژن اندر دمان گستهم

ابا نامداران ایران بهم

1590

بنزدیک توران سپاه آمدند

خلیده دل و کینه خواه آمدند

1591

ز توران سپاه اندریمان چو گرد

بیامد دمان تا بجای نبرد

1592

عمودی فروهشت بر گستهم

که تا بگسلاند میانش ز هم

1593

بتیغش برآمد بدو نیم گشت

دل گستهم زو پر از بیم گشت

1594

بپشت یلان اندر آمد هجیر

ابر اندریمان ببارید تیر

1595

خدنگش بدرید برگستوان

بماند آن زمان بارگی بی روان

1596

پیاده شد ازباره مرد سوار

سپر بر سر آورد و بر ساخت کار

1597

ز ترکان بر آمد سراسر غریو

سواران برفتند برسان دیو

1598

مر او را بچاره ز آوردگاه

کشیدند از پیش روی سپاه

1599

سپهدار پیران ز سالارگاه

بیامد بیاراست قلب سپاه

1600

ز شبگیر تا شب برآمد زکوه

سواران ایران و توران گروه

1601

همی گرد کینه برانگیختند

همی خاک با خون برآمیختند

1602

از اسبان و مردان همه رفته هوش

دهن خشک و رفته ز تن زور و توش

1603

چو روی زمین شد برنگ آبنوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

1604

ابر پشت پیلان تبیره زنان

ازان رزمگه بازگشت آن زمان

1605

بران بر نهادند هر دو سپاه

که شب بازگردند ز آوردگاه

1606

گزینند شبگیر مردان مرد

که از ژرف دریا برآرند گرد

1607

همه نامداران پرخاشجوی

یکایک بروی اندر آرند روی

1608

ز پیکار یابد رهایی سپاه

نریزند خون سر بیگناه

1609

بکردند پیمان و گشتند باز

گرفتند کوتاه رزم دراز

1610

دو سالار هر دو زکینه بدرد

همی روی بر گاشتند از نبرد

1611

یکی سوی کوه کنابد برفت

یکی سوی زیبد خرامید تفت

1612

همانگه طلایه ز لشکر براه

فرستاد گودرز سالار شاه

1613

ز جوشنوران هرک فرسوده بود

زخون دست و تیغش بیالوده بود

1614

همه جوشن و خود و ترگ و زره

گشادند مربندها را گره

1615

چو از بار آهن برآسوده شد

خورش جست و می چند پیموده شد

1616

بتدبیر کردن سوی پهلوان

برفتند بیدار پیر و جوان

1617

بگودرز پس گفت گیو ای پدر

چه آمد مرا از شگفتی بسر

1618

چو من حمله بردم بتوران سپاه

دریدم صف و برگشادند راه

1619

بپیران رسیدم نوندم بجای

فروماند و ننهاد از پیش پای

1620

چنانم شتاب آمد از کار خویش

که گفتم نباشم دگر یار خویش

1621

پس آن گفته شاه بیژن بیاد

همی داشت وان دم مرا یادداد

1622

که پیران بدست تو گردد تباه

از اختر همین بود گفتار شاه

1623

بدو گفت گودرز کو را زمان

بدست منست ای پسر بی گمان

1624

که زو کین هفتاد پور گزین

بخواهم بزور جهان آفرین

1625

ازان پس بروی سپه بنگرید

سران را همه گونه پژمرده دید

1626

ز رنج نبرد و ز خون ریختن

بهرجای با دشمن آویختن

1627

دل پهلوان گشت زان پر ز درد

که رخسار آزادگان دید زرد

1628

بفرمودشان بازگشتن بجای

سپهدار نیک اختر و رهنمای

1629

بدان تا تن رنج بردارشان

برآساید از جنگ و پیکارشان

1630

برفتند و شبگیر بازآمدند

پر از کینه و زرمساز آمدند

1631

بسالار برخواندند آفرین

که ای نامور پهلوان زمین

1632

شبت خواب چون بود و چون خاستی

ز پیکار ترکان چه آراستی

1633

بدیشان چنین گفت پس پهلوان

که ای نیک مردان و فرخ گوان

1634

سزد گر شما بر جهان آفرین

بخوانید روز و شبان آفرین

1635

که تا این زمان هرچ رفت از نبرد

به کام دل ما همی گشت گرد

1636

فراوان شگفتی رسیدم بسر

جهان را ندیدم مگر بر گذر

1637

ز بیداد و داد آنچ آمد بشاه

بد و نیک راهم بدویست راه

1638

چو ما چرخ گردان فراوان سرشت

درود آن کجا برزو خود بکشت

1639

نخستین که ضحاک بیدادگر

ز گیتی بشاهی برآورد سر

1640

جهان را چه مایه بسختی بداشت

جهان آفرین زو همه درگذاشت

1641

بداد آنک آورد پیدا ستم

ز باد آمد آن پادشاهی بدم

1642

چو بیداد او دادگر برنداشت

یکی دادگر را برو برگماشت

1643

برآمد بران کار او چند سال

بد انداخت یزدان بران بدسگال

1644

فریدون فرخ شه دادگر

ببست اندر آن پادشاهی کمر

1645

همه بند آهرمنی برگشاد

بیاراست گیتی سراسر بداد

1646

چو ضحاک بدگوهر بدمنش

که کردند شاهان بدو سرزنش

1647

ز افراسیاب آمد آن بد خوی

همان غارت و کشتن و بدگوی

1648

که در شهر ایران بگسترد کین

بگشت از ره داد و آیین و دین

1649

سیاوش را هم به فرجام کار

بکشت و برآورد از ایران دمار

1650

وزانپس کجا گیو ز ایران براند

چه مایه بسختی بتوران بماند

1651

نهالیش بد خاک و بالینش سنگ

خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ

1652

همی رفت گم بوده چون بیهشان

که یابد ز کیخسرو آنجا نشان

1653

یکایک چو نزدیک خسرو رسید

برو آفرین کرد کو را بدید

1654

وزانپس به ایران نهادند روی

خبر شد بپیران پرخاشجوی

1655

سبک با سپاه اندر آمد براه

که هر دو کندشان بره برتباه

1656

بکرد آنچ بودش ز بد دسترس

جهاندارشان بد نگهدار و بس

1657

ازان پس بکین سیاوش سپاه

سوی کاسه رود اندر آمد براه

1658

بلاون که آمد سپاه گشتن

شبیخون پیران و جنگ پشن

1659

که چندان پسر پیش من کشته شد

دل نامداران همه گشته شد

1660

کنون با سپاهی چنین کینه جوی

بیامد بروی اندر آورد روی

1661

چو با ما بسنده نخواهد بدن

همی داستانها بخواهد زدن

1662

همی چاره سازد بدان تا سپاه

ز توران بیاید بدین رزمگاه

1663

سران را همی خواهد اکنون بجنگ

یکایک بباید شدن تیز چنگ

1664

که گر ما بدین کار سستی کنیم

وگر نه بدین پیشدستی کنیم

1665

بهانه کند بازگردد ز جنگ

بپیچد سر از کینه و نام و ننگ

1666

ار ایدونک باشید با من یکی

ازیشان فراوان و ما اندکی

1667

ازان نامداران برآریم گرد

بدانگه که سازد همی او نبرد

1668

ور ایدونک پیران ازین رای خویش

نگردد نهد رزم را پای پیش

1669

پذیرفتم اندر شما سربسر

که من پیش بندم بدین کین کمر

1670

ابا پیر سر من بدین رزمگاه

بکشتن دهم تن بپیش سپاه

1671

من و گرد پیران و رویین و گیو

یکایک بسازیم مردان نیو

1672

که کس در جهان جاودانه نماند

بگیتی بما جز فسانه نماند

1673

هم آن نام باید که ماند بلند

چو مرگ افگند سوی ما برکمند

1674

زمانه بمرگ و بکشتن یکیست

وفا با سپهر روان اندکیست

1675

شما نیز باید که هم زین نشان

ابا نیزه و تیغ مردم کشان

1676

بکینه ببندید یکسر کمر

هرانکس که هست از شما نامور

1677

که دولت گرفتست از ایشان نشیب

کنون کرد باید بکین بر نهیب

1678

بتوران چو هومان سواری نبود

که با بیژن گیو رزم آزمود

1679

چو برگشته بخت او شد نگون

بریدش سر از تن بسان هیون

1680

نباید شکوهید زیشان بجنگ

نشاید کشیدن ز پیکار چنگ

1681

ور ایدونک پیران بخواهد نبرد

باندوه لشکر بیارد چو گرد

1682

همیدون بانبوه ما همچو کوه

بباید شدن پیش او همگروه

1683

که چندان دلیران همه خسته دل

ز تیمار و اندوه پیوسته دل

1684

برانم که ما را بود دستگاه

ازیشان برآریم گرد سیاه

1685

بگفت این سخن سربسر پهلوان

بپیش جهاندیده فرخ گوان

1686

چو سالارشان مهربانی نمود

همه پاک بر پای جستند زود

1687

برو سربسر خواندند آفرین

که چون تو کسی نیست پر داد و دین

1688

پرستنده چون تو فریدون نداشت

که گیتی سراسر بشاهی گذاشت

1689

ستون سپاهی و سالار شاه

فرازنده تاج و گاه و کلاه

1690

فدی کرده جان و فرزند و چیز

ز سالار شاهان چه جویند نیز

1691

همه هرچ شاه از فریبرز جست

ز طوس آن کنون از تو بیند درست

1692

همه سربسر مر ترا بنده ایم

بفرمان و رایت سرافگنده ایم

1693

گر ایدونک پیران ز توران سپاه

سران آورد پیش ما کینه خواه

1694

ز ما ده مبارز و زیشان هزار

نگر تا که پیچد سر از کارزار

1695

ور ایدونک لشکر همه همگروه

بجنگ اندر آید بکردار کوه

1696

ز کینه همه پاک دلخسته ایم

کمر بر میان جنگ را بسته ایم

1697

فدای تو بادا تن و جان ما

سراسر برینست پیمان ما

1698

چو گودرز پاسخ برین سان شنود

بدلش اندرون شادمانی فزود

1699

بران نامداران گرفت آفرین

که این نره شیران ایران زمین

1700

سپه را بفرمود تا برنشست

همیدون میان را بکینه ببست

1701

چپ لشکرش جای رهام گرد

بفرهاد خورشید پیکر سپرد

1702

سوی راست جای فریبرز بود

بکتماره قارنان داد زود

1703

بشیدوش فرمود کای پور من

بهر کار شایسته دستور من

1704

تو با کاویانی درفش و سپاه

برو پشت لشکر تو باش و پناه

1705

بفرمود پس گستهم را که شو

سپه را تو باش این زمان پیشرو

1706

ترا بود باید بسالارگاه

نگه دار بیدار پشت سپاه

1707

سپه را بفرمود کز جای خویش

نگر ناورید اندکی پای پیش

1708

همه گستهم را کنید آفرین

شب و روز باشید بر پشت زین

1709

برآمد خروش از میان سپاه

گرفتند زاری بران رزمگاه

1710

همه سربسر سوی او تاختند

همی خاک بر سر برانداختند

1711

که با پیر سر پهلوان سپاه

کمر بست و شد سوی آوردگاه

1712

سپهدار پس گستهم را بخواند

بسی پند و اندرز با او براند

1713

بدو گفت زنهار بیدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

1714

شب و روز در جوشن کینه جوی

نگر تا گشاده ندارید روی

1715

چو آغازی از جنگ پرداختن

بود خواب را بر تو برتاختن

1716

همان چون سرآری بسوی نشیب

ز ناخفتگان بر تو آید نهیب

1717

یکی دیده بان بر سر کوه دار

سپه را ز دشمن بی اندوه دار

1718

ور ایدونک آید ز توران زمین

شبی ناگهان تاختن گر کمین

1719

تو باید که پیکار مردان کنی

بجنگ اندر آهنگ گردان کنی

1720

ور ایدونک از ما بدین رزمگاه

بدآگاهی آید ز توران سپاه

1721

که ما را به آوردگه برکشند

تن بی سران مان بتوران کشند

1722

نگر تا سپه را نیاری بجنگ

سه روز اندرین کرد باید درنگ

1723

چهارم خود آید بپشت سپاه

شه نامبردار با پیل و گاه

1724

چو گفتار گودرز زان سان شنید

سرشکش ز مژگان برخ برچکید

1725

پذیرفت سر تا بسر پند اوی

همی جست ازان کار پیوند اوی

1726

بسالار گفت آنچ فرمان دهی

میان بسته دارم بسان رهی

1727

پس از جنگ پیشین که آمد شکست

که توران بران درد بودند پست

1728

خروشان پدر بر پسر روی زد

برادر ز خون برادر بدرد

1729

همه سر بسر سوگوار و نژند

دژم گشته از گشت چرخ بلند

1730

چو پیران چنان دید لشکر همه

چو از گرگ درنده خسته رمه

1731

سران را ز لشکر سراسر بخواند

فراوان سخن پیش ایشان براند

1732

چنین گفت کای کار دیده گوان

همه سوده رزم پیر و جوان

1733

شما را بنزدیک افراسیاب

چه مایه بزرگی و جاهست و آب

1734

بپیروزی و فرهی کامتان

بگیتی پراگنده شد نامتان

1735

بیک رزم کآمد شما را شکست

کشیدید یکسر ز پیکار دست

1736

بدانید یکسر کزین رزمگاه

اگر بازگردد بسستی سپاه

1737

پس اندر ز ایران دلاور سران

بیایند با گرزهای گران

1738

یکی را ز ما زنده اندر جهان

نبیند کس از مهتران و کهان

1739

برون کرد باید ز دلها نهیب

گزیدن مرین غمگنان را شکیب

1740

چنین داستان زد شه موبدان

که پیروز یزدان بود جاودان

1741

جهان سربسر با فراز و نشیب

چنینست تا رفتن اندر نهیب

1742

کنون از بر و بوم و فرزند خویش

که اندیشد از جان و پیوند خویش

1743

همان لشکر است این که از جنگ ما

بپیچید و بس کرد آهنگ ما

1744

بدین رزمگه بست باید میان

بکینه شدن پیش ایرانیان

1745

چنین کرد گودرز پیمان که من

سران برگزینم ازین انجمن

1746

یکایک بروی اندر آریم روی

دو لشکر برآساید از گفت و گوی

1747

گر ایدونک پیمان بجای آورید

سران را ز لشکر بپای آورید

1748

وگر همگروه اندر آید بجنگ

نباید کشیدن ز پیکار چنگ

1749

اگر سر همه سوی خنجر بریم

بروزی بزادیم و روزی مریم

1750

وگرنه سرانشان برآرم بدار

دو رویه بود گردش روزگار

1751

اگر سر بپیچد کس از گفت من

بفرمایمش سر بریدن ز تن

1752

گرفتند گردان بپاسخ شتاب

که ای پهلوان رد افراسیاب

1753

تو از دیرگه باز با گنج خویش

گزیدستی از بهر ما رنج خویش

1754

میان بسته بر پیش ما چون رهی

پسر با برادر بکشتن دهی

1755

چرا سر بپیچیم ما خود کیییم

چنین بنده شه ز بهر چییم

1756

بگفتند وز پیش برخاستند

بپیکار یکسر بیاراستند

1757

همه شب همی ساختند این سخن

که افگند سالار بیدار بن

1758

بشبگیر آوای شیپور و نای

ز پرده برآمد بهر دو سرای

1759

نشستند بر زین سپیده دمان

همه نامداران بباز و کمان

1760

که از نعل اسبان تو گفتی زمین

بپوشد همی چادر آهنین

1761

سپهبد بلهاک و فرشیدورد

چنین گفت کای نامداران مرد

1762

شما را نگهبان توران سپاه

همی بود باید بدین رزمگاه

1763

یکی دیده بان بر سر کوهسار

نگهبان روز و ستاره شمار

1764

گر ایدونک ما را ز گردان سپهر

بد آید ببرد ز ما پاک مهر

1765

شما جنگ را کس متازید زود

بتوران شتابید برسان دود

1766

کزین تخمه ویسگان کس نماند

همه کشته شد جز شما بس نماند

1767

گرفتند مر یکدگر را کنار

بدرد جگر برگسستند زار

1768

برفتند و بس روی برگاشتند

غریویدن و بانگ برداشتند

1769

پر از کینه سالار توران سپاه

خروشان بیامد به آوردگاه

1770

چو گودرز کشوادگان را بدید

سخن گفت بسیار و پاسخ شنید

1771

بدو گفت کای پر خرد پهلوان

برنج اندرون چند پیچی روان

1772

روان سیاوش را زان چه سود

که از شهر توران برآری تو دود

1773

بدان گیتی او جای نیکان گزید

نگیری تو آرام کو آرمید

1774

دو لشکر چنین پاک با یکدگر

فگنده چو پیلان ز تن دور سر

1775

سپاه دو کشور همه شد تباه

گه آمد که برداری این کینه گاه

1776

جهان سربسر پاک بی مرد گشت

برین کینه پیکار ما سرد گشت

1777

ور ایدونک هستی چنین کینه دار

ازان کوهپایه سپاه اندرآر

1778

تو از لشکر خویش بیرون خرام

مگر خود برآیدت زین کینه کام

1779

بتنها من و تو برین دشت کین

بگردیم و کین آوران همچنین

1780

ز ما هرک او هست پیروزبخت

رسد خود بکام و نشیند بتخت

1781

اگر من بدست تو گردم تباه

نجویند کینه ز توران سپاه

1782

بپیش تو آیند و فرمان کنند

بپیمان روان را گروگان کنند

1783

وگر تو شوی کشته بر دست من

کسی را نیازارم از انجمن

1784

مرا با سپاه تو پیکار نیست

بریشان ز من نیز تیمار نیست

1785

چو گودرز گفتار پیران شنید

از اختر همی بخت وارونه دید

1786

نخست آفرین کرد بر کردگار

دگر یاد کرد از شه نامدار

1787

بپیران چنین گفت کای نامور

شنیدیم گفتار تو سربسر

1788

ز خون سیاوش بافراسیاب

چه سودست از داد سر برمتاب

1789

که چون گوسفندش ببرید سر

پر از خون دل از درد خسته جگر

1790

ازان پس برآورد ز ایران خروش

زبس کشتن و غارت و جنگ و جوش

1791

سیاوش بسوگند تو سربداد

تو دادی بخیره مر او را بباد

1792

ازان پس که نزد تو فرزند من

بیامد کشیدی سر از پند من

1793

شتابیدی و جنگ را ساختی

بکردار آتش همی تاختی

1794

مرا حاجت از کردگار جهان

برین گونه بود آشکار و نهان

1795

که روزی تو پیش من آیی بجنگ

کنون آمدی نیست جای درنگ

1796

به پیران سر اکنون به آوردگاه

بگردیم یک با دگر بی سپاه

1797

سپهدار ترکان برآراست کار

ز لشکر گزید آن زمان ده سوار

1798

ابا اسب و ساز و سلیح تمام

همه شیرمرد و همه نیک نام

1799

همانگه ز ایران سپه پهلوان

بخواند آن زمان ده سوار جوان

1800

برون تاختند از میان سپاه

برفتند یکسر به آوردگاه

1801

که دیدار دیده بریشان نبود

دو سالار زین گونه زرم آزمود

1802

ابا هر سواری ز ایران سپاه

ز توران یکی شد ورا رزم خواه

1803

نهادند پس گیو را با گروی

که همزور بودند و پرخاشجوی

1804

گروی زره کز میان سپاه

سراسر برو بود نفرین شاه

1805

که بگرفت ریش سیاوش بدست

سرش را برید از تن پاک پست

1806

دگر با فریبرز کاوس تفت

چو کلباد ویسه بورد رفت

1807

چو رهام گودرز با بارمان

برفتند یک با دگر بدگمان

1808

گرازه بشد با سیامک بجنگ

چو شیر ژیان با دمنده نهنگ

1809

چو گرگین کارآزموده سوار

که با اندریمان کند کارزار

1810

ابا بیژن گیو رویین گرد

بجنگ از جهان روشنایی ببرد

1811

چو او خواست با زنگه شاوران

دگر برته با کهرم از یاوران

1812

چو دیگر فروهل بد و زنگله

برون تاختند از میان گله

1813

هجیر و سپهرم بکردار شیر

بدان رزمگاه اندر آمد دلیر

1814

چو گودرز کشواد و پیران بهم

همه ساخته دل بدرد و ستم

1815

میان بسته هر دو سپهبد بکین

چه از پادشاهی چه از بهر دین

1816

بخوردند سوگند یک بادگر

که کس برنگرداند از کینه سر

1817

بدان تا کرا گردد امروز کار

که پیروز برگردد از کارزار

1818

دو بالا بداندر دو روی سپاه

که شایست کردن بهرسو نگاه

1819

یکی سوی ایران دگر سوی تور

که دیدار بودی بلشکر ز دور

1820

بپیش اندرون بود هامون و دشت

که تا زنده شایست بر وی گذشت

1821

سپهدار گودرز کرد آن نشان

که هر کو ز گردان گردنکشان

1822

بزیر آورد دشمنی را چو دود

درفشی ز بالا برآرند زود

1823

سپهدار پیران نشانی نهاد

ببالای دیگر همین کرد یاد

1824

ازآن پس بهامون نهادند سر

بخون ریختن بسته گردان کمر

1825

بتیغ و بگرز و بتیر و کمر

همی آزمودند هرگونه بند

1826

دلیران توران و کنداوران

ابا گرز و تیغ و پرنداوران

1827

که گر کوه پیش آمدی روز جنگ

نبودی بر آن رزم کردن درنگ

1828

همه دستهاشان فروماند پست

در زور یزدان بریشان ببست

1829

بدان بلا اندر آویختند

که بسیار بیداد خون ریختند

1830

فرومانده اسبان جنگی بجای

تو گفتی که با دست بستست پای

1831

بریشان همه راستی شد نگون

که برگشت روز و بجوشید خون

1832

چنان خواست یزدان جان آفرین

که گفتی گرفت آن گوان را زمین

1833

ز مردی که بودند با بخت خویش

برآویختند از پی تخت خویش

1834

سران از پی پادشاهی بجنگ

بدادند جان از پی نام و ننگ

1835

دمان آمدند اندر آوردگاه

ابا یکدگر ساخته کینه خواه

1836

نخستین فریبرز نیو دلیر

ز لشکر برون تاخت برسان شیر

1837

بنزدیک کلباد ویسه دمان

بیامد بزه برنهاده کمان

1838

همی گشت و تیرش نیامد چو خواست

کشید آن پرنداور از دست راست

1839

برآورد و زد تیر بر گردنش

بدو نیم شد تا کمرگه تنش

1840

فرود آمد از اسب و بگشاد بند

ز فتراک خویش آن کیانی کمند

1841

ببست از بر باره کلباد را

گشاد از برش بند پولاد را

1842

ببالا برآمد به پیروز نام

خروشی برآورد و بگذارد گام

1843

که سالار ما باد پیروزگر

همه دشمن شاه خسته جگر

1844

و دیگر گروی زره دیو نیو

برون رفت با پور گودرز گیو

1845

بنیزه فراوان برآویختند

همی زهر با خون برآمیختند

1846

سناندار نیزه ز چنگ سوار

فرو ریخت از هول آن کارزار

1847

کمان برگرفتند و تیر خدنگ

یک اندر دگر تاخته چون پلنگ

1848

همی زنده بایست مر گیو را

کز اسب اندر آرد گو نیو را

1849

چنان بسته در پیش خسرو برد

ز ترکان یکی هدیه نو برد

1850

چو گیو اندر آمد گروی از نهیب

کمان شد ز دستش بسوی نشیب

1851

سوی تیغ برد آن زمان دست خویش

دمان گیو نیو اندر آمد بپیش

1852

عمودی بزد بر سر و ترگ اوی

که خون اندر آمد ز تارک بروی

1853

همیدون ز زین دست بگذاردش

گرفتش ببر سخت و بفشاردش

1854

که بر پشت زین مرد بی توش گشت

ز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت

1855

فرود آمد از باره جنگی پلنگ

دو دست از پس پشت بستش چو سنگ

1856

نشست از بر زین و او را بپیش

دوانید و شد تا بر یار خویش

1857

ببالا برآمد درفشی بدست

بنعره همی کوه را کرد پست

1858

به پیروزی شاه ایران زمین

همی خواند بر پهلوان آفرین

1859

سه دیگر سیامک ز توران سپاه

بشد با گرازه به آوردگاه

1860

برفتند و نیزه گرفته بدست

خروشان بکردار پیلان مست

1861

پر از جنگ و پر خشم کینه وران

گرفتند زان پس عمود گران

1862

چو شیران جنگی برآشوفتند

همی بر سر یکدگر کوفتند

1863

زبانشان شد از تشنگی لخت لخت

بتنگی فراز آمد آن کار سخت

1864

پیاده شدند و برآویختند

همی گرد کینه برانگیختند

1865

گرازه بزد دست برسان شیر

مر او را چو باد اندر آورد زیر

1866

چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش

شکست و برآمد ز تن نیز جانش

1867

گرازه هم آنگه ببستش باسب

نشست از بر زین چو آذرگشسب

1868

گرفت آنگه اسب سیامک بدست

ببالا برآمد بکردار مست

1869

درفش خجسته بدست اندرون

گرازان و شادان و دشمن نگون

1870

خروشان و جوشان و نعره زنان

ابر پهلوان آفرین برکنان

1871

چهارم فروهل بد و زنگله

دو جنگی بکردار شیر یله

1872

بایران نبرده بتیر و کمان

نبد چون فروهل دگر بدگمان

1873

چو از دور ترک دژم را بدید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

1874

برآورد زان تیرهای خدنگ

گرفته کمان رفت پیشش بجنگ

1875

ابر زنگله تیرباران گرفت

ز هر سو کمین سواران گرفت

1876

خدنگی برانش برآمد چو باد

که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد

1877

بروی اندر آمد تگاور ز درد

جدا شد ازو زنگله روی زرد

1878

نگون شد سر زنگله جان بداد

تو گفتی همانا ز مادر نزاد

1879

فروهل فروجست و ببرید سر

برون کرد خفتان رومی ز بر

1880

سرش را بفتراک زین برببست

بیامد گرفت اسب او را بدست

1881

ببالا برآمد بسان پلنگ

بخون غرقه گشته بر و تیغ و چنگ

1882

درفش خجسته برآورد راست

شده شادمان یافته هرچ خواست

1883

خروشید زان پس که پیروز باد

سر خسروان شاه فرخ نژاد

1884

به پنجم چو رهام گودرز بود

که با بارمان او نبرد آزمود

1885

کمان برگرفتند و تیر خدنگ

برآمد خروش سواران جنگ

1886

کمانها همه پاک بر هم شکست

سوی نیزه بردند چون باد دست

1887

دو جنگی و هر دو دلیر و سوار

هشیوار و دیده بسی کارزار

1888

بگشتند بسیار یک بادگر

بپیچید رهام پرخاشخر

1889

یکی نیزه انداخت بر ران اوی

کز اسب اندر آمد بفرمان اوی

1890

جدا شد ز باره هم آنگاه ترک

ز اسب اندر افتاد ترک سترگ

1891

بپشت اندرش نیزه ای زد دگر

سنان اندر آمد میان جگر

1892

فرود آمد از باره کرد آفرین

ز دادار بر بخت شاه زمین

1893

بکین سیاوش کشیدش نگون

ز کینه بمالید بر روی خون

1894

بزین اندر آهخت و بستش چو سنگ

سر آویخته پایها زیر تنگ

1895

نشست از بر زین و اسبش کشان

بیامد دوان تا بجای نشان

1896

ببالا برآمد شده شاد دل

ز درد و غمان گشته آزاددل

1897

به پیروزی شاه و تخت بلند

بکام آمده زیر بخت بلند

1898

همی آفرین خواند سالار شاه

ابر شاه کیخسرو و تاج و گاه

1899

که پیروزگر شاه پیروز باد

همه روزگارانش نوروز باد

1900

ششم بیژن گیو و رویین دمان

بزه برنهادند هر دو کمان

1901

چپ و راست گشتند یک با دگر

نبد تیرشان از کمان کارگر

1902

برومی عمود آنگهی پور گیو

همی گشت با گرد رویین نیو

1903

بر آوردگه بر برو دست یافت

زمین را بدرید و اندر شتافت

1904

زد از باد بر سرش رومی ستون

فروریخت از ترگ او مغز و خون

1905

به زین پلنگ اندرون جان بداد

ز پیران ویسه بسی کرد یاد

1906

پس از پشت باره درآمد نگون

همه تن پر آهن دهن پر ز خون

1907

ز اسب اندر آمد سبک بیژنا

مر او را بکردار آهرمنا

1908

کمند اندر افگند و بر زین کشید

نبد کس که تیمار رویین کشید

1909

برفت از پی سود مایه بباد

هنوز از جوانیش نابوده شاد

1910

بر اسبش بکردار پیلی ببست

گرفت آنگهی پالهنگش بدست

1911

عنان هیون تگاور بتافت

وز آن جایگه سوی بالا شتافت

1912

بچنگ اندرون شیر پیکر درفش

میان دیبه و رنگ خورده بنفش

1913

چنینست کار جهان فریب

پس هر فرازی نهاده نشیب

1914

وز آن جایگه شد بجای نشان

بنزدیک آن نامور سرکشان

1915

همی گفت پیروزگر باد شاه

همیشه سر پهلوان با کلاه

1916

جهان پیش شاه جهان بنده باد

همیشه دل پهلوان باد شاد

1917

برون تاخت هفتم ز گردان هجیر

یکی نامداری سواری هژیر

1918

سپهرم ز خویشان افراسیاب

یکی نامور بود با جاه و آب

1919

ابا پور گودرز رزم آزمود

که چون او بلشکر سواری نبود

1920

برفتند هر دو بجای نبرد

برآمد ز آوردگه تیره گرد

1921

بشمشیر هر دو برآویختند

همی زآهن آتش فروریختند

1922

هجیر دلاور بکردار شیر

بروی سپهرم درآمد دلیر

1923

بنام جهان آفرین کردگار

ببخت جهاندار با شهریار

1924

یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی

که آمد هم اندر زمان مرگ اوی

1925

درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون

بزاری و خواری دهن پر ز خون

1926

فرود آمد از باره فرخ هجیر

مر او را ببست از بر زین چو شیر

1927

نشست از بر اسب و آن اسب اوی

گرفته عنان و درآورده روی

1928

برآمد ببالا و کرد آفرین

بران اختر نیک و فرخ زمین

1929

همی زور و بخت از جهاندار دید

وز آن گردش بخت بیدار دید

1930

بهشتم ز گردان ناماوران

بشد ساخته زنگه شاوران

1931

که همرزمش از تخم او خواست بود

که از جنگ هرگز نه برکاست بود

1932

گرفتند هر دو عمود گران

چو او خواست با زنگه شاوران

1933

بگشتند ز اندازه بیرون بجنگ

ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ

1934

فروماند اسبان جنگی ز تگ

که گفتی بتنشان نجنبید رگ

1935

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

بکردار آهن بتفسید دشت

1936

چنان تشنه گشتند کز جای خویش

نجنبید و ننهاد کس پای پیش

1937

زبان برگشادند یک بادگر

که اکنون ز گرمی بسوزد جگر

1938

بباید برآسود و دم برزدن

پس آنگه سوی جنگ بازآمدن

1939

برفتند و اسبان جنگی بجای

فراز آوریدند و بستند پای

1940

بسودگی باز برخاستند

بپیکار کینه بیاراستند

1941

بکردار آتش ز نیزه سوار

همی گشت بر مرکز کارزار

1942

بدآنگه که زنگه برو دست یافت

سنان سوی او کرد و اندر شتافت

1943

یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی

کز اسبش نگون کرد و برزد بروی

1944

چو رعد خروشان یکی ویله کرد

که گفتی بدرید دشت نبرد

1945

فرود آمد از باره شد نزد اوی

بران خاک تفته کشیدش بروی

1946

مر او را بچاره ز روی زمین

نگون اندر افگند بر پشت زین

1947

نشست از بر اسب و بالا گرفت

بترکان چه آمد ز بخت ای شگفت

1948

بران کوه فرخ برآمد ز پست

یکی گرگ پیکر درفشی بدست

1949

بشد پیش یاران و کرد آفرین

ابر شاه و بر پهلوان زمین

1950

برون رفت گرگین نهم کینه خواه

ابا اندریمان ز توران سپاه

1951

جهاندیده و کارکرده دو مرد

برفتند و جستند جای نبرد

1952

بنیزه بگشتند و بشکست پست

کمان برگرفتند هر دو بدست

1953

ببارید تیر از کمان سران

بروی اندر آورده کرگ اسپران

1954

همی تیر بارید همچون تگرگ

بران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ

1955

یکی تیر گرگین بزد بر سرش

که بردوخت با ترگ رومی برش

1956

بلرزید بر زین ز سختی سوار

یکی تیر دیگر بزد نامدار

1957

هم آنگاه ترک اندر آمد نگون

ز چشمش برون آمد از درد خون

1958

فرود آمد از باره گرگین چو گرد

سر اندریمان ز تن دور کرد

1959

بفتراک بربست و خود برنشست

نوند سوار نبرده بدست

1960

بران تند بالا برآمد دمان

همیدون ببازو بزه بر کمان

1961

بنیروی یزدان که او بد پناه

بپیروز بخت جهاندار شاه

1962

چو پیروز برگشت مرد از نبرد

درفش دلفروز بر پای کرد

1963

دهم برته با کهرم تیغ زن

دو خونی و هر دو سر انجمن

1964

همی آزمودند هرگونه جنگ

گرفتند پس تیغ هندی بچنگ

1965

درفش همایون بدست اندرون

تو گفتی بجنبد که بیستون

1966

یکایک بپیچید ازو برته روی

یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی

1967

که تا سینه کهرم بد و نیک گشت

ز دشمن دل برته بی بیم گشت

1968

فرود آمد از اسب و او را ببست

بران زین توزی و خود برنشست

1969

برآمد ببالا چو شرزه پلنگ

خروشان یکی تیغ هندی بچنگ

1970

درفش همایون بدست اندرون

فگنده بران باره کهرم نگون

1971

همی گفت شاهست پیروزگر

همیشه کلاهش بخورشید بر

1972

چو از روز نه ساعت اندر گذشت

ز ترکان نبد کس بران پهن دشت

1973

کسی را کجا پروراند بناز

برآید برو روزگار دراز

1974

شبیخون کند گاه شادی بروی

همی خواری و سختی آرد بروی

1975

ز باد اندر آرد دهدمان بدم

همی داد خوانیم و پیدا ستم

1976

بتورانیان بر بد آن جنگ شوم

به آوردگه کردن آهنگ شوم

1977

چنان شد که پیران ز توران سپاه

سواری ندید اندر آوردگاه

1978

روان ها گسسته ز تنشان بتیغ

جهان را تو گفتی نیامد دریغ

1979

سپهدار ایران و توران دژم

فراز آمدند اندران کین بهم

1980

همی برنوشتند هر دو زمین

همه دل پر از درد و سر پر ز کین

1981

به آوردگاه سواران ز گرد

فروماند خورشید روز نبرد

1982

بتیغ و بخنجر بگرز و کمند

ز هر گونه برنهادند بند

1983

فراز آمد آن گردش ایزدی

از ایران بتوران رسید آن بدی

1984

ابا خواست یزدانش چاره نماند

کرا کوشش و زور و یاره نماند

1985

نگه کرد پیران که هنگام چیست

بدانست کان گردش ایزدیست

1986

ولیکن بمردی همی کرد کار

بکوشید با گردش روزگار

1987

ازان پس کمان برگرفتند و تیر

دو سالار لشکر دو هشیار پیر

1988

یکی تیرباران گرفتند سخت

چو باد خزان بر جهد بر درخت

1989

نگه کرد گودرز تیر خدنگ

که آهن ندارد مر او را نه سنگ

1990

ببر گستوان برزد و بردرید

تگاور بلرزید و دم درکشید

1991

بیفتاد و پیران درآمد بزیر

بغلتید زیرش سوار دلیر

1992

بدانست کآمد زمانه فراز

وزان روز تیره نیابد جواز

1993

ز نیرو بدو نیم شد دست راست

هم آنگه بغلتید و بر پای خاست

1994

ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه

غمی شد ز درد دویدن ستوه

1995

همی شد بران کوهسر بر دوان

کزو بازگردد مگر پهلوان

1996

نگه کرد گودرز و بگریست زار

بترسید از گردش روزگار

1997

بدانست کش نیست با کس وفا

میان بسته دارد ز بهر جفا

1998

فغان کرد کای نامور پهلوان

چه بودت که ایدون پیاده دوان

1999

بکردار نخچیر در پیش من

کجات آن سپاه ای سر انجمن

2000

نیامد ز لشکر ترا یار کس

وزیشان نبینمت فریادرس

2001

کجات آنهمه زور و مردانگی

سلیح و دل و گنج و فرزانگی

2002

ستون گوان پشت افراسیاب

کنون شاه را تیره گشت آفتاب

2003

زمانه ز تو زود برگاشت روی

بهنگام کینه تو چاره مجوی

2004

چو کارت چنین گشت زنهار خواه

بدان تات زنده برم نزد شاه

2005

ببخشاید از دل همی بر تو بر

که هستس جهان پهلوان سربسر

2006

بدو گفت پیران که این خود مباد

بفرجام بر من چنین بد مباد

2007

ازین پس مرا زندگانی بود

بزنهار رفتن گمانی بود

2008

خود اندر جهان مرگ را زاده ایم

بدین کار گردن ترا داده ایم

2009

شنیدستم این داستان از مهان

که هرچند باشی بخرم جهان

2010

سرانجام مرگست زو چاره نیست

بمن بر بدین جای پیغاره نیست

2011

همی گشت گودرز بر گرد کوه

نبودش بدو راه و آمد ستوه

2012

پیاده ببود و سپر برگرفت

چو نخچیربانان که اندر گرفت

2013

گرفته سپر پیش و ژوپین بدست

ببالا نهاده سر از جای پست

2014

همی دید پیران مر او را ز دور

بست از بر سنگ سالار تور

2015

بینداخت خنجر بکردار تیر

بیامد ببازوی سالار پیر

2016

چو گودرز شد خسته بر دست اوی

ز کینه بخشم اندر آورد روی

2017

بینداخت ژوپین بپیران رسید

زره بر تنش سربسر بردرید

2018

ز پشت اندر آمد براه جگر

بغرید و آسیمه برگشت سر

2019

برآمدش خون جگر بر دهان

روانش برآمد هم اندر زمان

2020

چو شیر ژیان اندر آمد بسر

بنالید با داور دادگر

2021

بران کوه خارا زمانی طپید

پس از کین و آوردگاه آرمید

2022

زمانه بزهراب دادست چنگ

بدرد دل شیر و چرم پلنگ

2023

چنینست خود گردش روزگار

نگیرد همی پند آموزگار

2024

چو گودرز بر شد بران کوهسار

بدیدش بر آن گونه افگنده خوار

2025

دریده دل و دست و بر خاک سر

شکسته سلیح و گسسته کمر

2026

چنین گفت گودرز کای نره شیر

سر پهلوانان و گرد دلیر

2027

جهان چون من و چون تو بسیار دید

نخواهد همی با کسی آرمید

2028

چو گودرز دیدش چنان مرده خوار

بخاک و بخون بر طپیده بزار

2029

فروبرد چنگال و خون برگرفت

بخورد و بیالود روی ای شگفت

2030

ز خون سیاوش خروشید زار

نیایش همی کرد بر کردگار

2031

ز هفتاد خون گرامی پسر

بنالید با داور دادگر

2032

سرش را همی خواست از تن برید

چنان بدکنش خویشتن را ندید

2033

درفی ببالینش بر پای کرد

سرش را بدان سایه برجای کرد

2034

سوی لشکر خویش بنهاد روی

چکان خون ز بازوش چون آب جوی

2035

همه کینه جویان پرخاشجوی

ز بالا بلشکر نهادند روی

2036

ابا کشتگان بسته بر پشت زین

بریشان سرآورده پرخاش و کین

2037

چو با کینه جویان نبد پهلوان

خروشی برآمد ز پیر و جوان

2038

که گودرز بر دست پیران مگر

ز پیری بخون اندر آورد سر

2039

همی زار بگریست لشکر همه

ز نادیدن پهلوان رمه

2040

درفشی پدید آمد از تیره گرد

گرازان و تازان بدشت نبرد

2041

برآمد ز لشکرگه آوای کوس

همی گرد بر آسمان داد بوس

2042

بزرگان بر پهلوان آمدند

پر از خنده و شادمان آمدند

2043

چنین گفت لشکر مگر پهلوان

ازو بازگردید تیره روان

2044

که پیران یکی شیردل مرد بود

همه ساله جویای آورد بود

2045

چنین یاد کرد آن زمان پهلوان

سپرده بدو گوش پیر و جوان

2046

بانگشت بنمود جای نبرد

بگفت آنک با او زمانه چه کرد

2047

برهام فرمود تا برنشست

بوردن او میان را ببست

2048

بدو گفت او را بزین برببند

بیاور چنان تازیان بر نوند

2049

درفش و سلیحش چنان هم که هست

بدرع و میانش مبر هیچ دست

2050

بران گونه چون پهلوان کرد یاد

برون تاخت رهام چون تندباد

2051

کشید از بر اسب روشن تنش

بخون اندرون غرقه بد جوشنش

2052

چنان هم ببستش بخم کمند

فرود آوریدش ز کوه بلند

2053

درفشش چو از جایگاه نشان

ندیدند گردان گردنکشان

2054

همه خواندند آفرین سربسر

ابر پهلوان زمین دربدر

2055

که ای نامور پشت ایران سپاه

پرستنده تخت تو باد ماه

2056

فدای سپه کرده ای جان و تن

بپیری زمان روزگار کهن

2057

چنین گفت گودرز با مهتران

که چون رزم ما گشت زین سان گران

2058

مرا در دل آید که افراسیاب

سپه بگذراند بدین روی آب

2059

سپاه وی آسوده از رنج و تاب

بمانده سپاهم چنین در شتاب

2060

ولیکن چنین دارم امید من

که آید جهاندار خورشید من

2061

بیفروزد این رزمگه را بفر

بیارد سپاهی بنو کینه ور

2062

یکی هوشمندی فرستاده ام

بس شاه را پندها داده ام

2063

که گر شاه ترکان بیارد سپاه

نداریم پای اندرین کینه گاه

2064

گمانم چنانست کو با سپاه

بیاری بیاید بدین رزمگاه

2065

مر این کشتگان را برین دشت کین

چنین هم بدارید بر پشت زین

2066

کزین کشتگان جان ما بیغمست

روان سیاوش زین خرمست

2067

اگر هم چنین نزد شاه آوریم

شود شاد و زین پایگاه آوریم

2068

که آشوب ترکان و ایرانیان

ازین بد کجا کم شد اندر میان

2069

همه یکسره خواندند آفرین

که بی تو مبادا زمان و زمین

2070

همه سودمندی ز گفتار تست

خور و ماه روشن بدیدار تست

2071

برفتند با کشتگان همچنان

گروی زره را پیاده دوان

2072

چو نزدیک بنگاه و لشکر شدند

پذیره سپهبد سپاه آمدند

2073

بپیش سپه بود گستهم شیر

بیامد بر پهلوان دلیر

2074

زمین را ببوسید و کرد آفرین

سپاهت بی آزار گفتا ببین

2075

چنانچون سپردی سپردم بهم

درین بود گودرز با گستهم

2076

که اندر زمان از لب دیده بان

بگوش آمد از کوه زیبد فغان

2077

که از گرد شد دشت چون تیره شب

شگفتی برآمد ز هر سو جلب

2078

خروشیدن کوس با کرنای

بجنباند آن دشت گویی ز جای

2079

یکی تخت پیروزه بر پشت پیل

درفشان بکردار دریای نیل

2080

هوا شد بسان پرند بنفش

ز تابیدن کاویانی درفش

2081

درفشی ببالای سرو سهی

پدید آمد از دور با فرهی

2082

بگردش سواران جوشنوران

زمین شد بنفش از کران تا کران

2083

پس هر درفشی درفشی بپای

چه از اژدها و چه پیکر همای

2084

ارگ همچنین تیزرانی کنند

بیک روز دیگر بدینجا رسند

2085

ز کوه کنابد همان دیده بان

بدید آن شگفتی و آمد دوان

2086

چنین گفت گر چشم من تیره نیست

وز اندوه دیدار من خیره نیست

2087

ز ترکان برآورد ایزد دمار

همه رنجشان سربسر گشت خوار

2088

سپاه اندر آمد ز بالا بپست

خروشان و هر یک درفشی بدست

2089

درفش سپهدار توران نگون

همی بینم از پیش غرقه بخون

2090

همان ده دلاور کز ایدر برفت

ابا گرد پیران بورد تفت

2091

همی بینم از دورشان سرنگون

فگنده بر اسبان و تن پر ز خون

2092

دلیران ایران گرازان بهم

رسیدند یکسر بر گستهم

2093

وزان سوی زیبد یکی تیره گرد

پدید آمد و دشت شد لاژورد

2094

میان سپه کاویانی درفش

بپیش اندرون تیغهای بنفش

2095

درفش شهنشاه با بوق و کوس

پدید آمد و شد زمین آبنوس

2096

برفتند لهاک و فرشیدورد

بدانجا که بد جایگاه نبرد

2097

بدیدند کشته بدیدار خویش

سپهبد برادر جهاندار خویش

2098

ابا ده سوار آن گزیده سران

ز ترکان دلیران جنگاوران

2099

بران دیده برزار و جوشان شدند

ز خون برادر خروشان شدند

2100

همی زار گفتند کای نره شیر

سپهدار پیران سوار دلیر

2101

چه بایست آن رادی و راستی

چو رفتن ز گیتی چنین خواستی

2102

کنون کام دشمن برآمد همه

ببد بر تو گیتی سرآمد همه

2103

که جوید کنون در جهان کین تو

که گیرد کنون راه و آیین تو

2104

ازین شهر ترکان و افراسیاب

بد آمد سرانجامت ای نیک یاب

2105

بباید بریدن سر خویش پست

بخون غرقه کردن بر و یال و دست

2106

چو اندرز پیران نهادند پیش

نرفتند بر خیره گفتار خویش

2107

ز گودرز چون خواست پیران نبرد

چنین گفت با گرد فرشیدورد

2108

که گر من شوم کشته بر کینه گاه

شما کس مباشید پیش سپاه

2109

اگر کشته گردم برین دشت کین

شود تنگ بر نامداران زمین

2110

نه از تخمه ویسه ماند کسی

که اندر سرش مغز باشد بسی

2111

که بر کینه گه چونک ما را کشند

چو سرهای ما سوی ایران کشند

2112

ز گودرز خواهد سپه زینهار

شما خویشتن را مدارید خوار

2113

همه راه سوی بیابان برید

مگر کز بد دشمنان جان برید

2114

بلشکر گه خویش رفتند باز

همه دیده پر خون و دل پر گداز

2115

بدانست لشکر سراسر همه

که شد بی شبان آن گرازان رمه

2116

همه سربسر زار و گریان شدند

چو بر آتش تیز بریان شدند

2117

بنزدیک لهاک و فرشیدورد

برفتند با دل پر از باد سرد

2118

که اکنون چه سازیم زین رزمگاه

چو شد پهلوان پشت توران سپاه

2119

چنین گفت هر کس که پیران گرد

جز از نام نیکو ز گیهان نبرد

2120

کرا دل دهد نیز بستن کمر

ز آهن کله برنهادن بسر

2121

چنین گفت لهاک فرشیدورد

که از خواست یزدان کرانه که کرد

2122

چنین راند بر سر ورا روزگار

که بر کینه کشته شود زار و خوار

2123

بشمشیر کرده جدا سر ز تن

نیابد همی کشته گور و کفن

2124

بهرجای کشته کشان دشمنش

پر از خون سر و درع و خسته تنش

2125

کنون بودنی بود و پیران گذشت

همه کار و کردار او باد گشت

2126

ستون سپه بود تا زنده بود

بمهر سپه جانش آگنده بود

2127

سپه را ز دشمن نگهدار بود

پسر با برادر برش خوار بود

2128

بدان گیتی افتاد نیک و بدش

همانا که نیک است با ایزدش

2129

بس از لشکر خویش تیمار خورد

ز گودرز پیمان ستد در نبرد

2130

که گر من شوم کشته در کینه گاه

نجویی تو کین زان سپس با سپاه

2131

گذرشان دهی تا بتوران شوند

کمین را نسازی بریشان کمند

2132

ز پیمان نگردند ایرانیان

ازین در کنون نیست بیم زیان

2133

سه کارست پیش آمده ناگزیر

همه گوش دارید برنا و پیر

2134

اگرتان بزنهار باید شدن

کنونتان همی رای باید زدن

2135

وگر بازگشتن بخرگاه خویش

سپردن بنیک و ببد راه خویش

2136

وگر جنگ را گرد کرده عنان

یکایک بخوناب داده سنان

2137

گر ایدون کتان دل گراید بجنگ

بدین رزمگه کرد باید درنگ

2138

که پیران ز مهتر سپه خواستست

سپهبد یکی لشکر آراستست

2139

زمان تا زمان لشکر آید پدید

همی کینه زینشان بباید کشید

2140

ز هرگونه رانیم یکسر سخن

جز از خواست یزدان نباشد ز بن

2141

ور ایدون کتان رای شهرست و گاه

همانا که بر ما نگیرند راه

2142

وگرتان بزنهار شاهست رای

بباید بسیچید و رفتن ز جای

2143

وگرتان سوی شهر ایران هواست

دل هر کسی بر تنش پادشاست

2144

ز ما دو برادر مدارید چشم

که هرگز نشوییم دل را ز خشم

2145

کزین تخمه ویسگان کس نبود

که بند کمر بر میانش نسود

2146

بر اندرز سالار پیران شویم

ز راه بیابان بتوران شویم

2147

ار ایدونک بر ما بگیرند راه

بکوشیم تا هستمان دستگاه

2148

چو ترکان شنیدند زیشان سخن

یکی نیک پاسخ فگندند بن

2149

که سالار با ده یل نامدار

کشیدند کشته بران گونه خوار

2150

وزان روی کیخسرو آمد پدید

که یارد بدین رزمگاه آرمید

2151

نه اسب و سلیح و نه پای و نه پر

نه گنج و نه سالار و نه نامور

2152

نه نیروی جنگ و نه راه گریز

چه با خویشتن کرد باید ستیز

2153

اگر بازگردیم گودرز و شاه

پس ما برانند پیل و سپاه

2154

رهایی نیابیم یک تن بجان

نه خرگاه بینیم و نه دودمان

2155

بزنهار بر ما کنون عار نیست

سپاهست بسیار و سالار نیست

2156

ازان پس خود از شاه ترکان چه باک

چه افراسیاب و چه یک مشت خاک

2157

چو لشکر چنین پاسخ آراستند

دو پرمایه از جای برخاستند

2158

بدانست لهاک و فرشیدورد

کشان نیست هنگام ننگ و نبرد

2159

همی راست گویند لشکر همه

تبه گردد از بی شبانی رمه

2160

بپدرود کردند گرفتند ساز

بیابان گرفتند و راه دراز

2161

درفشی گرفته بدست اندرون

پر از درد دل دیدگان پر ز خون

2162

برفتند با نامور ده سوار

دلیران و شایسته کارزار

2163

بره بر ز ایران سواران بدند

نگهبان آن نامداران بدند

2164

برانگیختند اسب ترکان ز جای

طلایه بیفشارد با جای پای

2165

یکی ناسگالیده شان جنگ خاست

که از خون زمین گشت با کوه راست

2166

بکشتند ایرانیان هشت مرد

دلیران و شیران روز نبرد

2167

وزانجا برفتند هر دو دلیر

براه بیابان بکردار شیر

2168

ز ترکان جزین دو سرافراز گرد

ز دست طلایه دگر جان نبرد

2169

پس از دیده گه دیده بان کرد غو

که ای سرفرازان و گردان نو

2170

ازین لشکر ترک دو نامدار

برون رفت با نامور ده سوار

2171

چنان با طلایه برآویختند

که با خاک خون را برآمیختند

2172

تنی هشت کشتند ایرانیان

دو تن تیز رفتند بسته میان

2173

چو بشنید گودرز گفت آن دو مرد

بود گرد لهاک و فرشیدورد

2174

برفتند با گردان افراختن

شکسته نشدشان دل از تاختن

2175

گر ایشان از اینجا به توران شوند

بر این لشکر آید همانا گزند

2176

هم اندر زمان گفت با سرکشان

که ای نامداران دشمن کشان

2177

که جوید کنون نام نزدیک شاه

بپوشد سرش را برومی کلاه

2178

همه مانده بودند ایرانیان

شده سست و سوده ز آهن میان

2179

ندادند پاسخ جز از گستهم

که بود اندر آورد شیر دژم

2180

بسالار گفت ای سرافراز شاه

چو رفتی بورد توران سپاه

2181

سپردی مرا کوس و پرده سرای

بپیش سپه برببودن بپای

2182

دلیران همه نام جستند و ننگ

مرا بهره نمد بهنگام جنگ

2183

کنون من بدین کار نام آورم

شومشان یکایک بدام آورم

2184

بخندید گودرز و زو شاد شد

رخش تازه شد وز غم آزاد شد

2185

بدو گفت نیک اختری تو ز هور

که شیری و بدخواه تو همچو گور

2186

برو کفریننده یار تو باد

چو لهاک سیصد شکار تو باد

2187

بپوشید گستهم درع نبرد

ز گردان کرا دید پدرود کرد

2188

برون رفت وز لشکر خویش تفت

بجنگ دو ترک سرافراز رفت

2189

همی گفت لشکر همه سربسر

که گستهم را زین بد آید بسر

2190

یکی لشکر از نزد افراسیاب

همی رفت برسان کشتی برآب

2191

بیاری همه جنگجو آمدند

چو نزدیک دشت دغو آمدند

2192

خبر شد بدیشان که پیران گذشت

نبرد دلیران دگرگونه گشت

2193

همه بازگشتند یکسر ز راه

خروشان برفتند نزدیک شاه

2194

چو بشنید بیژن که گستهم رفت

ز لشکر بورد لهاک تفت

2195

گمانی چنان برد بیژن که او

چو تنگ اندر آید بدشت دغو

2196

نباید که لهاک و فرشیدورد

برآرند ازو خاک روز نبرد

2197

نشست از بر دیزه راه جوی

بنزدیک گودرز بنهاد روی

2198

چو چشمش بروی نیا برفتاد

خروشید و چندی سخن کرد یاد

2199

نه خوب آید ای پهلوان از خرد

که هر نامداری که فرمان برد

2200

مر او را بخیره بکشتن دهی

بهانه بچرخ فلک برنهی

2201

دو تن نامداران توران سپاه

برفتند زین سان دلاور براه

2202

ز هومان و پیران دلاورترند

بگوهر بزرگان آن کشورند

2203

کنون گستهم شد بجنگ دو تن

نباید که آید برو برشکن

2204

همه کام ما بازگردد بدرد

چو کم گردد از لشکر آن رادمرد

2205

چو بشنید گودرز گفتار اوی

کشیدن بدان کار تیمار اوی

2206

پس اندیشه کرد اندران یک زمان

هم از بد که می برد بیژن گمان

2207

بگردان چنین گفت سالار شاه

که هر کس که جوید همی نام و گاه

2208

پس گستهم رفت باید دمان

مر او را بدن یار با بدگمان

2209

ندادند پاسخ کس از انجمن

نه غمخواره بد کس نه آسوده تن

2210

بگودرز پس گفت بیژن که کس

جز من نباشدش فریادرس

2211

که آید ز گردان بدین کار پیش

بسیری نیامد کس از جان خویش

2212

مرا رفت باید که از کار اوی

دلم پر ز درد است و پر آب روی

2213

بدو گفت گودرز کای شیرمرد

نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد

2214

نبینی که ماییم پیروزگر

بدین کار مشتاب تند ای پسر

2215

بریشان بود گستهم چیره بخت

وزیشان ستاند سرو تاج و تخت

2216

بمان تا کنون از پس گستهم

سواری فرستم چو شیر دژم

2217

که با او بود یارگاه نبرد

سر دشمنان اندر آرد بگرد

2218

بدو گفت بیژن که ای پهلوان

خردمند و بیدار و روشن روان

2219

کنون یار باید که زندست مرد

نه آنگه کجا زو برآرند گرد

2220

چو گستهم شد کشته در کارزار

سرآمد برو روز و برگشت کار

2221

کجا سود دارد مر او را سپاه

کنون دار گر داشت خواهی نگاه

2222

بفرمای تا من ز تیمار اوی

ببندم کمر تنگ بر کار اوی

2223

ور ایدونک گویی مرو من سرم

ببرم بدین آبگون خنجرم

2224

که من زندگانی پس از مرگ اوی

نخواهم که باشد بهانه مجوی

2225

بدو گفت گودرز بشتاب پیش

اگر نیست مهر تو بر جان خویش

2226

نیابی همی سیری از کارزار

کمر بند و ببسیچ و سر بر مخار

2227

نسوزد همانا دلت بر پدر

که هزمان مر او را بسوزی جگر

2228

چو بشنید بیژن فرو برد سر

زمین را ببوسید و آمد بدر

2229

برآرم همی گفت از کوه خاک

بدین جنگ جستن مرا زو چه باک

2230

کمر بست و برساخت مر جنگ را

بزین اندر آورد شبرنگ را

2231

بگیو آگهی شد که بیژن چو گرد

کمر بست بر جنگ فرشیدورد

2232

پس گستهم تازیان شد براه

بجنگ سواران توران سپاه

2233

هم اندر زمان گیو برجست زود

نشست از بر تازی اسبی چو دود

2234

بیامد بره بر چو او را بدید

به تندی عنانش بیکسو کشید

2235

بدو گفت چندین زدم داستان

نخواهی همی بود همداستان

2236

که باشم بتو شادمان یک زمان

کجا رفت خواهی بدین سان دمان

2237

بهر کار درد دلم را مجوی

بپیران سر از من چه باید بگوی

2238

جز از تو بگیتیم فرزند نیست

روانم بدرد تو خرسند نیست

2239

بدی ده شبان روز بر پشت زین

کشیده ببدخواه بر تیغ کین

2240

بسودی بخفتان و خود اندرون

نخواهی همی سیر گشتن ز خون

2241

چو نیکی دهش بخت پیروز داد

بباید نشستن برام و شاد

2242

بپیش زمانه چه تازی سرت

بس ایمن شدستی بدین خنجرت

2243

کسی کو بجوید سرانجام خویش

نجوید ز گیتی چنین کام خویش

2244

تو چندین بگرد زمانه مپوی

که او خود سوی ما نهادست روی

2245

ز بهر مرا زین سخن بازگرد

نشاید که دارای دل من بدرد

2246

بدو گفت بیژن که ای پر خرد

جزین بر تو مردم گمانی برد

2247

که کار گذشته بیاری بیاد

نپیچی بخیره همی سر زداد

2248

بدان ای پدر کین سخن داد نیست

مگر جنگ لاون ترا یاد نیست

2249

که با من چه کرد اندران گستهم

غم و شادمانیش با من بهم

2250

ورایدون کجا گردش ایزدی

فرازآورد روزگار بدی

2251

نبشته نگردد بپرهیز باز

نباید کشید این سخن را دراز

2252

ز پیکار سر بر مگردان که من

فدی کرده دارم بدین کار تن

2253

بدو گفت گیو ار بگردی تو باز

همان خوبتر کین نشیب و فراز

2254

تو بی من مپویی بروز نبرد

منت یار باشم بهر کارکرد

2255

بدو گفت بیژن که این خود مباد

که از نامداران خسرونژاد

2256

سه گرد از پی بیم خورده دو تور

بتازند پویان بدین راه دور

2257

بجان و سر شاه روشن روان

بجان نیا نامور پهلوان

2258

بکین سیاوش کزین رزمگاه

تو برگردی و من بپویم براه

2259

نخواهم برین کار فرمانت کرد

که گویی مرا بازگرد از نبرد

2260

چو بشنید گیو این سخن بازگشت

برو آفرین کرد و اندر گذشت

2261

که پیروز بادی و شاد آمدی

مبیناد چشم تو هرگز بدی

2262

همی تاخت بیژن پس گستهم

که ناید بروبر ز توران ستم

2263

چو از دور لهاک و فرشیدورد

گذشتند پویان ز دشت نبرد

2264

بیک ساعت از هفت فرسنگ راه

برفتند ایمن ز ایران سپاه

2265

یکی بیشه دیدند و آب روان

بدو اندرون سایه کاروان

2266

ببیشه درون مرغ و نخچیر و شیر

درخت از بر و سبزه و آب زیر

2267

بنخچیر کردن فرود آمدند

وزان تشنگی سوی رود آمدند

2268

چو آب اندر آمد ببایست نان

باندوه و شادی نبندد دهان

2269

بگشتند بر گرد آن مرغزار

فگندند بسیار مایه شکار

2270

برافروختند آتش و زان کباب

بخوردند و کردند سر سوی خواب

2271

چو بد روزگار دلیران دژم

کجا خواب سازد بریشان ستم

2272

فرو خفت لهاک و فرشیدورد

بسر بر همی پاسبانیش کرد

2273

برآمد چو شب تیره شد ماهتاب

دو غمگین سر اندر نهاده بخواب

2274

رسید اندران جایگه گستهم

که بودند یاران توران بهم

2275

نوند اسب او بوی اسبان شنید

خروشی برآورد و اندر دمید

2276

سبک اسب لهاک هم زین نشان

خروشی برآورد چون بیهشان

2277

دمان سوی لهاک فرشید ورد

ز خواب خوش آمدش بیدار کرد

2278

بدو گفت برخیز زین خواب خوش

بمردی سر بخت خود را بکش

2279

که دانا زد این داستان بزرگ

که شیری که بگریزد از چنگ گرگ

2280

نباید که گرگ از پسش در کشد

که او را همان بخت خود برکشد

2281

چه مایه بپیوند و چندی شتافت

کس از روز بد هم رهایی نیافت

2282

هلا زود بشتاب کآمد سپاه

از ایران و بر ما گرفتند راه

2283

نشستند بر باره هر دو سوار

کشیدند پویان ازان مرغزار

2284

ز بیشه ببالا نهادند روی

دو خونی دلاور دو پرخاشجوی

2285

بهامون کشیدند هر دو سوار

پراندیشه تا چون بسیچند کار

2286

پدید آمد از دور پس گستهم

ندیدند با او سواری بهم

2287

دلیران چو سر را برافراختند

مر او را چو دیدند بشناختند

2288

گرفتند یک بادگر گفت و گوی

که یک تن سوی ما نهادست روی

2289

نیابد رهایی ز ما گستهم

مگر بخت بد کرد خواهد ستم

2290

جز از گستهم نیست کامد بجنگ

درفش دلیران گرفته بچنگ

2291

گریزان بباید شد از پیش اوی

مگر کاندر آرد بدین دشت روی

2292

وز آنجا بهامون نهادند روی

پس اندر دمان گستهم کینه جوی

2293

بیامد چو نزدیک ایشان رسید

چو شیر ژیان نعره ای برکشید

2294

بریشان ببارید تیر خدنگ

چو فرشیدورد اندر آمد بجنگ

2295

یکی تیر زد بر سرش گستهم

که با خون برآمیخت مغزش بهم

2296

نگون گشت و هم در زمان جان بداد

شد آن نامور گرد ویسه نژاد

2297

چو لهاک روی برادر بدید

بدانست کز کارزار آرمید

2298

بلرزید وز درد او خیره شد

جهان پیش چشم اندرش تیره شد

2299

ز روشن روانش بسیری رسید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

2300

شدند آن زمان خسته هر دو سوار

بشمشیر برساختند کارزار

2301

یکایک برو گستهم دست یافت

ز کینه چنان خسته اندر شتافت

2302

بگردنش بر زد یکی تیغ تیز

برآورد ناگاه زو رستخیز

2303

سرش زیر پای اندر آمد چو گوی

که آید همی زخم چوگان بروی

2304

چنینست کردار گردان سپهر

ببرد ز پرورده خویش مهر

2305

چو سر جوییش پای یابی نخست

وگر پای جویی سرش پیش تست

2306

بزین بر چنان خسته بد گستهم

که بگسست خواهد تو گفتی ز هم

2307

بیامد خمیده بزین اندرون

همی راند اسب و همی ریخت خون

2308

و زآنجا سوی چشمه ساری رسید

هم آب روان دید و هم سایه دید

2309

فرود آمد و اسب را بر درخت

ببست و به آب اندر آمد ز بخت

2310

بخورد آب بسیار و کرد آفرین

ببستش تو گفتی سراسر زمین

2311

بپیچید و غلتید بر تیره خاک

سراسر همه تن بشمشیر چاک

2312

همی گفت کای روشن کردگار

پدید آر زان لشکر نامدار

2313

بدلسوزگی بیژن گیو را

وگرنه دلاور یکی نیو را

2314

که گر مرده گر زنده زین جایگاه

برد مر مرا سوی ایران سپاه

2315

سر نامداران توران سپاه

ببرد برد پیش بیدار شاه

2316

بدان تا بداند که من جز بنام

نمردم بگیتی همینست کام

2317

همه شب بنالید تا روز پاک

پر از درد چون مار پیچان بخاک

2318

چو گیتی ز خورشید شد روشنا

بیامد بدانجایگه بیژنا

2319

همی گشت بر گرد آن مرغزار

که یابد نشانی ز گم بوده یار

2320

پدید آمد از دور اسب سمند

بدان مرغزار اندرون چون نوند

2321

چمان و چران چون پلنگان بکام

نگون گشته زین و گسسته لگام

2322

همه آلت زین برو بر نگون

رکیب و کمند و جنا پر ز خون

2323

چو بیژن بدید آن ازو رفت هوش

برآورد چو شیر شرزه خروش

2324

همی گفت که ای مهربان نیک یار

کجایی فگنده در این مرغزار

2325

که پشتم شکستی و خستی دلم

کنون جان شیرین ز تن بگسلم

2326

بشد بر پی اسب بر چشمه سار

مر او را بدید اندران مزغزار

2327

همه جوشن ترگ پر خاک و خون

فتاده بدان خستگی سرنگون

2328

فروجست بیژن ز شبرنگ زود

گرفتش بغوش در تنگ زود

2329

برون کرد رومی قبا از برش

برهنه شد از ترگ خسته سرش

2330

ز بس خون دویدن تنش بود زرد

دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد

2331

بران خستگیهاش بنهاد روی

همی بود زاری کنان پیش اوی

2332

همی گفت کای نیک دل یار من

تو رفتی و این بود پیکار من

2333

شتابم کنون بیش بایست کرد

رسیدن بر تو بجای نبرد

2334

مگر بودمی گاه سختیت یار

چو با اهرمن ساختی کارزار

2335

کنون کام دشمن همه راست کرد

برآنرد سر هرچ می خواست کرد

2336

بگفت این سخن بیژن و گستهم

بجنبید و برزد یکی تیز دم

2337

ببیژن چنین گفت کای نیک خواه

مکن خویشتن پیش من در تباه

2338

مرا درد تو بتر از مرگ خویش

بنه بر سر خسته بر ترگ خویش

2339

یکی چاره کن تا ازین جایگاه

توانی رسانیدنم نزد شاه

2340

مرا باد چندان همی روزگار

که بینم یکی چهره شهریار

2341

ازان پس چو مرگ آیدم باک نیست

مرا خود نهالی بجز خاک نیست

2342

نمردست هرکس که با کام خویش

بمیرد بیابد سرانجام خویش

2343

و دیگر دو بد خواه با ترس و باک

که بر دست من کرد یزدان هلاک

2344

مگرشان بزین بر توانی کشید

وگرنه سرانشان ز تنها برید

2345

سلیح و سر نامبردارشان

ببر تا بدانند پیکارشان

2346

کنی نزد شاه جهاندار یاد

که من سر بخیره ندادم بباد

2347

بسودم بهر جای بابخت جنگ

گه نام جستن نمردم بننگ

2348

ببیژن نمود آنگهی هر دو تور

که بودند کشته فگنده بدور

2349

بگفت این و سستی گرفتش روان

همی بود بیژن بسر بر نوان

2350

وز آن جایگه اسب او بیدرنگ

بیاورد و بگشاد از باره تنگ

2351

نمد زین بزیر تن خفته مرد

بیفگند و نالید چندی بدرد

2352

همه دامن قرطه را کرد چاک

ابر خستگیهاش بر بست پاک

2353

وز آن جایگه سوی بالا دوان

بیامد ز غم تیره کرده روان

2354

سواران ترکان پراگنده دید

که آمد ز راه بیابان پدید

2355

ز بالا چو برق اندر آمد بشیب

دل از مردن گستهم با نهیب

2356

ازان بیم دیده سواران دو تن

بشمشیرکم کرد زان انجمن

2357

ز فتراک بگشاد زان پس کمند

ز ترکان یکی را بگردن فگند

2358

ز اسب اندر آورد و زنهار داد

بدان کار با خویشتن یار داد

2359

وز آنجا بیامد بکردار گرد

دمان سوی لهاک و فرشیدورد

2360

بدید آن سران سپه را نگون

فگنده بران خاک غرقه بخون

2361

بسرشان بر اسبان جنگی بپای

چراگاه سازید و جای چرای

2362

چو بیژن چنان دید کرد آفرین

ابر گستهم کو سرآورد کین

2363

بفرمود تا ترک زنهار خواه

بزین برکشید آن سران را ز راه

2364

ببستندشان دست و پای و میان

کشیدند بر پشت زین کیان

2365

وزآنجا سوی گستهم تازیان

بیامد بسان پلنگ ژیان

2366

فرود آمد از اسب و او را چو باد

بی آزار نرم از بر زین نهاد

2367

بدان ترک فرمود تا برنشست

بغوش او اندر آورد دست

2368

سمند نوندش همی راند نرم

بروبر همی آفرین خواند گرم

2369

مرگ زنده او را بر شهریار

تواند رسانیدن از کارزار

2370

همی راند بیژن پر از درد و غم

روانش پر از انده گستهم

2371

چو از روزنه ساعت اندر گذشت

خور از گنبد چرخ گردان بگشت

2372

جهاندار خسرو بنزد سپاه

بیامد بدان دشت آوردگاه

2373

پذیره شدندش سراسر سران

همه نامداران و جنگاوران

2374

برو خواندند آفرین بخردان

که ای شهریار و سر موبدان

2375

چنان هم همی بود بر اسب شاه

بدان تا ببینند رویش سپاه

2376

بریشان همی خواند شاه آفرین

که آباد بادا بگردان زمین

2377

بیین پس پشت لشکر چو کوه

همی رفت گودرز با آن گروه

2378

سر کشتگانرا فگنده نگون

سلیح و تن و جامه هاشان بخون

2379

همان ده مبارز کز آوردگاه

بیاورده بودند گردان شاه

2380

پس لشکر اندر همی راندند

ابر شهریار آفرین خواندند

2381

چو گودرز نزدیک خسرو رسید

پیاده شد از دور کو را بدید

2382

ستایش کنان پهلوان سپاه

بیامد بغلتید در پیش شاه

2383

همه کشتگانرا بخسرو نمود

بگفتش که همرزم هر کس که بود

2384

گروی زره را بیاودر گیو

دمان با سپهدار پیران نیو

2385

ز اسب اندر آمد سبک شهریار

نیایش همی کرد برکردگار

2386

ز یزدان سپاس و بدویم پناه

که او داد پیروزی و دستگاه

2387

ز دادار بر پهلوان آفرین

همی خواند و بر لشکرش همچنین

2388

که ای نامداران فرخنده پی

شما آتش و دشمنان خشک نی

2389

سپهدار گودرز با دودمان

ز بهر دل من چو آتش دمان

2390

همه جان و تنها فدا کرده اند

دم از شهر توران برآورده اند

2391

کنون گنج و شاهی مرا با شماست

ندارم دریغ از شما دست راست

2392

ازان پس بدان کشتگان بنگرید

چو روی سپهدار پیران بدید

2393

فروریخت آب از دو دیده بدرد

که کردار نیکی همی یاد کرد

2394

بپیرانش بر دل ازان سان بسوخت

تو گفتی بدلش آتشی برفروخت

2395

یکی داستان زد پس از مرگ اوی

بخون دو دیده بیالود روی

2396

که بخت بدست اژدهای دژم

بدام آورد شیر شرزه بدم

2397

بمردی نیابد کسی زو رها

چنین آمد این تیزچنگ اژدها

2398

کشیدی همه ساله تیمار من

میان بسته بودی بپیکار من

2399

ز خون سیاوش پر از درد بود

بدانگه کسی را نیازرد بود

2400

چنان مهربان بود دژخیم شد

وزو شهر ایران پر از بیم شد

2401

مر او را ببرد اهرمن دل ز جای

دگرگونه پیش اندر آورد پای

2402

فراوان همی خیره دادمش پند

نیامدش گفتار من سودمند

2403

از افراسیابش نه برگشت سر

کنون شهریارش چنین داد بر

2404

مکافات او ما جز این خواستیم

همی گاه و دیهیمش آراستیم

2405

از اندیشه ما سخن درگذشت

فلک بر سرش بر دگرگونه گشت

2406

بدل بر جفاکرد بر جای مهر

بدین سر دگرگونه بنمود چهر

2407

کنون پند گودرز و فرمان من

بیفگند گفتار و پیمان من

2408

تبه کرد مهر دل پاک را

بزهر اندر آمیخت تریاک را

2409

که آمد بجنگ شما با سپاه

که چندان شد از شهر ایران تباه

2410

ز توران بسیچید و آمد دمان

که ژوپین گودرز بودش زمان

2411

پسر با برادر کلاه و کمر

سلیح و سپاه و همه بوم و بر

2412

بداد از پی مهر افراسیاب

زمانه برو کرد چندین شتاب

2413

بفرمود تا مشک و کافور ناب

بعنبر برآمیخته با گلاب

2414

تنش را بیالود زان سربسر

بکافور و مشکش بیاگند سر

2415

بدیبار رومی تن پاک اوی

بپوشید آن جان ناپاک اوی

2416

یکی دخمه فرمود خسرو بمهر

بر آورده سر تا بگردان سپهر

2417

نهاد اندرو تختهای گران

چنانچون بود در خور مهتران

2418

نهادند مر پهلوان را بگاه

کمر بر میان و بسر برکلاه

2419

چنینست کردار این پر فریب

چه مایه فرازست و چندی نشیب

2420

خردمند را دل ز کردار اوی

بماند همی خیره از کار اوی

2421

ازان پس گروی زره را بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

2422

نگه کرد خسرو بدان زشت روی

چو دیوی بسر بر فروهشته موی

2423

همی گفت کای کردگار جهان

تو دانی همی آشکار و نهان

2424

همانا که کاوس بد کرده بود

بپاداش ازو زهر و کین آزمود

2425

که دیوی چنین بر سیاوش گماشت

ندانم جزین کینه بر دل چه داشت

2426

ولیکن بپیروزی یک خدای

جهاندار نیکی ده و رهنمای

2427

که خون سیاوش ز افراسیاب

بخواهم بدین کینه گیرم شتاب

2428

گروی زره را گره تا گره

بفرمود تا برکشیدند زه

2429

چو بندش جداشد سرش را ز بند

بریدند همچون سر گوسفند

2430

بفرمود او را فگندن به آب

بگفتا چنین بینم افراسیاب

2431

ببد شاه چندی بران رزمگاه

بدان تا کند سازکار سپاه

2432

دهد پادشاهی کرا در خورست

کسی کز در خلعت و افسرست

2433

بگودرز داد آن زمان اصفهان

کلاه بزرگی و تخت مهان

2434

باندازه اندر خور کارشان

بیاراست خلعت سزاوارشان

2435

از آنها که بودند مانده بجای

که پیرانشان بد سرو کد خدای

2436

فرستاده آمد بنزدیک شاه

خردمند مردی ز توران سپاه

2437

که ما شاه را بنده و چاکریم

زمین جز بفرمان او نسپریم

2438

کس از خواست یزدان نیابد رها

اگر چه شود در دم اژدها

2439

جهاندار داند که ما خود کییم

میان تنگ بسته ز بهر چییم

2440

نبدمان بکار سیاوش گناه

ببرد اهرمن شاه را دل ز راه

2441

که توران ز ایران همه پر غمست

زن و کودک خرد در ماتمست

2442

نه بر آرزو کینه خواه آمدیم

ز بهر بر و بوم و گاه آمدیم

2443

ازین جنگ ما را بد آمد بسر

پسر بی پدر شد پدر بی پسر

2444

بجان گر دهد شاهمان زینهار

ببندیم پیشش میان بنده وار

2445

بدین لشکر اندر بس مهترست

کجا بندگی شاه را در خورست

2446

گنهکار اوییم و او پادشاست

ازو هرچ آید بما بر رواست

2447

سران سربسر نزد شاه آوریم

بسی پوزش اندر گناه آوریم

2448

گر از ما بدلش اندرون کین بود

بریدن سر دشمن آیین بود

2449

ور ایدونک بخشایش آرد رواست

همان کرد باید که او را هواست

2450

چو بشنید گفتار ایشان بدرد

ببخشودشان شاه آزاد مرد

2451

بفرمود تا پیش او آمدند

بران آرزو چاره جو آمدند

2452

همه بر نهادند سر بر زمین

پر از خون دل و دیده پر آب کین

2453

سپهبد سوی آسمان کرد سر

که ای دادگر داور چاره گر

2454

همان لشکرست این که سر پر ز کین

همی خاک جستند ز ایران زمین

2455

چنین کردشان ایزد دادگر

نه رای و نه دانش نه پای و نه پر

2456

بدو دست یازم که او یار بس

ز گیتی نخواهیم فریادرس

2457

بدین داستان زد یکی نیک رای

که از کین بزین اندر آورد پای

2458

که این باره رخشنده تخت منست

کنون کار بیدار بخت منست

2459

بدین کینه گر تخت و تاج آوریم

و گر رسم تابوت ساج آوریم

2460

و گرنه بچنگ پلنگ اندرم

خور کرگسانست مغز سرم

2461

کنون بر شما گشت کردار بد

شناسد هر آنکس که دارد خرد

2462

نیم من بخون شما شسته چنگ

که گیرم چنین کار دشوار تنگ

2463

همه یکسره در پناه منید

و گر چند بدخواه گاه منید

2464

هر آنکس که خواهد نباشد رواست

بدین گفته افزایش آمد نه کاست

2465

هر آنکس که خواهد سوی شاه خویش

گذارد نگیرم برو راه پیش

2466

ز کمی و بیشی و از رنج و آز

بنیروی یزدان شدم بی نیاز

2467

چو ترکان شنیدند گفتار شاه

ز سر بر گرفتند یکسر کلاه

2468

بپیروزی شاه خستو شدند

پلنگان جنگی چو آهو شدند

2469

بفرمود شاه جهان تا سلیح

بیارند تیغ و سنان و رمیح

2470

ز بر گستوان و ز رومی کلاه

یکی توده کردند نزدیک شاه

2471

بگرد اندرش سرخ و زرد و بنفش

زدند آن سرافراز ترکان درفش

2472

بخوردند سوگندهای گران

که تا زنده ایم از کران تا کران

2473

همه شاه را چاکر و بنده ایم

همه دل بمهر وی آگنده ایم

2474

چو این کرده بودند بیدار شاه

ببخشید یکسر همه بر سپاه

2475

ز همشان پس آنگه پراگنده کرد

همه بومش از مردم آگنده کرد

2476

ازان پس خروش آمد از دیده گاه

که گرد سواران برآمد ز راه

2477

سه اسب و دو کشته برو بسته زار

همی بینم از دور با یک سوار

2478

همه نامداران ایران سپاه

نهادند چشم از شگفتی براه

2479

که تا کیست از مرز توران زمین

که یارد گذشتن برین دشت کین

2480

هم اندر زمان بیژن آمد دمان

ببازو بزه بر فگنده کمان

2481

بر اسبان چو لهاک و فرشیدورد

فگنده نگونسار پرخون و گرد

2482

بر اسبی دگر بر پر از درد و غم

بغوش ترک اندرون گستهم

2483

چو بیژن بنزدیک خسرو رسید

سر تاج و تخت بلندش بدید

2484

ببوسید و بر خاک بنهاد روی

بشد شاد خسرو بدیدار اوی

2485

بپرسید و گفتش که ای شیر مرد

کجا رفته بودی ز دشت نبرد

2486

ز گستهم بیژن سخن یاد کرد

ز لهاک وز گرد فرشیدورد

2487

وزان خسته و زاری گستهم

ز جنگ سواران وز بیش و کم

2488

کنون آرزو گستهم را یکیست

که آن کار بر شاه دشوار نیست

2489

بدیدار شاه آمدستش هوا

وزان پس اگر میرد او را روا

2490

بفرمود پس شاه آزرم جوی

که بردند گستهم را پیش اوی

2491

چنان نیک دل شد ازو شهریار

که از گریه مژگانش آمد ببار

2492

چنان بد ز بس خستگی گستهم

که گفتی همی برنیامدش دم

2493

یکی بوی مهر شهنشاه یافت

بپیچید و دیده سوی او شتافت

2494

ببارید از دیدگان آب مهر

سپهبد پر از آب و خون کرد چهر

2495

بزرگان برو زار و گریان شدند

چو بر آتش تیز بریان شدند

2496

دریغ آمد او را سپهبد بمرگ

که سندان کین بد سرش زیر ترگ

2497

ز هوشنگ و طهمورث و جمشید

یکی مهره بد خستگان را امید

2498

رسیده بمیراث نزدیک شاه

ببازوش برداشتی سال و ماه

2499

چو مهر دلش گستهم را بخواست

گشاد آن گرانمایه از دست راست

2500

ابر بازوی گستهم برببست

بمالید بر خستگیهاش دست

2501

پزشکان که از روم و ز هند وچین

چه از شهر یونان و ایران زمین

2502

ببالین گستهمشان بر نشاند

ز هر گونه افسون بر و بر بخواند

2503

وز آنجا بیامد بجای نماز

بسی با جهان آفرین گفت راز

2504

دو هفته برآمد بران خسته مرد

سر آمد همه رنج و سختی و درد

2505

بر اسبش ببردند نزدیک شاه

چو شاه اندرو کرد لختی نگاه

2506

بایرانیان گفت کز کردگار

بود هر کسی شاد و به روزگار

2507

ولیکن شگفتست این کار من

بدین راستی بر شده یار من

2508

بپیروزی اندر غم گستهم

نکرد این دل شادمان را دژم

2509

بخواند آن زمان بیژن گیو را

بدو داد دست گو نیو را

2510

که تو نیک بختی و یزدان شناس

مدار از تن خویش هرگز هراس

2511

همه مهر پروردگارست و بس

ندانم بگیتی جز او هیچ کس

2512

که اویست جاوید فریادرس

بسختی نگیرد جز او دست کس

2513

اگر زنده گردد تن مرده مرد

جهاندار گستهم را زنده کرد

2514

بدآنگه بدو گفت تیمار دار

چو بیژن نبیند کس از روزگار

2515

کزو رنج بر مهر بگزیده ای

ستایش بدین گونه بشنیده ای

2516

بزیبد ببد شاه یک هفته نیز

درم داد و دینار و هر گونه چیز

2517

فرستاد هر سو فرستادگان

بنزد بزرگان و آزادگان

2518

چو از جنگ پیران شدی بی نیاز

یکی رزم کیخسرو اکنون بساز

متن شعر کپی شد.