کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

اندر ستایش سلطان محمود

1

ز یزدان بران شاه باد آفرین

که نازد بدو تاج و تخت و نگین

2

که گنجش ز بخشش بنالد همی

بزرگی ز نامش ببالد همی

3

ز دریا بدریا سپاه ویست

جهان زیر فر کلاه ویست

4

خداوند نام و خداوند گنج

خداوند شمشیر و خفتان و رنج

5

زگیتی بکان اندرون زر نماند

که منشور جود ورا بر نخواند

6

ببزم اندرون گنج پیدا کند

چو رزم آیدش رنج بینا کند

7

ببار آورد شاخ دین و خرد

گمانش بدانش خرد پرورد

8

باندیشه از بی گزندان بود

همیشه پناهش به یزدان بود

9

چو او مرز گیرد بشمشیر تیز

برانگیزد اندر جهان رستخیز

10

ز دشمن ستاند ببخشد بدوست

خداوند پیروزگر یار اوست

11

بدان تیغزن دست گوهرفشان

ز گیتی نجوید همی جز نشان

12

که در بزم دریاش خواند سپهر

برزم اندرون شیر خورشید چهر

13

گواهی دهد بر زمین خاک و آب

همان بر فلک چشمه آفتاب

14

که چون او ندیدست شاهی بجنگ

نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ

15

اگر مهر با کین برآمیزدی

ستاره ز خشمش بپرهیزدی

16

تنش زورمندست و چندان سپاه

که اندر میان باد را نیست راه

17

پس لشکرش هفصد ژنده پیل

خدای جهان یارش و جبرییل

18

همی باژ خواهد ز هر مهتری

ز هر نامداری و هر کشوری

19

اگر باژ ندهند کشور دهند

همان گنج و هم تخت و افسر دهند

20

که یارد گذشتن ز پیمان اوی

و گر سر کشیدن ز فرمان اوی

21

که در بزم گیتی بدو روشنست

برزم اندرون کوه در جوشنست

22

ابوالقاسم آن شهریار دلیر

کجا گور بستاند از چنگ شیر

23

جهاندار محمود کاندر نبرد

سر سرکشان اندر آرد بگرد

24

جهان تا جهان باشد او شاه باد

بلند اخترش افسر ماه باد

25

که آرایش چرخ گردنده اوست

ببزم اندرون ابر بخشنده اوست

26

خرد هستش و نیکنامی و داد

جهان بی سر و افسر او مباد

27

سپاه و دل و گنج و دستور هست

همان رزم وبزم و می و سور هست

28

یکی فرش گسترده شد در جهان

که هرگز نشانش نگردد نهان

29

کجا فرش را مسند و مرقدست

نشستنگه نصر بن احمدست

30

که این گونه آرام شاهی بدوست

خرد در سر نامداران نکوست

31

نبد خسروان را چنو کدخدای

بپرهیز دین و برادی و رای

32

گشاده زبان و دل و پاک دست

پرستنده شاه یزدان پرست

33

ز دستور فرزانه و دادگر

پراگنده رنج من آمد ببر

34

بپیوستم این نامه باستان

پسندیده از دفتر راستان

35

که تا روز پیری مرا بر دهد

بزرگی و دینار و افسر دهد

36

ندیدم جهاندار بخشنده ای

بتخت کیان بر درخشنده ای

37

همی داشتم تا کی آید پدید

جوادی که جودش نخواهد کلید

38

نگهبان دین و نگهبان تاج

فروزنده افسر و تخت عاج

39

برزم دلیران توانا بود

بچون و چرا نیز دانا بود

40

چنین سال بگذاشتم شست و پنج

بدرویشی و زندگانی برنج

41

چو پنج از سر سال شستم نشست

من اندر نشیب و سرم سوی پست

42

رخ لاله گون گشت برسان کاه

چو کافور شد رنگ مشک سیاه

43

بدان گه که بد سال پنجاه و هفت

نوانتر شدم چون جوانی برفت

44

فریدون بیدار دل زنده شد

زمان و زمین پیش او بنده شد

45

بداد و ببخشش گرفت این جهان

سرش برتر آمد ز شاهنشهان

46

فروزان شد آثار تاریخ اوی

که جاوید بادا بن و بیخ اوی

47

ازان پس که گوشم شنید آن خروش

نهادم بران تیز آواز گوش

48

بپیوستم این نامه بر نام اوی

همه مهتری باد فرجام اوی

49

ازان پس تن جانور خاک راست

روان روان معدن پاک راست

50

همان نیزه بخشنده دادگر

کزویست پیدا بگیتی هنر

51

که باشد بپیری مرا دستگیر

خداوند شمشیر و تاج و سریر

52

خداوند هند و خداوند چین

خداوند ایران و توران زمین

53

خداوند زیبای برترمنش

ازو دور پیغاره و سرزنش

54

بدرد ز آواز او کوه سنگ

بدریا نهنگ و بخشکی پلنگ

55

چه دینار در پیش بزمش چه خاک

ز بخشش ندارد دلش هیچ باک

56

جهاندار محمود خورشیدفش

برزم اندرون شیر شمشیرکش

57

مرا او جهان بی نیازی دهد

میان گوان سرفرازی دهد

58

که جاوید بادا سر و تخت اوی

بکام دلش گردش بخت اوی

59

که داند ورا در جهان خود ستود

کسی کش ستاید که یارد شنود

60

که شاه از گمان و توان برترست

چو بر تارک مشتری افسرست

61

یکی بندگی کردم ای شهریار

که ماند ز من در جهان یادگار

62

بناهای آباد گردد خراب

ز باران وز تابش آفتاب

63

پی افگندم از نظم کاخی بلند

که از باد و بارانش نیاید گزند

64

برین نامه بر سالها بگذرد

همی خواند آنکس که دارد خرد

65

کند آفرین بر جهاندار شاه

که بی او مبیناد کس پیشگاه

66

مر او را ستاینده کردار اوست

جهان سربسر زیر آثار اوست

67

چو مایه ندارم ثنای ورا

نیایش کنم خاک پای ورا

68

زمانه سراسر بدو زنده باد

خرد تخت او را فروزنده باد

69

دلش شادمانه چو خرم بهار

همیشه برین گردش روزگار

70

ازو شادمانه دل انجمن

بهر کار پیروز و چیره سخن

71

همی تا بگردد فلک چرخ وار

بود اندرو مشتری را گذار

72

شهنشاه ما باد با جاه و ناز

ازو دور چشم بد و بی نیاز

73

کنون زین سپس نامه باستان

بپیوندم از گفته راستان

74

چو پیش آورم گردش روزگار

نباید مرا پند آموزگار

75

چو پیکار کیخسرو آمد پدید

ز من جادویها بباید شنید

76

بدین داستان در ببارم همی

بسنگ اندرون لاله کارم همی

77

کنون خامه ای یافتم بیش ازان

که مغز سخن بافتم پیش ازان

78

ایا آزمون را نهاده دو چشم

گهی شادمانی گهی درد و خشم

79

شگفت اندرین گنبد لاژورد

بماند چنین دل پر از داغ و درد

80

چنین بود تا بود دور زمان

بنوی تو اندر شگفتی ممان

81

یکی را همه بهره شهدست و قند

تن آسانی و ناز و بخت بلند

82

یکی زو همه ساله با درد و رنج

شده تنگدل در سرای سپنج

83

یکی را همه رفتن اندر نهیب

گهی در فراز و گهی در نشیب

84

چنین پروراند همی روزگار

فزون آمد از رنگ گل رنج خار

85

هر آنگه که سال اندر آمد بشست

بباید کشیدن ز بیشیت دست

86

ز هفتاد برنگذرد بس کسی

ز دوران چرخ آزمودم بسی

87

وگر بگذرد آن همه بتریست

بران زندگانی بباید گریست

88

اگر دام ماهی بدی سال شست

خردمند ازو یافتی راه جست

89

نیابیم بر چرخ گردنده راه

نه بر کار دادار خورشید و ماه

90

جهاندار اگر چند کوشد برنج

بتازد بکین و بنازد بگنج

91

همش رفت باید بدیگر سرای

بماند همه کوشش ایدر بجای

92

تو از کار کیخسرو اندازه گیر

کهن گشته کار جهان تازه گیر

93

که کین پدر باز جست از نیا

بشمشیر و هم چاره و کیمیا

94

نیا را بکشت و خود ایدر نماند

جهان نیز منشور او را نخواند

95

چنینست رسم سرای سپنج

بدان کوش تا دور مانی ز رنج

96

چو شد کار پیران ویسه بسر

بجنگ دگر شاه پیروزگر

97

بیاراست از هر سوی مهتران

برفتند با لشکری بی کران

98

برآمد خروشیدن کرنای

بهامون کشیدند پرده سرای

99

بشهر اندرون جای خفتن نماند

بدشت اندرون راه رفتن نماند

100

یکی تخت پیروزه بر پشت پیل

نهادند و شد روی گیتی چو نیل

101

نشست از بر تخت با تاج شاه

خروش آمد از دشت وز بارگاه

102

چو بر پشت پیل آن شه نامور

زدی مهره در جام و بستی کمر

103

نبودی بهر پادشاهی روا

نشستن مگر بر در پادشا

104

ازان نامور خسرو سرکشان

چنین بود در پادشاهی نشان

105

بمرزی که لشکر فرستاده بود

بسی پند و اندرزها داده بود

106

چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ

که از ژرف دریا ربودی نهنگ

107

دگر نامور رستم پهلوان

پسندیده و راد و روشن روان

108

بفرمودشان بازگشتن بدر

هر آن کس که بد گرد و پرخاشخر

109

در گنج بگشاد و روزی بداد

بسی از روان پدر کرد یاد

110

سه تن را گزین کرد زان انجمن

سخن گو و روشن دل و تیغ زن

111

چو رستم که بد پهلوان بزرگ

چو گودرز بینادل آن پیر گرگ

112

دگر پهلوان طوس زرینه کفش

کجا بود با کاویانی درفش

113

بهر نامداری و خودکامه ای

نبشتند بر پهلوی نامه ای

114

فرستادگان خواست از انجمن

زبان آور و بخرد و رای زن

115

که پیروز کیخسرو از پشت پیل

بزد مهره و گشت گیتی چو نیل

116

مه آرام بادا شما را مه خواب

مگر ساختن رزم افراسیاب

117

چو آن نامه برخواند هر مهتری

کجا بود در پادشاهی سری

118

ز گردان گیتی برآمد خروش

زمین همچو دریا برآمد بجوش

119

بزرگان هر کشوری با سپاه

نهادند سر سوی درگاه شاه

120

چو شد ساخته جنگ را لشکری

ز هر نامداری بهر کشوری

121

ازان پس بگردید گرد سپاه

بیاراست بر هر سوی رزمگاه

122

گزین کرد زان لشکر نامدار

سواران شمشیر زن سی هزار

123

که باشند با او بقلب اندرون

همه جنگ را دست شسته بخون

124

بیک دست مرطوس را کرد جای

منوشان خوزان فرخنده رای

125

که بر کشور خوزیان بود شاه

بسی نامداران زرین کلاه

126

دو تن نیز بودند هم رزم سوز

چو گوران شه آن گرد لشگر فروز

127

وزو نیوتر آرش رزم زن

بهر کار پیروز و لشکر شکن

128

یکی آنک بر کشوری شاه بود

گه رزم با بخت همراه بود

129

دگر شاه کرمان که هنگام جنگ

نکردی بدل یاد رای درنگ

130

چو صیاع فرزانه شاه یمن

دگر شیر دل ایرج پیل تن

131

که بر شهر کابل بد او پادشا

جهاندار و بیدار و فرمان روا

132

هر آنکس که از تخمه کیقباد

بزرگان بادانش و بانژاد

133

چو شماخ سوری شه سوریان

کجا رزم را بود بسته میان

134

فروتر ازو گیوه رزم زن

بهر کار پیروز و لشکر شکن

135

که بر شهر داور بد او پادشا

جهانگیر و فرزانه و پارسا

136

بدست چپ خویش بر پای کرد

دلفروز را لشکر آرای کرد

137

بزرگان که از تخم پورست تیغ

زدندی شب تیره بر باد میغ

138

خر آنکس که بود او ز تخم زرسب

پرستنده فرخ آذر گشسب

139

دگر بیژن گیو و رهام گرد

کجا شاهشان از بزرگان شمرد

140

چو گرگین میلاد و گردان ری

برفتند یکسر بفرمان کی

141

پس پشت او را نگه داشتند

همه نیزه از ابر بگذاشتند

142

به رستم سپرد آن زمان میمنه

که بود او سپاهی شکن یک تنه

143

هر آنکس که از زابلستان بدند

وگر کهتر و خویش دستان بدند

144

بدیشان سپرد آن زمان دست راست

همی نام و آرایش جنگ خواست

145

سپاهی گزین کرد بر میسره

چو خورشید تابان ز برج بره

146

سپهدار گودرز کشواد بود

هجیر و چو شیدوش و فرهاد بود

147

بزرگان که از بردع و اردبیل

بپیش جهاندار بودند خیل

148

سپهدار گودرز را خواستند

چپ لشکرش را بیاراستند

149

بفرمود تا پیش قلب پساه

بپیلان جنگی ببستند راه

150

نهادند صندوق بر پشت پیل

زمین شد بکردار دریای نیل

151

هزار از دلیران روز نبرد

بصندوق بر ناوک انداز کرد

152

نگهبان هر پیل سیصد سوار

همه جنگ جوی و همه نیزه دار

153

ز بغداد گردان جنگاوران

که بودند با زنگه شاوران

154

سپاهی گزیده ز گردان بلخ

بفرمود تا با کمانهای چرخ

155

پیاده ببودند بر پیش پیل

که گر کوه پیش آمدی بر دو میل

156

دل سنگ بگذاشتندی بتیر

نبودی کس آن زخم را دستگیر

157

پیاده پس پیل کرده بپای

ابا نه رشی نیزه سرگرای

158

سپرهای گیلی بپیش اندرون

همی از جگرشان بجوشید خون

159

پیاده صفی از پس نیزه دار

سپردار با تیر جوشن گذار

160

پس پشت ایشان سواران جنگ

برآگنده ترکش ز تیر خدنگ

161

ز خاور سپاهی گزین کرد شاه

سپردار با درع و رومی کلاه

162

ز گردان گردنکشان سی هزار

فریبرز را داد جنگی سوار

163

ابا شاه شهر دهستان تخوار

که جنگ بداندیش بودیش خوار

164

ز بغداد و گردن فرازان کرخ

بفرمود تا با کمانهای چرخ

165

بپیش اندرون تیرباران کنند

هوا را چو ابر بهاران کنند

166

بدست فریبرز نستوه بود

که نزدیک او لشکر انبوه بود

167

بزرگان رزم آزموده سران

ز دشت سواران نیزه وران

168

سر مایه و پیشروشان زهیر

که آهو ربودی ز چنگال شیر

169

بفرمود تا نزد نستوه شد

چپ لشکر شاه چون کوه شد

170

سپاهی بد از روم و بر برستان

گوی پیشرو نام لشکرستان

171

سوار و پیاده بدی سی هزار

برفتند با ساقه شهریار

172

دگر لشکری کز خراسان بدند

جهانجوی و مردم شناسان بدند

173

منوچهر آرش نگهدارشان

گه نام جستن سپهدارشان

174

دگر نامداری گروخان نژاد

جهاندار وز تخمه کیقباد

175

کجا نام آن شاه پیروز بود

سپهبد دل و لشکر افروز بود

176

شه غرچگان بود برسان شیر

کجا ژنده پیل آوریدی بزیر

177

بدست منوچهرشان جای کرد

سر تخمه را لشکر آرای کرد

178

بزرگان که از کوه قاف آمدند

ابا نیزه و تیغ لاف آمدند

179

سپاهی ز تخم فریدون و جم

پر از خون دل از تخمه زادشم

180

ازین دست شمشیرزن سی هزار

جهاندار وز تخمه شهریار

181

سپرد این سپه گیو گودرز را

بدو تازه شد دل همه مرز را

182

بیاری بپشت سپهدار گیو

برفتند گردان بیدار و نیو

183

فرستاد بر میمنه ده هزار

دلاور سواران خنجر گزار

184

سپه ده هزار از دلیران گرد

پس پشت گودرز کشواد برد

185

دمادم بشد برته تیغ زن

ابا کوهیار اندر آن انجمن

186

به مردی شود جنگ را یارگیو

سپاهی سرافراز و گردان نیو

187

زواره بد این جنگ را پیشرو

سپاهی همه جنگ سازان نو

188

بپیش اندرون قارن رزم زن

سر نامداران آن انجمن

189

بدان تا میان دو رویه سپاه

بود گرد اسب افگن و رزمخواه

190

ازان پس بگستهم گژدهم گفت

که با قارن رزم زن باش جفت

191

بفرمود تا اندمان پور طوس

بگردد بهر جای با پیل و کوس

192

بدان تا ببندد ز بیداد دست

کسی را کجا نیست یزدان پرست

193

نباشد کس از خوردنی بی نوا

ستم نیز برکس ندارد روا

194

جهان پر ز گردون بد و گاومیش

ز بهر خورش را همی راند پیش

195

بخواهد همی هرچ باید ز شاه

بهر کار باشد زبان سپاه

196

به سو طلایه پدیدار کرد

سر خفته از خواب بیدار کرد

197

بهر سو برفتند کار آگهان

همی جست بیدار کار جهان

198

کجا کوه بد دیده بان داشتی

سپه را پراگنده نگذاشتی

199

همه کوه و غار و بیابان و دشت

بهر سو همی گرد لشکر بگشت

200

عنانها یک اندر دگر ساخته

همه جنگ را گردن افراخته

201

ازیشان کسی را نبد بیم و رنج

همی راند با خویشتن شاه گنج

202

برین گونه چون شاه لشکر بساخت

بگردون کلاه کیی برفراخت

203

دل مرد بدساز با نیک خوی

جز از جنگ جستن نکرد آرزوی

204

سپهدار توران ازان سوی جاج

نشسته برام بر تخت عاج

205

دوباره ز لشکر هزاران هزار

سپه بود با آلت کارزار

206

نشسته همه خلخ و سرکشان

همی سرفرازان و گردنکشان

207

بمرز کروشان زمین هرچ بود

ز برگ درخت و زکشت و درود

208

بخوردند یکسر همه بار و برگ

جهان را همی آرزو کرد مرگ

209

سپهدار ترکان به بیکند بود

بسی گرد او خویش و پیوند بود

210

همه نامداران ما چین و چین

نشسته بمرز کروشان زمین

211

جهان پر ز خرگاه و پرده سرای

ز خیمه نبد نیز بر دشت جای

212

جهانجوی پر دانش افراسیاب

نشسته بکندز بخورد و بخواب

213

نشست اندران مرز زان کرده بود

که کندز فریدون برآورده بود

214

برآورده در کندز آتشکده

همه زند و استا بزر آژده

215

ورا نام کندز بدی پهلوی

اگر پهلوانی سخن بشنوی

216

کنون نام کندز به بیکند گشت

زمانه پر از بند و ترفند گشت

217

نبیره فریدون بد افراسیاب

ز کندز برفتن نکردی شتاب

218

خود و ویژگانش نشسته بدشت

سپهر از سپاهش همی خیره گشت

219

ز دیبای چینی سراپرده بود

فراوان بپرده درون برده بود

220

بپرده درون خیمه های پلنگ

بر آیین سالار ترکان پشنگ

221

نهاده به خیمه درون تخت زر

همه پیکر تخت یکسر گهر

222

نشسته برو شاه توران سپاه

بچنگ اندرون بگرز و بر سر کلاه

223

ز بیرون دهلیز پرده سرای

فراوان درفش بزرگان بپای

224

زده بر در خیمه هر کسی

که نزدیک او آب بودش بسی

225

برادر بد و چند جنگی پسر

ز خویشان شاه آنک بد نامور

226

همی خواست کید بپشت سپاه

بنزدیک پیران بدان رزمگاه

227

سحر گه سواری بیامد چو گرد

سخنهای پیران همه یاد کرد

228

همه خستگان از پس یکدگر

رسیدند گریان و خسته جگر

229

همی هر کسی یاد کرد آنچ دید

وزان بد کز ایران بدیشان رسید

230

ز پیران و لهاک و فرشیدورد

وزان نامداران روز نبرد

231

کزیشان چه آمد بروی سپاه

چه زاری رسید اندر آن رزمگاه

232

همان روز کیخسرو آنجا رسید

زمین کوه تا کوه لشکر کشید

233

بزنهار شد لشکر ما همه

هراسان شد از بی شبانی رمه

234

چو بشنید شاه این سخن خیره گشت

سیه گشت و چشم و دلش تیره گشت

235

خروشان فرود آمد از تخت عاج

بپیش بزرگان بینداخت تاج

236

خروشی ز لشکر بر آمد بدرد

رخ نامداران شد از درد زرد

237

ز بیگانه خیمه بپرداختند

ز خویشان یکی انجمن ساختند

238

ازان درد بگریست افراسیاب

همی کند موی و همی ریخت آب

239

همی گفت زار این جهانبین من

سوار سرافراز رویین من

240

جهانجوی لهاک و فرشیدورد

سواران و گردان روز نبرد

241

ازین جنگ پور و برادر نماند

بزرگان و سالار و لشکر نماند

242

بنالید و برزد یکی باد سرد

پس آنگه یکی سخت سوگند خورد

243

بیزدان که بیزارم از تخت و گاه

اگر نیز بیند سر من کلاه

244

قبا جوشن و اسب تخت منست

کله خود و نیزه درخت منست

245

ازین پس نخواهم چمید و چرید

و گر خویشتن تاج را پرورید

246

مگر کین آن نامداران خویش

جهانجوی و خنجرگزاران خویش

247

بخواهم ز کیخسرو شوم زاد

که تخم سیاوش بگیتی مباد

248

خروشان همی بود زین گفت و گوی

ز کیخسرو آگاهی آمد بروی

249

که لشکر بنزدیک جیحون رسید

همه روی کشور سپه گسترید

250

بدان درد و زاری سپه را بخواند

ز پیران فراوان سخنها برآند

251

ز خون برادرش فرشیدورد

ز رویین و لهاک شیر نبرد

252

کنون گاه کینست و آویختن

ابا گیو گودرز خون ریختن

253

همم رنج و مهرست و هم درد و کین

از ایران وز شاه ایران زمین

254

بزرگان ترکان افراسیاب

ز گفتن بکردند مژگان پر آب

255

که ما سربسر مر تو را بنده ایم

بفرمان و رایت سرافگنده ایم

256

چو رویین و پیران ز مادر نزاد

چو فرشیدورد گرامی نژاد

257

ز خون گر در و کوه و دریا شود

درازای ما همچو پهنا شود

258

یکی برنگردیم زین رزمگاه

ار یار باشد خداوند ماه

259

دل شاه ترکان از آن تازه گشت

ازان کار بر دیگر اندازه گشت

260

در گنج بگشاد و روزی بداد

دلش پر زکین و سرش پر ز باد

261

گله هرچ بودش بدشت و بکوه

ببخشید بر لشکرش همگروه

262

ز گردان شمشیرزن سی هزار

گزین کرد شاه از در کارزار

263

سوی بلخ بامی فرستادشان

بسی پند و اندرزها دادشان

264

که گستهم نوذر بد آنجا بپای

سواران روشن دل و رهنمای

265

گزین کرد دیگر سپه سی هزار

سواران گرد از در کارزار

266

بجیحون فرستاد تا بگذرند

بکشتی رخ آب را بسپرند

267

بدان تا شب تیره بی ساختن

ز ایران نیاید یکی تاختن

268

فرستاد بر هر سوی لشکری

بسی چاره ها ساخت از هر دری

269

چنین بود فرمان یزدان پاک

که بیدادگر شاه گردد هلاک

270

شب تیره بنشست با بخردان

جهاندیده و رای زن موبدان

271

ز هرگونه با او سخن ساختند

جهان را چپ و راست انداختند

272

بران برنهادند یکسر که شاه

ز جیحون بران سو گذارد سپاه

273

قراخان که او بود مهتر پسر

بفرمود تا رفت پیش پدر

274

پدر بود گفتی بمردی بجای

ببالا و دیدار و فرهنگ و رای

275

ز چندان سپه نیمه او را سپرد

جهاندیده و نامداران گرد

276

بفرمودتا در بخارا بود

بپشت پدر کوه خارا بود

277

دمادم فرستد سلیح و سپاه

خورش را شتر نگسلاند ز راه

278

سپه را ز بیکند بیرون کشید

دمان تالب رود جیحون کشید

279

سپه بود سرتاسر رودبار

بیاورد کشتی و زورق هزار

280

بیک هفته بر آب کشتی گذشت

سپه بود یکسر همه کوه ودشت

281

بخرطوم پیلان و شیران بدم

گذرهای جیحون پر از باد و دم

282

ز کشتی همه آب شد ناپدید

بیابان آموی لشکر کشید

283

بیامد پس لشکر افراسیاب

بر اندیشه رزم بگذاشت آب

284

پراگند هر سو هیونی دوان

یکی مرد هشیار روشن روان

285

ببینید گفت از چپ و دست راست

که بالا و پهنای لشکر کجاست

286

چو بازآمد از هر سوی رزمساز

چنین گفت با شاه گردن فراز

287

که چندین سپه را برین دشت جنگ

علف باید و ساز و جای درنگ

288

ز یک سو بدریای گیلان رهست

چراگاه اسبان و جای نشست

289

بدین روی جیحون و آب روان

خورش آورد مرد روشن روان

290

میان اندرون ریگ و دشت فراخ

سراپرده و خیمه بر سوی کاخ

291

دلش تازه تر گشت زان آگهی

بیامد بدرگاه شاهنشهی

292

سپهدار خود دیده بد روزگار

نرفتی بگفتار آموزگار

293

بیاراست قلب و جناح سپاه

طلایه که دارد ز دشمن نگاه

294

همان ساقه و جایگاه بنه

همان میسره راست با میمنه

295

بیاراست لشکر گهی شاهوار

بقلب اندرون تیغ زن سی هزار

296

نگه کدر بر قلبگه جای خویش

سپهبد بد و لشکر آرای خویش

297

بفرمود تا پیش او شد پشنگ

که او داشتی چنگ و زور نهنگ

298

بلشکر چنو نامداری نبود

بهر کار چون او سواری نبود

299

برانگیختی اسب و دم پلنگ

گرفتی بکندی ز نیروی جنگ

300

همان نیزه آهنین داشتی

بورد بر کوه بگذاشتی

301

پشنگست نامش پدر شیده خواند

که شیده بخورشید تابنده ماند

302

ز گردان گردنکشان صد هزار

بدو داد شاه از در کارزار

303

همان میسره جهن را داد و گفت

که نیک اخترت باد هر جای جفت

304

که باشد نگهبان پشت پشنگ

نپیچد سر ار بارد از ابر سنگ

305

سپاهی بجنگ کهیلا سپرد

یکی تیزتر بود ایلای گرد

306

نبیره جهاندار فراسیاب

که از پشت شیران ربودی کباب

307

دو جنگی ز توران سواران بدند

بدل یک بیک کوه ساران بدند

308

سوی میمنه لشکری برگزید

که خورسید گشت از جهان ناپدید

309

قراخان سالار چارم پسر

کمر بست و آمد بپیش پدر

310

بدو داد ترک چگل سی هزار

سواران و شایسته کارزار

311

طرازی و غزی و خلخ سوار

همان سی هزار آزموده سوار

312

که سالارشان بود پنجم پسر

یکی نامور گرد پرخاشخر

313

ورا خواندندی گو گردگیر

که بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر

314

دمور و جرنجاش با او برفت

بیاری جهن سرافراز تفت

315

ز گردان و جنگ آوران سی هزار

برفتند با خنجر کارزار

316

جهاندیده نستوه سالارشان

پشنگ دلاور نگهدارشان

317

همان سی هزار از یلان ترکمان

برفتند با گرز و تیر و کمان

318

سپهبد چو اغریرث جنگجوی

که با خون یکی داشتی آب جوی

319

وزان نامور تیغ زن سی هزار

گزین کرد شاه از در کارزار

320

سپهبد چو گرسیوز پیلتن

جهانجوی و سالار آن انجمن

321

بدو داد پیلان و سالارگاه

سر نامداران و پشت سپاه

322

ازان پس گزید از یلان ده هزار

که سیری ندادند کس از کارزار

323

بفرمود تا در میان دو صف

بوردگاه بر لب آورده کف

324

پراگنده بر لشکر اسب افگنند

دل و پشت ایرانیان بشکنند

325

سوی باختر بود پشت سپاه

شب آمد به پیلان ببستند راه

326

چنین گفت سالار گیتی فروز

که دارد سپه چشم بر نیمروز

327

چو آگاه شد شهریار جهان

ز گفتار بیدار کار آگهان

328

ز ترکان وز کار افراسیاب

که لشکرگه آورد زین روی آب

329

سپاهی ز جیحون بدین سو کشید

که شد ریگ و سنگ از جهان ناپدید

330

چو بشنید خسرو یلانرا بخواند

همه گفتنی پیش ایشان براند

331

سپاهی ز جنگ آوران برگزید

بزرگان ایران چنانچون سزید

332

چشیده بسی از جهان شور و تلخ

بیاری گستهم نوذر ببلخ

333

باشکش بفرمود تا سوی زم

برد لشکر و پیل و گنج درم

334

بدان تا پس اندر نیاید سپاه

کند رای شیران ایران تباه

335

ازان پس یلان را همه برنشاند

بزد کوس رویین و لشکر براند

336

همی رفت با رای و هوش و درنگ

که تیزی پشیمانی آرد بجنگ

337

سپهدار چون در بیابان رسید

گرازیدن و ساز و لشکر بدید

338

سپه را گذر سوی خورازم بود

همه رنگ و دشت از در رزم بود

339

بچپ بر دهستان و بر راست آب

میان ریگ و پیش اندر افراسیاب

340

چو خورشید سر زد ز برج بره

بیاراست روی زمین یکسره

341

سپهدار ترکان سپه را بدید

بزد نای رویین و صف برکشید

342

جهان شد پر آوای بوق و سپاه

همه برنهادند ز آهن کلاه

343

چو خسرو بدید آن سپاه نیا

دل پادشا شد پر از کیمیا

344

خود و رستم و طوس و گودرز و گیو

ز لشکر بسی نامبردار نیو

345

همی گشت بر گرد آن رزمگاه

بیابان نگه گرد و بی راه و راه

346

که لشکر فزون بود زان کو شمرد

همان ژنده پیلان و مردان گرد

347

بگرد سپه بر یکی کنده کرد

طلایه بهر سو پراگنده کرد

348

شب آمد بکنده در افگند آب

بدان سو که بد روی افراسیاب

349

دو لشکر چنین هم دو روز و دو شب

از ایشان یکی را نجنبید لب

350

تو گفتی که روی زمین آهنست

ز نیزه هوا نیز در جوشنست

351

ازین روی و زان روی بر پشت زین

پیاده بپیش اندرون همچنین

352

تو گفتی جهان کوه آهن شدست

همان پوشش چرخ جوشن شدست

353

ستاره شمر پیش دو شهریار

پر اندیشه و زیجها برکنار

354

همی باز جستند راز سپهر

بصلاب تا بر که گردد بمهر

355

سپهر اندر آن جنگ نظاره بود

ستاره شمر سخت بیچاره بود

356

بروز چهارم چو شد کار تنگ

بپیش پدر شد دلاور پشنگ

357

بدو گفت کای کدخدای جهان

سرافراز بر کهتران و مهان

358

بفر تو زیر فلک شاه نیست

ترا ماه و خورشید بد خواه نیست

359

شود کوه آهن چو دریای آب

اگر بشنود نام افرسیاب

360

زمین بر نتابد سپاه ترا

نه خورشید تابان کلاه ترا

361

نیاید ز شاهان کسی پیش تو

جزین بی پدر بد گوهر خویش تو

362

سیاوش را چون پسر داشتی

برو رنج و مهر پدر داشتی

363

یکی باد ناخوش ز روی هوا

برو برگذشتی نبودی روا

364

ازو سیر گشتی چو کردی درست

که او تاج و تخت و سپاه تو جست

365

گر او را نکشتی جهاندار شاه

بدو باز گشتی نگین و کلاه

366

کنون اینک آمد بپیشت بجنگ

نباید به گیتی فراوان درنگ

367

هر آن کس که نیکی فرامش کند

همی رای جان سیاوش کند

368

بپروردی این شوم ناپاک را

پدروار نسپردیش خاک را

369

همی داشتی تا بر آورد پر

شد از مهر شاه از در تاج زر

370

ز توران چو مرغی بایران پرید

تو گفتی که هرگز نیا را ندید

371

ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد

بدان بی وفا ناسزاوار مرد

372

همه مهر پیران فراموش کرد

پر از کینه سر دل پر از جوش کرد

373

همی بود خامش چو آمد به مشت

چنان مهربان پهلوان را بکشت

374

از ایران کنون با سپاهی به جنگ

بیامد به پیش نیا تیزچنگ

375

نه دینار خواهد نه تخت و کلاه

نه اسب و نه شمشیر و گنج و سپاه

376

ز خویشان جز از جان نخواهد همی

سخن را ازین در نکاهد همی

377

پدر شاه و فرزانه تر پادشاست

بدیت راست گفتار من بر گواست

378

از ایرانیان نیست چندین سخن

سپه را چنین دل شکسته مکن

379

بدیشان چباید ستاره شمر

بشمشیر جویند مردان هنر

380

سواران که در میمنه با منند

همه جنگ را یکدل و یکتند

381

چو دستور باشد مرا پادشا

از ایشان نمانم یکی پارسا

382

بدوزم سر و ترگ ایشان بتیر

نه اندیشم از کنده و آبگیر

383

چو بشنید افراسیاب این سخن

بدو گفت مشتاب و تندی مکن

384

سخن هرچ گفتی همه راست بود

جز از راستی را نباید شنود

385

ولیکن تو دانی که پیران گرد

بگیتی همه راه نیکی سپرد

386

نبد در دلش کژی و کاستی

نجستی به جز خوبی و راستی

387

همان پیل بد روز جنگ او به زور

چو دریا دل و رخ چو تابنده هور

388

برادرش هومان پلنگ نبرد

چو لهاک جنگی و فرشیدورد

389

ز ترکان سواران کین صدهزار

همه نامجوی از در کارزار

390

برفتند از ایدر پر از جنگ و جوش

من ایدر نوان با غم و با خروش

391

ازان کو برین دشت کین کشته شد

زمین زیر او چو گل آغشته شد

392

همه مرز توران شکسته دلند

ز تیمار دل را همی بگسلند

393

نبینند جز مرگ پیران بخواب

نخواند کسی نام افراسیاب

394

بباشیم تا نامداران ما

مهان و ز لشکر سواران ما

395

ببینند ایرانیان را بچشم

ز دل کم شود سوگ با درد و خشم

396

هم ایرانیان نیز چندین سپاه

ببینند آیین تخت و کلاه

397

دو لشکر برین گونه پر درد و خشم

ستاره به ما دارد از چرخ چشم

398

بانبوه جستن نه نیکوست جنگ

شکستی بود باد ماند بچنگ

399

مبارز پراگنده بیرون کنیم

از ایشان بیابان پر از خون کنیم

400

چنین داد پاسخ که ای شهریار

چو زین گونه جویی همی کارزار

401

نخستین ز لشکر مبارز منم

که بر شیر و بر پیل اسب افگنم

402

کسی را ندانم که روز نبرد

فشاند بر اسب من از دور گرد

403

مرا آرزو جنگ کیخسروست

که او در جهان شهریار نوست

404

اگر جوید او بی گمان جنگ من

رهایی نیابد ز چنگال من

405

دل و پشت ایشان شکسته شود

بارن انجمن کار بسته شود

406

و گر دیگری پیشم آید به جنگ

بخاک اندر آرم سرش بی درنگ

407

بدو گفت کای کار نادیده مرد

شهنشاه کی جوید از تو نبرد

408

اگر جویدی هم نبردش منم

تن و نام او زیر پای افگنم

409

گر او با من آید بوردگاه

برآساید از جنگ هر دو سپاه

410

بدو شیده گفت ای جهاندیده مرد

چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد

411

پسر پنج زنده ست پیشت بپای

نمانیم تا تو کنی رزم رای

412

نه لشکر پسندد نه ایزد پرست

که تو جنگ او را کنی پیشدست

413

بدو گفت شاه ای سرفراز مرد

نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد

414

از ایدر برو تا میان سپاه

ازیشان یکی مرد دانا بخواه

415

بکیخسرو از من پیامی رسان

که گیتی جز این دارد آیین و سان

416

نبیره که رزم آورد با نیا

دلش بر بدی باشد و کیمیا

417

چنین بود رای جهان آفرین

که گردد جهان پر ز پرخاش و کین

418

سیاوش نه بر بیگنه کشته شد

شد از آموزگاران سرش گشته شد

419

گنه گر مرا بود پیران چه کرد

چو رویین و لهاک وفرشیدورد

420

که بر پشت زینشان ببایست بست

پر از خون بکردار پیلان مست

421

گر ایدونک گویم که تو بدتنی

بد اندیش وز تخم آهرمنی

422

بگوهر نگه کن بتخمه منم

نکوهش همی خویشتن را کنم

423

تو این کین بگودرز و کاوس مان

که پیش من آرند لشکر دمان

424

نه زان گفتم این کز تو ترسان شدم

وگر پیر گشتم دگر سان شدم

425

همه ریگ و دریا مرا لشکرند

همه نره شیرند و کنداورند

426

هر آنگه که فرمان دهم کوه گنگ

چو دریا کنند ای پسر روز جنگ

427

ولیکن همی ترسم از کردگار

ز خون ریختن وز بد روزگار

428

که چندین سرنامور بی گناه

جدا گردد از تن بدین رزمگاه

429

گر از پیش من بر نگردی ز جنگ

نگردی همانا که آیدت ننگ

430

چو با من بسوگند پیمان کنی

بکوشی که پیمان من نشکنی

431

بدین کار باشم ترا رهنمای

که گنج و سپاهت بماند بجای

432

چو کار سیاوش فرامش کنی

نیارا بتوران برامش کنی

433

برادر بود جهن و جنگی پشنگ

که در جنگ دریا کند کوه سنگ

434

هران بوم و برکان ز ایران نهی

بفرمان کنم آن ز ترکان تهی

435

ز گنج نیاکان ما هرچ هست

ز دینار وز تاج و تخت و نشست

436

ز اسب و سلیح و ز بیش و ز کم

که میراث ماند از نیا زادشم

437

ز گنج بزرگان و تخت و کلاه

ز چیزی که باید ز بهر سپاه

438

فرستم همه همچنین پیش تو

پسر پهلوان و پدر خویش تو

439

دو لشکر برآساید از رنج رزم

همه روز ما بازگردد ببزم

440

ور ایدونک جان ترا اهرمن

بپیچد همی تا بپوشی کفن

441

جز از رزم و خون کردنت رای نیست

بمغز تو پند مرا جای نیست

442

تو از لشکر خویش بیرون خرام

مگر خود برآیدت ازین کار کام

443

بگردیم هر دو بوردگاه

بر آساید از جنگ چندین سپاه

444

چو من کشته آیم جهان پیش تست

سپه بندگان و پسر خویش تست

445

و گر تو شوی کشته بر دست من

کسی را نیازارم از انجمن

446

سپاه تو در زینهار منند

همه مهترانند و یار منند

447

وگر زانکه بامن نیایی به جنگ

نتابی تو با کار دیده نهنگ

448

کمر بسته پیش تو آید پشنگ

چو جنگ آوری او نسازد درنگ

449

پدر پیر شد پایمردش جوان

جوانی خردمند و روشن روان

450

بوردگه با تو جنگ آورد

دلیرست و جنگ پلنگ آورد

451

ببینیم تا بر که گردد سپهر

کرا بر نهد بر سر از تاج مهر

452

ورایدونک با او نجویی نبرد

دگرگونه خواهی همی کار کرد

453

بمان تا بیاساید امشب سپاه

چو بر سر نهد کوه زرین کلاه

454

ز لشکر گزینیم جنگاوران

سرافراز با گرزهای گران

455

زمین را ز خون رود دریا کنیم

ز بالای بد خواه پهنا کنیم

456

دوم روز هنگام بانگ خروس

ببندیم بر کوهه پیل کوس

457

سران را به یاری برون آوریم

بجوی اندرون آب و خون آوریم

458

چو بد خواه پیغام تو نشنود

بپیچد بدین گفتها نگرود

459

بتنها تن خویش ازو رزم خواه

بدیدار دوراز میان سپاه

460

پسر آفرین کرد و آمد برون

پدر دیده پر آب و دل پر ز خون

461

گزین کرد از موبدان چار مرد

چشیده بسی از جهان گرم و سرد

462

وزان نامداران لشکر هزار

خردمند و شایسته کارزار

463

بره چون طلایه بدیدش ز دور

درفش و سنان سواران تور

464

ز ترکان که هر آنکس که بد پیشرو

زناکاردیده جوانان نو

465

بره با طلایه بر آویختند

بنام از پی شیده خون ریختند

466

تنی چند از ایرانیان خسته شد

وزان روی پیکار پیوسته شد

467

هم اندر زمان شیده آنجا رسید

نگهبان ایرانیان را بدید

468

دل شیده کشت اندر آن کار تنگ

همی باز خواند آن یلانرا ز جنگ

469

بایرانیان گفت نزدیک شاه

سواری فرستید با رسم و راه

470

بگوید که روشن دلی شیده نام

بشاه آوریدست چندی پیام

471

از افراسیاب آن سپهدار چین

پدر مادر شاه ایران زمین

472

سواری دمان از طلایه برفت

بر شاه ایران خرامید تفت

473

که پیغمبر شاه توران سپاه

گوی بر منش بر درفشی سیاه

474

همی شیده گوید که هستم بنام

کسی بایدم تا گزارم پیام

475

دل شاه شد زان سخن پر ز شرم

فرو ریخت از دیدگان آب گرم

476

چنین گفت کین شیده خال منست

ببالا و مردی همال منست

477

نگه کرد گردنکشی زان میان

نبد پیش جز قارن کاویان

478

بدو گفت رو پیش او شادکام

درودش ده از ما و بشنو پیام

479

چو قارن بیامد ز پیش سپاه

بدید آن درفشان درفش سیاه

480

چو آمد بر شیده دادش درود

ز شاه و ز ایرانیان برفزود

481

جوان نیز بگشاد شیرین زبان

که بیدار دل بود و روشن روان

482

بگفت آنچه بشنید ز افراسیاب

ز آرام وز بزم و رزم و شتاب

483

چو بشنید قارن سخنهای نغز

ازان نامور بخرد پاک مغز

484

بیامد بر شاه ایران بگفت

که پیغامها با خرد بود جفت

485

چو بشنید خسرو ز قارن سخن

بیاد آمدش گفتهای کهن

486

بخندید خسرو ز کار نیا

ازان جستن چاره و کیمیا

487

ازان پس چنین گفت کافراسیاب

پشیمان شدست از گذشتن ز آب

488

ورا چشم بی آب و لب پر سخن

مرا دل پر از دردهای کهن

489

بکوشد که تا دل بپیچاندم

ببیشی لشکر بترساندم

490

بدان گه که گردنده چرخ بلند

نگردد ببایست روز گزند

491

کنون چاره ما جزین نیست روی

که من دل پر از کین شوم پیش اوی

492

بگردم بورد با او بجنگ

بهنگام کوشش نسازم درنگ

493

همه بخردان و ردان سپاه

بواز گفتند کین نیست راه

494

جهاندیده پردانش افراسیاب

جز از چاره جستن نبیند بخواب

495

نداند جز از تنبل و جادویی

فریب و بداندیشی و بدخویی

496

ز لشکر کنون شیده را برگزید

که این دید بند بدی را کلید

497

همی خواهد از شاه ایران نبرد

بدان تا کند روز ما را بدرد

498

تو بر تیزی او دلیری مکن

از ایران وز تاج سیری مکن

499

وگر شیده از شاه جوید نبرد

بورد گستاخ با او مگرد

500

بدست تو گر شیده گردد تباه

یکی نامور کم شود زان سپاه

501

وگر دور از ایدر تو گردی هلاک

ز ایران برآید یکی تیره خاک

502

یکی زنده از ما نماند بجای

نه شهر و بر و بوم ایران بپای

503

کسی نیست ما را ز تخم کیان

که کین را ببندد کمر بر میان

504

نیای تو پیری جهاندیده است

بتوران و چین در پسندیده است

505

همی پوزش آرد بدین بد که کرد

ز بیچارگی جست خواهد نبرد

506

همی گوید اسبان و گنج درم

که بنهاد تور از پی زادشم

507

همان تخت شاهی و تاج سران

کمرهای زرین و گرز گران

508

سپارد بگنج تو از گنج خویش

همی باز خرد بدین رنج خویش

509

هران شهر کز مرزایران نهی

همی کرد خواهد ز ترکان تهی

510

بایران خرامیم پیروز و شاد

ز کار گذشته نگیریم یاد

511

برین گفته بودند پیر و جوان

جز از نامور رستم پهلوان

512

که رستم همی ز آشتی سربگاشت

ز درد سیاوش بدل کینه داشت

513

همی لب بدندان بخوایید شاه

همی کرد خیره بدیشان نگاه

514

وزان پس چنین گفت کین نیست راه

بایران خرامیم زین رزمگاه

515

کجا آن همه رستم و سوگند ما

همان بدره و گفته و پند ما

516

جو بر تخت بر زنده افراسیاب

بماند جهان گردد از وی خراب

517

بکاوس یکسر چه پوزش بریم

بدین دیدگان چو بدو بنگریم

518

شنیدیم که بر ایرج نیکبخت

چه آمد بتور از پی تاج و تخت

519

سیاوش را نیز بر بیگناه

بکشت از پی گنج و تخت و کلاه

520

فریبنده ترکی ازان انجمن

بیامد خرامان بنزدیک من

521

گر از من همی جست خواهد نبرد

شارا چرا شد چنین روی زرد

522

همی از شما این شگفت آیدم

همان کین پیشین بیفزایدم

523

گمانی نبردم که ایرانیان

گشایند جاوید زین کین میان

524

کسی را ندیدم ز ایران سپاه

که افگنده بود اندرین رزمگاه

525

که از جنگ ایشان گرفتی شتاب

بگفت فریبنده افراسیاب

526

چو ایرانیان این سخنها ز شاه

شنیدند و پیچان شدند از گناه

527

گرفتند پوزش که ما بنده ایم

هم از مهربانی سرافگنده ایم

528

نخواهد شهنشاه جز نام نیک

وگر کارها را سرانجام نیک

529

ستوده جهاندار برتر منش

نخواهد که بر مابود سرزنش

530

که گویند از ایران سواری نبود

که یارست با شیده رزم آزمود

531

که آمد سواری بدشت نبرد

جز از شاهشان این دلیری نکرد

532

نخواهد مگر خسرو موبدان

که بر ما بود ننگ تا جاودان

533

بدیشان چنین پاسخ آورد شاه

که ای موبدان نماینده راه

534

بدانید کاین شیده روز نبرد

پدر را ندارد بهامون بمرد

535

سلیحش پدر کرده از جادویی

ز کژی و بی راهی و بدخویی

536

نباشد سلیح شما کارگر

بدان جوشن و خود پولادبر

537

همان اسبش از باد دارد نژاد

بدل همچو شیر و برفتن چو باد

538

کسی را که یزدان ندادست فر

نباشدش با چنگ او پای و پر

539

همان با شما او نیاید بجنگ

ز فر و نژاد خود آیدش ننگ

540

نبیره فریدون و پور قباد

دو جنگی بود یک دل و یک نهاد

541

بسوزم برو تیره جان پدرش

چو کاوس را سوخت او بر پسرش

542

دلیران و شیران ایران زمین

همه شاه را خواندند آفرین

543

بفرمود تا قارن نیک خواه

شود باز و پاسخ گزارد ز شاه

544

که این کار ما دیر و دشوار گشت

سخنها ز اندازه اندر گذشت

545

هنر یافته مرد سنگی بجنگ

نجوید گه رزم چندین درنگ

546

کنون تا خداوند خورشید و ماه

کراشاد دارد بدین رزمگاه

547

نخواهم ز تو اسب و دینار و گنج

که بر کس نماند سرای سپنج

548

بزور جهان آفرین کردگار

بدیهیم کاوس پروردگار

549

که چندان نمانم شما را زمان

که بر گل جهد تندباد خزان

550

بدان خواسته نیست ما را نیاز

که از جور و بیدادی آمد فراز

551

کرا پشت گرمی بیزدان بود

همیشه دل و بخت خندان بود

552

بر و بوم و گنج و سپاهت مراست

همان تخت و زرین کلاهت مراست

553

پشنگ آمد و خواست از من نبرد

زره دار بی لشکر و دار و برد

554

سپیده دمان هست مهمان من

بخنجر ببیند سرافشان من

555

کسی را نخواهم ز ایران سپاه

که با او بگردد بوردگاه

556

من و شیده و دشت و شمشیر تیز

برآرم بفرجام ازو رستخیز

557

گر ایدونک پیروز گردم بجنگ

نسازم برین سان که گفتی درنگ

558

مبارز خروشان کنیم از دور روی

ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوی

559

ازان پس یلان را همه همگروه

بجنگ اندر آریم بر سان کوه

560

چو این گفت باشی به شیده بگوی

که ای کم خرد مهتر کامجوی

561

نه تنها تو ایدر بکام آمدی

نه بر جستن ننگ و نام آمدی

562

نه از بهر پیغام افراسیاب

که کردار بد کرد بر تو شتاب

563

جهاندارت انگیخت از انجمن

ستودانت ایدر بود هم کفن

564

گزند آیدت زان سر بی گزند

که از تن بریدند چون گوسفند

565

بیامد دمان قارن از نزد شاه

بنزد یکی آن درفش سیاه

566

سخن هرچ بشنید با او بگفت

نماند ایچ نیک و بد اندر نهفت

567

بشد شیده نزدیک افراسیاب

دلش چون بر آتش نهاده کباب

568

ببد شاه ترکان ز پاسخ دژم

غمی گشت و برزد یکی تیز دم

569

ازان خواب کز روزگار دراز

بدید و ز هر کس همی داشت راز

570

سرش گشت گردان و دل پرنهیب

بدانست کامد بتنگی نشیب

571

بدو گفت فردا بدین رزمگاه

ز افگنده مردان نیابند راه

572

بشیده چنین گفت کز بامداد

مکن تا دو روز ای پسر جنگ یاد

573

بدین رزم بشکست گویی دلم

بر آنم که دل را ز تن بگسلم

574

پسر گفت کای شاه ترکان و چین

دل خویش را بد مکن روز کین

575

چو خورشید فردا بر آرد درفش

درفشان کند روی چرخ بنفش

576

من و خسرو و دشت آوردگاه

برانگیزم از شاه گرد سیاه

577

چو روشن شد آن چادر لاژورد

جهان شد به کردار یاقوت زرد

578

نشست از بر اسب چنگی پشنگ

ز باد جوانی سرش پر ز جنگ

579

بجوشن بپوشید روشن برش

ز آهن کلاه کیان بر سرش

580

درفشش یکی ترک جنگی بچنگ

خرامان بیامد بسان پلنگ

581

چو آمد بنزدیک ایران سپاه

یکی نامداری بشد نزد شاه

582

که آمد سواری میان دو صف

سرافراز و جوشان و تیغی بکف

583

بخندید ازو شاه و جوشن بخواست

درفش بزرگی برآورد راست

584

یکی ترگ زرین بسر بر نهاد

درفشش برهام گودرز داد

585

همه لشکرش زار و گریان شدند

چو بر آتش تیز بریان شدند

586

خروشی بر آمد که ای شهریار

بهن تن خویش رنجه مدار

587

شهان را همه تخت بودی نشست

که بر کین کمر بر میان تو بست

588

که جز خاک تیره نشستش مباد

بهیچ آرزو کام و دستش مباد

589

سپهدار با جوشن و گرز و خود

بلشکر فرستاد چندی درود

590

که یک تن مجنبید زین رزمگاه

چپ و راست و قلب و جناح سپاه

591

نباید که جوید کسی جنگ و جوش

برهام گودرز دارید گوش

592

چو خورشید بر چرخ گردد بلند

ببینید تا بر که آید گزند

593

شما هیچ دل را مدارید تنگ

چنینست آغاز و فرجام جنگ

594

گهی بر فراز و گهی در نشیب

گهی شادکامی گهی با نهیب

595

برانگیخت شبرنگ بهزاد را

که دریافتی روز تگ باد را

596

میان بسته با نیزه و خود و گبر

همی گرد اسبش بر آمد بابر

597

میان دو صف شیده او را بدید

یکی باد سرد از جگر بر کشید

598

بدو گفت پور سیاوش رد

توی ای پسندیده پرخرد

599

نبیره جهاندار توران سپاه

که ساید همی ترگ بر چرخ ماه

600

جز آنی که بر تو گمانی برد

جهاندیده ای کو خرد پرورد

601

اگر مغز بودیت با خال خویش

نکردی چنین جنگ را دست پیش

602

اگر جنگ جویی ز پیش سپاه

برو دور بگزین یکی رزمگاه

603

کز ایران و توران نبینند کس

نخواهیم یاران فریادرس

604

چنین داد پاسخ بدو شهریار

که ای شیر درنده در کارزار

605

منم داغ دل پور آن بیگناه

سیاوش که شد کشته بر دست شاه

606

بدین دشت از ایران به کین آمدم

نه از بهر گاه و نگین آمدم

607

ز پیش پدر چونک برخاستی

ز لشکر نبرد مرا خواستی

608

مرا خواستی کس نبودی روا

که پیشت فرستادمی ناسزا

609

کنون آرزو کن یکی رزمگاه

بدیدار دور از میان سپاه

610

نهادند پیمان که از هر دو روی

بیاری نیاید کسی کینه جوی

611

هم اینها که دارند با ما درفش

ز بد روی ایشان نگردد بنفش

612

برفتند هر دو ز لشکر بدور

چنانچون شود مرد شادان بسور

613

بیابان که آن از در رزم بود

بدانجایگه مرز خوارزم بود

614

رسیدند جایی که شیر و پلنگ

بدان شخ بی آب ننهاد چنگ

615

نپرید بر آسمانش عقاب

ازو بهره ای شخ و بهری سراب

616

نهادند آوردگاهی بزرگ

دو اسب و دو جنگی بسان دو گرگ

617

سواران چو شیران اخته زهار

که باشند پر خشم روز شکار

618

بگشتند با نیزه های دراز

چو خورشید تابنده گشت از فراز

619

نماند ایچ بر نیزه هاشان سنان

پر از آب برگستوان و عنان

620

برومی عمود و بشمشیر و تیر

بگشتند با یکدگر ناگزیر

621

زمین شد ز گرد سواران سیاه

نگشتند سیر اندر آوردگاه

622

چو شیده دل و زور خسرو بدید

ز مژگان سرشکش برخ برچکید

623

بدانست کان فره ایزدیست

ازو بر تن خویش باید گریست

624

همان اسبش از تشنگی شد غمی

بنیروی مرد اندر آمد کمی

625

چو درمانده شد با دل اندیشه کرد

که گر شاه را گویم اندر نبرد

626

بیا تا به کشتی پیاده شویم

ز خوی هر دو آهار داده شویم

627

پیاده نگردد که عار آیدش

ز شاهی تن خویش خوار آیدش

628

بدین چاره گر زو نیابم رها

شدم بی گمان در دم اژدها

629

بدو گفت شاها بتیغ و سنان

کند هر کسی جنگ و پیچد عنان

630

پیاه به آید که جوییم جنگ

بکردار شیران بیازیم چنگ

631

جهاندار خسرو هم اندر زمان

بدانست اندیشه بدگمان

632

بدل گفت کین شیر با زور و جنگ

نبیره فریدون و پور پشگ

633

گر آسوده گردد تن آسان کند

بسی شیر دلرا هراسان کند

634

اگر من پیاده نگردم به جنگ

به ایرانیان بر کند جای تنگ

635

بدو گفت رهام کای تاجور

بدین کار ننگی مگردان گهر

636

چو خسرو پیاده کند کارزار

چه باید بر این دشت چندین سوار

637

اگر پای بر خاک باید نهاد

من از تخم کشواد دارم نژاد

638

بمان تا شوم پیش او جنگ ساز

نه شاه جهاندار گردن فراز

639

برهام گفت آن زمان شهریار

که ای مهربان پهلوان سوار

640

چو شیده دلاور ز تخم پشنگ

چنان دان که با تو نیاید به جنگ

641

ترا نیز با رزم او پای نیست

بترکان چنو لشکر آرای نیست

642

یکی مرد جنگی فریدون نژاد

که چون او دلاور ز مادر نزاد

643

نباشد مرا ننگ رفتن بجنگ

پیاده بسازیم جنگ پلنگ

644

وزان سو بر شیده شد ترجمان

که دوری گزین از بد بدگمان

645

جز از بازگشتن ترا رای نیست

که با جنگ خسرو ترا پای نیست

646

بهنگام کردن ز دشمن گریز

به از کشتن و جستن رستخیز

647

بدان نامور ترجمان شیده گفت

که آورد مردان نشاید نهفت

648

چنان دان که تا من ببستم کمر

همی برفرازم بخورشید سر

649

بدین زور و این فره و دستبرد

ندیدم بوردگه نیز گرد

650

ولیکن ستودان مرا از گریز

به آید چو گیرم بکاری ستیز

651

هم از گردش چرخ بر بگذرم

وگر دیده اژدها بسپرم

652

گر ایدر مرا هوش بر دست اوست

نه دشمن ز من باز دارد نه دوست

653

ندانم من این زور مردی ز چیست

برین نامور فره ایزدیست

654

پیاده مگر دست یابم بدوی

بپیکار خون اندر آرم بجوی

655

بشیده چنین گفت شاه جهان

که ای نامدار از نژاد مهان

656

ز تخم کیان بی گمان کس نبود

که هرگز پیاده نبرد آزمود

657

ولیکن ترا گرد چنینست کام

نپیچم ز رای تو هرگز لگام

658

فرود آمد از اسب شبرنگ شاه

ز سر برگرفت آن کیانی کلاه

659

برهام داد آن گرانمایه اسب

پیاده بیامد چو آذرگشسب

660

پیاده چو از دور دیدش پشنگ

فرود آمد از باره جنگی پلنگ

661

بهامون چو پیلان بر آویختند

همی خاک با خون برآمیختند

662

چو شیده بدید آن بر و برز شاه

همان ایزدی فر و آن دستگاه

663

همی جست کید مگر زو رها

که چون سر بشد تن نیارد بها

664

چو آگاه شد خسرو از روی اوی

وزان زور و آن برز بالای اوی

665

گرفتش بچپ گردن و راست پشت

برآورد و زد بر زمین بر درشت

666

همه مهره پشت او همچو نی

شد از درد ریزان و بگسست پی

667

یکی تیغ تیز از میان بر کشید

سراسر دل نامور بر درید

668

برو کرد جوشن همه چاک چاک

همی ریخت بر تارک از درد خاک

669

برهام گفت این بد بدسگال

دلیر و سبکسر مرا بود خال

670

پس از کشتنش مهربانی کنید

یکی دخمه خسروانی کنید

671

تنش را بمشک و عبیر و گلاب

بشویی مغزش بکافور ناب

672

بگردنش بر طوق مشکین نهید

کله بر سرش عنبرآگین نهید

673

نگه کرد پس ترجمانش ز راه

بدید آن تن نامبردار شاه

674

که با خون ازان ریگ برداشتند

سوی لشکر شاه بگذاشتند

675

بیامد خروشان بنزدیک شاه

که ای نامور دادگر پیشگاه

676

یکی بنده بودم من او را نوان

نه جنگی سواری و نه پهلوان

677

بمن بر ببخشای شاها بمهر

که از جان تو شاد بادا سپهر

678

بدو گفت شاه آنچ دیدی ز من

نیا را بگو اندر آن انجمن

679

زمین را ببوسید و کرد آفرین

بسیچید ره سوی سالار چین

680

وزان دشت کیخسرو کینه جوی

سوی لشکر خویش بنهاد روی

681

خروشی بر آمد ز ایران سپاه

که بخشایش آورد خورشید و ماه

682

بیامد همانگاه گودرز و گیو

چو شیدوش و رستم چو گرگین نیو

683

همه بوسه دادند پیشش زمین

بسی شاه را خواندند آفرین

684

وزان روی ترکان دو دیده براه

که شویده کی آید ز آوردگاه

685

سواری همی شد بران ریگ نرم

برهنه سر و دیده پر خون و گرم

686

بیامد بنزدیک افراسیاب

دل از درد خسته دو دیده پر آب

687

برآورد پوشیده راز از نهفت

همه پیش سالار ترکان بگفت

688

جهاندار گشت از جهان ناامید

بکند آن چو کافور موی سپید

689

بسر بر پراگند ریگ روان

ز لشکر برفت آنک بد پهلوان

690

رخ شاه ترکان هر آنکس که دید

بر و جامه و دل همه بردرید

691

چنین گفت با مویه افراسیاب

کزین پس نه آرام جویم نه خواب

692

مرا اندرین سوگ یاری کنید

همه تن بتن سوگواری کنید

693

نه بیند سر تیغ ما را نیام

نه هرگز بوم زین سپس شادکام

694

ز مردم شمر ار ز دام و دده

دلی کو نباشد بدرد آژده

695

مبادا بدان دیده در آب و شرم

که از درد ما نیست پر خون گرم

696

ازان ماه دیدار جنگی سوار

ازان سروبن بر لب جویبار

697

همی ریخت از دیده خونین سرشک

ز دردی که درمان نداند پزشک

698

همه نامداران پاسخ گزار

زبان برگشادند بر شهریار

699

که این دادگر بر تو آسان کناد

بداندیش را دل هراسان کناد

700

ز ما نیز یک تن نسازد درنگ

شب و روز بر درد و کین پشنگ

701

سپه را همه دل خروشان کنیم

باوردگه بر سر افشان کنیم

702

ز خسرو نبد پیش ازین کینه چیز

کنون کینه بر کین بیفزود نیز

703

سپه دل شکسته شد از بهر شاه

خروشان و جوشان همه رزمگاه

704

چو خورشید برزد سر از برج گاو

ز هامون برآمد خروش چکاو

705

تبیره برآمد ز هر دو سرای

همان ناله بوق باکرنای

706

ز گردان شمشیرزن سی هزار

بیاورد جهن از در کارزار

707

چو خسرو بر آن گونه بر دیدشان

بفرمود تا قارن کاویان

708

ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه

ازو گشت جهن دلاور ستوه

709

سوی راست گستهم نوذر چو گرد

بیامد دمان با درفش نبرد

710

جهان شد ز گرد سواران بنفش

زمین پرسپاه و هوا پر درفش

711

بجنبید خسرو ز قلب سپاه

هم افراسیاب اندران رزمگاه

712

بپیوست جنگی کزان سان نشان

ندادند گردان گردنکشان

713

بکشتند چندان ز توران سپاه

که دریای خون گشت آوردگاه

714

چنین بود تا آسمان تیره گشت

همان چشم جنگاوران خیره گشت

715

چو پیروز شد قارن رزم زن

به جهن دلیر اندر آمد شکن

716

چو بر دامن کوه بنشست ماه

یلان بازگشتند ز آوردگاه

717

از ایرانیان شاد شد شهریار

که چیره شدند اندران کارزار

718

همه شب همی جنگ را ساختند

بخواب و بخوردن نپرداختند

719

چو برزد سر از چنگ خرچنگ هور

جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور

720

سپاه دو لشکر کشیدند صف

همه جنگ را بر لب آورده کف

721

سپهدار ایران ز پشت سپاه

بشد دور با کهتری نیک خواه

722

چو لختی بیامد پیاده ببود

جهان آفرین را فراوان ستود

723

بمالید رخ را بران تیره خاک

چنین گفت کای داور داد و پاک

724

تو دانی کزو من ستم دیده ام

بسی روز بد را پسندیده ام

725

مکافات کن بدکنش را بخون

تو باشی ستم دیده را رهنمون

726

وزان جایگه با دلی پر ز غم

پر از کین سر از تخمه زادشم

727

بیامد خروشان بقلب سپاه

بسر بر نهاد آن خجسته کلاه

728

خروش آمد و ناله گاودم

دم نای رویین و رویینه خم

729

وزان روی لشکر بکردار کوه

برفتند جوشان گروها گروه

730

سپاهی به کردار دریای آب

بقلب اندرون جهن و افراسیاب

731

چو هر دو سپاه اندر آمد ز جای

تو گفتی که دارد در و دشت پای

732

سیه شد ز گرد سپاه آفتاب

ز پیکان الماس و پر عقاب

733

ز بس ناله بوق و گرد سپاه

ز بانگ سواران در آن رزمگاه

734

همی آب گشت آهن و کوه و سنگ

بدریا نهنگ و بهامون پلنگ

735

زمین پرزجوش و هوا پر خروش

هژبر ژیان را بدرید گوش

736

جهان سر بسر گفتی از آهنست

وگر آسمان بر زمین دشمنست

737

بهر جای بر توده چون کوه کوه

ز گردان و ایران و توران گروه

738

همه ریگ ارمان سر و دست و پای

زمین را همی دل برآمد ز جای

739

همه بوم شد زیر نعل اندرون

چو کرباس آهار داده بخون

740

وزان پس دلیران افراسیاب

برفتند بر سان کشتی بر آب

741

بصندوق پیلان نهادند روی تیر

کجا ناوک انداز بود اندروی

742

حصاری بد از پیل پیش سپاه

برآورده بر قلب و بر بسته راه

743

ز صندوق پیلان ببارید تیر

برآمد خروشیدن دار و گیر

744

برفتند گردان نیزه وران

هم از قلب لشکر سپاهی گران

745

نگه کرد افراسیاب از دو میل

بدان لشکر و جنگ صندوق و پیل

746

همه ژنده پیلان و لشکر براند

جهان تیره شد روشنایی نماند

747

خروشید کای نامداران جنگ

چه دارید بر خویش تن جای تنگ

748

ممانید بر پیش صندوق و پیل

سپاهست بیکار بر چند میل

749

سوی میمنه میسره برکشید

ز قلب و ز صندوق برتر کشید

750

بفرمود تا جهن رزم آزمای

رود با تگینال لشکر ز جای

751

برد دو هزار آزموده سوار

همه نیزه دار از در کارزار

752

بر مسیره شیر جنگی طبرد

بشد تیز با نامداران گرد

753

چو کیخسرو آن رزم ترکان بدید

که خورشید گشت از جهان ناپدید

754

سوی آوه و سمنکنان کرد روی

که بودند شیران پرخاشجوی

755

بفرمود تا بر سوی میسره

بتابند چون آفتاب از بره

756

برفتند با نامور ده هزار

زره دار با گرزه گاوسار

757

بشماخ سوری بفرمود شاه

که از نامداران ایران سپاه

758

گزین کن ز جنگ آوران ده هزار

سواران گرد از در کارزار

759

میان دو صف تیغها بر کشید

مبینید کس را سر اندر کشید

760

دو لشکر برینسان بر آویختند

چنان شد که گفتی برآمیختند

761

چکاچاک برخاست از هر دو روی

ز پرخاش خون اندر آمد بجوی

762

چو برخاست گرد از چپ و دست راست

جهاندار خفتان رومی بخواست

763

بیک سو کشیدند صندوق پیل

جهان شد بکردار دریای نیل

764

بجنبید با رستم از قبلگاه

منوشان خوزان لشکر پناه

765

برآمد خروشیدن بوق و کوس

بیک دست خسرو سپهدار طوس

766

بیاراسته کاویانی درفش

همه پهلوانان زرینه کفش

767

به درد دل از جای برخاستند

چپ شاه لشکر بیاراستند

768

سوی راستش رستم کینه جوی

زواره برادرش بنهاد روی

769

جهاندیده گودرز کشوادگان

بزرگان بسیار و آزادگان

770

ببودند بر دست رستم بپای

زرسب و منوشان فرخنده رای

771

برآمد ز آوردگاه گیر و دار

ندیدند ز آنگونه کس کارزار

772

همه ریگ پر خسته و کشته بود

کسی را کجا روز برگشته بود

773

ز بس کشته بردشت آوردگاه

همی راندند اسب بر کشته گاه

774

بیابان بکردار جیحون ز خون

یکی بی سر و دیگری سرنگون

775

خروش سواران و اسبان ز دشت

ز بانگ تبیره همی برگذشت

776

دل کوه گفتی بدرد همی

زمین با سواران بپرد هیم

777

سر بی تنان و تن بی سران

چرنگیدن گرزهای گران

778

درخشیدن خنجر و تیغ تیز

همی جست خورشید راه گریز

779

بدست منوچر بر میمنه

کهیلا که صد شیر بد یک تنه

780

جرنجاش بر میسره شد تباه

بدست فریبرز کاوس شاه

781

یکی باد و ابری سوی نیمروز

برآمد رخ هور گیتی فروز

782

تو گفتی که ابری برآمد سیاه

ببارید خون اندر آوردگاه

783

بپوشید و روی زمین تیره گشت

همی دیده از تیرگی خیره گشت

784

بدآنگه که شد چشمه سوی نشیب

دل شاه ترکان بجست از نهیب

785

ز جوش سواران هر کشوری

ز هر مرز و هر بوم و هر مهتری

786

سواران شمشیر زن سی هزار

گزیده سوارن خنجر گزار

787

دگرگونه جوشن دگرگون درفش

جهانی شده سرخ و زرد و بنفش

788

نگه کرد گرسیوز از پشت شاه

بجنگ اندر آورد یکسر سپاه

789

سپاهی فرستاد بر میمنه

گرانمایگان یک دل و یک تنه

790

سوی میسره همچنین لشکری

پراگنده بر هر سویی مهتری

791

سواران جنگاوران سی هزار

گزیده همه از در کارزار

792

چو گرسیوز از پشت لشکر برفت

بپیش برادر خرامید تفت

793

برادر چو روی برادر بدید

بنیرو شد و لشکر اندر کشید

794

برآمد ز لشکر ده و دار و گیر

بپوشید روی هوا را بتیر

795

چو خورشید را پشت باریک شد

ز دیدار شب روز تاریک شد

796

فریبنده گرسیوز پهلوان

بیامد بپیش برادر نوان

797

که اکنون ز گردان که جوید نبد

زمین پر ز خون آسمان پر ز گرد

798

سپه بازکش چون شب آمد مکوش

که اکنون برآید ز ترکان خروش

799

تو در جنگ باشی سپه در گریز

مکن با تن خویش چندین ستیز

800

دل شاه ترکان پر از خشم و جوش

ز تندی نبودش بگفتار گوش

801

برانگیخت اسب از میان سپاه

بیامد دمان با درفش سیاه

802

از ایرانیان چند نامی بکشت

چو خسرو بدید اندر آمد بپشت

803

دو شاه دو کشور چنین کینه دار

برفتند با خوار مایه سوار

804

ندیدند گرسیوز و جهن روی

که او پیش خسرو شود رزمجوی

805

عنانش گرفتند و بر تافتند

سوی ریگ آموی بشتافتند

806

چنو بازگشت استقیلا چو گرد

بیامد که با شاه جوید نبرد

807

دمان شاه ایلا بپیش سپاه

یکی نیزه زد بر کمرگاه شاه

808

نبد کارگر نیزه بر جوشنش

نه ترس آمد اندر دل روشنش

809

چو خسرو دل و زور او را بدید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

810

بزد بر میانش بدو نیم کرد

دل برز ایلا پر از بیم کرد

811

سبک برز ایلا چو آن زخم شاه

بدید آن دل و زور و آن دستگاه

812

بتاریکی اندر گریزان برفت

همی پوست بر تنش گفتی بکفت

813

سپه چون بدیدند زو دستبرد

بورد گه بر نماند ایچ گرد

814

بر افراسیاب آن سخن مرگ بود

کجا پشت خود را بدیشان نمود

815

ز تورانیان او چو آگاه شد

تو گفتی برو روز کوتاه شد

816

چو آوردگه خوار بگذاشتند

بفرمود تا بانگ برداشتند

817

که این شیر مردی ز زنگ شبست

مرا باز گشتن ز تنگ شبست

818

گر ایدونک امروز یکبار باد

ترا جست و شادی ترا در گشاد

819

چو روشن کند روز روی زمین

درفش دلفروز ما را ببین

820

همه روی ایران چو دریا کنیم

ز خورشید تابان ثریا کنیم

821

دو شاه و دو کشور چنان رزمساز

بلکشر گه خویش رفتند باز

822

چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت

سپهر از بر کوه ساکن بگشت

823

سپهدار ترکان بنه بر نهاد

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

824

طلایه بفرمود تا ده هزار

بود ترک بر گستوان ور سوار

825

چنین گفت با لشکر افراسیاب

که من چون گذر یابم از رود آب

826

دمادم شما از پسم بگذرید

بجیحون و زورق زمان مشمرید

827

شب تیره با لشکر افراسیاب

گذر کرد از آموی و بگذاشت آب

828

همه روی کشور به بی راه و راه

سراپرده و خیمه بد بی سپاه

829

سپیده چو از باختر بردمید

طلایه سپه را بهامون ندید

830

بیامد بمژده بر شهریار

که پردخته شد شاه زین کارزار

831

همه دشت خیمه ست و پرده سرای

ز دشمن سواری نبینم بجای

832

چو بشنید خسرو دوان شد بخاک

نیایش کنان پیش یزدان پاک

833

همی گفت کای روشن کردگار

جهاندار و بیدار و پروردگار

834

تو دادی مرا فر و دیهیم و زور

تو کردی دل و چشم بدخواه کور

835

ز گیتی ستمکاره را دور کن

ز بیمش همه ساله رنجور کن

836

چو خورشید زرین سپر برگرفت

شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت

837

جهاندار بنشست بر تخت عاج

بسر برنهاد آن دلفروز تاج

838

نیایش کنان پیش او شد سپاه

که جاوید باد این سزاوار گاه

839

شد این لشکر از خواسته بی نیاز

که از لشکر شاه چین ماند باز

840

همی گفت هر کس که اینت فسوس

که او رفت با لشکر و بوق وکوس

841

شب تیره از دست پرمایگان

بشد نامداران چنین رایگان

842

بدیشان چنین گفت بیدار شاه

که ای نامداران ایران سپاه

843

چو دشمن بود شاه را کشته به

گر آواره از جنگ برگشته به

844

چو پیروزگر دادمان فرهی

بزرگی و دیهیم شاهنشهی

845

ز گیتی ستایش مر او را کنید

شب آید نیایش مر او را کنید

846

که آنرا که خواهد کند شوربخت

یکی بی هنر برنشاند بتخت

847

ازین کوشش و پرسشت رای نیست

که با داد او بنده را پای نیست

848

بباشم بدین رزمگه پنج روز

ششم روز هرمزد گیتی فروز

849

براید برانیم ز ایدر سپاه

که او کین فزایست و ما کینه خواه

850

بدین پنج روز اندرین رزمگاه

همی کشته جستند ز ایران سپاه

851

بشستند ایرانیان را ز گرد

سزاوار هر یک یکی دخمه کرد

852

بفرمود تا پیش او شد دبیر

بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

853

نبشتند نامه بکاوس شاه

چنانچون سزا بود زان رزمگاه

854

سرنامه کرد از نخست آفرین

ستایش سزای جهان آفرین

855

دگر گفت شاه جهانبان من

پدروار لرزیده بر جان من

856

بزرگیش با کوه پیوسته باد

دل بدسگالان او خسته باد

857

رسیدم ز ایران بریگ فرب

سه جنگ گران کرده شد در سه شب

858

شمار سواران افراسیاب

بیند خردمند هرگز بخواب

859

بریده چو سیصد سرنامدار

فرستادم اینک بر شهریار

860

برادر بد و خویش و پیوند اوی

گرامی بزرگان و فرزند اوی

861

وزان نامداران بسته دویست

که صد شیر با جنگ هر یک یکیست

862

همه رزم بر دشت خوارزم بود

ز چرخ آفرین بر چنان رزم بود

863

برفت او و ما از پس اندر دمان

کشیدیم تا بر چه گرد زمان

864

برین رزمگاه آفرین باد گفت

همه ساله با اختر نیک جفت

865

نهادند بر نامه مهری ز مشک

ازان پس گذر کرد بر ریگ خشک

866

چو زان رود جیحون شد افراسیاب

چو باد دمان تیز بگذشت آب

867

بپیش سپاه قراخان رسید

همی گفت هر کس ز جنگ آنچ دید

868

سپهدار ترکان چه مایه گریست

بران کس که از تخمه او بزیست

869

ز بهر گرانمایه فرزند خویش

بزرگان و خویشان و پیوند خویش

870

خروشی یر آمد تو گفتی که ابر

همی خون چکاند ز چشم هژبر

871

همی بودش اندر بخارا درنگ

همی خواست کایند شیران به جنگ

872

ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند

بزرگان برتر منش را بخواند

873

چو گشتند پر مایگان انجمن

ز لشکر هر آنکس که بد رای زن

874

زبان بر گشادند بر شهریار

چو بیچاره شدشان دل از کار زار

875

که از لشکر ما بزرگان که بود

گذشتند و زیشان دل ما شخود

876

همانا که از صد نماندست بیست

بران رفتگان بر بباید گریست

877

کنون ما دل از گنج و فرزند خویش

گسستیم چندی ز پیوند خویش

878

بدان روی جیحون یکی رزمگاه

بکردیم زان پس که فرمود شاه

879

ز بی دانشی آنچ آمد بروی

تو دانی که شاهی و ما چاره جوی

880

گر ایدونک روشن بود رای شاه

از ایدر بچاچ اندر آرد سپاه

881

چو کیخسرو آید بکین خواستن

بباید تو را لشکر آراستن

882

چو شانه اندرین کار فرمان برد

ز گلزریون نیز هم بگذرد

883

بباشد برام ببهشت گنگ

که هم جای جنگست و جای درنگ

884

برین بر نهادند یکسر سخن

کسی رای دیگر نیفگند بن

885

برفتند یکسر بگلزریون

همه دیده پرآب و دل پر ز خون

886

بگلزریون شاه توران سه روز

ببود و براسود با باز و یوز

887

برفتند زان جایگه سوی گنگ

بجایی نبودش فراوان درنگ

888

یکی جای بود آن بسان بهشت

گلش مشک سارا بد و زر خشت

889

بدان جایگه شاد و خندان بخفت

تو گفتی که با ایمنی گشت جفت

890

سپه خواند از هر سوی بی کران

برگان گردنکش و مهتران

891

می و گلشن و بانگ چنگ و رباب

گل و سنبل و رطل و افراسیاب

892

همی بود تا بر چه گردد جهان

بدین آشکارا چه دارد نهان

893

چو کیخسرو آمد برین روی آب

ازو دور شد خورد و آرام و خواب

894

سپه چون گذر کرد زان سوی رود

فرستاد زان پس به هر کس درود

895

کزین آمدن کس مدارید باک

بخواهید ما را ز یزدان

896

گرانمایه گنجی بدرویش داد

کسی را کزو شاد بد بیش داد

897

وزآنجا بیامد سوی شهر سغد

یکی نو جهان دید رسته ز چغد

898

ببخشید گنجی بران شهر نیز

همی خواست کباد گردد بچیز

899

بر منزلی زینهاری سوار

همی آمدندی بر شهریار

900

ازان پس چو آگاهی آمد بشاه

ز گنگ و ز افراسیاب و سپاه

901

که آمد بنزدیک او گلگله

ابا لشکری چون هژبر یله

902

که از تخم تورست پرکین و درد

بجوید همی روزگار نبرد

903

فرستاد بهری ز گردان بچاج

که جوید همی تخت ترکان و تاج

904

سپاهی بسوی بیابان سترگ

فرستاد سالار ایشان طورگ

905

پذیرفت زین هر یکی جنگ شاه

که بر نامداران ببندند راه

906

جهاندار کیخسرو آن خوار داشت

خرد را باندیشه سالار داشت

907

سپاهی که از بردع و اردبیل

بیامد بفرمود تا خیل خیل

908

بیایند و بر پیش او بگذرند

رد و موبد و مرزبان بشمرند

909

برفتند و سالارشان گستهم

که در جنگ شیران نبودی دژم

910

همان گفت تا لشکر نیمروز

برفتند با رستم نیوسوز

911

بفرمود تا بر هیونان مست

نشینند و گیرند اسبان بدست

912

بسغد اندرون بود یک ماه شاه

همه سغد شد شاه را نیک خواه

913

سپه را درم داد و آسوده کرد

همی جست هنگام روز نبرد

914

هر آن کس که بود از در کارزار

بدانست نیرنگ و بند حصار

915

بیاورد و با خویشتن یار کرد

سر بدکنش پر ز تیمار کرد

916

وزان جایگه گردن افراخته

کمر بسته و جنگ را ساخته

917

ز سغد کشانی سپه بر گرفت

جهانی درو مانده اندر شگفت

918

خبر شد به ترکان که آمد سپاه

جهانجوی کیخسرو کینه خواه

919

همه سوی دژها نهادند روی

جهان شد پر از جنبش و گفت و گوی

920

بلشکر چنین گفت پس شهریار

که امروز به گونه شد کارزار

921

ز ترکان هر آنکس که فرمان کند

دل از جنگ جستن پشیمان کند

922

مسازید جنگ و مریزید خون

مباشید کس را ببد رهنمون

923

وگر جنگ جوید کسی با سپاه

دل کینه دارش نیاید براه

924

شما را حلال است خون ریختن

بهر جای تاراج و آویختن

925

بره بر خورشها مدارید تنگ

مدارید کین و مسازید جنگ

926

خروشی بر آمد ز پیش سپاه

که گفتی بدرد همی چرخ و ماه

927

سواران بدژها نهادند روی

جهان شد پر از غلغل و گفتگوی

928

هر آنکس که فرمان بجا آورید

سپاه شهنشه بدو ننگرید

929

هر آن کو برون شد ز فرمان شاه

سرانشان بریدند یکسر سپاه

930

ز ترکان کس از بیم افراسیاب

لب تشنه نگذاشتندی بر آب

931

وگر باز ماندی کسی زین سپاه

تن بی سرش یافتندی براه

932

دلیران بدژها نهادند روی

بهر دژ که بودی یکی جنگجوی

933

شدی باره دژ هم آنگاه پست

نماندی در و بام وجای نشست

934

غلام و پرستنده و چارپای

نماندی بد و نیک چیزی به جای

935

برین گونه فرسنگ بر صد گذشت

نه دژ ماند آباد جایی نه دشت

936

چو آورد لشکر بگلزریون

بهر سو بگردید با رهنمون

937

جهان دید بر سان باغ بهار

در و دشت و کوه و زمین پرنگار

938

همه کوه نخچیر و هامون درخت

جهان از در مردم نیک بخت

939

طلایه فرستاد و کارآگهان

بدان تا نماند بدی در نهان

940

سراپرده شهریار جهان

کشیدند بر پیش آب روان

941

جهاندار بر تخت زرین نشست

خود و نامداران خسروپرست

942

شبی کرد جشنی که تا روز پاک

همی مرده برخاست از تیره خاک

943

وزان سوی گنگ اندر افراسیاب

برخشنده روز و بهنگام خواب

944

همی گفت با هرک بد کاردان

بزرگان بیدار و بسیاردان

945

که اکنون که دشمن ببالین رسید

بگنگ اندرون چون توان آرمید

946

همه بر گشادند گویا زبان

که اکنون که نزدیک شد بد گمان

947

جز از جنگ چیزی نبینیم راه

زبونی نه خوبست چندین سپاه

948

بگفتند وز پیش برخاستند

همه شب همی لشکر آراستند

949

سپیده دمان گاه بانگ خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

950

سپاهی بهامون بیامد ز گنگ

که بر مور و بر پشه شد راه تنگ

951

چو آمد بنزدیک گلزریون

زمین شد بسان که بیستون

952

همی لشکر آمد سه روز و سه شب

جهان شد پرآشوب جنگ و جلب

953

کشیدند بر هفت فرسنگ نخ

فزون گشت مردم ز مور و ملخ

954

چهارم سپه برکشیدند صف

ز دریا برآمد بخورشید تف

955

بقلب اندر افراسیاب و ردان

سواران گردنکش و بخردان

956

سوی میمنه جهن افراسیاب

همی نیزه بگذاشت از آفتاب

957

وزین روی کیخسرو از قلبگاه

همی داشت چون کوه پشت سپاه

958

چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد

منوشان خوزان و پیروز و داد

959

چو گرگین میلاد و رهام شیر

هجیر و چو شیدوش گرد دلیر

960

فریبرز کاوس بر میمنه

سپاهی هه یک دل و یک تنه

961

منوچهر بر میسره جای داشت

که با جنگ هر جنگیی پای داشت

962

بپشت سپه گیو گودرز بود

که پشت و نگهبان هر مرز بود

963

زمین کان آهن شد از میخ نعل

همه آب دریا شد از خون لعل

964

بسر بر ز گرد سیاه ابر بست

تبیره دل سنگ خارا بخست

965

زمین گشت چون چادر آبنوس

ستاره غمی شد ز آوای کوس

966

زمین گشت جنبان چو ابر سیاه

تو گفتی همی بر نتابد سپاه

967

همه دشت مغز و سر و پای بود

همانا مگر بر زمین جای بود

968

همی نعل اسبان سرکشته خست

همه دشت بی تن سر و پای و دست

969

خردمند مردم بیکسو شدند

دو لشکر برین کار خستو شدند

970

که گر یک زمان نیز لشکر چنین

بماند برین دشت با درد و کین

971

نماند یکی زین سواران بجای

همانا سپهر اندر آید ز پای

972

ز بس چاک چاک تبرزین و خود

روانها همی داد تن رادرود

973

چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید

جهان بر دل خویشتن تنگ دید

974

بیامد بیکسو ز پشت سپاه

بپیش خداوند شد دادخواه

975

که ای برتر از دانش پارسا

جهاندار و بر هر کسی پادشا

976

ار نیستم من ستم یافته

چو آهن بکوره درون تافته

977

نخواهم که پیروز باشم بجنگ

نه بر دادگر بر کنم جای تنگ

978

بگفت این و بر خاک مالید روی

جهان پر شد ازناله زار اوی

979

همانگه برآمد یکی باد سخت

که بشکست شاداب شاخ درخت

980

همی خاک بر داشت از رزمگاه

بزد بر رخ شاه توران سپاه

981

کسی کو سر از جنگ برتافتی

چو افراسیاب آگهی یافتی

982

بریدی بجنجر سرش را ز تن

جز از خاک و ریگش نبودی کفن

983

چنین تا سپهر و زمین تار شد

فراوان ز ترکان گرفتار شد

984

بر آمد شب و چادر مشک رنگ

بپوشید تا کس نیاید بجنگ

985

سپه باز چیدند شاهان ز دشت

چو روی زمین ز آسمان تیره گشت

986

همه دامن کوه تا پیش رود

سپه بود با جوشن و درع و خود

987

برافروختند آتش از هر سوی

طلایه بیامد ز هر پهلوی

988

همی جنگ را ساخت افراسیاب

همی بود تا چشمه آفتاب

989

بر آید رخ کوه رخشان کند

زمین چون نگین بدخشان کند

990

جهان آفرین را دگر بود رای

بهر کار با رای او نیست پای

991

شب تیره چون روی زنگی سیاه

کس آمد ز گستهم نوذر بشاه

992

که شاه جهان جاودان زنده باد

مه ما بازگشتیم پیروز و شاد

993

بدان نامداران افراسیاب

رسیدیم ناگه بهنگام خواب

994

ازیشان سواری طلایه نبود

کی را ز اندیشه مایه نبود

995

چو بیدار گشتند زیشان سران

کشیدیم شمشیر و گرز گران

996

چو شب روز شد جز قراخان نماند

ز مردان ایشان فراوان نماند

997

همه دشت زیشان سرون و سرست

زمین بستر و خاکشان چادر است

998

بمژده ز رستم هم اندر زمان

هیونی بیامد سپیده دمان

999

که ما در بیابان خبر یافتیم

بدان آگهی تیز بشتافتیم

1000

شب و روز رستم یکی داشتی

چو تنها شدی راه بگذاشتی

1001

بدیشان رسیدیم هنگام روز

چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز

1002

تهمتن کمان را بزه برنهاد

چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد

1003

نخستین که از کلک بگشاد شست

قراخان ز پیکان رستم بخست

1004

بتوران زمین شد کنون کنیه خواه

همانا که آگاهی آمد بشاه

1005

بشادی به لشکر بر آمد خروش

سپهدار ترکان همی داشت گوش

1006

هر آنکس که بودند خسروپرست

بشادی و رامش گشادند دست

1007

سواری بیامد هم اندر شتاب

خروشان به نزدیک افراسیاب

1008

که از لشکر ما قراخان برست

رسیدست نزدیک ما مردشست

1009

سپاهی بتوران نهادند روی

کزیشان شود ناپدید آب جوی

1010

چنین گفت با رای زن شهریار

که پیکار سخت اندر آمد بکار

1011

چو رستم بگیرد سر گاه ما

بیکبارگی گم شود راه ما

1012

کنونش گمان آنک ما نشنویم

چنین کار در جنگ کیخسرویم

1013

چو آتش بریشان شبیخون کنیم

زخون روی کشور چو جیحون کنیم

1014

چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر

نبیند مگر بام و دیوار و شهر

1015

سراسر همه لشکر این دید رای

همان مرد فرزانه و رهنمای

1016

بنه هرچ بودش هم آنجا بماند

چو آتش ازان دشت لشکر براند

1017

همانگه طلایه بیامد ز دشت

که گرد سپاه از هوا برگذشت

1018

همه دشت خرگاه و خیمست و بس

ازیشان بخیمه درون نیست کس

1019

بدانست خسرو که سالار چین

چرا رفت بیگاه زان دشت کین

1020

ز گستهم و رستم خبر یافتست

بدان آگهی نیز بشتافتست

1021

نوندی برافگند هم در زمان

فرستاد نزدیک رستم دمان

1022

که برگشت زین کینه افراسیاب

همانا بجنگ تو دارد شتاب

1023

سپه را بیارای و بیدار باش

برو خویشتن زو نگهدار باش

1024

نوند جهاندیده شایسته بود

بدان راه بی راه بایسته بود

1025

همی رفت چون پیش رستم رسید

گو شیردل را میان بسته دید

1026

سپه گرزها بر نهاده بدوش

یکایک نهاده به آواز گوش

1027

برستم بگفت آنچ پیغام بود

که فرجام پیغامش آرام بود

1028

وزین روی کیخسرو کینه جوی

نشسته برام بی گفت و گوی

1029

همی کرد بخشش همه بر سپاه

سراپرده و خیمه و تاج و گاه

1030

از ایرانیان کشتگان را بجست

کفن کرد وز خون و گلشان بنشست

1031

برسم مهان کشته را دخمه کرد

چو برداشت زان خاک و خون نبرد

1032

بنه بر نهاد و سپه بر نشاند

دمان از پس شاه ترکان براند

1033

چو نزدیک شهر آمد افراسیاب

بران بد که رستم شود سیرخواب

1034

کنون من شبیخون کنم برسرش

برآیم گرد از سر لشکرش

1035

بتاریکی اندر طلایه بدید

بشهر اندر آواز ایشان شنید

1036

فروماند زان کار رستم شگفت

همی راند و اندیشه اندر گرفت

1037

همه کوفته لشکر و ریخته

بشیرین روان اندر آویخته

1038

بپیش اندرون رستم تیزچنگ

پس پشت شاه و سواران جنگ

1039

کسی را که نزدیک بد پیش خواند

وزیشان فراوان سخنها براند

1040

بپرسید کین را چه بینید روی

چنین گفت با نامور چاره جوی

1041

که در گنگ دژ آن همه گنج شاه

چه بایست اکنون همه رنج راه

1042

زمین هشت فرسنگ بالای اوی

همانا که چارست پهنای اوی

1043

زن و کودک و گنج و چندان سپاه

بزرگی و فرمان و تخت و کلاه

1044

بران باره دژ نپرد عقاب

نبیند کسی آن بلندی بخواب

1045

خورش هست و ایوان و گنج و سپاه

ترا رنج بدخواه را تاج و گاه

1046

همان بوم کو را بهشتست نام

همه جای شادی و آرام و کام

1047

بهر گوشه ای چشمه آبگیر

ببالا و پهنای پرتاب تیر

1048

همی موبد آورد از هند و روم

بهشتی بر آورده آباد بوم

1049

همانا کزان باره فرسنگ بیست

ببینند آسان که بر دشت کیست

1050

ترازین جهان بهره جنگست و بس

بفرجام گیتی نماند بکس

1051

چو بشنید گفتارها شهریار

خوش آمدش و ایمن شد از روزگار

1052

بیامد بدلشاد ببهشت گنگ

ابا آلت لشکر و ساز جنگ

1053

همی گشت بر گرد آن شارستان

بدستی ندید اندرو خارستان

1054

یکی کاخ بودش سر اندر هوا

برآورده شاه فرمان روا

1055

بایوان فرود آمد و بار داد

سپه را درم داد و دینار داد

1056

فرستاد بر هر سوی لشکری

نگهبان هر لشکری مهتری

1057

پیاده بران باره بر دیده بان

نگهبان بروز و بشب پاسبان

1058

رد و موبدش بود بر دست راست

نویسنده نامه را پیش خواست

1059

یکی نامه نزدیک فغفور چین

نبشتند با صد هزار آفرین

1060

چنین گفت کز گردش روزگار

نیامد مرا بهره جز کارزار

1061

بپروردم آن را که بایست کشت

کنون شد ازو روزگارم درشت

1062

چو فغفور چین گر بیاید رواست

که بر مهر او بر روانم گواست

1063

وگر خود نیاید فرستد سپاه

کزین سو خرامد همی کینه خواه

1064

فرستاده از نزد افراسیاب

بچین اندر آمد بهنگام خواب

1065

سرافراز فغفور بنواختش

یکی خرم ایوان بپرداختش

1066

وزان سو بگنگ اندر افراسیاب

نه آرام بودش نه خورد و نه خواب

1067

بدیوار عراده بر پای کرد

ببرج اندرون رزم را جای کرد

1068

بفرمود تا سنگهای گران

کشیدند بر باره افسونگران

1069

بس کاردانان رومی بخواند

سپاهی بدیوار دژ برنشاند

1070

برآورد بیدار دل جاثلیق

بران باره عراده و منجنیق

1071

کمانهای چرخ و سپرهای کرگ

همه برجها پر ز خفتان و ترگ

1072

گروهی ز آهنگران رنجه کرد

ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد

1073

ببستند بر نیزه های دراز

که هر کس که رفتی بر دژ فراز

1074

بدان چنگ تیز اندر آویختی

و گرنه ز دژ زود بگریختی

1075

سپه را درم داد و آباد کرد

بهر کار با هر کسی داد کرد

1076

همان خود و شمشیر و بر گستوان

سپرهای چینی و تیر و کمان

1077

ببخشید بر لشکرش بی شمار

بویژه کسی کو کند کارزار

1078

چو آسوده شد زین بشادی نشست

خود و جنگسازان خسرو پرست

1079

پری چهره هر روز صد چنگ زن

شدندی بدرگاه شاه انجمن

1080

شب و روز چون مجلس آراستی

سرود از لب ترک و می خواستی

1081

همی داد هر روز گنجی بباد

بر امروز و فردا نیامدش یاد

1082

دو هفته برین گونه شادان بزیست

که داند که فردا دل افروز کیست

1083

سیم هفته کیخسرو آمد بگنگ

شنید آن غونای و آوای چنگ

1084

بخندید و برگشت گرد حصار

بماند اندر آن گردش روزگار

1085

چنین گفت کان کو چنین باره کرد

نه از بهر پیکار پتیاره کرد

1086

چو خون سر شاه ایران بریخت

بما بر چنین آتش کین ببیخت

1087

شگفت آمدش کانچنان جای دید

سپهری دلارام بر پای دید

1088

برستم چنین گفت کای پهلوان

سزد گر ببینی بروشن روان

1089

که با ما جهاندار یزدان چه کرد

ز خوب و پیروزی اندر نبرد

1090

بدی را کجا نام بد بر بدی

بتندی و کژی و نابخردی

1091

گریزان شد از دست ما بر حصار

برین سان برآسود از روزگار

1092

بدی کو بد آن جهان را سرست

بپیری رسیده کنون بترست

1093

بدین گر ندارم ز یزدان سپاس

مبادا که شب زنده باشم سه پاس

1094

کزویست پیروزی و دستگاه

هم او آفریننده هور و ماه

1095

ز یک سوی آن شارستان کوه بود

ز پیکار لشکر بی اندوه بود

1096

بروی دگر بودش آب روان

که روشن شدی مرد را زو روان

1097

کشیدند بر دشت پرده سرای

ز هر سوی دژ پهلوانی بپای

1098

زمین هفت فرسنگ لشکر گرفت

ز لشکر زمین دست بر سر گرفت

1099

سراپرده زد رستم از دست راست

ز شاه جهاندار لشکر بخواست

1100

بچپ بر فریبرز کاوس بود

دل افروز با بوق و با کوس بود

1101

برفتند و بردند پرده سرای

سیم روی گودرز بگزید جای

1102

شب آمد بر آمد ز هر سو خروش

تو گفتی جهان را بدرید گوش

1103

زمین را همی دل برآمد ز جای

ز بس ناله بوق و شیپور و نای

1104

چو خورشید برداشت از چرخ زنگ

بدرید پیراهن مشک رنگ

1105

نشست از بر اسب شبرنگ شاه

بیامد بگردید گرد سپاه

1106

چنین گفت با رستم پیلتن

که این نامور مهتر انجمن

1107

چنین دارم امید کافراسیاب

نبیند جهان نیز هرگز بخواب

1108

اگر کشته گر زنده آید بدست

ببیند سر تیغ یزدان پرست

1109

برآنم که او را ز هر سو سپاه

بیاری بیاید بدین رزمگاه

1110

بترسند وز ترس یاری کنند

نه از کین و از کامکاری کنند

1111

بکوشیم تا پیش ازان کو سپاه

بخواند برو بر بگیریم راه

1112

همه باره دژ فرود آوریم

همه سنگ و خاکش برود آوریم

1113

سپه را کنون روز سختی گذشت

همان روز رزم اندر آرام گشت

1114

چو دشمن بدیوار گیرد پناه

ز پیکار و کینش نترسد سپاه

1115

شکسته دلست او بدین شارستان

کزین پس شود بی گمان خارستان

1116

چو گفتار کاوس یاد آوریم

روان را همه سوی داد آوریم

1117

کجا گفت کاین کین با دار و برد

بپوشد زمانه بزنگار و گرد

1118

پسر بر پسر بگذرانم بدست

چنین تا شود سال بر پنج شست

1119

بسان درختی بود تازه برگ

دل از کین شاهان نترسد ز مرگ

1120

پذر بگذرد کین بماند بجای

پسر باشد این درد را رهنمای

1121

بزرگان برو آفرین خواندند

ورا خسرو پاکدین خواندند

1122

که کین پدر بر تو آید بسر

مبادی بجز شاه و پیروزگر

1123

دگر روز چون خور برآمد ز راغ

نهاد از بر چرخ زرین چراغ

1124

خروشی برآمد بلند از حصار

پر اندیشه شد زان سخن شهریار

1125

همانگه در دژ گشادند باز

برهنه شد از روی پوشیده راز

1126

بیامد ز دژ جهن باده سوار

خردمند و بادانش و مایه دار

1127

بشد پیش دهلیز پرده سرای

همی بود با نامداران بپای

1128

ازان پس بیامد منوشان گرد

خرد یافته جهن را پیش برد

1129

خردمند چو پیش خسرو رسید

شد از آب دیده رخش ناپدید

1130

بماند اندرو جهن جنگی شگفت

کلاه بزرگی ز سر بر گرفت

1131

چو آمد بنزدیک تختش فراز

برو آفرین کرد و بردش نماز

1132

چنین گفت کای نامور شهریار

همیشه جهان را بشادی گذار

1133

بر و بوم ما بر تو فرخنده باد

دل و چشم بدخواه تو کنده باد

1134

همیشه بدی شاد و یزدان پرست

بر و بوم ما پیش گسترده دست

1135

خجسته شدن باد و باز آمدن

به نیکی همی داستانها زدن

1136

پیامی گزارم ز افراسیاب

اگر شاه را زان نگیرد شتاب

1137

چو از جهن گفتار بشنید شاه

بفرمود زرین یکی پیشگاه

1138

نهادند زیر خردمند مرد

نشست و پیام پدر یاد کرد

1139

چنین گفت با شاه کافراسیاب

نشستست پر درد و مژگان پر آب

1140

نخستین درودی رسانم بشاه

ازان داغ دل شاه توران سپاه

1141

که یزدان سپاس و بدویم پناه

که فرزند دیدم بدین پایگاه

1142

که لشکر کشد شهریاری کند

بپیش سواران سواری کند

1143

ز راه پدر شاه تا کیقباد

ز مادر سوی تور دارد نژاد

1144

ز شاهان گیتی سرش برترست

بچین نام او تخت را افسرست

1145

بابر اندرون تیز پران عقاب

نهنگ دلاور بدریای آب

1146

همه پاسبانان تخت ویند

دد و دام شادان ببخت ویند

1147

بزرگان که با تاج و با زیورند

بروی زمین مر ترا کهترند

1148

شگفتی تر از کار دیو نژند

که هرگز نخواهد بما جز گزند

1149

بدان مهربانی و آن راستی

چرا شد دل من سوی کاستی

1150

که بردست من پور کاوس شاه

سیاوش رد کشته شد بی گناه

1151

جگر خسته ام زین سخن پر ز درد

نشسته بیکسو ز خواب و ز خورد

1152

نه من کشتم او را که ناپاک دیو

ببرد از دلم ترس گیهان خدیو

1153

زمانه ورا بد بهانه مرا

بچنگ اندرون بد فسانه مرا

1154

تو اکنون خردمندی و پادشا

پذیرنده مردم پارسا

1155

نگه کن تا چند شهر فراخ

پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ

1156

شدست اندرین کینه جستن خراب

بهانه سیاوش و افراسیاب

1157

همان کارزاری سواران جنگ

بتن همچو پیل و بزور نهنگ

1158

که جز کام شیران کفنشان نبود

سری تیز نزدیک تنشان نبود

1159

یکی منزل اندر بیابان نماند

بکشور جز از دشت ویران نماند

1160

جز از کینه و زخم شمشیر تیز

نماند ز ما نام تا رستخیز

1161

نیاید جهان آفرین را پسند

بفرجام پیچان شویم از گزند

1162

وگر جنگ جویی همی بیگمان

نیاساید از کین دلت یک زمان

1163

نگه کن بدین گردش روزگار

جز او را مکن بر دل آموزگار

1164

که ما در حصاریم و هامون تراست

سری پر ز کین دل پر از خون تر است

1165

همی گنگ خوانم بهشت منست

برآورده بوم و کشت منست

1166

هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاه

هم ایدر نگین و هم ایدر کلاه

1167

هم اینجام کشت و هم اینجام خورد

هم اینجام مردان روز نبرد

1168

تراگاه گرمی و خوشی گذشت

گل و لاله و رنگ و شی گذشت

1169

زمستان و سرما بپیش اندرست

که بر نیزه ها گردد افسرده دست

1170

بدامن چو ابر اندرافگند چین

بر و بوم ما سنگ گردد زمین

1171

ز هر سو که خوانم بیاید سپاه

نتابی تو با گردش هور و ماه

1172

ور ایدون گمانی که هر کارزار

ترا بردهد اختر روزگار

1173

از اندیشه گردون مگر بگذرد

ز رنج تو دیگر کسی برخورد

1174

گر ایدونک گویی که ترکان چین

بگیرم زنم آسمان بر زمین

1175

بشمشیر بگذارم این انجمن

بدست تو آیم گرفتار من

1176

مپندار کاین نیز نابود نیست

نساید کسی کو نفرسود نیست

1177

نبیره سر خسروان زادشم

ز پشت فریدون وز تخم جم

1178

مرا دانش ایزدی هست و فر

همان یاورم ایزد دادگر

1179

چو تنگ اندر آید بد روزگار

نخواهد دلم پند آموزگار

1180

بفرمان یزدان بهنگام خواب

شوم چون ستاره برآفتاب

1181

بدریای کیماک بر بگذرم

سپارم ترا لشکر و کشورم

1182

مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه

نبیند مرا نیز شاه و سپاه

1183

چو آید مرا روز کین خواستن

ببین آنزمان لشکر آراستن

1184

بیایم بخواهم ز تو کین خویش

بهرجای پیدا کنم دین خویش

1185

و گر کینه از مغز بیرون کنی

بمهر اندرین کشور افسون کنی

1186

گشایم در گنج تاج و کمر

همان تخت و دینار و جام گهر

1187

که تور فریدون به ایرج نداد

تو بردار وز کین مکن هیچ یاد

1188

و گر چین و ماچین بگیری رواست

بدان رای ران دل همی کت هواست

1189

خراسان و مکران زمین پیش تست

مرا شادکامی کم وبیش تست

1190

براهی که بگذشت کاوس شاه

فرستم چندانک باید سپاه

1191

همه لشکرت را توانگر کنم

ترا تخت زرین و افسر کنم

1192

همت یار باشم بهر کارزار

بهر انجمن خوانمت شهریار

1193

گر از پند من سر بپیچی همی

و گر با نیاکین بسیچی همی

1194

چو زین باز گردی بیارای جنگ

منم ساخته جنگ را چون پلنگ

1195

چو از جهن پیغام بشنید شاه

همی کرد خندان بدوبر نگاه

1196

بپاسخ چنین گفت کای رزمجوی

شنیدیم سر تا سر این گفت و گوی

1197

نخست آنک کردی مرا آفرین

همان باد بر تخت و تاج و نگین

1198

درودی که دادی ز افراسیاب

بگفتی که او کرد مژگان پر آب

1199

شنیدم همین باد بر تاج و تخت

مبادم مگر شاد و پیروزبخت

1200

دوم آنک گفتی ز یزدان سپاس

که بینم همی پور یزدان شناس

1201

زشاهان گیتی دل افروزتر

پسندیده تر شاه و پیروزتر

1202

مرا داد یزدان همه هرچ گفت

که با این هنرها خرد باد جفت

1203

ترا چند خواهی سخن چرب هست

بدل نیستی پاک و یزدان پرست

1204

کسی کو بدانش توانگر بود

زگفتار کردار بهتر بود

1205

فریدون فرخ ستاره نگشت

نه از خاک تیره همی برگذشت

1206

تو گویی که من بر شوم بر سپهر

بشستی برین گونه از شرم چهر

1207

دلت جادوی را چو سرمایه گشت

سخن بر زبانت چو پیرایه گشت

1208

زبان پر زگفتار و دل پر دروغ

بر مرد دانا نگیرد فروغ

1209

پدر کشته را شاه گیتی مخوان

کنون کز سیاوش نماند استخوان

1210

همان مادرم را ز پرده براه

کشیدی و گشتی چنین کینه خواه

1211

مرا نوز نازاده از مادرم

همی آتش افروختی برسرم

1212

هر آنکس که او بد بدرگاه تو

بنفرید بر جان بی راه تو

1213

که هرگز بگیتی کس آن بد نکرد

ز شاهان و گردان و مردان مرد

1214

که بر انجمن مر زنی را کشان

سپارد بزرگی بمردم کشان

1215

زننده همی تازیانه زند

که تا دخترش بچه را بفگند

1216

خردمند پیران بدانجا رسید

بدید آنک هرگز ندید و شنید

1217

چنین بود فرمان یزدان که من

سرافراز گردم بهر انجمن

1218

گزند و بلای تو از من بگاشت

که با من زمانه یکی راز داشت

1219

ازان پس که گشتم ز مادر جدا

چنانچون بود بچه بینوا

1220

بپیش شبانان فرستادیم

بپرواز شیران نر دادیم

1221

مرا دایه و پیشکاره شبان

نه آرام روز و نه خواب شبان

1222

چنین بود تا روز من برگذشت

مرا اندر آورد پیران ز دشت

1223

بپیش تو آورد و کردی نگاه

که هستم سزاوار تخت و کلاه

1224

بسان سیاوش سرم را ز تن

ببری و تن هم نیابد کفن

1225

زبان مرا پاک یزدان ببست

همان خیره ماندم بجای نشست

1226

مرا بی دل و بی خرد یافتی

بکردار بد تیز نشتافتی

1227

سیاوش نگه کن که از راستی

چه کرد و چه دید از بد و کاستی

1228

ز گیتی بیامد ترا برگزید

چنان کز ره نامداران سزید

1229

ز بهر تو پرداخت آیین و گاه

بیامد ز گیتی ترا خواند شاه

1230

وفا جست و بگذاشت آن انجمن

بدان تا نخوانیش پیمان شکن

1231

چو دیدی بر و گردگاه ورا

بزرگی و گردی و راه ورا

1232

بجنبیدت آن گوهر بد ز جای

بیفگندی آن پاک دلرا ز پای

1233

سر تاجداری چنان ارجمند

بریدی بسان سر گوسفند

1234

ز گاه منوچهر تا این زمان

نبودی مگر بدتن و بدگمان

1235

ز تور اندر آمد زیان از نخست

کجا با پدر دست بد را بشست

1236

پسر بر پسر بگذرد همچنین

نه راه بزرگی نه آیین دین

1237

زدی گردن نوذر نامدار

پدر شاه وز تخمه شهریار

1238

برادرت اغریرث نیکخوی

کجا نیکنامی بدش آرزوی

1239

بکشتی و تا بوده ای بدتنی

نه از آدم از تخم آهرمنی

1240

کسی گر بدیهات گیرد شمار

فزون آید از گردش روزگار

1241

نهالی بدوزخ فرستاده ای

نگویی که از مردمان زاده ای

1242

دگر آنک گفتی که دیو پلید

دل و رای من سوی زشتی کشید

1243

همین گفت ضحاک و هم جمشید

چو شدشان دل از نیکویی ناامید

1244

که ما را دل ابلیس بی راه کرد

ز هر نیکویی دست کوتاه کرد

1245

نه برگشت ازیشان بد روزگار

ز بد گوهر و گفت آموزگار

1246

کسی کو بتابد سر از راستی

گزیند همی کژی و کاستی

1247

بجنگ پشن نیز چندان سپاه

که پیران بکشت اندر آوردگاه

1248

زمین گل شد از خون گودرزیان

نجویی جز از رنج و راه زیان

1249

کنون آمدی با هزاران هزار

ز ترکان سوار از در کارزار

1250

بموی لشکر کشیدی بجنگ

وزیشان بپیش من آمد پشنگ

1251

فرستادیش تا ببرد سرم

ازان پس تو ویران کنی کشورم

1252

جهاندار یزدان مرا یار گشت

سر بخت دشمن نگونسار گشت

1253

مرا گویی اکنون که از تخت تو

دل افروز و شادانم از بخت تو

1254

نگه کن که تا چون بود باورم

چو کردارهای تو یاد آورم

1255

ازین پس مرا جز بشمشیر تیز

نباشد سخن با تو تا رستخیز

1256

بکوشم بنیروی گنج و سپاه

بنیک اختر و گردش هور و ماه

1257

همان پیش یزدان بباشم بپای

نخواهم بگیتی جزو رهنمای

1258

مگر گز بدان پاک گردد جهان

بداد و دهش من ببندم میان

1259

بداندیش را از میان بر کنم

سر بدنشان را بی افسر کنم

1260

سخن هرچ گفتم نیا را بگوی

که درجنگ چندین بهانه مجوی

1261

یکی تاج دادش زبر جد نگار

یکی طوق زرین و دو گوشوار

1262

همانگه بشد جهن پیش پدر

بگفت آن سخنها همه دربدر

1263

ز پاسخ برآشفت افراسیاب

سواری ز ترکان کجا یافت خواب

1264

ببخشید گنج درم بر سپاه

همان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه

1265

شب تیره تا برزد از چرخ شید

بشد کوه چون پشت پیل سپید

1266

همی لشکر آراست افراسیاب

دلش بود پردرد و سر پر شتاب

1267

چو از گنگ برخاست آوای کوس

زمین آهنین شد هوا آبنوس

1268

سر موبدان شاه نیکی گمان

نشست از بر زین سپیده دمان

1269

بیامد بگردید گرد حصار

نگه کرد تا چون کند کارزار

1270

برستم بفرمود تا همچو کوه

بیارد بیک سود دریا گروه

1271

دگر سوش گستهم نوذر بپای

سه دیگر چو گودرز فرخنده رای

1272

بسوی چهارم شه نامدار

ابا کوس و پیلان و چندی سوار

1273

سپه را همه هرچ بایست ساز

بکرد و بیامد بر دژ فراز

1274

بلشکر بفرمود پس شهریار

یکی کنده کردن بگرد حصار

1275

بدان کار هر کس که دانا بدند

بجنگ دژ اندر توانا بدند

1276

چه از چین وز روم وز هندوان

چه رزم آزموده ز هر سو گوان

1277

همه گرد آن شارستان چون نوند

بگشتند و جستند هر گونه بند

1278

دو نیزه ببالا یکی کنده کرد

سپه را بگردش پراگنده کرد

1279

بدان تا شب تیره بی ساختن

نیارد ترکان یکی تاختن

1280

دو صد ساخت عراده بر هر دری

دو صد منجنیق از پس لشکری

1281

دو صد چرخ بر هر دری با کمان

ز دیوار دژ چون سر بدگمان

1282

پدید آمدی منجینق از برش

چو ژاله همی کوفتی بر سرش

1283

پس منجنیق اندرون رومیان

ابا چرخها تنگ بسته میان

1284

دو صد پیل فرمود پس شهریار

کشیدن ز هر سو بگرد حصار

1285

یکی کنده ای زیر باره درون

بکند و نهادند زیرش ستون

1286

بد آن منکری باره مانده بپای

بدان نیزه ها برگرفته ز جای

1287

پس آلود بر چوب نفط سیاه

بدین گونه فرمود بیدار شاه

1288

بیک سو بر از منجنیق و ز تیر

رخ سرکشان گشته همچون زریر

1289

به زیر اندرون آتش و نفط و چوب

ز بر گرزهای گران کوب کوب

1290

بهر چارسو ساخت آن کارزار

چنانچون بود ساز جنگ حصار

1291

وزآن جایگه شهریار زمین

بیامد بپیش جهان آفرین

1292

ز لشکر بشد تا بجای نماز

ابا کردگار جهان گفت زار

1293

ابر خاک چون مار پیچان ز کین

همی خواند بر کردگار آفرین

1294

همی گفت کام و بلندی ز تست

بهر سختیی یارمندی ز تست

1295

اگر داد بینی همی رای من

مرگدان ازین جایگه پای من

1296

نگون کن سر جاودانرا ز تخت

مرادار شادان دل و نیک بخت

1297

چو برداشت از پیش یزدان سرش

بجوشن بپوشید روشن برش

1298

کمر بر میان بست و برجست زود

بجنگ اندر آمد بکردار دود

1299

بفرمود تا سخت بر هر دری

بجنگ اندر آید یکی لشکری

1300

بدان چوب و نفط آتش اندر زدند

ز برشان همی سنگ بر سر زدند

1301

زبانگ کمانهای چرخ و ز دود

شده روی خورشید تابان کبود

1302

ز عراده و منجنیق و ز گرد

زمین نیلگون شد هوا لاژورد

1303

خروشیدن پیل و بانگ سران

درخشیدن تیغ و گرز گران

1304

تو گفتی برآویخت با شید ماه

ز باریدن تیر و گرد سیاه

1305

ز نفط سیه چوبها برفروخت

به فرمان یزدان چو هیزم بسوخت

1306

نگون باره گفتی که برداشت پای

بکردار کوه اندر آمد ز جای

1307

وزان باره چندی ز ترکان دلیر

نگون اندر آمد چو باران بزیر

1308

که آید بدام اندرون ناگهان

سر آرد بران شوربختی جهان

1309

بپیروزی از لشکر شهریار

برآمد خروشیدن کارزار

1310

سوی رخنه دژ نهادند روی

بیامد دمان رستم کینه جوی

1311

خبر شد بنزدیک افراسیاب

کجا باره شارستان شد خراب

1312

پس افراسیاب اندر آمد چو گرد

به جهن و بگرسیوز آواز کرد

1313

که با باره دژ شما را چه کار

سپه را ز شمشیر باید حصار

1314

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش

همان از پی گنج و فرزند خویش

1315

ببندیم دامن یک اندر دگر

نمانیم بر دشمنان بوم و بر

1316

سپاهی ز ترکان گروها گروه

بدان رخنه رفتند بر سان کوه

1317

بکردار شیران برآویختند

خروش از دو رویه برانگیختند

1318

سواران ترکان بکردار بید

شده لرزلرزان و دل نااامید

1319

برستم بفرمود پس شهریار

پیاده هرآنکس که بد نامدار

1320

که پیش اندر آید بدان رخنه گاه

همیدون بی نیزه ور کینه خواه

1321

ابا ترکش و تیغ و تیر و تبر

سوار ایستاده پس نیزه ور

1322

سواران جنگی نگهدارشان

بدانگه که شد سخت پیکارشان

1323

سوار و پیاده بهر سو گروه

بجنگ اندر آمد بکردار کوه

1324

برخنه در آورد یکسر سپاه

چو شیر ژیان رستم کینه خواه

1325

پیاده بیامد بکردار گرد

درفش سیه را نگون سار کرد

1326

نشان سپهدار ایران بنفش

بران باره زد شیر پیکر درفش

1327

بپیروزی شاه ایران سپاه

برآمد خروشیدن از رزمگاه

1328

فراوان ز توران سپه کشته شد

سر بخت تورانیان گشته شد

1329

بدانگه کجا رزمشان شد درشت

دو تن رستم آورد ازیشان بمشت

1330

چو گرسیو و جهن رزم آزمای

که بد تخت توران بدیشان بپای

1331

برادر یکی بود و فرخ پسر

چنین آمد از شوربختی بسر

1332

بدان شارستان اندر آمد سپاه

چنان داغ دل لشکری کینه خواه

1333

بتاراج و کشتن نهادند روی

برآمد خروشیدن های هوی

1334

زن و کودکان بانگ برداشتند

بایرانیان جای بگذاشتند

1335

چه مایه زن و کودک نارسید

که زیر پی پیل شد ناپدید

1336

همه شهر توران گریزان چو باد

نیامد کسی را بر و بوم یاد

1337

بشد بخت گردان ترکان نگون

بزاری همه دیدگان پر ز خون

1338

زن و گنج و فرزند گشته اسیر

ز گردون روان خسته و تن بتیر

1339

بایوان برآمد پس افراسیاب

پر از خون دل از درد و دیده پرآب

1340

بران باره بر شد که بد کاخ اوی

بیامد سوی شارستان کرد روی

1341

دو بهره ز جنگاوران کشته دید

دگر یکسر از جنگ برگشته دید

1342

خروش سواران و بانگ زنان

هم از پشت پیلان تبیره زنان

1343

همی پیل بر زندگان راندند

همی پشتشان بر زمین ماندند

1344

همه شارستان دود و فریاد دید

همان کشتن و غارت و باد دید

1345

یکی شاد و دیگر پر از درد و رنج

چنانچون بود رسم و رای سپنج

1346

چو افراسیاب آنچنان دید کار

چنان هول و برگشتن کارزار

1347

نه پور و برادر نه بوم و نه بر

نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر

1348

همی گفت با دل پر از داغ و درد

که چرخ فلک خیره با من چه کرد

1349

بدیده بدیدم همان روزگار

که آمد مرا کشتن و مرگ خوار

1350

پر از درد ازان باره آمد فرود

همی داد تخت مهی را درود

1351

همی گفت کی بینمت نیز باز

ایاروز شادی و آرام و ناز

1352

وزان جایگه خیره شد ناپدید

تو گفتی چو مرغان همی بر پرید

1353

در ایوان که در دژ برآورده بود

یکی راه زیر زمین کرده بود

1354

ازان نامداران دو صد برگزید

بران راه بی راه شد ناپدید

1355

وزآنجای راه بیابان گرفت

همه کشورش ماند اندر شگفت

1356

نشانی ندادش کس اندر جهان

بدان گونه آواره شد در نهان

1357

چو کیخسرو آمد درایوان اوی

بپای اندر آورد کیوان اوی

1358

ابر تخت زرینش بنشست شاه

بجستنش بر کرد هر سو سپاه

1359

فراوان بجستند جایی نشان

نیامد ز سالار گردنکشان

1360

ز گرسیوز و جهن پرسید شاه

ز کار سپهدار توران سپاه

1361

که چون رفت و آرامگاهش کجاست

نهان گشته ز ایدر پناهش کجاست

1362

ز هر گونه گفتند و خسرو شنید

نیامد همی روشنایی پدید

1363

بایرانیان گفت پیروز شاه

که دشمن چو آواره گردد ز گاه

1364

ز گیتی برو نام و کام اندکیست

ورا مرگ با زندگانی یکیست

1365

ز لشکر گزین کرد پس بخردان

جهاندیده و کار بین موبدان

1366

بدیشان چنین گفت کباد بید

همیشه بهر کار با داد بید

1367

در گنج این ترک شوریده بخت

شما را سپردم بکوشید سخت

1368

نباید که بر کاخ افراسیاب

بتابد ز چرخ بلند آفتاب

1369

هم آواز پوشیده رویان اوی

نخواهم که آید ز ایوان بکوی

1370

نگهبان فرستاد سوی گله

که بودند گلد دژ اندر یله

1371

ز خویشان او کس نیازرد شاه

چنانچون بود در خور پیشگاه

1372

چو زان گونه دیدند کردار اوی

سپه شد سراسر پر از گفت و گوی

1373

که کیخسرو ایدر بدان سان شدست

که گویی سوی باب مهمان شدست

1374

همی یاد نایدش خون پدر

بخیره بریده ببیداد سر

1375

همان مادرش را که از تخت و گاه

ز پرده کشیدند یکسو براه

1376

شبان پروریدست وز گوسفند

مزیدست شیر این شه هوشمند

1377

چرا چون پلنگان بچنگال تیز

نه انگیزد از خان او رستخیز

1378

فرود آورد کاخ و ایوان اوی

برانگیزد آتش ز کیوان اوی

1379

ز گفتار ایرانیان پس خبر

بکیخسرو آمد همه در بدر

1380

فرستاد کس بخردان را بخواند

بسی داستان پیش ایشان براند

1381

که هر جای تندی نباید نمود

سر بی خرد را نشاید ستود

1382

همان به که با کینه داد آوریم

بکام اندرون نام یاد آوریم

1383

که نیکیست اندر جهان یادگار

نماند بکس جاودان روزگار

1384

همین چرخ گردنده با هر کسی

تواند جفا گستریدن بسی

1385

ازان پس بفرمود شاه جهان

که آرند پوشیدگان را نهان

1386

چو ایرانیان آگهی یافتند

پر از کین سوی کاخ بشتافتند

1387

بران گونه بردند گردان گمان

که خسرو سرآرد بریشان زمان

1388

بخوری همی نزدشان خواستند

بتاراج و کشتن بیاراستند

1389

ز ایوان بزاری برآمد خروش

که ای دادگر شاه بسیار هوش

1390

تو دانی که ما سخت بیچاره ایم

نه بر جای خواری و پیغاره ایم

1391

بر شاه شد مهتر بانوان

ابا دختران اندر آمد نوان

1392

پرستنده صد پیش هر دختری

ز یاقوت بر هر سری افسری

1393

چو خورشید تابان ازیشان گهر

بپیش اندر افگنده از شرم سر

1394

بیک دست مجمر بیک دست جام

برافروخته عنبر و عود خام

1395

تو گفتی که کیوان ز چرخ برین

ستاره فشاند همی بر زمین

1396

مه بانوان شد بنزدیک تخت

ابر شهریار آفرین کرد سخت

1397

همان پروریده بتان طراز

برین گونه بردند پیشش نماز

1398

همه یکسره زار بگریستند

بدان شوربختی همی زیستند

1399

کسی کو ندیدست جز کام و ناز

برو بر ببخشای روز نیاز

1400

همی خواندند آفرینی بدرد

که ای نیک دل خسرو رادمرد

1401

چه نیکو بدی گر ز توران زمین

نبودی بدلت اندرون ایچ کین

1402

تو ایدر بجشن و خرام آمدی

ز شاهان درود و پیام آمدی

1403

برین بوم بر نیست خود کدخدای

بتخت نیا بر نهادی تو پای

1404

سیاوش نگشتی بخیره تباه

ولیکن چنین گشت خورشید و ماه

1405

چنان کرد بدگوهر افراسیاب

که پیش تو پوزش نبیند بخواب

1406

بسی دادمش پند و سودی نداشت

بخیره همی سر ز پندم بگاشت

1407

گوای منست آفریننده ام

که بارید خون از دو بیننده ام

1408

چو گرسیوز و جهن پیوند تو

که ساید بزاری کنون بند تو

1409

ز بهر سیاوش که در خان من

چه تیمار بد بر دل و جان من

1410

که افراسیاب آن بداندیش مرد

بسی پند بشنید و سودش نکرد

1411

بدان تا چنین روزش آید بسر

شود پادشاهیش زیر و زبر

1412

بتاراج داده کلاه و کمر

شده روز او تار و برگشته سر

1413

چنین زندگانی همی مرگ اوست

شگفت آنک بر تن ندردش پوست

1414

کنون از پی بیگناهان بما

نگه کن بر آیین شاهان بما

1415

همه پاک پیوسته خسرویم

جز از نام او در جهان نشنویم

1416

ببد کردن جادو افراسیاب

نگیرد برین بیگناهان شتاب

1417

بخواری و زخم و بخون ریختن

چه بر بی گنه خیره آویختن

1418

که از شهریاران سزاوار نیست

بریدن سری کان گنهکار نیست

1419

ترا شهریارا جز اینست جای

نماند کسی در سپنجی سرای

1420

هم آن کن که پرسد ز تو کردگار

نپیچی ازان شرم روز شمار

1421

چو بشنید خسرو ببخشود سخت

بران خوبرویان برگشت بخت

1422

که پوشیده رویان از آن درد و داغ

شده لعل رخسارشان چون چراغ

1423

بپیچید دل بخردان را ز درد

ز فرزند و زن هر کسی یاد کرد

1424

همی خواندند آفرینی بزرگ

سران سپه مهتران سترگ

1425

کز ایشان شه نامبردار کین

نخواهد ز بهر جهان آفرین

1426

چنین گفت کیخسرو هوشمند

که هر چیز کان نیست ما را پسند

1427

نیاریم کس را همان بد بروی

وگر چند باشد جگر کینه جوی

1428

چو از کار آن نامدار بلند

براندیشم اینم نیاید پسند

1429

که بد کرد با پرهنر مادرم

کسی را همان بد بسر ناورم

1430

بفرمودشان بازگشتن بجای

چنان پاک زاده جهان کدخدای

1431

بدیشان چنین گفت کایمن شوید

ز گوینده گفتار بد مشنوید

1432

کزین پس شما را ز من بیم نیست

مرا بی وفایی و دژخیم نیست

1433

تن خویش را بد نخواهد کسی

چو خواهد زمانش نباشد بسی

1434

بباشید ایمن بایوان خویش

بیزدان سپرده تن و جان خویش

1435

بایرانیان گفت پیروزبخت

بماناد تا جاودان تاج و تخت

1436

همه شهر توران گرفته بدست

بایران شما را سرای و نشست

1437

ز دلها همه کینه بیرون کنید

بمهر اندرین کشور افسون کنید

1438

که از ما چنین دردشان دردلست

ز خون ریختن گرد کشور گلست

1439

همه گنج توران شما را دهم

بران گنج دادن سپاهی نهم

1440

بکوشید و خوبی بکار آورید

چو دیدند سرما بهار آورید

1441

من ایرانیانرا یکایک نه دیر

کنم یکسر از گنج دینار سیر

1442

ز خون ریختن دل بباید کشید

سر بیگناهان نباید برید

1443

نه مردی بود خیره آشوفتن

بزیر اندر آورده را کوفتن

1444

ز پوشیده رویان بپیچید روی

هرآن کس که پوشیده دارد بکوی

1445

ز چیز کسان سر بتابید نیز

که دشمن شود دوست از بهر چیز

1446

نیاید جهان آفرین را پسند

که جوینده بر بیگناهان گزند

1447

هرآنکس که جوید همی رای من

نباید که ویران کند جای من

1448

و دیگر که خوانند بیداد و شوم

که ویران کند مهتر آباد بوم

1449

ازان پس بلشکر بفرمود شاه

گشادن در گنج توران سپاه

1450

جز از گنج ویژه رد افراسیاب

که کس را نبود اندران دست یاب

1451

ببخشید دیگر همه بر سپاه

چه گنج سلیح و چه تخت و کلاه

1452

ز هر سو پراگنده بی مر سپاه

زترکان بیامد بنزدیک شاه

1453

همی داد زنهار و بنواختشان

بزودی همی کار بر ساختشان

1454

سران را ز توران زمین بهر داد

بهر نامداری یکی شهر داد

1455

بهر کشوری هر که فرمان نبرد

ز دست دلیران او جان نبرد

1456

شدند آن زمان شاه را چاکران

چو پیوسته شد نامه مهتران

1457

ز هر سو فرستادگان نزد شاه

یکایک سر اندر نهاده براه

1458

ابا هدیه و نامه مهتران

شده یک بیک شاه را چاکران

1459

دبیر نویسنده را پیش خواند

سخن هرچ بایست با او براند

1460

سرنامه کرد آفرین از نخست

بدان کو زمین از بدیها بشست

1461

چنان اختر خفته بیدار کرد

سر جاودان را نگونسار کرد

1462

توانایی و دانش و داد ازوست

بگیتی ستم یافته شاد ازوست

1463

دگر گفت کز بخت کاموس کی

بزرگ و جهاندیده و نیک پی

1464

گشاده شد آن گنگ افراسیاب

سر بخت او اندر آمد بخواب

1465

بیک رزمگاه از نبرده سران

سرافراز با گرزهای گران

1466

همانا که افگنده شد صد هزار

بگلزریون در یکی کارزار

1467

وز آن پس برآمد یکی باد سخت

که برکند شاداب بیخ درخت

1468

بب اندر افتاد چندی سپاه

که جستند بر ما یکی دستگاه

1469

بوردگه در چنان شد سوار

که از ما یکی را دو صد شد شکار

1470

وز آن جایگه رفت ببهشت گنگ

حصاری پر از مردم و جای تنگ

1471

بجنگ حصار اندرون سی هزار

همانا که شد کشته در کارزار

1472

همان بد که بیدادگر بود مرد

ورا دانش و بخت یاری نکرد

1473

همه روی کشور سپه گسترید

شدست او کنون از جهان ناپدید

1474

ازین پس فرستم بشاه آگهی

ز روزی که باشد مرا فرهی

1475

ازان پس بیامد به شادی نشست

پری روی پیش اندرون می بدست

1476

ببد تا بهار اندرآورد روی

جهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی

1477

همه دشت چون پرنیان شد برنگ

هوا گشت برسان پشت پلنگ

1478

گرازیدن گور و آهو بدشت

بدین گونه بر چند خوشی گذشت

1479

به نخچیر یوزان و پرنده باز

همه مشک بویان بتان طراز

1480

همه چارپایان بکردار گور

پراگنده و آگنده کردن بزور

1481

بگردن بکردار شیران نر

بسان گوزنان بگوش و بسر

1482

ز هر سو فرستاد کارآگهان

همی چست پیدا ز کار جهان

1483

پس آگاهی آمد ز چین و ختن

از افراسیاب و ازان انجمن

1484

که فغفور چین باوی انباز گشت

همه روی کشور پرآواز گشت

1485

ز چین تا بگلزریون لشکرست

بریشان چو خاقان چین سرورست

1486

نداند کسی راز آن خواسته

پرستنده و اسب آراسته

1487

که او را فرستاد خاقان چین

بشاهی برو خواندند آفرین

1488

همان گنج پیرانش آمد بدست

شتروار دینار صدبار شست

1489

چو آن خواسته برگرفت از ختن

سپاهی بیاورد لشکر شکن

1490

چو زین گونه آگاهی آمد بشاه

بنزدیک زنهار داده سپاه

1491

همه بازگشتند ز ایرانیان

ببستند خون ریختن را میان

1492

چو برداشت افراسیاب از ختن

یکی لشکری شد برو انجمن

1493

که گفتی زمین برنتابد همی

ستاره شمارش نیابد همی

1494

ز چین سوی کیخسرو آورد روی

پر از درد با لشکری کینه جوی

1495

چو کیخسرو آگاه شد زان سپاه

طلایه فرستاد چندی براه

1496

بفرمود گودرز کشواد را

سپهدار گرگین و فرهاد را

1497

که ایدر بباشید با داد و رای

طلایه شب و روز کرده بپای

1498

بگودرز گفت این سپاه تواند

چو کار آید اندر پناه تواند

1499

ز ترکان هرآنگه که بینی یکی

که یاد آرد از دشمنان اندکی

1500

هم اندر زمان زنده بر دارکن

دو پایش ز بر سر نگونسار کن

1501

چو بی رنج باشد تو بی رنج باش

نگهبان این لشکر و گنج باش

1502

تبیره برآمد ز پرده سرای

خروشیدن زنگ و هندی داری

1503

بدین سان سپاهی بیامد ز گنگ

که خورشید را آرزو کرد جنگ

1504

چو بیرون شد از شهر صف بر کشید

سوی کوکها لشکر اندر کشید

1505

میان دو لشکر دو منزل بماند

جهانداران گردنکشان را بخواند

1506

چنین گفت کامشب مجنبید هیچ

نه خوب آید آرامش اندر بسیچ

1507

طلایه برافگند بر گرد دشت

همه شب همی گرد لشکر بگشت

1508

بیک هفته بودش هم آنجا درنگ

همی ساخت آرایش و ساز جنگ

1509

بهشتم بیامد طلایه ز راه

بخسرو خبر داد کآمد سپاه

1510

سپه را بدان سان بیاراست شاه

که نظاره گشتند خورشید و ماه

1511

چو افراسیاب آن سپه را بدید

بیامد برابر صفی برکشید

1512

بفرزانگان گفت کین دشت رزم

بدل مر مرا چون خرامست و بزم

1513

مرا شاد بر گاه خواب آمدی

چو رزمم نبودی شتاب آمدی

1514

کنون مانده گشتم چنین در گریز

سری پر ز کینه دلی پرستیز

1515

بر آنم که از بخت کیخسروست

و گر بر سرم روزگاری نوست

1516

بر آنم که با او شوم همنبرد

اگر کام یابم اگر مرگ و درد

1517

بدو گفت هر کس فرزانه بود

گر از خویش بود ار ز بیگانه بود

1518

که گر شاه را جست باید نبرد

چرا باید این لشکر و دار و برد

1519

همه چین و توران بپیش تواند

ز بیگانگان ار ز خویش تواند

1520

فدای تو بادا همه جان ما

چنین بود تا بود پیمان ما

1521

اگر صد شود کشته گر صد هزار

تن خویش را خوار مایه مدار

1522

همه سربسر نیکخواه توایم

که زنده بفر کلاه توایم

1523

وزآن پس برآمد ز لشکر خروش

زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش

1524

ستاره پدید آمد از تیره گرد

رخ زرد خورشید شد لاژورد

1525

سپهدار ترکان ازان انجمن

گزین کرد کار آزموده دو تن

1526

پیامی فرستاد نزدیک شاه

که کردی فراوان پس پشت راه

1527

همانا که فرسنگ ز ایران هزار

بود تا بگنگ اندر ای شهریار

1528

ز ریگ و بیابان وز کوه و شخ

دو لشکر برین سان چو مور و ملخ

1529

زمین همچو دریا شد از خون کین

ز گنگ و ز چین تا بایران زمین

1530

اگر خون آن کشتگان را ز خاک

بژرفی برد رای یزدان پاک

1531

همانا چو دریای قلزم شود

دولشکر بخون اندرون گم شود

1532

اگر گنج خواهی ز من گر سپاه

وگر بوم ترکان و تخت و کلاه

1533

سپارم ترا من شوم ناپدید

جز از تیغ جان را ندارم کلید

1534

مکن گر ترا من پدر مادرم

ز تخم فریدون افسونگرم

1535

ز کین پدر گر دلت خیره شد

چنین آب من پیش تو تیره شد

1536

ازان بد سیاوش گنهکار بود

مرا دل پر از درد و تیمار بود

1537

دگر گردش اختران بلند

که هم باپناهند و هم باگزند

1538

مرا سالیان شست بر سر گذشت

که با نامداری نرفتم بدشت

1539

تو فرزندی و شاه ایران توی

برزم اندرون چنگ شیران توی

1540

یکی رزمگاهی گزین دوردست

نه بر دامن مرد خسروپرست

1541

بگردیم هر دو بوردگاه

بجایی کزو دور ماند سپاه

1542

اگر من شوم کشته بر دست تو

ز دریا نهنگ آورد شست تو

1543

تو با خویش و پیوند مادر مکوش

بپرهیز وز کینه چندین مجوش

1544

وگر تو شوی کشته بر دست من

بزنهار یزدان کزان انجمن

1545

نمانم که یک تن بپیچد ز درد

دگر بیند از باد خاک نبرد

1546

ز گوینده بشنید خسرو پیام

چنین گفت با پور دستان سام

1547

که این ترک بدساز مردم فریب

نبیند همی از بلندی نشیب

1548

بچاره چنین از کف ما بجست

نماید که بر تخت ایران نشست

1549

ز آورد چندین بگوید همی

مگر دخمه شیده جوید همی

1550

نبیره فریدن و پور پشنگ

بورد با او مرا نیست ننگ

1551

بدو گفت رستم که ای شهریار

بدین در مدار آتش اندر کنار

1552

که ننگست بر شاه رفتن بجنگ

وگر همنبرد تو باشد پشنگ

1553

دگر آنک گوید که با لشکرم

مکن چنگ با دوده و کشورم

1554

ز دریا بدریا ترا لشکرست

کجا رایشان زین سخن دیگرست

1555

چو پیمان یزدان کنی با نیا

نشاید که در دل بود کیمیا

1556

بانبوه لشکر بجنگ اندر آر

سخن چند آلوده نابکار

1557

ز رستم چو بشنید خسرو سخن

یکی دیگر اندیشه افگند بن

1558

بگوینده گفت این بداندیش مرد

چنین با من آویخت اندر نبرد

1559

فزون کرد ازین با سیاوش وفا

زبان پر فسون بود دل پرجفا

1560

سپهبد بکژی نگیرد فروغ

زبان خیره پرتاب و دل پر دروغ

1561

گر ایدونک رایش نبردست و بس

جز از من نبرد ورا هست کس

1562

تهمتن بجایست و گیو دلیر

که پیکار جویند با پیل و شیر

1563

اگر شاه با شاه جوید نبرد

چرا باید این دشت پرمرد کرد

1564

نباشد مرا با تو زین بیش جنگ

ببینی کنون روز تاریک و تنگ

1565

فرستاد برگشت و آمد چو باد

شنیده سراسر برو کرد یاد

1566

پر از درد شد جان افراسیاب

نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب

1567

سپه را بجنگ اندر آورد شاه

بجنبید ناچار دیگر سپاه

1568

یکی با درنگ و یکی با شتاب

زمین شد بکردار دریای آب

1569

ز باریدن تیر گفتی ز ابر

همی ژاله بارید بر خود و ببر

1570

ز شبگیر تا گشت خورشید لعل

زمین پر ز خون بود در زیر نعل

1571

سپه بازگشتند چون تیره گشت

که چشم سواران همی خیره گشت

1572

سپهدار با فر و نیرنگ و ساز

چو آمد به لشکرگه خویش باز

1573

چنین گفت با طوس کامروز جنگ

نه بر آرزو کرد پور پشنگ

1574

گمانم که امشب شبیخون کند

ز دل درد دیرینه بیرون کند

1575

یکی کنده فرمود کردن براه

برآن سو که بد شاه توران سپاه

1576

چنین گفت کآتش نسوزید کس

نباید که آید خروش جرس

1577

ز لشکر سواران که بودند گرد

گزین کرد شاه و برستم سپرد

1578

دگر بهره بگزید ز ایرانیان

که بندند بر تاختن بر میان

1579

بطوس سپهدار داد آن گروه

بفرمود تا رفت بر سوی کوه

1580

تهمتن سپه را بهامون کشید

سپهبد سوی کوه بیرون کشید

1581

بفرمود تا دور بیرون شوند

چپ و راست هر دو بهامون شوند

1582

طلایه مدارند و شمع و چراغ

یکی سوی دشت و یکی سوی راغ

1583

بدان تا اگر سازد افرسیاب

برو بر شبیخون بهنگام خواب

1584

گر آید سپاه اندر آید ز پس

بماند نباشدش فریادرس

1585

بره کنده پیش و پس اندر سپاه

پس کنده با لشکر و پیل شاه

1586

سپهدار ترکان چو شب در شکست

میان با سپه تاختن را ببست

1587

ز لشکر جهاندیدگان را بخواند

ز کار گذشته فراوان براند

1588

چنین گفت کین شوم پر کیمیا

چنین خیره شد بر سپاه نیا

1589

کنون جمله ایرانیان خفته اند

همه لشکر ما برآشفته اند

1590

کنون ما ز دل بیم بیرون کنیم

سحرگه بریشان شبیخون کینم

1591

گر امشب بر ایشان بیابیم دست

ببیشی ابر تخت باید نشست

1592

وگر بختمان بر نگیرد فروغ

همه چاره بادست و مردی دروغ

1593

برین برنهادند و برخاستند

ز بهر شبیخون بیاراستند

1594

ز لشکر گزین کرد پنجه هزار

جهاندیده مردان خنجرگزار

1595

برفتند کارآگهان پیش شاه

جهاندیده مردان با فر و جاه

1596

ز کارآگهان آنک بد رهنمای

بیامد بنزدیک پرده سرای

1597

بجایی غو پاسبانان ندید

تو گفتی جهان سربسر آرمید

1598

طلایه نه و آتش و باد نه

ز توران کسی را بدل یاد نه

1599

چو آن دید برگشت و آمد دوان

کزیشان کسی نیست روشن روان

1600

همه خفتگان سربسرمرده اند

وگر نه همه روز می خورده اند

1601

بجایی طلایه پدیدار نیست

کس آن خفتگان را نگهدار نیست

1602

چو افراسیاب این سخنها شنود

بدلش اندرون روشنایی فزود

1603

سپه را فرستاد و خود برنشست

میان یلی تاختن را ببست

1604

برفتند گردان چو دریای آب

گرفتند بر تاختن بر شتاب

1605

بران تاختن جنبش و ساز نه

همان ناله بوق و آواز نه

1606

چو رفتند نزدیک پرده سرای

برآمد خروشیدن کر نای

1607

غو طبل بر کوهه زین بخاست

درفش سیه را برآورد راست

1608

ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو

برانگیختند اسب و برخاست غو

1609

بکنده در افتاد چندی سوار

بپیچید دیگر سر از کارزار

1610

ز یک دست رستم برآمد ز دشت

ز گرد سواران هواتیره گشت

1611

ز دست دگر گیو گودرز و طوس

بپیش اندرون ناله بوق و کوس

1612

شهنشاه باکاویانی درفش

هوا شد ز تیغ سواران بنفش

1613

برآمد ده و گیر و بربند و کش

نه با اسب تاب و نه با مرد هش

1614

ازیشان ز صد نامور ده بماند

کسی را که بد اختر بد براند

1615

چو آگاهی آمد برین رزمگاه

چنان خسته بد شاه توران سپاه

1616

که از خستگی جمله گریان شدند

ز درد دل شاه بریان شدند

1617

چنین گفت کز گردش آسمان

نیابد گذر دانشی بی گمان

1618

چو دشمن همی جان بسیچد نه چیز

بکوشیم ناچار یک دست نیز

1619

اگر سربسر تن بکشتن دهیم

وگر ایرجی تاج بر سر نهیم

1620

برآمد خروش از دو پرده سرای

جهان پر شد از ناله کر نای

1621

گرفتند ژوپین و خنجر بکف

کشیدند لشکر سه فرسنگ صف

1622

بکردار دریا شد آن رزمگاه

نه خورشید تابنده روشن نه ماه

1623

سپاه اندر آمد همی فوج فوج

بران سان که برخیزد از باد موج

1624

در و دشت گفتی همه خون شدست

خور از چرخ گردنده بیرون شدست

1625

کسی را نبد بر تن خویش مهر

بقیر اندر اندود گفتی سپهر

1626

همانگه برآمد یکی تیره باد

که هرگز ندارد کسی آن بیاد

1627

همی خاک برداشت از رزمگاه

بزد بر سر و چشم توران سپاه

1628

ز سرها همی ترگها برگرفت

بماند اندران شاه ترکان شگفت

1629

همه دشت مغز سر و خون گرفت

دل سنگ رنگ طبر خون گرفت

1630

سواران توران که روز درنگ

زبون داشتندی شکار پلنگ

1631

ندیدند با چرخ گردان نبرد

همی خاک برداشت از دشت مرد

1632

چو کیخسرو آن خاک و آن باد دید

دل و بخت ایرانیان شاد دید

1633

ابا رستم و گیو گودرز و طوس

ز پشت سپاه اندر آورد کوس

1634

دهاده برآمد ز قلب سپاه

ز یک دست رستم ز یک دست شاه

1635

شد اندر هوا گرد برسان میغ

چه میغی که باران او تیر و تیغ

1636

تلی کشته هر جای چون کوه کوه

زمین گشته از خون ایشان ستوه

1637

هوا گشت چون چادر نیلگون

زمین شد بکردار دریای خون

1638

ز تیر آسمان شد چو پر عقاب

نگه کرد خیره سر افراسیاب

1639

بدید آن درفشان درفش بنفش

نهان کرد بر قلبگه بر درفش

1640

سپه را رده بر کشیده بماند

خود و نامداران توران براند

1641

زخویشان شایسته مردی هزار

بنزدیک او بود در کارزار

1642

به بیراه راه بیابان گرفت

برنج تن از دشمنان جان گرفت

1643

ز لشکر نیا را همی جست شاه

بیامد دمان تا بقلب سپاه

1644

ز هر سوی پویید و چندی شتافت

نشان پی شاه توران نیافت

1645

سپه چون نگه کرد در قلبگاه

ندیدند جایی درفش سیاه

1646

ز شه خواستند آن زمان زینهار

فروریختند آلت کارزار

1647

چو خسرو چنان دید بنواختشان

ز لشکر جدا جایگه ساختشان

1648

بفرمود تا تخت زرین نهند

بخیمه در آرایش چین نهند

1649

می آورد و رامشگران را بخواند

ز لشکر فراوان سران را بخواند

1650

شبی کرد جشنی که تا روز پاک

همی مرده برخاست از تیره خاک

1651

چو خورشید بر چرخ بنمود پشت

شب تیره شد از نمودن درشت

1652

شهنشاه ایران سر و تن بشست

یکی جایگاه پرستش بجست

1653

کز ایرانیان کس مر او را ندید

نه دام و دد آوای ایشان شنید

1654

ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج

بسر بر نهاد آن دل افروز تاج

1655

ستایش همی کرد برکردگار

ازان شادمان گردش روزگار

1656

فراوان بمالید بر خاک روی

برخ بر نهاد از دو دیده دو جوی

1657

و زآنجا بیامد سوی تاج و تخت

خرامان و شادان دل و نیکبخت

1658

از ایرانیان هرک افگنده بود

اگر کشته بودند گر زنده بود

1659

ازان خاک آورد برداشتند

تن دشمنان خوار بگذاشتند

1660

همه رزمگه دخمه ها ساختند

ازان کشتگان چو بپرداختند

1661

ز چیزی که بود اندران رزمگاه

ببخشید شاه جهان بر سپاه

1662

و زآنجا بشد شاه ببهشت گنگ

همه لشکر آباد با ساز جنگ

1663

چو آگاهی آمد بماچین و چین

ز ترکان وز شاه ایران زمین

1664

بپیچید فغفور و خاقان بدرد

ز تخت مهی هر کسی یاد کرد

1665

وزان یاوریها پشیمان شدند

پراندیشه دل سوی درمان شدند

1666

همی گفت فغفور کافراسیاب

ازین پس نبیند بزرگی بخواب

1667

ز لشکر فرستادن و خواسته

شود کار ما بی گمان کاسته

1668

پشیمانی آمد همه بهر ما

کزین کار ویران شود شهر ما

1669

ز چین و ختن هدیه ها ساختند

بدان کار گنجی بپرداختند

1670

فرستاده ای نیک دل را بخواند

سخنهای شایسته چندی براند

1671

یکی مرد بد نیک دل نیک خواه

فرستاد فغفور نزدیک شاه

1672

طرایف بچین اندرون آنچ بود

ز دینار وز گوهر نابسود

1673

بپوزش فرستاد نزدیک شاه

فرستادگان برگرفتند راه

1674

بزرگان چین بی درنگ آمدند

بیک هفته از چین بگنگ آمدند

1675

جهاندار پیروز بنواختشان

چنانچون ببایست بنشاختشان

1676

بپذرفت چیزی که آورده بود

طرایف بد و بدره و پرده بود

1677

فرستاده را گفت کو را بگوی

که خیره بر ما مبر آب روی

1678

نباید که نزد تو افراسیاب

بیاید شب تیره هنگام خواب

1679

فرستاده برگشت و آمد چو باد

بفغفور یکسر پیامش بداد

1680

چو بشنید فغفور هنگام خواب

فرستاد کس نزد افراسیاب

1681

که از من ز چین و ختن دور باش

ز بد کردن خویش رنجور باش

1682

هرآنکس که او گم کند راه خویش

بد آید بداندیش را کار پیش

1683

چو بشنید افراسیاب این سخن

پشیمان شد از کرده های کهن

1684

بیفگند نام مهی جان گرفت

به بیراه، راه بیابان گرفت

1685

چو با درد و با رنج و غم دید روز

بیامد دمان تا بکوه اسپروز

1686

ز بدخواه روز و شب اندیشه کرد

شب روز را دل یکی پیشه کرد

1687

بیامد ز چین تا بب زره

میان سوده از رنج و بند گره

1688

چو نزدیک آن ژرف دریا رسید

مر آن را میان و کرانه ندید

1689

بدو گفت ملاح کای شهریار

بدین ژرف دریا نیابی گذار

1690

مرا سالیان هست هفتاد و هشت

ندیدم که کشتی بروبر گذشت

1691

بدو گفت پر مایه افراسیاب

که فرخ کسی کو بمیرد در آب

1692

مرا چون بشمشیر دشمن نکشت

چنانچون نکشتش نگیرد بمشت

1693

بفرمود تا مهتران هر کسی

بب اندر آرند کشتی بسی

1694

سوی گنگ دژ بادبان برکشید

بنیک و بدیها سر اندر کشید

1695

چو آن جایگه شد بخفت و بخورد

برآسود از روزگار نبرد

1696

چنین گفت کایدر بباشیم شاد

ز کار گذشته نگیریم یاد

1697

چو روشن شود تیره گرن اخترم

بکشتی بر آب زره بگذرم

1698

ز دشمن بخواهم همان کین خویش

درفشان کنم راه و آیین خویش

1699

چو کیخسرو آگاه شد زین سخن

که کار نو آورد مرد کهن

1700

به رستم چنین گفت کافراسیاب

سوی گنگ دژ شد ز دریای آب

1701

بکردار کرد آنچ با ما بگفت

که ما را سپهر بلندست جفت

1702

بکشتی بب زره برگذشت

همه رنج ما سربسر باد گشت

1703

مرا با نیا جز بخنجر سخن

نباشد نگردانم این کین کهن

1704

بنیروی یزدان پیروزگر

ببندم بکین سیاوش کمر

1705

همه چین و ماچین سپه گسترم

بدریای کیماک بر بگذرم

1706

چو گردد مرا راست ماچین و چین

بخواهیم باژی ز مکران زمین

1707

بب زره بگذرانم سپاه

اگر چرخ گردان بود نیک خواه

1708

اگر چند جایی درنگ آیدم

مگر مرد خونی بچنگ آیدم

1709

شما رنج بسیار برداشتید

بر و بوم آباد بگذاشتید

1710

همین رنج بر خویشتن برنهید

ازان به که گیتی بدشمن دهید

1711

بماند ز ما نام تا رستخیز

بپیروزی و دشمن اندر گریز

1712

شدند اندران پهلوانان دژم

دهان پر ز باد ابروان پر زخم

1713

که دریای با موج و چندین سپاه

سر و کار با باد و شش ماه راه

1714

که داند که بیرون که آید ز آب

بد آمد سپه را ز افراسیاب

1715

چو خشکی بود ما بجنگ اندریم

بدریا بکام نهنگ اندریم

1716

همی گفت هر گونه ای هر کسی

بدانگه که گفتارها شد بسی

1717

همی گفت رستم که ای مهتران

جهان دیده و رنجبرده سران

1718

نباید که این رنج بی بر شود

به ناز و تن آسانی اندر شود

1719

و دیگر که این شاه پیروزگر

بیابد همی ز اختر نیک بر

1720

از ایران برفتیم تا پیش گنگ

ندیدیم جز چنگ یازان بجنگ

1721

ز کاری که سازد همی برخورد

بدین آمد و هم بدین بگذرد

1722

چو بشنید لشکر ز رستم سخن

یکی پاسخ نو فگندند بن

1723

که ما سربسر شاه را بنده ایم

ابا بندگی دوست دارنده ایم

1724

بخشکی و بر آب فرمان رواست

همه کهترانیم و پیمان وراست

1725

ازان شاد شد شاه و بنواختشان

یکایک باندازه بنشاختشان

1726

در گنجهای نیا برگشاد

ز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد

1727

ز دینار و دیبای گوهرنگار

هیونان شایسته کردند بار

1728

همیدون ز گنج درم صد هزار

ببردند با آلت کارزار

1729

ز گاوان گردون کشان ده هزار

ببر دند تا خود کی آید بکار

1730

هیونان ز گنج درم ده هزار

بسی بار کردند با شهریار

1731

بفرمود زان پس بهنگام خواب

که پوشیده رویان افراسیاب

1732

ز خویشان و پیوند چندانک هست

اگر دخترانند اگر زیر دست

1733

همه در عماری براه آوردند

ز ایوان بمیدان شاه آوردند

1734

دو از نامداران گردنکشان

که بودند هر یک بمردی نشان

1735

چو جهن و چو گرسیوز ارجمند

بمهد اندرون پای کرده ببند

1736

همه خویش و پیوند افراسیاب

ز تیمارشان دیده کرده پر آب

1737

نواها که از شهرها یادگار

گروگان ستد ترک چینی هزار

1738

سپرد آن زمان گیو را شهریار

گزین کرد ز ایرانیان ده هزار

1739

بدو گفت کای مرد فرخنده پی

برو با سپه پیش کاوس کی

1740

بفرمود تا پیش او شد دبیر

بیاورد قرطاس و چینی حریر

1741

یکی نامه از قیر و مشک و گلاب

بفرمود در کار افراسیاب

1742

چو شد خامه از مشک وز قیر تر

نخست آفرین کرد بر دادگر

1743

که دارنده و بر سر آرنده اوست

زمین و زمان را نگارنده اوست

1744

همو آفریننده پیل و مور

ز خاشاک تا آب دریای شور

1745

همه با توانایی او یکیست

خداوند هست و خداوند نیست

1746

کسی را که او پروراند بمهر

بر آنکس نگردد بتندی سپهر

1747

ازو باد بر شاه گیتی درود

کزو خیزد آرام را تار و پود

1748

رسیدم بدین دژ که افراسیاب

همی داشت از بهر آرام و خواب

1749

بدو اندرون بود تخت و کلاه

بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه

1750

چهل پیل زیشان همه بسته گشت

هر آنکس که برگشت تن خسته گشت

1751

بگوید کنون گیو یک یک بشاه

سخن هرچ رفت اندرین رزمگاه

1752

چو بر پیش یزدان گشایی دو لب

نیایش کن از بهر من روز و شب

1753

کشیدیم لشکر بما چین و چین

و زآن روی رانم بمکران زمین

1754

و زآن پس بر آب زره بگذرم

اگر پای یزدان بود یاورم

1755

ز پیش شهنشاه برگشت گیو

ابا لشکری گشن و مردان نیو

1756

چو باد هوا گشت و ببرید راه

بیامد بنزدیک کاوس شاه

1757

پس آگاهی آمد بکاوس کی

ازان پهلوان زاده نیک پی

1758

پذیره فرستاد چندی سپاه

گرانمایگان بر گرفتند راه

1759

چو آمد بر شهر گیو دلیر

سپاهی ز گردان چو یک دشت شیر

1760

چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه

زمین را ببوسید بر پیش گاه

1761

و رادید کاوس بر پای جست

بخندید و بسترد رویش بدست

1762

بپرسیدش از شهریار و سپاه

ز گردنده خورشید و تابنده ماه

1763

بگفت آن کجا دید گیو سترگ

ز گردان وز شهریار بزرگ

1764

جوان شد زگفتار او مرد پیر

پس آن نامه بنهاد پیش دبیر

1765

چو آن نامه بر شاه ایران بخواند

همه انجمن در شگفتی بماند

1766

همه شاد گشتند و خرم شدند

ز شادی دو دیده پر از نم شدند

1767

همه چیز دادند درویش را

بنفریده کردند بدکیش را

1768

فرود آمد از تخت کاوس شاه

ز سر برگرفت آن کیانی کلاه

1769

بیامد بغلتید بر تیره خاک

نیایش کنان پیش یزدان پاک

1770

وز آن جایگه شد بجای نشست

بگرد دژ آیین شادی ببست

1771

همی گفت با شاه گیو آنچ دید

سخن کز لب شاه ایران شنید

1772

می آورد و رامشگران را بخواند

وز ایران نبرده سران را بخواند

1773

ز هر گونه ای گفت و پاسخ شنید

چنین تا شب تیره اندر چمید

1774

برفتند با شمع یاران ز پیش

دلش شاد و خرم بایوان خویش

1775

چو برزد خور از چرخ رخشان سنان

بپیچید شب گرد کرده عنان

1776

تبیره بر آمد ز درگاه شاه

برفتند گردان بدان بارگاه

1777

جهاندار پس گیو را پیش خواند

بران نامور تخت شاهی نشاند

1778

بفرمود تا خواسته پیش برد

همان نامور سرفرازان گرد

1779

همان بیگنه روی پوشیدگان

پس پرده اندر ستم دیدگان

1780

همان جهن و گرسیوز بندسای

که او برد پای سیاوش ز جای

1781

چو گرسیوز بدکنش را بدید

برو کرد نفرین که نفرین سزید

1782

همان جهن را پای کرده ببند

ببردند نزدیک تخت بلند

1783

بدان دختران رد افراسیاب

نگه کرد کاوس مژگان پر آب

1784

پس پرده شاهشان جای کرد

همانگه پرستنده بر پای کرد

1785

اسیران و آنکس که بود از نوا

بیاراست مر هر یکی را جدا

1786

یکی را نگهبان یکی را ببند

ببردند از پیش شاه بلند

1787

ازان پس همه خواسته هرچ بود

ز دینار وز گوهر نابسود

1788

بارزانیان داد تا آفرین

بخوانند بر شاه ایران زمین

1789

دگر بردگان مهتران را سپرد

بایوان ببرد از بزرگان و خرد

1790

بیاراستند از در جهن جای

خورش با پرستنده و رهنمای

1791

بدژ بر یکی جای تاریک بود

ز دل دور با دخمه نزدیک بود

1792

بگرسیوز آمد چنان جای بهر

چنینست کردار گردنده دهر

1793

خنک آنکسی کو بود پادشا

کفی راد دارد دلی پارسا

1794

بداند که گیتی برو بگذرد

نگردد بگرد در بی خرد

1795

خرد چون شود از دو دیده سرشک

چنان هم که دیوانه خواهد پزشک

1796

ازان پس کزیشان بپردخت شاه

ز بیگانه مردم تهی کرد گاه

1797

نویسنده آهنگ قرطاس کرد

سر خامه برسان الماس کرد

1798

نبشتند نامه بهر کشوری

بهر نامداری و هر مهتری

1799

که شد ترک و چین شاه را یکسره

ببشخور آمد پلنگ و بره

1800

درم داد و دینار درویش را

پراگنده و مردم خویش را

1801

بدو هفته در پیش درگاه شاه

از انبوه بخشش ندیدند راه

1802

سیم هفته بر جایگاه مهی

نشست اندر آرام با فرهی

1803

ز بس ناله نای و بانگ سرود

همی داد گل جام می را درود

1804

بیک هفته از کاخ کاوس کی

همی موج برخاست از جام می

1805

سر ماه نو خلعت گیو ساخت

همی زر و پیروزه اندر نشاخت

1806

طبق های زرین و پیروزه جام

کمرهای زرین و زرین ستام

1807

پرستار با طوق و با گوشوار

همان یاره و تاج گوهر نگار

1808

همان جامه تخت و افگندنی

ز رنگ و ز بو وز پراگندنی

1809

فرستاد تا گیو را خواندند

براورنگ زرینش بنشاندند

1810

ببردند خلعت بنزدیک اوی

بمالید گیو اندران تخت روی

1811

وزان پس بیامد خرامان دبیر

بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

1812

نبشتند نامه که از کردگار

بدادیم و خشنود از روزگار

1813

که فرزند ما گشت پیروزبخت

سزای مهی وز در تاج و تخت

1814

بدی را که گیتی همی ننگ داشت

جهانرا پر از غارت و جنگ داشت

1815

ز دست تو آواره شد در جهان

نگویند نامش جز اندر نهان

1816

همه ساله تا بود خونریز بود

ببدنامی و زشتی آویز بود

1817

بزد گردن نوذر تاجدار

ز شاهان وز راستان یادگار

1818

برادرکش و بدتن و شاه کش

بداندیش و بدراه و آشفته هش

1819

پی او ممان تا نهد بر زمین

بتوران و مکران و دریای چین

1820

جهان را مگر زو رهایی بود

سر بی بهایش بهایی بود

1821

اگر داور دادگر یک خدای

همی بود خواهد ترا رهنمای

1822

که گیتی بشویی ز رنج بدان

ز گفتار و کردار نابخردان

1823

بداد جهان آفرین شاد باش

جهان را یکی تازه بنیاد باش

1824

مگر باز بینم تورا شادمان

پر از درد گردد دل بدگمان

1825

وزین پس جز از پیش یزدان پاک

نباشم کزویست امید و باک

1826

بدان تا تو پیروز باشی و شاد

سرت سبز باد و دلت پر ز داد

1827

جهان آفرین رهنمای تو باد

همیشه سر تخت جای تو باد

1828

نهادند بر نامه بر مهر شاه

بر ایوان شه گیو بگزید راه

1829

بره بر نبودش بجایی درنگ

بنزدیک کیخسرو آمد بگنگ

1830

برو آفرین کرد و نامه بداد

پیام نیا پیش او کرد یاد

1831

ز گفتار او شاد شد شهریار

می آورد و رامشگر و میگسار

1832

همی خورد پیروز و شادان سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی فروز

1833

سپه را همه ترک و جوشن بداد

پیام نیا پیششان کرد یاد

1834

مر آن را بگستهم نوذر سپرد

یکی لشکری نامبردار و گرد

1835

ز گنگ گزین راه چین برگرفت

جهان را بشمشیر در بر گرفت

1836

نبد روز بیکار و تیره شبان

طلایه بروز و بشب پاسبان

1837

بدین گونه تا شارستان پدر

همی رفت گریان و پر کینه سر

1838

همی گرد باغ سیاوش بگشت

بجایی که بنهاد خونریز تشت

1839

همی گفت کز داور یک خدای

بخواهم که باشد مرا رهنمای

1840

مگر همچنین خون افراسیاب

هم ایدر بریزم بکردار آب

1841

و ز آن جایگه شد سوی تخت باز

همی گفت با داور پاک راز

1842

ز لشکر فرستادگان برگزید

که گویند و دانند گفت و شنید

1843

فرستاد کس نزد خاقان چین

بفغفور و سالار مکران زمین

1844

که گر دادگیرید و فرمان کنید

ز کردار بد دل پشیمان کنید

1845

خورشها فرستید نزد سپاه

ببینید ناچار ما را براه

1846

کسی کو بتابد ز فرمان من

و گر دور باشد ز پیمان من

1847

بیاراست باید پسه را برزم

هرآنکس که بگریزد از راه بزم

1848

فرستاده آمد بهر کشوری

بهر جا که بد نامور مهتری

1849

غمی گشت فغفور و خاقان چین

بزرگان هر کشوری همچنین

1850

فرستاده را چند گفتند گرم

سخنهای شیرین به آواز نرم

1851

که ما شاه را سربسر کهتریم

زمین جز بفرمان او نسپریم

1852

گذرها که راه دلیران بدست

ببینیم تا چند ویران شدست

1853

کنیم از سر آباد با خوردنی

بباشیم و آریمش آوردنی

1854

همی گفت هر کس که بودش خرد

که گر بی زیان او بما بگذرد

1855

بدرویش بخشیم بسیار چیز

نثار و خورشها بسازیم نیز

1856

فرستاده را بی کران هدیه داد

بیامد بدرگاه پیروز و شاد

1857

دگر نامور چون بمکران رسید

دل شاه مکران دگرگونه دید

1858

بر تخت او رفت و نامه بداد

بگفت از پیام آنچ بودش بیاد

1859

سبک مر فرستاده را خوار کرد

دل انجمن پر ز تیمار کرد

1860

بدو گفت با شاه ایران بگوی

که نادیده بر ما فزونی مجوی

1861

زمانه همه زیر تخت منست

جهان روشن از فر بخت منست

1862

چو خورشید تابان شود برسپهر

نخستین برین بوم تابد بمهر

1863

همم دانش و گنج آباد هست

بزرگی و مردی و نیروی دست

1864

گراز من همی راه جوید رواست

که هر جانور بر زمین پادشاست

1865

نبندیم اگر بگذری بر تو راه

زیانی مکن بر گذر با سپاه

1866

ور ایدونک با لشکر آیی بشهر

برین پادشاهی ترا نیست بهر

1867

نمانم که بر بوم من بگذری

وزین مرز جایی به پی بسپری

1868

نمانم که مانی تو پیروزگر

وگر یابی از اختر نیک بر

1869

برین گونه چون شاه پاسخ شنید

ازان جایگه لشکر اندر کشید

1870

بیامد گرازان بسوی ختن

جهاندار با نامدار انجمن

1871

برفتند فغفور و خاقان چین

برشاه با پوزش و آفرین

1872

سه منزل ز چین پیش شاه آمدند

خود و نامداران براه آمدند

1873

همه راه آباد کرده چو دست

در و دشت چون جایگاه نشست

1874

همه بوم و بر پوشش و خوردنی

از آرایش بزم و گستردنی

1875

چو نزدیک شاه اندر آمد سپاه

ببستند آذین به بیراه و راه

1876

بدیوار دیبا برآویختند

ز بر زعفران و درم ریختند

1877

چو با شاه فغفور گستاخ شد

بپیش اندر آمد سوی کاخ شد

1878

بدو گفت ما شاه را کهتریم

اگر کهتری را خود اندر خوریم

1879

جهانی ببخت تو آباد گشت

دل دوستداران تو شاد گشت

1880

گر ایوان ما در خور شاه نیست

گمانم که هم بتر از راه نیست

1881

بکاخ اندر آمد سرافراز شاه

نشست از بر نامور پیشگاه

1882

ز دینار چینی ز بهر نثار

بیاورد فغفور چین صد هزار

1883

همی بود بر پیش او بربپای

ابا مرزبانان فرخنده رای

1884

بچین اندرون بود خسرو سه ماه

ابا نامداران ایران سپاه

1885

پرستنده فغفور هر بامداد

همی نو بنو شاه را هدیه داد

1886

چهارم ز چین شاه ایران براند

بمکران شد و رستم آنجا بماند

1887

بیامد چو نزدیک مکران رسید

ز لشکر جهاندیده ای برگزید

1888

بر شاه مکران فرستاد و گفت

که با شهریاران خرد باد جفت

1889

خروش ساز راه سپاه مرا

بخوبی بیارای گاه مرا

1890

نگه کن که ما از کجا رفته ایم

نه مستیم و بیراه و نه خفته ایم

1891

جهان روشن از تاج و بخت منست

سر مهتران زیر تخت منست

1892

برند آنگهی دست چیز کسان

مگر من نباشم بهر کس رسان

1893

علف چون نیابند جنگ آورند

جهان بر بداندیش تنگ آورند

1894

ور ایدونک گفتار من نشنوی

بخون فراوان کس اندر شوی

1895

همه شهر مکران تو ویران کنی

چو بر کینه آهنگ شیران کنی

1896

فرستاده آمد پیامش بداد

نبد بر دلش جای پیغام و داد

1897

سر بی خرد زان سخن خیره شد

بجوشید و مغزش ازان تیره شد

1898

پراگنده لشکر همه گرد کرد

بیاراست بر دشت جای نبرد

1899

فرستاده را گفت بر گرد و رو

بنزدیک آن بدگمان باز شو

1900

بگویش که از گردش تیره روز

تو گشتی چنین شاد و گیتی فروز

1901

ببینی چو آیی ز ما دستبرد

بدانی که مردان کدامند و گرد

1902

فرستاده شاه چون بازگشت

همه شهر مکران پرآواز گشت

1903

زمین کوه تا کوه لشکر گرفت

همه تیز و مکران سپه برگرفت

1904

بیاورد پیلان جنگی دویست

تو گفتی که اندر زمین جای نیست

1905

از آواز اسبان و جوش سپاه

همی ماه بر چرخ گم کرد راه

1906

تو گفتی برآمد زمین بسمان

وگر گشت خورشید اندر نهان

1907

طلایه بیامد بنزدیک شاه

که مکران سیه شد ز گرد سپاه

1908

همه روی کشور درفشست و پیل

ببیند کنون شهریار از دو میل

1909

بفرمود تا برکشیدند صف

گرفتند گوپال و خنجر بکفت

1910

ز مکران طلایه بیامد بدشت

همه شب همی گرد لشکر بگشت

1911

نگهبان لشکر از ایران تخوار

که بودی بنزدیک او رزم خوار

1912

بیامد برآویخت با او بهم

چو پیل سرافراز و شیر دژم

1913

بزد تیغ و او را بدونیم کرد

دل شاه مکران پر از بیم کرد

1914

دو لشکر بران گونه صف برکشید

که از گرد شد آسمان ناپدید

1915

سپاه اندر آمد دو رویه چو کوه

روده برکشیدند هر دو گروه

1916

بقلب اندر آمد سپهدار طوس

جهان شد پر از ناله بوق و کوس

1917

بپیش اندرون کاویانی رفش

پس پشت گردان زرینه کفش

1918

هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر

جهان شد بکردار دریای قیر

1919

بقلب اندرون شاه مکران بخست

وزآن خستگی جان او هم برست

1920

یکی گفت شاها سرش را بریم

بدو گفت شاه اندرو ننگریم

1921

سر شهریاران نبرد ز تن

مگر نیز از تخمه اهرمن

1922

برهنه نباید که گردد تنش

بران هم نشان خسته در جوشنش

1923

یکی دخمه سازید مشک و گلاب

چنانچون بود شاه را جای خواب

1924

بپوشید رویش بدیبای چین

که مرگ بزرگان بود همچنین

1925

و زآن انجمن کشته شد ده هزار

سواران و گردان خنجرگزار

1926

هزار و صد و چل گرفتار شد

سر زندگان پر ز تیمار شد

1927

ببردند پیلان و آن خواسته

سراپرده و گاه آراسته

1928

بزرگان ایران توانگر شدند

بسی نیز با تخت و افسر شدند

1929

ازان پس دلیران پرخاشجوی

بتاراج مکران نهادند روی

1930

خروش زنان خاست از دشت و شهر

چشیدند زان رنج بسیار بهر

1931

بدرهای شهر آتش اندر زدند

همی آسمان بر زمین برزدند

1932

بخستند زیشان فراوان بتیر

زن و کودک خرد کردند اسیر

1933

چو کم شد ازان انجمن خشم شاه

بفرمود تا باز گردد سپاه

1934

بفرمود تا اشکش تیز هوش

بیارامد از غارت و جنگ و جوش

1935

کسی را نماند که زشتی کند

وگر با نژندی درشتی کند

1936

ازان شهر هر کس که بد پارسا

بپوزش بیامد بر پادشا

1937

که ما بیگناهیم و بیچاره ایم

همیشه برنج ستمکاره ایم

1938

گر ایدونک بیند سر بی گناه

ببخشد سزاوار باشد ز شاه

1939

ازیشان چو بشنید فرخنده شاه

بفرمود تا بانگ زد بر سپاه

1940

خروشی برآمد ز پرده سرای

که ای پهلوانان فرخنده رای

1941

ازین پس گر آید ز جایی خروش

ز بیدادی و غارت و جنگ و جوش

1942

ستمکارگان را کنم به دو نیم

کسی کو ندارد ز دادار بیم

1943

جهاندار سالی بمکران بماند

ز هر جای کشتی گرانرا بخواند

1944

چو آمد بهار و زمین گشت سبز

همه کوه پر لاله و دشت سبز

1945

چراگاه اسبان و جای شکار

بیاراست باغ از گل و میوه دار

1946

باشکش بفرمود تا با سپاه

بمکران بباشد یکی چندگاه

1947

نجوید جز از خوبی و راستی

نیارد بکار اندرون کاستی

1948

و زآن شهر راه بیابان گرفت

همه رنجها بر دل آسان گرفت

1949

چنان شد بفرمان یزدان پاک

که اندر بیابان ندیدند خاک

1950

هوا پر ز ابر و زمین پر ز خوید

جهانی پر از لاله و شنبلید

1951

خورشهای مردم ببردند پیش

بگردون بزیر اندرون گاومیش

1952

بدشت اندرون سبزه و جای خواب

هوا پر ز ابر و زمین پر ز آب

1953

چو آمد بنزدیک آب زره

گشادند گردان میان از گره

1954

همه چاره سازان دریا براه

ز چین و زمکران همی برد شاه

1955

بخشکی بکرد آنچ بایست کرد

چو کشتی بب اندر افگند مرد

1956

بفرمود تا توشه برداشتند

بیک ساله ره راه بگذاشتند

1957

جهاندار نیک اختر و راه جوری

برفت از لب آب با آب روی

1958

بران بندگی بر نیایش گرفت

جهان آفرین را ستایش گرفت

1959

همی خواست از کردگار بلند

کز آبش بخشکی برد بی گزند

1960

همان ساز جنگ و سپاه ورا

بزرگان ایران و گاه ورا

1961

همی گفت کای کردگار جهان

شناسنده آشکار و نهان

1962

نگهدار خشکی و دریاتوی

خدای ثری و ثریا توی

1963

نگه دار جان و سپاه مرا

همان تخت و گنج و کلاه مرا

1964

پرآشوب دریا ازان گونه بود

کزو کس نرستی بدان برشخود

1965

بشش ماه کشتی برفتی بب

کزو ساختی هر کسی جای خواب

1966

بهفتم که نیمی گذشتی ز سال

شدی کژ و بی راه باد شمال

1967

سر بادبان تیز برگاشتی

چو برق درخشنده بگماشتی

1968

براهی کشیدیش موج مدد

که ملاح خواندش فم الاسد

1969

چنان خواست یزدان که باد هوا

نشد کژ با اختر پادشا

1970

شگفت اندران آب مانده سپاه

نمودی بانگشت هر یک بشاه

1971

باب اندرون شیر دیدند و گاو

همی داشتی گاو با شیر تاو

1972

همان مردم و مویها چون کمند

همه تن پر از پشم چون گوسفند

1973

گروهی سران چون سر گاومیش

دو دست از پس مردم و پای پیش

1974

یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ

یکی پای چون گور و تن چون پلنگ

1975

نمودی همی این بدان آن بدین

بدادار بر خواندند آفرین

1976

ببخشایش کردگار سپهر

هوا شد خوش و باد ننمود چهر

1977

گذشتند بر آب بر هفت ماه

که بادی نکرد اندریشان نگاه

1978

چو خسرو ز دریا بخشکی رسید

نگه کرد هامون جهان را بدید

1979

بیامد بپیش جهان آفرین

بمالید بر خاک رخ بر زمین

1980

برآورد کشتی و زورق ز آب

شتاب آمدش بود جای شتاب

1981

بیابانش پیش آمد و ریگ و دشت

تن آسان بریگ روان برگذشت

1982

همه شهرها دید برسان چین

زبانها بکردار مکران زمین

1983

بدان شهرها در بیاسود شاه

خورش خواست چندی ز بهر سپاه

1984

سپرد آن زمین گیو را شهریار

بدو گفت بر خوردی از روزگار

1985

درشتی مکن با گنهکار نیز

که بی رنج شد مردم از گنج و چیز

1986

ازین پس ندرام کسی را بکس

پرستش کنم پیش فریادرس

1987

ز لشکر یکی نامور برگزید

که گفتار هر کس بداند شنید

1988

فرستاد نزدیک شاهان پیام

که هر کس که او جوید آرام و کام

1989

بیایند خرم بدین بارگاه

برفتند یکسر بفرمان شاه

1990

یکی سر نپیچید زان مهتران

بدرگاه رفتند چون کهتران

1991

چو دیدار بد شاه بنواختشان

بخورشید گردن برافراختشان

1992

پس از گنگ دژ باز جست آگهی

ز افراسیاب و ز تخت مهی

1993

چنین گفت گوینده ای زان گروه

که ایدر نه آبست پیشت نه کوه

1994

اگر بشمری سربسر نیک و بد

فزون نیست تا گنگ فرسنگ صد

1995

کنون تا برآمد ز دریای آب

بگنگست با مردم افراسیاب

1996

ازان آگهی شاد شد شهریار

شد آن رنجها بر دلش نیز خوار

1997

دران مرزها خلعت آراستند

پس اسب جهاندیدگان خواستند

1998

بفرمود تا بازگشتند شاه

سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه

1999

بران سو که پور سیاوش براند

ز بیداد مردم فراوان نماند

2000

سپه را بیاراست و روزی بداد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

2001

همی گفت هر کس که جوید بدی

بپیچد ز باد افره ایزدی

2002

نباید که باشید یک تن بشهر

گر از رنج یابد پی مور بهر

2003

چهانجوی چون گنگ دژ را بدید

شد از آب دیده رخش ناپدید

2004

پیاده شد از اسب و رخ بر زمین

همی کرد بر کردگار آفرین

2005

همی گفت کای داور داد و پاک

یکی بنده ام دل پر از ترس و باک

2006

که این باره شارستان پدر

بدیدم برآورده از ماه سر

2007

سیاوش که از فر یزدان پاک

چنین باره ای برکشید از مغاک

2008

ستمگر بد آن کو ببد آخت دست

دل هر کس از کشتن او بخست

2009

بران باره بگریست یکسر سپاه

ز خون سیاوش که بد بیگناه

2010

بدستت بداندیش بر کشته شد

چنین تخم کین در جهان کشته شد

2011

پس آگاهی آمد بافراسیاب

که شاه جهاندار بگذاشت آب

2012

شنیده همی داشت اندر نهفت

بیامد شب تیره با کس نگفت

2013

جهاندیدگان را هم آنجا بماند

دلی پر ز تیمار تنها براند

2014

چو کیخسرو آمد بگنگ اندرون

سری پر ز تیمار دل پر ز خون

2015

بدید آن دل افروز باغ بهشت

شمرهای او چون چراغ بهشت

2016

بهر گوشه ای چشمه و گلستان

زمین سنبل و شاخ بلبلستان

2017

همی گفت هر کس که اینت نهاد

هم ایدر بباشیم تا مرگ شاد

2018

وزان پس بفرمود بیدار شاه

طلب کردن شاه توران سپاه

2019

بجستند بر دشت و باع و سرای

گرفتند بر هر سوی رهنمای

2020

همی رفت جوینده چون بیهشان

مگر زو بیابند جایی نشان

2021

چو بر جستنش تیز بشتافتند

فراوان ز کسهای او یافتند

2022

بکشتند بسیار کس بی گناه

نشانی نیامد ز بیداد شاه

2023

همی بود در گنگ دژ شهریار

یکی سال با رامش و میگسار

2024

جهان چون بهشتی دلاویز بود

پر از گلشن و باغ و پالیز بود

2025

برفتن همی شاه را دل نداد

همی بود در گنگ پیروز و شاد

2026

همه پهلوانان ایران سپاه

برفتند یکسر بنزدیک شاه

2027

که گر شاه را دل نجنبد ز جای

سوی شهر ایران نیایدش رای

2028

همانا بداندیش افراسیاب

گذشتست زان سو بدریای آب

2029

چنان پیر بر گاه کاوس شاه

نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه

2030

گر او سوی ایران شود پر ز کین

که باشد نگهبان ایران زمین

2031

گر او باز با تخت و افسر شود

همه رنج ما پاک بی بر شود

2032

ازان پس بایرانیان شاه گفت

که این پند با سودمندیست جفت

2033

ازان شارستان پس مهان را بخواند

وزان رنج بردن فراوان براند

2034

ازیشان کسی را که شایسته تر

گرامی تر از شهر و بایسته تر

2035

تنش را بخلعت بیاراستند

ز دژ باره مرزبان خواستند

2036

چنین گفت کایدر بشادی بمان

ز دل بر کن اندیشه بدگمان

2037

ببخشید چندانک بد خواسته

ز اسبان وز گنج آراسته

2038

همه شهر زیشان توانگر شدند

چه با یاره و تخت و افسر شدند

2039

بدانگه که بیدار گردد خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

2040

سپاهی شتابنده و راه جوی

بسوی بیابان نهادند روی

2041

همه نامداران هر کشوری

برفتند هر جا که بد مهتری

2042

خورشها ببردند نزدیک شاه

که بود از در شهریار و سپاه

2043

براهی که لشکر همی برگذشت

در و دشت یکسر چو بازار گشت

2044

بکوه و بیابان و جای نشست

کسی را نبد کس که بگشاد دست

2045

بزرگان ابا هدیه و با نثار

پذیره شدندی بر شهریار

2046

چو خلعت فراز آمدیشان ز گنج

نهشتی که با او برفتی برنج

2047

پذیره شدش گیو با لشکری

و زآن شهر هر کس که بد مهتری

2048

چو دید آن سر و فره سرفراز

پیاده شد و برد پیشش نماز

2049

جهاندار بسیار بنواختشان

برسم کیان جایگه ساختشان

2050

چو خسرو بنزدیک کشتی رسید

فرود آمد و بادبان برکشید

2051

دو هفته بران روی دریا بماند

ز گفتار با گیو چندی براند

2052

چنین گفت هر کو ندیدست گنگ

نباید که خواهد بگیتی درنگ

2053

بفرمود تا کار برساختند

دو زورق بب اندر انداختند

2054

شناسای کشتی هر آنکس که بود

که بر ژرف دریا دلیری نمود

2055

بفرمود تا بادبان برکشید

بدریای بی مایه اندر کشید

2056

همان راه دریا بیک ساله راه

چنان تیز شد باد در هفت ماه

2057

که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت

که از باد کژ آستی تر نگشت

2058

سپهدار لشکر بخشکی کشید

ببستند کشتی و هامون بدید

2059

خورش کرد و پوشش هم آنجا یله

بملاح و آنکس که کردی خله

2060

بفرمود دینار و خلعت ز گنج

ز گیتی کسی را که بردند رنج

2061

وزان آب راه بیابان گرفت

جهانی ازو مانده اندر شگفت

2062

چو آگاه شد اشکش آمد براه

ابا لشکری ساخته پیش شاه

2063

پیاده شد از اسب و روی زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

2064

همه تیز و مکران بیاراستند

ز هر جای رامشگران خواستند

2065

همه راه و بی راه آوای رود

تو گفتی هوا تار شد رود پود

2066

بدیوار دیبا برآویختند

درم با شکر زیر پی ریختند

2067

بمکران هرآنکس که بد مهتری

وگر نامداری و کنداوری

2068

برفتند با هدیه و با نثار

بنزدیک پیروزگر شهریار

2069

و زآن مرز چندانک بد خواسته

فراز آورید اشکش آراسته

2070

ز اشکش پذیرفت شاه آنچ دید

و زآن نامداران یکی برگزید

2071

ورا کرد مهتر بمکران زمین

بسی خلعتش داد و کرد آفرین

2072

چو آمد ز مکران و توران بچین

خود و سرفرازان ایران زمین

2073

پذیره شدش رستم زال سام

سپاهی گشاده دل و شاد کام

2074

چو از دور کیخسرو آمد پدید

سوار سرفراز چترش کشید

2075

پیاده شد از باره بردش نماز

گرفتش ببر شاه گردن فراز

2076

بگفت آن شگفتی که دید اندر آب

ز گم بودن جادو افراسیاب

2077

بچین نیز مهمان رستم بماند

بیک هفته از چین بماچین براند

2078

همی رفت سوی سیاوش گرد

بماه سفندار مذ روز ارد

2079

چو آمد بدان شارستان پدر

دو رخساره پر آب و خسته جگر

2080

بجایی که گر سیوز بدنشان

گروی بنفرین مردم کشان

2081

سر شاه ایران بریدند خوار

بیامد بدان جایگه شهریار

2082

همی ریخت برسر ازان تیره خاک

همی کرد روی و بر خویش چاک

2083

بمالید رستم بران خاک روی

بنفرید برجان ناکس گروی

2084

همی گفت کیخسرو ای شهریار

مراماندی در جهان یادگار

2085

نماندم زکین تومانند چیز

برنج اندرم تا جهانست نیز

2086

بپرداختم تخت افراسیاب

ازین پس نه آرام جویم نه خواب

2087

بر امید آن کش بچنگ آورم

جهان پیش او تار وتنگ آورم

2088

ازان پس بدان گنج بنهاد سر

که مادر بدو یاد کرد از پدر

2089

در گنج بگشاد و روزی بداد

دو هفته دران شارستان بود شاد

2090

برستم دو صد بدره دینار داد

همان گیو را چیز بسیار داد

2091

چو بشنید گستهم نوذر که شاه

بدان شارستان پدر کرد راه

2092

پذیره شدش با سپاهی گران

زایران بزرگان و کنداوران

2093

چو از دور دید افسر و تاج شاه

پیاده فراوان بپیمود راه

2094

همه یکسره خواندند آفرین

بران دادگر شهریار زمین

2095

بگستهم فرمود تا برنشست

همه راه شادان و دستش بدثست

2096

کشیدند زان روی ببهشت گنگ

سپه را بنزدیک شاه آب و رنگ

2097

وفا چون درختی بود میوه دار

همی هرزمانی نو آید ببار

2098

نیاسود یک تن ز خورد و شکار

همان یک سواره همان شهریار

2099

زترکان هرآنکس که بد سرفراز

شدند ازنوازش همه بی نیاز

2100

برخشنده روز و بهنگام خواب

هم آگهی جست ز افراسیاب

2101

ازیشان کسی زو نشانی نداد

نکردند ازو در جهان نیز یاد

2102

جهاندار یک شب سرو تن بشست

بشد دور با دفتر زند و است

2103

همه شب بپیش جهان آفرین

همی بود گریان وسربر زمین

2104

همی گفت کین بنده ناتوان

همیشه پر از درد دارد روان

2105

همه کوه و رود و بیابان و آب

نبیند نشانی ز افراسیاب

2106

همی گفت کای داور دادگر

تودادی مرانازش و زور و فر

2107

که او راه تو دادگر نسپرد

کسی را زگیتی بکس نشمرد

2108

تو دانی که او نیست برداد و راه

بسی ریخت خون سربیگناه

2109

مگر باشدم دادگر یک خدای

بنزدیک آن بدکنش رهنمای

2110

تودانی که من خود سراینده ام

پرستنده آفریننده ام

2111

بگیتی ازو نام و آواز نیست

ز من راز باشد ز تو راز نیست

2112

اگر زو تو خشنودی ای دادگر

مرابازگردان ز پیکار سر

2113

بکش در دل این آتش کین من

بیین خویش آور آیین من

2114

ز جای نیایش بیامد بتخت

جوان سرافراز و پیروز بخت

2115

همی بود یک سال در حصن گنگ

برآسود از جنبش و ساز جنگ

2116

چو بودن بگنگ اندرون شد دراز

بدیدار کاوسش آمد نیاز

2117

بگستهم نوذر سپرد آن زمین

ز قچغار تا پیش دریای چین

2118

بی اندازه لشکر بگستهم داد

بدو گفت بیدار دل باش و شاد

2119

بچین و بمکران زمین دست یاز

بهر سو فرستاده و نامه ساز

2120

همی جوی ز افراسیاب آگهی

مگر زو شود روی گیتی تهی

2121

و زآن جایگه خواسته هرچ بود

ز دینار وز گوهر نابسود

2122

ز مشک و پرستار و زرین ستام

همان جامه و اسب و تخت وغلام

2123

زگستردنیها و آلات چین

ز چیزی که خیزد ز مکران زمین

2124

ز گاوان گردونکشان چل هزار

همی راندپیش اندرون شهریار

2125

همی گفت هرگز کسی پیش ازین

ندید ونبد خواسته بیش ازین

2126

سپه بود چندانک برکوه و دشت

همی ده شب و روز لشکر گذشت

2127

چو دمدار برداشتی پیشرو

بمنزل رسیدی همی نو بنو

2128

بیامد بران هم نشان تا بچاج

بیاویخت تاج از برتخت عاج

2129

بسغد اندرون بود یک هفته شاه

همه سغد شد شاه را نیک خواه

2130

وزآنجا بشهر بخارا رسید

ز لشکر هوا را همی کس ندید

2131

بخورد و بیاسود و یک هفته بود

دوم هفته با جامه نابسود

2132

بیامد خروشان بتشکده

غمی بود زان اژدهای شده

2133

که تور فریدون برآورده بود

بدو اندرون کاخها کرده بود

2134

بگسترد بر موبدان سیم و زر

برآتش پراگند چندی گهر

2135

و زآن جایگه سر برفتن نهاد

همی رفت با کام دل شاه شاد

2136

بجیحون گذر کرد بر سوی بلخ

چشیده ز گیتی بسی شور و تلخ

2137

ببلخ اندرون بود یک ماه شاه

سر ماه بر بلخ بگزید راه

2138

بهر شهر در نامور مهتری

بماندی سرافراز بالشکری

2139

ببستند آذین به بیراه و راه

بجایی که بگذشت شاه و سپاه

2140

همه بوم کشور بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

2141

درم ریختند از بر و زعفران

چه دینار و مشک از کران تا کران

2142

بشهر اندرون هرک درویش بود

وگر سازش از کوشش خویش بود

2143

درم داد مر هر یکی را ز گنج

پراگنده شد بدره پنجاه و پنج

2144

سر هفته را کرد آهنگ ری

سوی پارس نزدیک کاوس کی

2145

دو هفته بری نیز بخشید و خورد

سیم هفته آهنگ بغداد کرد

2146

هیونان فرستاد چندی ز ری

بنزدیک کاوس فرخنده پی

2147

دل پیر زان آگهی تازه شد

تو گفتی که بر دیگر اندازه شد

2148

بایوانها تخت زرین نهاد

بخانه در آرایش چین نهاد

2149

ببستند آذین بشهر وبه راه

همه برزن و کوی و بازارگاه

2150

پذیره شدندش همه مهتران

بزرگان هر شهر وکنداوران

2151

همه راه و بی راه گنبد زده

جهان شد چو دیبا بزر آزده

2152

همه مشک با گوهر آمیختند

ز گنبد بسرها فرو ریختند

2153

چو بیرون شد از شهر کاوس کی

ابا نامداران فرخنده پی

2154

سوی طالقان آمد و مرو رود

جهان بود پربانگ و آوای رود

2155

و زآن پس براه نشاپور شاه

بدیدند مر یکدگر را براه

2156

نیا را چو دید از کران شاه نو

برانگیخت آن باره تندرو

2157

بروبرنیا برگرفت آفرین

ستایش سزای جهان آفرین

2158

همی گفت بی تو مبادا جهان

نه تخت بزرگی نه تاج مهان

2159

که خورشید چون تو ندیدست شاه

نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه

2160

زجمشید تا بفریدون رسید

سپهر و زمین چون تو شاهی ندید

2161

نه زین سان کسی رنج برد از مهان

نه دید آشکارا نهان جهان

2162

که روشن جهان برتو فرخنده باد

دل وجان بدخواه تو کنده باد

2163

سیاوش گرش روز باز آمدی

بفر تو او رانیاز آمدی

2164

بدو گفت شاه این زبخت تو بود

برومند شاخ درخت تو بود

2165

زبرجد بیاورد و یاقوت و زر

همی ریخت بر تارک شاه بر

2166

بدین گونه تا تخت گوهرنگار

بشد پایه ها ناپدید از نثار

2167

بفرمود پس کانجمن را بخوان

بایوان دیگر بیارای خوان

2168

نشستند در گلشن زرنگار

بزرگان پرمایه با شهریار

2169

همی گفت شاه آن شگفتی که دید

بدریا در و نامداران شنید

2170

ز دریا و از گنگ دژ یادکرد

لب نامداران پراز باد کرد

2171

ازان خرمی دشت و آن شهر و راغ

شمرهاو پالیزها چون چراغ

2172

بدو ماندکاوس کی در شگفت

ز کردارش اندازه ها برگرفت

2173

بدو گفت روز نو وماه نو

چو گفتارهای نو و شاه نو

2174

نه کس چون تواندر جهان شاه دید

نه این داستان گوش هر کس شنید

2175

کنون تا بدین اختری نو کنیم

بمردی همه یاد خسرو کنیم

2176

بیاراست آن گلشن زرنگار

می آورد یاقوت لب میگسار

2177

بیک هفته ز ایوان کاوس کی

همی موج برخاست از جام می

2178

بهشتم در گنج بگشاد شاه

همی ساخت آن رنج راپایگاه

2179

بزرگان که بودند بااوبهم

برزم و ببزم وبشادی و غم

2180

باندازه شان خلعت آراستند

زگنج آنچ پرمایه تر خواستند

2181

برفتند هر کس سوی کشوری

سرافراز بانامور لشکری

2182

بپرداخت زان پس بکارسپاه

درم داد یک ساله از گنج شاه

2183

وزآن پس نشستند بی انجمن

نیا و جهانجوی با رای زن

2184

چنین گفت خسرو بکاوس شاه

جز از کردگار ازکه جوییم راه

2185

بیابان و یک ساله دریا و کوه

برفتیم با داغ دل یک گروه

2186

بهامون و کوه و بدریای آب

نشانی ندیدیم ز افراسیاب

2187

گرو یک زمان اندر آید بگنگ

سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ

2188

همه رنج و سختی بپیش اندرست

اگر چندمان دادگر یاورست

2189

نیا چون شنید از نبیره سخن

یکی پند پیرانه افگند بن

2190

بدو گفت ما همچنین بردو اسب

بتازیم تا خان آذرگشسب

2191

سر و تن بشوییم با پا و دست

چنانچون بودمرد یزدان پرست

2192

ابا باژ با کردگار جهان

بدو برکنیم آفرین نهان

2193

بباشیم بر پیش آتش بپای

مگر پاک یزدان بود رهنمای

2194

بجایی که او دارد آرامگاه

نماید نماینده داد راه

2195

برین باژ گشتند هر دو یکی

نگردیدیک تن ز راه اندکی

2196

نشستند با باژ هر دو براسب

دوان تا سوی خان آذرگشسب

2197

پراز بیم دل یک بیک پرامید

برفتند با جامه های سپید

2198

چو آتش بدیدند گریان شدند

چو بر آتش تیز بریان شدند

2199

بدان جایگه زار و گریان دو شاه

ببودند بادرد و فریاد خواه

2200

جهان آفرین را همی خواندند

بدان موبدان گوهر افشاندند

2201

چو خسرو بب مژه رخ بشست

برافشاند دینار بر زند و است

2202

بیک هفته بر پیش یزدان بدند

مپندار کآتش پرستان بدند

2203

که آتش بدان گاه محراب بود

پرستنده را دیده پرآب بود

2204

اگر چند اندیشه گردد دراز

هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز

2205

بیک ماه در آذرابادگان

ببودند شاهان و آزادگان

2206

ازان پس چنان بد که افراسیاب

همی بود هر جای بی خورد و خواب

2207

نه ایمن بجان و نه تن سودمند

هراسان همیشه ز بیم گزند

2208

همی از جهان جایگاهی بجست

که باشد بجان ایمن و تن درست

2209

بنزدیک بردع یکی غار بود

سرکوه غار از جهان نابسود

2210

ندید ازبرش جای پرواز باز

نه زیرش پی شیر و آن گراز

2211

خورش برد وز بیم جان جای ساخت

بغار اندرون جای بالای ساخت

2212

زهر شهر دور و بنزدیک آب

که خوانی ورا هنگ افراسیاب

2213

همی بود چندی بهنگ اندرون

ز کرده پشیمان و دل پرزخون

2214

چو خونریز گردد سرافراز

بتخت کیان برنماند دراز

2215

یکی مرد نیک اندران روزگار

ز تخم فریدون آموزگار

2216

پرستار با فر و برزکیان

بهر کار با شاه بسته میان

2217

پرستشگهش کوه بودی همه

ز شادی شده دور و دور از رمه

2218

کجا نام این نامور هوم بود

پرستنده دور از بروبوم بود

2219

یکی کاخ بود اندران برز کوه

بدو سخت نزدیک و دور از گروه

2220

پرستشگهی کرده پشمینه پوش

زکافش یکی ناله آمد بگوش

2221

که شاها سرانامور مهترا

بزرگان و برداوران داورا

2222

همه ترک و چین زیر فرمان تو

رسیده بهر جای پیمان تو

2223

یکی غار داری ببهره بچنگ

کجات آن سرتاج و مردان جنگ

2224

کجات آن همه زور ومردانگی

دلیری ونیروی و فرزانگی

2225

کجات آن بزرگی و تخت و کلاه

کجات آن بروبوم و چندان سپاه

2226

که اکنون بدین تنگ غار اندری

گریزان بسنگین حصار اندری

2227

بترکی چو این ناله بشنید هوم

پرستش رهاکردو بگذاشت بوم

2228

چنین گفت کین ناله هنگام خواب

نباشد مگر آن افراسیاب

2229

چو اندیشه شد بر دلش بر درست

در غار تاریک چندی بجست

2230

زکوه اندر آمد بهنگام خواب

بدید آن در هنگ افراسیاب

2231

بیامد بکردار شیر ژیان

زپشمینه بگشاد گردی میان

2232

کمندی که بر جای زنار داشت

کجا در پناه جهاندار داشت

2233

بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست

چو نزدیک شد بازوی او ببست

2234

همی رفت واو را پس اندر کشان

همی تاخت با رنج چون بیهشان

2235

شگفت ار بمانی بدین در رواست

هرآنکس که او بر جهان پادشاست

2236

جز از نیک نامی نباید گزید

بباید چمید و بباید چرید

2237

زگیتی یک عار بگزید راست

چه دانست کان غار هنگ بلاست

2238

چو آن شاه راهوم بازو ببست

همی بردش از جایگاه نشست

2239

بدو گفت کای مرد باهوش و باک

پرستار دارنده یزدان پاک

2240

چه خواهی زمن من کییم درجهان

نشسته بدین غار بااندهان

2241

بدو گفت هوم این نه آرام تست

جهانی سراسر پراز نام تست

2242

زشاهان گیتی برادر که کشت

که شد نیز با پاک یزدان درشت

2243

چو اغریرث و نوذر نامدار

سیاوش که بد در جهان یادگار

2244

تو خون سربیگناهان مریز

نه اندر بن غار بی بن گریز

2245

بدو گفت کاندر جهان بیگناه

کرادانی ای مردبا دستگاه

2246

چنین راند برسر سپهر بلند

که آید زمن درد ورنج و گزند

2247

زفرمان یزدان کسی نگذرد

وگردیده اژدها بسپرد

2248

ببخشای بر من که بیچاره ام

وگر چند بر خود ستمکاره ام

2249

نبیره فریدون فرخ منم

زبند کمندت همی بگسلم

2250

کجابرد خواهی مرابسته خوار

نترسی ز یزدان بروزشمار

2251

بدو گفت هوم ای بد بدگمان

همانا فراوان نماندت زمان

2252

سخنهات چون گلستان نوست

تراهوش بردست کیخروست

2253

بپیچد دل هوم را زان گزند

برو سست کرد آن کیانی کمند

2254

بدانست کان مرد پرهیزگار

ببخشود بر ناله شهریار

2255

بپیچد وزو خویشتن درکشید

بدریا درون جست و شد ناپدید

2256

چنان بد که گودرز کشوادگان

همی رفت باگیو و آزادگان

2257

گرازان و پویان بنزدیک شاه

بدریا درون کرد چندی نگاه

2258

بچشم آمدش هوم با آن کمند

نوان برلب آب برمستمند

2259

همان گونه آب را تیره دید

پرستنده را دیدگان خیره دید

2260

بدل گفت کین مرد پرهیزگار

زدریای چیچست گیرد شکار

2261

نهنگی مگر دم ماهی گرفت

بدیدار ازو مانده اندر شگفت

2262

بدو گفت کای مرد پرهیزگار

نهانی چه داری بکن آشکار

2263

ازین آب دریا چه جویی همی

مگر تیره تن را بشویی همی

2264

بدو گفت هوم ای سرافراز مرد

نگه کن یکی اندرین کارکرد

2265

یکی جای دارم بدین تیغ کوه

پرستشگه بنده دور از گروه

2266

شب تیره بر پیش یزدان بدم

همه شب زیزدان پرستان بدم

2267

بدانگه که خیزد ز مرغان خروش

یکی ناله زارم آمد بگوش

2268

همانگه گمان برد روشن دلم

که من بیخ کین از جهان بگسلم

2269

بدین گونه آوازم هنگام خواب

نشاید که باشد جز افراسیاب

2270

بجستن گرفتم همه کوه و غار

بدیدم در هنگ آن سوگوار

2271

دو دستش بزنار بستم چو سنگ

بدان سان که خونریز بودش دو چنگ

2272

ز کوه اندر آوردمش تازیان

خروشان و نوحه زنان چون زنان

2273

ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی

یکی سست کردم همی بند اوی

2274

بدین جایگه در ز چنگم بجست

دل و جانم از رستن او بخست

2275

بدین آب چیچست پنهان شدست

بگفتم ترا راست چونانک هست

2276

چو گودرز بشنید این داستان

بیادآمدش گفته راستان

2277

از آنجا بشد سوی آتشکده

چنانچون بود مردم دلشده

2278

نخستین برآتش ستایش گرفت

جهان آفرین را نیایش گرفت

2279

بپردخت و بگشاد راز از نهفت

همان دیده برشهریاران بگفت

2280

همانگه نشستند شاهان براسب

برفتند زایوان آذر گشسب

2281

پراندیشه شد زان سخن شهریار

بیامد بنزدیک پرهیزگار

2282

چوهوم آن سرو تاج شاهان بدید

بریشان بداد آفرین گسترید

2283

همه شهریاران برو آفرین

همی خواندند از جهان آفرین

2284

چنین گفت باهوم کاوس شاه

به یزدان سپاس و بدویم پناه

2285

که دیدم رخ مردان یزدان پرست

توانا و بادانش و زور دست

2286

چنین داد پاسخ پرستنده هوم

به آباد بادا بداد تو بوم

2287

بدین شاه نوروز فرخنده باد

دل بدسگالان او کنده باد

2288

پرستنده بودم بدین کوهسار

که بگذشت برگنگ دژ شهریار

2289

همی خواستم تا جهان آفرین

بدو دارد آباد روی زمین

2290

چو باز آمد او شاد و خندان شدم

نیایش کنان پیش یزدان شدم

2291

سروش خجسته شبی ناگهان

بکرد آشکارا بمن برنهان

2292

ازین غار بی بن برآمدخروش

شنیدم نهادم به آواز گوش

2293

کسی زار بگریست برتخت عاج

چه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج

2294

ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ

کمندی که زنار بودم بچنگ

2295

بدیدم سر و گوش افراسیاب

درو ساخته جای آرام و خواب

2296

ببند کمندش ببستم چو سنگ

کشیدمش بیچاره زان جای تنگ

2297

بخواهش بدو سست کردم کمند

چو آمد برآب بگشاد بند

2298

بب اندرست این زمان ناپدید

پی او ز گیتی بباید برید

2299

ورا گر ببرد باز گیرد سپهر

بجنبد بگرسیوزش خون و مهر

2300

چو فرماند دهد شهریار بلند

برادرش را پای کرده ببند

2301

بیارند بر کتف او خام گاو

بدوزند تاگم کند زور وتاو

2302

چو آواز او یابد افراسیاب

همانا برآید ز دریای آب

2303

بفرمود تا روزبانان در

برفتند باتیغ و گیلی سپر

2304

ببردند گرسیوز شوم را

که آشوب ازو بد بر و بوم را

2305

بدژخیم فرمود تا برکشید

زرخ پرده شوم رابردرید

2306

همی دوخت برکتف او خام گاو

چنین تانماندش بتن هیچ تاو

2307

برو پوست بدرید و زنهار خواست

جهان آفرین را همی یار خواست

2308

چو بشنید آوازش افراسیاب

پر از درد گریان برآمد ز آب

2309

بدریا همی کرد پای آشناه

بیامد بجایی که بد پایگاه

2310

ز خشکی چو بانگ برادر شنید

برو بتر آمد ز مرگ آنچ دید

2311

چو گرسیوز او را بدید اندر آب

دو دیده پر از خون و دل پر شتاب

2312

فغان کرد کای شهریار جهان

سر نامداران و تاج مهان

2313

کجات آن همه رسم و آیین و گاه

کجات آن سر تاج و چندان سپاه

2314

کجات آن همه دانش و زور دست

کجات آن بزرگان خسروپرست

2315

کجات آن برزم اندرون فر و نام

کجات آن ببزم اندرون کام و جام

2316

که اکنون بدریا نیاز آمدت

چنین اختر دیرساز آمدت

2317

چو بشنید بگریست افراسیاب

همی ریخت خونین سرشک اندر آب

2318

چنی اد پاسخ که گرد جهان

بگشتم همی آشکار و نهان

2319

کزین بخشش بد مگر بگذرم

ز بد بتر آمد کنون بر سرم

2320

مرا زندگانی کنون خوار گشت

روانم پر از درد و تیمار گشت

2321

نبیره فریدون و پور پشنگ

برآویخته سر بکام نهنگ

2322

همی پوست درند بر وی بچرم

کسی را نبینم بچشم آب شرم

2323

زبان دو مهتر پر از گفت و گوی

روان پرستنده پر جست و جوی

2324

چو یزدان پرستنده او را بدید

چنان نوحه زار ایشان شنید

2325

ز راه جزیره برآمد یکی

چو دیدش مر او را ز دور اندکی

2326

گشاد آن کیانی کمند از میان

دو تایی بیامد چو شیر ژیان

2327

بینداخت آن گرد کرده کمند

سر شهریار اندر آمد ببند

2328

بخشکی کشیدش ز دریای آب

بشد توش و هوش از رد افراسیاب

2329

گرفته ورا مرد دین دار دست

بخواری ز دریا کشید و ببست

2330

سپردش بدیشان و خود بازگشت

تو گفتی که با باد انباز گشت

2331

بیامد جهاندار با تیغ تیز

سری پر ز کینه دلی پر ستیز

2332

چنین گفت بی دولت افراسیاب

که این روز را دیده بودم بخواب

2333

سپهر بلند ار فراوان کشید

همان پرده رازها بردرید

2334

بواز گفت ای بد کینه جوی

چراکشت خواهی نیا را بگوی

2335

چنین داد پاسخ که ای بدکنش

سزاوار پیغاره و سرزنش

2336

ز جان برادرت گویم نخست

که هرگز بلای مهان را نجست

2337

دگر نوذر آن نامور شهریار

که از تخم ایرج بد او یادگار

2338

زدی گردنش را بشمشیر تیز

برانگیختی از جهان رستخیز

2339

سه دیگر سیاوش که چون او سوار

نبیند کسی از مهان یادگار

2340

بریدی سرش چون سر گوسفند

همی برگذشتی ز چرخ بلند

2341

بکردار بد تیز بشتافتی

مکافات آن بد کنون یافتی

2342

بدو گفت شاها ببود آنچ بود

کنون داستانم بباید شنود

2343

بمان تا مگر مادرت را بجان

ببینم پس این داستانها بخوان

2344

بدو گفت گر خواستی مادرم

چرا آتش افروختی بر سرم

2345

پدر بیگنه بود و من در نهان

چه رفت از گزند تو اندر جهان

2346

سر شهریاری ربودی که تاج

بدو زار گریان شد و تخت عاج

2347

کنون روز بادا فره ایزدیست

مکافات بد را ز یزدان بدیست

2348

بشمشیر هندی بزد گردنش

بخاک اندر افگند نازک تنش

2349

ز خون لعل شد ریش و موی سپید

برادرش گشت از جهان ناامید

2350

تهی ماند زو گاه شاهنشهی

سرآمد برو روزگار مهی

2351

ز کردار بد بر تنش بد رسید

مجو ای پسر بند بد را کلید

2352

چو جویی بدانی که از کار بد

بفرجام بر بدکنش بد رسد

2353

سپهبد که با فر یزدان بود

همه خشم او بند و زندان بود

2354

چو خونریز گردد بماند نژند

مکافات یابد ز چرخ بلند

2355

چنین گفت موبد ببهرام تیز

که خون سر بیگناهان مریز

2356

چو خواهی که تاج تو ماند بجای

مبادی جز آهسته و پاک رای

2357

نگه کن که خود تاج با سر چه گفت

که با مغزت ای سر خرد باد جفت

2358

بگرسیوز آمد ز کار نیا

دو رخ زرد و یک دل پر از کیمیا

2359

کشیدندش از پیش دژخیم زار

ببند گران و ببد روزگار

2360

ابا روزبانان مردم کشان

چنانچون بود مردم بدنشان

2361

چو در پیش کیخسرو آمد بدرد

ببارید خون بر رخ لاژورد

2362

شهنشاه ایران زبان برگشاد

و زآن تشت و خنجر بسی کرد یاد

2363

ز تور و فریدون و سلم سترگ

ز ایرج که بد پادشاه بزرگ

2364

بدژخیم فرمود تا تیغ تیز

کشید و بیامد دلی پر ستیز

2365

میان سپهبد بدو نیم کرد

سپه را همه دل پر از بیم کرد

2366

بهم برفگندندشان همچو کوه

ز هر سو بدور ایستاده گروه

2367

ز یزدان چو شاه آرزوها بیافت

ز دریا سوی خان آذر شتافت

2368

بسی زر بر آتش برافشاندند

بزمزم همی آفرین خواندند

2369

ببودند یک روز و یک شب بپای

بپیش جهانداور رهنمای

2370

چو دُرنامنه کیخسرو آمد زرسب

ببخشید گنجی بر آذرگشسب

2371

بران موبدان خلعت افگند نیز

درم داد و دینار و بسیار چیز

2372

بشهر اندرون هرک درویش بود

وگر خوردش از کوشش خویش بود

2373

بران نیز گنجی پراگنده کرد

جهانی بداد و دهش بنده کرد

2374

ازان پس بتخت کیان برنشست

در بار بگشاد و لب را ببست

2375

نبشتند نامه بهر کشوری

بهر نامداری و هر مهتری

2376

ز خاور بشد نامه تا باختر

بجایی که بد مهتری با گهر

2377

که روی زمین از بد اژدها

بشمشیر کیخسرو آمد رها

2378

بنیروی یزدان پیروزگر

نیاسود و نگشاد هرگز کمر

2379

روان سیاوش را زنده کرد

جهان را بداد و دهش بنده کرد

2380

همی چیز بخشید درویش را

پرستنده و مردم خویش را

2381

ازان پس چنین گفت شاه جهان

که ای نامداران فرخ مهان

2382

زن و کودک خرد بیرون برید

خورشها و رامش بهامون برید

2383

بپردخت زان پس برامش نهاد

برفتند گردان خسرو نژاد

2384

هرآنکس که بود از نژاد زرسب

بیامد بایوان آذرگشسب

2385

چهل روز با شاه کاوس کی

همی بود با رامش و رود و می

2386

چو رخشنده شد بر فلک ماه نو

ز زر افسری بر سر شاه نو

2387

بزرگان سوی پارس کردند روی

برآسوده از رزم وز گفت و گوی

2388

بهر شهر کاندر شدندی ز راه

شدی انجمن مرد بر پیشگاه

2389

گشادی سر بدره ها شهریار

توانگر شدی مرد پرهیزگار

2390

چو با ایمنی گشت کاوس جفت

همه راز دل پیش یزدان بگفت

2391

چنین گفت کای برتر از روزگار

تو باشی بهر نیکی آموزگار

2392

ز تو یافتم فر و اورنگ و بخت

بزرگی و دیهیم و هم تاج و تخت

2393

تو کردی کسی را چو من بهرمند

ز گنج و ز تخت و ز نام بلند

2394

ز تو خواستم تا بکی کینه ور

بکین سیاوش ببندد کمر

2395

نبیره بدیدم جهانبین خویش

بفرهنگ و تدبیر و آیین خویش

2396

جهانجوی با فر و برز و خرد

ز شاهان پیشینگان بگذرد

2397

چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت

سر موی مشکین چو کافور گشت

2398

همان سرو یازنده شد چون کمان

ندارم گران گر سرآید زمان

2399

بسی برنیامد برین روزگار

کزو ماند نام از جهان یادگار

2400

جهاندار کیخسرو آمد بگاه

نشست از بر زیرگه با سپاه

2401

از ایرانیان هرک بد نامجوی

پیاده برفتند بی رنگ و بوی

2402

همه جامه هاشان کبود و سیاه

دو هفته ببودند با سوگ شاه

2403

ز بهر ستودانش کاخی بلند

بکردند بالای او ده کمند

2404

ببردند پس نامداران شاه

دبیقی و دیبای رومی سیاه

2405

برو تافته عود و کافور و مشک

تنش را بدو در بکردند خشک

2406

نهادند زیراندرش تخت عاج

بسربر ز کافور وز مشک تاج

2407

چو برگشت کیخسرو از پیش تخت

در خوابگه را ببستند سخت

2408

کسی نیز کاوس کی را ندید

ز کین و ز آوردگاه آرمید

2409

چنینست رسم سرای سپنج

نمانی درو جاودانه مرنج

2410

نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ

نه جنگ آوران زیر خفتان و ترگ

2411

اگر شاه باشی وگر زردهشت

نهالی ز خاکست و بالین ز خشت

2412

چنان دان که گیتی ترا دشمنست

زمین بستر و گور پیراهنست

2413

چهل روز سوگ نیا داشت شاه

ز شادی شده دور وز تاج و گاه

2414

پس آنگه نشست از بر تخت عاج

بسر برنهاد آن دل افروز تاج

2415

سپاه انجمن شد بدرگاه شاه

ردان و بزرگان زرین کلاه

2416

بشاهی برو آفرین خواندند

بران تاج بر گوهر افشاندند

2417

یکی سور بد در جهان سربسر

چو بر تخت بنشست پیروزگر

2418

برین گونه تا سالیان گشت شست

جهان شد همه شاه را زیردست

2419

پراندیشه شد مایه ور جان شاه

ازان رفتن کار و آن دستگاه

2420

همی گفت ویران و آباد بوم

ز چین و ز هند و توران و روم

2421

هم از خاوران تا در باختر

ز کوه و بیابان وز خشک و تر

2422

سراسر ز بدخواه کردم تهی

مرا گشت فرمان و گاه مهی

2423

جهان از بداندیش بی بیم شد

دل اهرمن زین به دو نیم شد

2424

ز یزدان همه آرزو یافتم

وگر دل همه سوی کین تافتم

2425

روانم نباید که آرد منی

بداندیشی و کیش آهرمنی

2426

شوم همچو ضحاک تازی و جم

که با سلم و تور اندر آیم بزم

2427

بیک سو چو کاوس دارم نیا

دگر سو چو توران پر از کیمیا

2428

چو کاوس و چون جادو افراسیاب

که جز روی کژی ندیدی بخواب

2429

بیزدان شوم یک زمان ناسپاس

بروشن روان اندر آرم هراس

2430

ز من بگسلد فره ایزدی

گر آیم بکژی و راه بدی

2431

ازان پس بران تیرگی بگذرم

بخاک اندر آید سر و افسرم

2432

بگیتی بماند ز من نام بد

همان پیش یزدان سرانجام بد

2433

تبه گرددم چهر و رنگ رخان

بریزد بخاک اندرون استخوان

2434

هنر کم شود ناسپاسی بجای

روان تیره گردد بدیگر سرای

2435

گرفته کسی تاج و تخت مرا

بپای اندر آورده بخت مرا

2436

ز من نام ماند بدی یادگار

گل رنجهای کهن گشته خار

2437

من اکنون چو کین پدر خواستم

جهانی بخوبی بیاراستم

2438

بکشتم کسی را که بایست کشت

که بد کژ و با راه یزدان درشت

2439

بباد و ویران درختی نماند

که منشور تخت مرا برنخواند

2440

بزرگان گیتی مرا کهترند

وگر چند با گنج و با افسرند

2441

سپاسم ز یزدان که او داد فر

همان گردش اختر و پای و پر

2442

کنون آن به آید که من راه جوی

شوم پیش یزدان پر از آب روی

2443

مگر هم بدین خوبی اندر نهان

پرستنده کردگار جهان

2444

روانم بدان جای نیکان برد

که این تاج و تخت مهی بگذرد

2445

نیابد کسی زین فزون کام و نام

بزرگی و خوبی و آرام و جام

2446

رسیدیم و دیدیم راز جهان

بد و نیک هم آشکار و نهان

2447

کشاورز دیدیم گر تاجور

سرانجام بر مرگ باشد گذر

2448

بسالار نوبت بفرمود شاه

که هر کس که آید بدین بارگاه

2449

ورا بازگردان بنیکو سخن

همه مردمی جوی و تندی مکن

2450

ببست آن در بارگاه کیان

خروشان بیامد گشاده میان

2451

ز بهر پرستش سر وتن بشست

بشمع خرد راه یزدان بجست

2452

بپوشید پس جامه نو سپید

نیایش کنان رفت دل پر امید

2453

بیامد خرامان بجای نماز

همی گفت با داور پاک راز

2454

همی گفت کای برتر از جان پاک

برآرنده آتش از تیره خاک

2455

مرا بین و چندی خرد ده مرا

هم اندیشه نیک و بد ده مرا

2456

ترا تا بباشم نیایش کنم

بدین نیکویها فزایش کنم

2457

بیامرز رفته گناه مرا

ز کژی بکش دستگاه مرا

2458

بگردان ز جانم بد روزگار

همان چاره دیو آموزگار

2459

بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم

نگیرد هوا بر روانم ستم

2460

چو بر من بپوشد در راستی

بنیرو شود کژی و کاستی

2461

بگردان ز من دیو را دستگاه

بدان تا ندارد روانم تباه

2462

نگه دار بر من همین راه و سان

روانم بدان جای نیکان رسان

2463

شب و روز یک هفته بر پای بود

تن آنجا و جانش دگر جای بود

2464

سر هفته را گشت خسرو نوان

بجای پرستش نماندش توان

2465

بهشتم ز جای پرستش برفت

بر تخت شاهی خرامید تفت

2466

همه پهلوانان ایران سپاه

شگفتی فرومانده از کار شاه

2467

ازان نامداران روز نبرد

همی هر کسی دیگر اندیشه کرد

2468

چو بر تخت شد نامور شهریار

بیامد بدرگاه سالار بار

2469

بفرمود تا پرده برداشتند

سپه را ز درگاه بگذاشتند

2470

برفتند با دست کرده بکش

بزرگان پیل افکن شیرفش

2471

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو گرگین و بیژن چو رهام شیر

2472

چو دیدند بردند پیشش نماز

ازان پس همه برگشادند راز

2473

که شاها دلیرا گوا داورا

جهاندار و بر مهتران مهترا

2474

چو تو شاه ننشست بر تخت عاج

فروغ از تو گیرد همی مهر و تاج

2475

فرازنده نیزه و تیغ و اسب

فروزنده فرخ آذرگشسب

2476

نترسی ز رنج و ننازی بگنج

بگیتی ز گنجت فزونست رنج

2477

همه پهلوانان ترا بنده ایم

سراسر بدیدار تو زنده ایم

2478

همه دشمنان را سپردی بخاک

نماندت بگیتی ز کس بیم و باک

2479

بهر کشوری لشکر و گنج تست

بجایی که پی برنهی رنج تست

2480

ندانیم کاندیشه شهریار

چرا تیره شد اندرین روزگار

2481

ترا زین جهان روز برخوردنست

نه هنگام تیمار و پژمردنست

2482

گر از ما بچیزی بیازرد شاه

از آزار او نیست ما را گناه

2483

بگوید بما تا دلش خوش کنیم

پر از خون دل و رخ بر آتش کنیم

2484

وگر دشمنی دارد اندر نهان

بگوید بما شهریار جهان

2485

همه تاجداران که بودند شاه

بدین داشتند ارج گنج و سپاه

2486

که گر سر ستانند و گر سر دهند

چو ترگ دلیران بسر برنهند

2487

نهانی که دارد بگوید بما

همان چاره آن بجوید ز ما

2488

بدیشان چنین گفت پس شهریار

که با کس ندارید کس کارزار

2489

بگیتی ز دشمن مرا نیست رنج

نشد نیز جایی پراکنده گنج

2490

نه آزار دارم ز کار سپاه

نه اندر شما هست مرد گناه

2491

ز دشمن چو کین پدر خواستم

بداد وبدین گیتی آراستم

2492

بگیتی پی خاک تیره نماند

که مهر نگین مرا برنخواند

2493

شما تیغها در نیام آورید

می سرخ و سیمینه جام آورید

2494

بجای چرنگ کمان نای و چنگ

بسازید با باده و بوی و رنگ

2495

بیک هفته من پیش یزدان بپای

ببودم به اندیشه و پاک رای

2496

یکی آرزو دارم اندر نهان

همی خواهم از کردگار جهان

2497

بگویم گشاده چو پاسخ دهید

بپاسخ مرا روز فرخ نهید

2498

شما پیش یزدان نیایش کنید

برین کام و شادی ستایش کنید

2499

که او داد بر نیک و بد دستگاه

ستایش مر او را که بنمود راه

2500

ازان پس بمن شادمانی کنید

ز بدها روان بی گمانی کنید

2501

بدانید کین چرخ ناپایدار

نداند همی کهتر از شهریار

2502

همی بدرود پیر و برنا بهم

ازو داد بینیم و زو هم ستم

2503

همه پهلوانان ز نزدیک شاه

برون آمدند از غمان جان تباه

2504

بسالار بار آن زمان گفت شاه

که بنشین پس پرده بارگاه

2505

کسی را مده بار در پیش من

ز بیگانه و مردم خویش من

2506

بیامد بجای پرستش بشب

بدادار دارنده بگشاد لب

2507

همی گفت ای برتر از برتری

فزاینده پاکی و مهتری

2508

تو باشی بمینو مرا رهنمای

مگر بگذرم زین سپنجی سرای

2509

نکردی دلم هیچ نایافته

روان جای روشن دلان تافته

2510

چو یک هفته بگذشت ننمود روی

برآمد یکی غلغل و گفت و گوی

2511

همه پهلوانان شدند انجمن

بزرگان فرزانه و رای زن

2512

چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد

سخن رفت چندی ز بیداد و داد

2513

ز کردار شاهان برتر منش

ز یزدان پرستان وز بدکنش

2514

همه داستانها زدند از مهان

بزرگان و فرزانگان جهان

2515

پدر گیو را گفت کای نیکبخت

همیشه پرستنده تاج و تخت

2516

از ایران بسی رنج برداشتی

بر و بوم و پیوند بگذاشتی

2517

بپیش آمد اکنون یکی تیره کار

که آن را نشاید که داریم خوار

2518

بباید شدن سوی زابلستان

سواری فرستی بکابلستان

2519

بزابل برستم بگویی که شاه

ز یزدان بپیچید و گم کرد راه

2520

در بار بر نامداران ببست

همانا که با دیو دارد نشست

2521

بسی پوزش و خواهش آراستیم

همی زان سخن کام او خواستیم

2522

فراوان شنید ایچ پاسخ نداد

دلش خیره بینیم و سر پر ز باد

2523

بترسیم کو هیچو کاوس شاه

شود کژ و دیوش بپیچد ز راه

2524

شما پهلوانید و داناترید

بهر بودنی بر تواناترید

2525

کنون هرک اوهست پاکیزه رای

ز قنوج وز دنور و مرغ و مای

2526

ستاره شناسان کابلستان

همه پاکریان زابلستان

2527

بیارید زین در یکی انجمن

بایران خرامید با خویشتن

2528

شد این پادشاهی پر از گفت و گوی

چو پوشید خسرو ز ما رای و روی

2529

فگندیم هرگونه رایی ز بن

ز دستان گشاید همی این سخن

2530

سخنهای گودرز بشنید گیو

ز لشکر گزین کرد مردان نیو

2531

برآشفت و اندیشه اندر گرفت

ز ایران ره سیستان برگرفت

2532

چو نزدیک دستان و رستم رسید

بگفت آن شگفتی که دید و شنید

2533

غمی گشت پس نامور زال گفت

که گشتیم با رنج بسیار جفت

2534

برستم چنین گفت کز بخردان

ستاره شناسان و هم موبدان

2535

ز زابل بخوان و ز کابل بخواه

بدان تا بیایند با ما براه

2536

شدند انجمن موبدان و ردان

ستاره شناسان و هم بخردان

2537

همه سوی دستان نهادند روی

ز زابل به ایران نهادند روی

2538

جهاندار برپای بد هفت روز

بهشتم چو بفروخت گیتی فروز

2539

ز در پرده برداشت سالار بار

نشست از بر تخت زر شهریار

2540

همه پهلوانان ابا موبدان

برفتند نزدیک شاه جهان

2541

فراوان ببودند پیشش بپای

بزرگان با دانش و رهنمای

2542

جهاندار چون دید بنداختشان

برسم کیان پایگه ساختشان

2543

ازان نامداران خسروپرست

کس از پای ننشست و نگشاد دست

2544

گشادند لب کی سپهر روان

جهاندار باداد و روشن روان

2545

توانایی و فر شاهی تراست

ز خورشید تا پشت ماهی تراست

2546

همه بودنیها بروشن روان

بدانی بکردار و دانش جوان

2547

همه بندگانیم در پیش شاه

چه کردیم و بر ما چرا بست راه

2548

ارغم ز دریاست خشکی کنیم

همه چادر خاک مشکی کنیم

2549

وگر کوه باشد ز بن برکنیم

بخنجر دل دشمنان بشکنیم

2550

وگر چاره این برآید بگنج

نبیند ز گنج درم نیز رنج

2551

همه پاسبانان گنج توایم

پر از درد گریان ز رنج توایم

2552

چنین داد پاسخ جهاندار باز

که از پهلوانان نیم بی نیاز

2553

ولیکن ندارم همی دل برنج

ز نیروی دست و ز مردان و گنج

2554

نه در کشوری دشمن آمد پدید

که تیمار آن بد بباید کشید

2555

یکی آرزو خواست روشن دلم

همی دل آن آرزو نگسلم

2556

بدان آرزو دارم اکنون امید

شب تیره تا گاه روز سپید

2557

چه یابم بگویم همه راز خویش

برآرم نهان کرده آواز خویش

2558

شما بازگردید پیروز و شاد

بد اندیشه بر دل مدارید یاد

2559

همه پهلوانان آزادمرد

برو خواندند آفرینی بدرد

2560

چو ایشان برفتند پیروز شاه

بفرمود تا پرده بارگاه

2561

فروهشت و بنشست گریان بدرد

همی بود پیچان و رخ لاژورد

2562

جهاندار شد پیش برتر خدای

همی خواست تا باشدش رهنمای

2563

همی گفت کای کردگار سپهر

فروزنده نیکی و داد و مهر

2564

ازین شهریاری مرا سود نیست

گر از من خداوند خشنود نیست

2565

ز من نیکوی گر پذیرفت و زشت

نشستن مرا جای ده در بهشت

2566

چنین پنج هفته خروشان بپای

همی بود بر پیش گیهان خدای

2567

شب تیره از رنج نغنود شاه

بدانگه که برزد سر از برج ماه

2568

بخفت او و روشن روانش نخفت

که اندر جهان با خرد بود جفت

2569

چنان دید در خواب کو را بگوش

نهفته بگفتی خجسته سروش

2570

که ای شاه نیک اختر و نیک بخت

بسودی بسی یاره و تاج و تخت

2571

اگر زین جهان تیز بشتافتی

کنون آنچ جستی همه یافتی

2572

بهمسیایگی داور پاک جای

بیابی بدین تیرگی در مپای

2573

چو بخشی بارزانیان بخش گنج

کسی را سپار این سرای سپنج

2574

توانگر شوی گر تو درویش را

کنی شادمان مردم خویش را

2575

کسی گردد ایمن ز چنگ بلا

که یابد رها زین دم اژدها

2576

هرآنکس که از بهر تو رنج برد

چنان دان که آن از پی گنج برد

2577

چو بخشی بارزانیان بخش چیز

که ایدر نمانی تو بسیار نیز

2578

سر تخت را پادشاهی گزین

که ایمن بود مور ازو بر زمین

2579

چو گیتی ببخشی میاسای هیچ

که آمد ترا روزگار بسیچ

2580

چو بیدار شد رنج دیده ز خواب

ز خوی دید جای پرستش پرآب

2581

همی بود گریان و رخ بر زمین

همی خواند بر کردگار آفرین

2582

همی گفت گر تیز بشتافتم

ز یزدان همه کام دل یافتم

2583

بیامد بر تخت شاهی نشست

یکی جامه نابسوده بدست

2584

بپوشید و بنشست بر تخت عاج

جهاندار بی یاره و گرز و تاج

2585

سر هفته را زال و رستم بهم

رسیدند بی کام دل پر ز غم

2586

چو ایرانیان آگهی یافتند

همه داغ دل پیش بشتافتند

2587

چو رستم پدید آمد و زال زر

همان موبدان فراوان هنر

2588

هرآنکس که بود از نژاد زرسب

پذیره شدن را بیاراست اسب

2589

همان طوس با کاویانی درفش

همه نامداران زرینه کفش

2590

چو گودرز پیش تهمتن رسید

سرشکش ز مژگان برخ برچکید

2591

سپاهی همی رفت رخساره زرد

ز خسرو همه دل پر از داغ و درد

2592

بگفتند با زال و رستم که شاه

بگفتار ابلیس گم کرد راه

2593

همه بارگاهش سیاهست و بس

شب و روز او را ندیدست کس

2594

ازین هفته تا آن در بارگاه

گشایند و پوییم و یابیم راه

2595

جز آنست کیخسرو ای پهلوان

که دیدی تو شاداب و روشن روان

2596

شده کوژ بالای سرو سهی

گرفته گل سرخ رنگ بهی

2597

ندانم چه چشم بد آمد بروی

چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی

2598

مگر تیره شد بخت ایرانیان

وگر شاه را ز اختر آمد زیان

2599

بدیشان چنین گفت زال دلیر

که باشد که شاه آمد از گاه سیر

2600

درستی و هم دردمندی بود

گهی خوشی و گه نژندی بود

2601

شما دل مدارید چندین بغم

که از غم شود جان خرم دژم

2602

بکوشیم و بسیار پندش دهیم

بپند اختر سودمندش دهیم

2603

وزان پس هرآنکس که آمد براه

برفتند پویان سوی بارگاه

2604

هم آنگه ز در پرده برداشتند

بر اندازه شان شاد بگذاشتند

2605

چو دستان و چون رستم پیلتن

چو طوس و چو گودرز و آن انجمن

2606

چو گرگین و چون بیژن و گستهم

هرآنکس که رفتند گردان بهم

2607

شهنشاه چون روی ایشان بدید

بپرده در آوای رستم شنید

2608

پراندیشه از تخت برپای خاست

چنان پشت خمیده را کرد راست

2609

ز دانندگان هرک بد زابلی

ز قنوج وز دنبر و کابلی

2610

یکایک بپرسید و بنواختشان

برسم مهی پایگه ساختشان

2611

همان نیز ز ایرانیان هرک بود

باندازه شان پایگه برفزود

2612

برو آفرین کرد بسیار زال

که شادان بدی تا بود ماه و سال

2613

ز گاه منوچهر تا کیقباد

ازان نامداران که داریم یاد

2614

همان زو طهماسب و کاوس کی

بزرگان و شاهان فرخنده پی

2615

سیاوش مرا خود چو فرزند بود

که با فر و با برز و اورند بود

2616

ندیدم کسی را بدین بخردی

بدین برز و این فره ایزدی

2617

بپیروزی و مردی و مهر و رای

که شاهیت بادا همیشه بجای

2618

چه مهتر که پای ترا خاک نیست

چه زهر آنک نام تو تریاک نیست

2619

یکی ناسزا آگهی یافتم

بدان آگهی تیز بشتافتم

2620

ستاره شناسان و کنداوران

ز هر کشوری آنک دیدم سران

2621

ز قنوج وز دنور و مرغ و مای

برفتند با زیج هندی ز جای

2622

بدان تا بجویند راز سپهر

کز ایران چرا پاک ببرید مهر

2623

از ایران کس آمد که پیروز شاه

بفرمود تا پرده بارگاه

2624

نه بردارد از پیش سالار بار

بپوشد ز ما چهره شهریار

2625

من از درد ایرانیان چو عقاب

همی تاختم همچو کشتی بر آب

2626

بدان تا بپرسم ز شاه جهان

ز چیزی که دارد همی در نهان

2627

به سه چیز هر کار نیکو شود

همان تخت شاهی بی آهو شود

2628

بگنج و برنج و بمردان مرد

بجز این نشاید همی کار کرد

2629

چهارم بیزدان ستایش کنیم

شب و روز او را نیایش کنیم

2630

که اویست فریادرس بنده را

همو بازدارد گراینده را

2631

بدرویش بخشیم بسیار چیز

اگر چند چیز ارجمند است نیز

2632

بدان تا روان تو روشن کند

خرد پیش مغز تو جوشن کند

2633

چو بشنید خسرو ز دستان سخن

یکی دانشی پاسخ افگند بن

2634

بدو گفت کای پیر پاکیزه مغز

همه رای و گفتارهای تو نغز

2635

ز گاه منوچهر تا این زمان

نه ای جز بی آزار و نیکی گمان

2636

همان نامور رستم پیلتن

ستون کیان نازش انجمن

2637

سیاوش را پروراننده اوست

بدو نیکویها رساننده اوست

2638

سپاهی که دیدند گوپال او

سر ترگ و برز و فر و یال او

2639

بسی جنگ ناکرده بگریختند

همه دشت تیر و کمان ریختند

2640

بپیش نیاکان من کینه خواه

چو دستور فرخ نماینده راه

2641

وگر نام و رنج تو گیرم بیاد

بماند سخن تازه تا صد نژاد

2642

ز گفتار چرب ار پژوهش کنم

ترا این ستایش نکوهش کنم

2643

دگر هرچ پرسیدی از کار من

ز نادادن بار و آزار من

2644

بیزدان یکی آرزو داشتم

جهان را همه خوار بگذاشتم

2645

کنون پنج هفتست تا من بپای

همی خواهم از داور رهنمای

2646

که بخشد گذشته گناه مرا

درخشان کند تیرگاه مرا

2647

برد مر مرا زین سپنجی سرای

بود در همه نیکوی رهنمای

2648

نماند کزین راستی بگذرم

چو شاهان پیشین یپیچد سرم

2649

کنون یافتم هرچ جستم ز کام

بباید پسیچید کآمد خرام

2650

سحرگه مرا چشم بغنود دوش

ز یزدان بیامد خجسته سروش

2651

که برساز کآمد گه رفتنت

سرآمد نژندی و ناخفتنت

2652

کنون بارگاه من آمد بسر

غم لشکر و تاج و تخت و کمر

2653

غمی شد دل ایرانیان را ز شاه

همه خیره گشتند و گم کرده راه

2654

چو بشنید زال این سخن بردمید

یکی باد سرد از جگر برکشید

2655

بایرانیان گفت کین رای نیست

خرد را بمغز اندرش جای نیست

2656

که تا من ببستم کمر بر میان

پرستنده ام پیش تخت کیان

2657

ز شاهان ندیدم کسی کین بگفت

چو او گفت ما را نباید نهفت

2658

نباید بدین بود همداستان

که او هیچ راند چنین داستان

2659

مگر دیو با او هم آواز گشت

که از راه یزدان سرش بازگشت

2660

فریدون و هوشنگ یزدان پرست

نبردند هرگز بدین کار دست

2661

بگویم بدو من همه راستی

گر آید بجان اندرون کاستی

2662

چنین یافت پاسخ ز ایرانیان

کزین سان سخن کس نگفت از میان

2663

همه با توایم آنچ گویی بشاه

مبادا که او گم کند رسم و راه

2664

شنید این سخن زال برپای خاست

چنین گفت کای خسرو داد و راست

2665

ز پیر جهاندیده بشنو سخن

چو کژ آورد رای پاسخ مکن

2666

که گفتار تلخست با راستی

ببندد بتلخی در کاستی

2667

نشاید که آزار گیری ز من

برین راستی پیش این انجمن

2668

بتوران زمین زادی از مادرت

همانجا بد آرام و آبشخورت

2669

ز یک سو نبیره رد افراسیاب

که جز جادوی را ندیدی بخواب

2670

چو کاوس دژخیم دیگر نیا

پر از رنگ رخ دل پر از کیمیا

2671

ز خاور ورا بود تا باختر

بزرگی و شاهی و تاج و کمر

2672

همی خواست کز آسمان بگذرد

همه گردش اختران بشمرد

2673

بدان بر بسی پندها دادمش

همین تلخ گفتار بگشادمش

2674

بس پند بشنید و سودی نکرد

ازو بازگشتم پر از داغ و درد

2675

چو بر شد نگون اندر آمد بخاک

ببخشود بر جانش یزدان پاک

2676

بیامد بیزدان شده ناسپاس

سری پر ز گرد و دلی پرهراس

2677

تو رفتی و شمشیرزن صد هزار

زره دار با گرزه گاوسار

2678

چو شیر ژیان ساختی رزم را

بیاراستی دشت خوارزم را

2679

ز پیش سپه تیز رفتی بجنگ

پیاده شدی پس بجنگ پشنگ

2680

گر او را بدی بر تو بر دست یاب

بایران کشیدی رد افراسیاب

2681

زن و کودک خرد ایرانیان

ببردی بکین کس نبستی میان

2682

ترا ایزد از دست او رسته کرد

ببخشود و رای تو پیوسته کرد

2683

بکشتی کسی را که زو بد هراس

بدادار دارنده بد ناسپاس

2684

چو گفتم که هنگام آرام بود

گه بخشش و پوشش و جام بود

2685

بایران کنون کار دشوارتر

فزونتر بدی دل پرآزارتر

2686

که تو برنوشتی ره ایزدی

بکژی گذشتی و راه بدی

2687

ازین بد نباشد تنت سودمند

نیاید جهان آفرین را پسند

2688

گر این باشد این شاه سامان تو

نگردد کسی گرد پیمان تو

2689

پشیمانی آید ترا زین سخن

براندیش و فرمان دیوان مکن

2690

وگر نیز جویی چنین کار دیو

ببرد ز تو فر کیهان خدیو

2691

بمانی پر از درد و دل پر گناه

نخوانند ازین پس ترا نیز شاه

2692

بیزدان پناه و بیزدان گرای

که اویست بر نیک و بد رهنمای

2693

گر این پند من یک بیک نشنوی

بهرمن بدکنش بگروی

2694

بماندت درد و نماندت بخت

نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت

2695

خرد باد جان ترا رهنمای

بپاکی بماناد مغزت بجای

2696

سخنهای دستان چو آمد ببن

یلان برگشادند یکسر سخن

2697

که ما هم برآنیم کین پیر گفت

نباید در راستی را نهفت

2698

چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید

زمانی بیاسود و اندر شمید

2699

پراندیشه گفت ای جهاندیده زال

بمردی بی اندازه پیموده سال

2700

اگر سرد گویمت بر انجمن

جهاندار نپسندد این بد ز من

2701

دگر آنک رستم شود دردمند

ز درد وی آید بایران گزند

2702

دگر آنگ گر بشمری رنج اوی

همانا فزون آید از گنج اوی

2703

سپر کرد پیشم تن خویش را

نبد خواب و خوردن بداندیش را

2704

همان پاسخت را بخوبی کنیم

دلت را بگفتار تو نشکنیم

2705

چنین گفت زان پس به آواز سخت

که ای سرفرازان پیروز بخت

2706

سخنهای دستان شنیدم همه

که بیدار بگشاد پیش رمه

2707

بدارنده یزدان گیهان خدیو

که من دورم از راه و فرمان دیو

2708

به یزدان گراید همی جان من

که آن دیدم از رنج درمان من

2709

بدید آن جهان را دل روشنم

خرد شد ز بدهای او جوشنم

2710

بزال آنگهی گفت تندی مکن

براندازه باید که رانی سخن

2711

نخست آنک گفتی ز توران نژاد

خردمند و بیدار هرگز نزاد

2712

جهاندار پور سیاوش منم

ز تخم کیان راد و باهش منم

2713

نبیره جهاندار کاوس کی

دل افروز و با دانش و نیک پی

2714

بمادر هم از تخم افراسیاب

که با خشم او گم شدی خورد و خواب

2715

نبیره فریدون و پور پشنگ

ازین گوهران چنین نیست ننگ

2716

که شیران ایران بدریای آب

نشستی تن از بیم افراسیاب

2717

دگر آنک کاوس صندوق ساخت

سر از پادشاهی همی برفراخت

2718

چنان دان که اندر فزونی منش

نسازند بر پادشا سرزنش

2719

کنون من چو کین پدر خواستم

جهان را بپیروزی آراستم

2720

بکشتم کسی را کزو بود کین

وزو جور و بیداد بد بر زمین

2721

بگیتی مرا نیز کاری نماند

ز بدگوهران یادگاری نماند

2722

هرآنگه که اندیشه گردد دراز

ز شادی و از دولت دیریاز

2723

چو کاوس و جمشید باشم براه

چو ایشان ز من گم شود پایگاه

2724

چو ضحاک ناپاک و تور دلیر

که از جور ایشان جهان گشت سیر

2725

بترسم که چون روز نخ برکشد

چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد

2726

دگر آنک گفتی که باشیده جنگ

بیاراستی چون دلاور پلنگ

2727

ازان بد کز ایران ندیدم سوار

نه اسپ افگنی از در کارزار

2728

که تنها بر او بجنگ آمدی

چو رفتی برزمش درنگ آمدی

2729

کسی را کجا فر یزدان نبود

وگر اختر نیک خندان نبود

2730

همه خاک بودی بجنگ پشنگ

از ایران بدین سان شدم تیزچنگ

2731

بدین پنج هفته که من روز و شب

همی بفرین برگشادم دو لب

2732

بدان تا جهاندار یزدان پاک

رهاند مرا زین غم تیره خاک

2733

شدم سیر زین لشکر و تاج و تخت

سبک بار گشتیم و بستیم رخت

2734

تو ای پیر بیدار دستان سام

مرا دیو گویی که بنهاد دام

2735

بتاری و کژی بگشتم ز راه

روان گشته بی مایه و دل تباه

2736

ندانم که بادافره ایزدی

کجا یابم و روزگار بدی

2737

چو دستان شنید این سخن خیره شد

همی چشمش از روی او تیره شد

2738

خروشان شد از شاه و بر پای خاست

چنین گفت کای داور داد و راست

2739

ز من بود تیزی و نابخردی

توی پاک فرزانه ایزدی

2740

سزد گر ببخشی گناه مرا

اگر دیو گم کرد راه مرا

2741

مرا سالیان شد فزون از شمار

کمر بسته ام پیش هر شهریار

2742

ز شاهان ندیدم کزین گونه راه

بجستی ز دادار خورشید و ماه

2743

که ما را جدایی نبود آرزوی

ازین دادگر خسرو نیک خوی

2744

سخنهای دستان چو بشنید شاه

پسند آمدش پوزش نیک خواه

2745

بیازید و بگرفت دستش بدست

بر خویش بردش بجای نشست

2746

بدانست کو این سخن جز بمهر

نپیمود با شاه خورشید چهر

2747

چنین گفت پس شاه با زال زر

که اکنون ببندید یکسر کمر

2748

تو و رستم و طوس و گودرز و گیو

دگر هرک او نامدارست نیو

2749

سراپرده از شهر بیرون برید

درفش همایون بهامون برید

2750

ز خرگاه وز خیمه چندانک هست

بسازید بر دشت جای نشست

2751

درفش بزرگان و پیل و سپاه

بسازید روشن یکی رزمگاه

2752

چنان کرد رستم که خسرو بگفت

ببردند پرده سرای از نهفت

2753

بهامون کشیدند ایرانیان

بفرمان ببستند یکسر میان

2754

سپید و سیاه و بنفش و کبود

زمین کوه تا کوه پر خیمه بود

2755

میان اندرون کاویانی درفش

جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش

2756

سراپرده زال نزدیک شاه

برافراخته زو درفش سیاه

2757

بدست چپش رستم پهلوان

ز کابل بزرگان روشن روان

2758

بپیش اندرون طوس و گودرز و گیو

چو رهام و شاپور و گرگین نیو

2759

پس پشت او بیژن و گستهم

بزرگان که بودند با او بهم

2760

شهنشاه بر تخت زرین نشست

یکی گرزه گاوپیکر بدست

2761

بیک دست او زال و رستم بهم

چو پیل سرافراز و شیر دژم

2762

بدست گر طوس و گودرز و گیو

دگر بیژن گرد و رهام نیو

2763

نهاده همه چهر بر چشم شاه

بدان تا چه گوید ز کار سپاه

2764

بواز گفت آن زمان شهریار

که این نامداران به روزگار

2765

هران کس که دارید راه و خرد

بدانید کین نیک و بد بگذرد

2766

همه رفتنی ایم و گیتی سپنچ

چرا باید این درد و اندوه و رنج

2767

ز هر دست خوبی فرازآوریم

بدشمن بمانیم و خود بگذریم

2768

کنون گاو آن زیر چرم اندر است

که پاداش و بادافره دیگرست

2769

بترسید یکسر ز یزدان پاک

مباشید ایمن بدین تیره خاک

2770

که این روز بر ما همی بگذرد

زمانه دم هر کسی بشمرد

2771

ز هوشنگ و جمشید و کاوس شاه

که بودند با فر و تخت و کلاه

2772

جز از نام ازیشان بگیتی نماند

کسی نامه رفتگان برنخواند

2773

از ایشان بسی ناسپاسان بدند

بفرجام زان بد هراسان بدند

2774

چو ایشان همان من یکی بنده ام

وگر چند با رنج کوشنده ام

2775

بکوشیدم و رنج بردم بسی

ندیدم که ایدر بماند کسی

2776

کنون جان و دل زین سرای سپنج

بکندم سرآوردم این درد و رنج

2777

کنون آنچ جستم همه یافتم

ز تخت کیی روی برتافتم

2778

هر آن کس که در پیش من برد رنج

ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج

2779

ز کردار هر کس که دارم سپاس

بگویم بیزدان نیکی شناس

2780

بایرانیان بخشم این خواسته

سلیح و در گنج آراسته

2781

هر آن کس که هست از شما مهتری

ببخشم بهر مهتری کشوری

2782

همان بدره و برده و چارپای

براندیشم آرم شمارش بجای

2783

ببخشم که من راه را ساختم

وزین تیرگی دل بپرداختم

2784

شما دست شادی بخوردن برید

بیک هفته ایدر چمید و چرید

2785

بخواهم که تا زین سرای سپنج

گذر یابم و دور مانم ز رنج

2786

چو کیخسرو این پندها برگرفت

بماندند گردان ایران شگفت

2787

یکی گفت کین شاه دیوانه شد

خرد با دلش سخت بیگانه شد

2788

ندانم برو بر چه خواهد رسید

کجا خواهد این تاج و تخت آرمید

2789

برفتند یکسر گروهاگروه

همه دشت لشکر بدو راغ و کوه

2790

غو نای و آوای مستان ز دشت

تو گفتی همی از هوا برگذشت

2791

ببودند یک هفته زین گونه شاد

کسی را نیامد غم و رنج یاد

2792

بهشتم نشست از بر گاه شاه

ابی یاره و گرز و زرین کلاه

2793

چو آمدش رفتن بتنگی فراز

یکی گنج را درگشادند باز

2794

چو بگشاد آن گنج آباد را

وصی کرد گودرز کشواد را

2795

بدو گفت بنگر بکار جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

2796

که هر گنج را روزی آگندنیست

بسختی و روزی پراگندنیست

2797

نگه کن رباطی که ویران بود

یکی کان بنزدیک ایران بود

2798

دگر آبگیری که باشد خراب

از ایران وز رنج افراسیاب

2799

دگر کودکانی که بی مادرند

زنانی که بی شوی و بی چادرند

2800

دگر آنکش آید بچیزی نیاز

ز هر کس همی دارد آن رنج راز

2801

بر ایشان در گنج بسته مدار

ببخش و بترس از بد روزگار

2802

دگر گنج کش نام بادآورست

پر از افسر و زیور و گوهرست

2803

نگه کن بشهری که ویران شدست

کنام پلنگان و شیران شدست

2804

دگر هرکجا رسم آتشکدست

که بی هیربد جای ویران شدست

2805

سه دیگر کسی کو ز تن بازماند

بروز جوانی درم برفشاند

2806

دگر چاهساری که بی آب گشت

فراوان برو سالیان برگذشت

2807

بدین گنج بادآور آباد کن

درم خوار کن مرگ را یاد کن

2808

دگر گنج کش خواندندی عروس

که آگند کاوس در شهر طوس

2809

بگودرز فرمود کان را ببخش

یزال و بگیو و خداوند رخش

2810

همه جامه های تنش برشمرد

نگه کرد یکسر برستم سپرد

2811

همان یاره و طوق کنداوران

همان جوشن و گرزهای گران

2812

ز اسبان بجایی که بودش یله

بطوس سپهبد سپردش گله

2813

همه باغ و گلشن بگودرز داد

بگیتی ز مرزی که آمدش یاد

2814

سلیح تنش هرچ در گنج بود

که او را بدان خواسته رنج بود

2815

سپردند یکسر بگیو دلیر

بدانگه که خسرو شد از گنج سیر

2816

از ایوان و خرگاه و پرده سرای

همان خیمه و آخور و چارپای

2817

فریبرز کاوس را داد شاه

بسی جوشن و ترگ و رومی کلاه

2818

یکی طوق روشن تر از مشتری

ز یاقوت رخشان دو انگشتری

2819

نبشته برو نام شاه جهان

که اندر جهان آن نبودی نهان

2820

ببیژن چنین گفت کین یادگار

همی دار و جز تخم نیکی مکار

2821

بایرانیان گفت هنگام من

فراز آمد و تازه شد کام من

2822

بخواهید چیزی که باید ز من

که آمد پراگندن انجمن

2823

همه مهتران زار و گریان شدند

ز درد شهنشاه بریان شدند

2824

همی گفت هرکس که ای شهریار

کرا مانی این تاج را یادگار

2825

چو بشنید دستان خسرو پرست

زمین را ببوسید و برپای جست

2826

چنین گفت کای شهریار جهان

سزد کرزوها ندارم نهان

2827

تو دانی که رستم بایران چه کرد

برزم و ببزم و بننگ و نبرد

2828

چو کاوس کی شد بمازندران

رهی دور و فرسنگهای گران

2829

چو دیوان ببستند کاوس را

چو گودرز گردنکش و طوس را

2830

تهمتن چو بشنید تنها برفت

بمازندران روی بنهاد تفت

2831

بیابان وتاریکی و دیو و شیر

همان جادوی و اژدهای دلیر

2832

بدان رنج و تیمار ببرید راه

بمازندران شد بنزدیک شاه

2833

بدرید پهلوی دیو سپید

جگرگاه پولاد غندی و بید

2834

سر سنجه را ناگه از تن بکند

خروشش برآمد بابر بلند

2835

چو سهراب فرزند کاندر جهان

کسی را نبود از کهان و مهان

2836

بکشت از پی کین کاوس شاه

ز دردش بگرید همی سال و ماه

2837

وزان پس کجا رزم کاموس کرد

بمردی بابر اندر آورد گرد

2838

ز کردار او چند رانم سخن

که هم داستانها نیاید ببن

2839

اگر شاه سیر آمد از تاج و گاه

چه ماند بدین شیردل نیک خواه

2840

چنین داد پاسخ که کردار اوی

بنزدیک ما رنج و تیمار اوی

2841

که داند مگر کردگار سپهر

نماینده کام و آرام و مهر

2842

سخنهای او نیست اندر نهفت

نداند کس او را بافاق جفت

2843

بفرمود تا رفت پیشش دبیر

بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

2844

نبشتند عهدی ز شاه زمین

سرافراز کیخسرو پاک دین

2845

ز بهر سپهبد گو پیلتن

ستوده بمردی بهر انجمن

2846

که او باشد اندر جهان پیشرو

جهاندار و بیدار و سالار و گو

2847

هم او را بود کشور نیمروز

سپهدار پیروز لشکر فروز

2848

نهادند بر عهد بر مهر زر

برآیین کیخسرو دادگر

2849

بدو داد منشور و کرد آفرین

که آباد بادا برستم زمین

2850

مهانی که با زال سام سوار

برفتند با زیجها بر کنار

2851

ببخشیدشان خلعت و سیم و زر

یکی جام مر هر یکی را گهر

2852

جهاندیده گودرز برپای خاست

بیاراست با شاه گفتار راست

2853

چنین گفت کای شاه پیروز بخت

ندیدیم چون تو خداوند تخت

2854

ز گاه منوچهر تا کیقباد

ز کاوس تا گاه فرخ نژاد

2855

بپیش بزرگان کمر بسته ام

بی آزار یک روز ننشسته ام

2856

نبیره پسر بود هفتاد و هشت

کنون ماند هشت و دگر برگذشت

2857

همان گیو بیداردل هفت سال

بتوران زمین بود بی خورد و هال

2858

بدشت اندرون گور بد خوردنش

هم از چرم نخچیر پیراهنش

2859

بایران رسید آنچ بد شاه دید

که تیمار او گیو چندی کشید

2860

جهاندار سیر آمد از تاج گاه

همو چشم دارد به نیکی ز شاه

2861

چنین داد پاسخ که بیشست ازین

که بر گیو بادا هزارآفرین

2862

خداوند گیتی ورایار باد

دل بدسگالانش پرخار باد

2863

کم و بیش ما پاک بر دست تست

که روشن روان بادی و تن درست

2864

بفرمود تا عهد قم و اصفهان

نهاد بزرگان و جای مهان

2865

نویسد ز مشک و ز عنبر دبیر

یکی نامه از پادشا بر حریر

2866

یکی مهر زرین برو برنهاد

بران نامه شاه آفرین کرد یاد

2867

که یزدان ز گودرز خشنود باد

دل بدسگالانش پر دود باد

2868

بایرانیان گفت گیو دلیر

مبادا که آید ز کردار سیر

2869

بدانید کو یادگار منست

بنزد شما زینهار منست

2870

مر او را همه پاک فرمان برید

ز گفتار گودرز بر مگذرید

2871

ز گودرزیان هرک بد پیش رو

یکی آفرینی بگسترد نو

2872

چو گودرز بنشست برخاست طوس

بشد پیش خسرو زمین داد بوس

2873

بدو گفت شاها انوشه بدی

همیشه ز تو دور دست بدی

2874

منم زین بزرگان فریدون نژاد

ز ناماوران تا بیامد قباد

2875

کمر بسته ام پیش ایرانیان

که نگشادم از بند هرگز میان

2876

بکوه هماون ز جوشن تنم

بخست و همان بود پیراهنم

2877

بکین سیاوش بران رزمگاه

بدم هر شبی پاسبان سپاه

2878

بلاون سپه را نکردم رها

همی بودم اندر دم اژدها

2879

بمازندران بسته کاوس بود

دگر بند بر گردن طوس بود

2880

نکردم سپه را به جایی یله

نه از من کسی کرد هرگز گله

2881

کنون شاه سیر آمد از تاج و گنج

همی بگذرد زین سرای سپنج

2882

چه فرمایدم چیست نیروی من

تو دانی هنرها و آهوی من

2883

چنین داد پاسخ بدو شهریار

که بیشست رنج تو از روزگار

2884

همی باش با کاویانی درفش

تو باشی سپهدار زرینه کفش

2885

بدین مرز گیتی خراسان تراست

ازین نامداران تن آسان تراست

2886

نبشتند عهدی بران هم نشان

بپیش بزرگان گردنکشان

2887

نهادند بر عهد بر مهر زر

یکی طوق زرین و زرین کمر

2888

بدو داد و کردش بسی آفرین

که از تو مبادا دلی پر ز کین

2889

ز کار بزرگان چو پردخته شد

شهنشاه زان رنجها رخته شد

2890

ازان مهتران نام لهراسب ماند

که از دفتر شاه کس برنخواند

2891

ببیژن بفرمود تا با کلاه

بیاورد لهراسب را نزد شاه

2892

چو دیدش جهاندار برپای جست

برو آفرین کرد و بگشاد دست

2893

فرود آمد از نامور تخت عاج

ز سر برگرفت آن دل افروز تاج

2894

بلهراسب بسپرد و کرد آفرین

همه پادشاهی ایران زمین

2895

همی کرد پدرود آن تخت عاج

برو آفرین کرد و بر تخت و تاج

2896

که این تاج نو بر تو فرخنده باد

جهان سربسر پیش تو بنده باد

2897

سپردم بتو شاهی و تاج و گنج

ازان پس که دیدم بسی درد و رنج

2898

مگردان زبان زین سپس جز بداد

که از داد باشی تو پیروز و شاد

2899

مکن دیو را آشنا با روان

چو خواهی که بختت بماند جوان

2900

خردمند باش و بی آزار باش

همیشه روانرا نگهدار باش

2901

به ایرانیان گفت کز بخت اوی

بباشید شادان دل از تخت اوی

2902

شگفت اندرو مانده ایرانیان

برآشفته هر یک چو شیر ژیان

2903

همی هر کسی در شگفتی بماند

که لهراسب را شاه بایست خواند

2904

ازان انجمن زال بر پای خاست

بگفت آنچ بودش بدل رای راست

2905

چنین گفت کای شهریار بلند

سزد گر کنی خاک را ارجمند

2906

سربخت آن کس پر از خاک باد

روان ورا خاک تریاک باد

2907

که لهراسب را شاه خواند بداد

ز بیداد هرگز نگیریم یاد

2908

بایران چو آمد بنزد زرسب

فرومایه ای دیدمش با یک اسب

2909

بجنگ الانان فرستادیش

سپاه و درفش و کمر دادیش

2910

ز چندین بزرگان خسرو نژاد

نیامد کسی بر دل شاه یاد

2911

نژادش ندانم ندیدم هنر

ازین گونه نشنیده ام تاجور

2912

خروشی برآمد ز ایرانیان

کزین پس نبندیم شاها میان

2913

نجوییم کس نام در کارزار

چو لهراسب را کی کند شهریار

2914

چو بشنید خسرو ز دستان سخن

بدو گفت مشتاب و تندی مکن

2915

که هر کس که بیداد گوید همی

بجز دود ز آتش نجوید همی

2916

که نپسندد از ما بدی دادگر

نه هر کو بدی کرد بیند گهر

2917

که یزدان کسی را کند نیک بخت

سزاوار شاهی و زیبای تخت

2918

جهان آفرین بر روانم گواست

که گشت این سخنها بلهراسب راست

2919

که دارد همی شرم و دین و خرد

ز کردار نیکی همی برخورد

2920

نبیره جهاندار هوشنگ هست

خردمند و بینادل و پاک دست

2921

پی جاودان بگسلاند ز خاک

پدید آورد راه یزدان پاک

2922

زمانه جوان گردد از پند اوی

بدین هم بود پاک فرزند اوی

2923

بشاهی برو آفرین گسترید

وزین پند و اندرز من مگذرید

2924

هرآنکس کز اندرز من درگذشت

همه رنج او پیش من بادگشت

2925

چنین هم ز یزدان بود ناسپاس

بدلش اندر آید ز هر سو هراس

2926

چو بشنید زال این سخنهای پاک

بیازید انگشت و برزد بخاک

2927

بیالود لب را بخاک سیاه

به آواز لهراسب را خواند شاه

2928

بشاه جهان گفت خرم بدی

همیشه ز تو دور دست بدی

2929

که دانست جز شاه پیروز و راد

که لهراسب دارد ز شاهان نژاد

2930

چو سوگند خوردم بخاک سیاه

لب آلوده شد مشمر آن از گناه

2931

به ایرانیان گفت پیروز شاه

که بدرود باد این دل افروز گاه

2932

چو من بگذرم زین فرومایه خاک

شما را بخواهم ز یزدان پاک

2933

بپدرود کردن رخ هر کسی

ببوسید با آب مژگان بسی

2934

یلان را همه پاک در بر گرفت

بزاری خروشیدن اندر گرفت

2935

همی گفت کاجی من این انجمن

توانستمی برد با خویشتن

2936

خروشی برآمد ز ایران سپاه

که خورشید بر چرخ گم کرد راه

2937

پس پرده ها کودک خرد و زن

بکوی و ببازار شد انجمن

2938

خروشیدن ناله و آه خاست

بهر برزنی ماتم شاه خاست

2939

به ایرانیان آن زمان گفت شاه

که فردا شما را همینست راه

2940

هر آنکس که دارید نام و نژاد

بدادار خورشید باشید شاد

2941

من اکنون روانرا همی پرورم

که بر نیک نامی مگر بگذرم

2942

نبستم دل اندر سپنجی سرای

بدان تا سروش آمدم رهنمای

2943

بگفت این وز پایگه اسب خواست

ز لشکرگه آواز فریاد خاست

2944

بیامد بایوان شاهی دژم

بزاد سرو اندر آورده خم

2945

کنیزک بدش چار چون آفتاب

ندیدی کسی چهر ایشان بخواب

2946

ز پرده بتان را بر خویش خواند

همه راز دل پیش ایشان براند

2947

که رفتیم اینک ز جای سپنج

شما دل مدارید با درد و رنج

2948

نبینید جاوید زین پس مرا

کزین خاک بیدادگر بس مرا

2949

سوی داور پاک خواهم شدن

نبینم همی راه بازآمدن

2950

بشد هوش زان چار خورشید چهر

خروشان شدند از غم و درد و مهر

2951

شخودند روی و بکندند موی

گسستند پیرایه و رنگ و بوی

2952

ازان پس هر آنکس که آمد بهوش

چنین گفت با ناله و با خروش

2953

که ما را ببر زین سرای سپنج

رها کن تو ما را ازین درد و رنج

2954

بدیشان چنین گفت پر مایه شاه

کزین پس شما را همینست راه

2955

کجا خواهران جهاندار جم

کجا تاجداران با باد و دم

2956

کجا مادرم دخت افراسیاب

که بگذشت زان سان بدریای آب

2957

کجا دختر تور ماه آفرید

که چون او کس اندر زمانه ندید

2958

همه خاک دارند بالین و خشت

ندانم بدوزخ درند ار بهشت

2959

مجویید ازین رفتن آزار من

که آسان شود راه دشوار من

2960

خروشید و لهراسب را پیش خواند

ازیشان فراوان سخنها براند

2961

بلهراسب گفت این بتان منند

فروزنده پاک جان منند

2962

برین هم نشست اندرین هم سرای

همی دارشان تا تو باشی بجای

2963

نباید که یزدان چو خواندت پیش

روان شرم دارد ز کردار خویش

2964

چو بینی مرا با سیاوش بهم

ز شرم دو خسرو بمانی دژم

2965

پذیرفت لهراسب زو هرچ گفت

که با دیده شان دارم اندر نهفت

2966

وزان جایگه تنگ بسته میان

بگردید بر گرد ایرانیان

2967

کز ایدر بایوان خرامید زود

مدارید در دل مرا جز درود

2968

مباشید گستاخ با این جهان

که او بتری دارد اندر نهان

2969

مباشید جاوید جز راد و شاد

ز من جز بنیکی مگیرید یاد

2970

همه شاد و خرم بایوان شوید

چو رفتن بود شاد و خندان شوید

2971

همه نامداران ایران سپاه

نهادند سر بر زمین پیش شاه

2972

که ما پند او را بکردار جان

بداریم تا جان بود جاودان

2973

بلهراسب فرمود تا بازگشت

بدو گفت روز من اندر گذشت

2974

تو رو تخت شاهی به آیین بدار

بگیتی جز از تخم نیکی مکار

2975

هرآنگه که باشی تن آسان ز رنج

ننازی بتاج و ننازی بگنج

2976

چنان دان که رفتنت نزدیک شد

بیزدان ترا راه باریک شد

2977

همه داد جوی و همه دادکن

ز گیتی تن مهتر آزاد کن

2978

فرود آمد از باره لهراسب زود

زمین را ببوسید و شادی نمود

2979

بدو گفت خسرو که پدرود باش

بداد اندرون تار گر پود باش

2980

برفتند با او ز ایران سران

بزرگان بیدار و کنداوران

2981

چو دستان و رستم چو گودرز و گیو

دگر بیژن گیو و گستهم نیو

2982

بهفتم فریبرز کاوس بود

بهشتم کجا نامور طوس بود

2983

همی رفت لشکر گروهاگروه

ز هامون بشد تا سر تیغ کوه

2984

ببودند یکهفته دم برزدند

یکی بر لب خشک نم برزدند

2985

خروشان و جوشان ز کردار شاه

کسی را نبود اندر آن رنج راه

2986

همی گفت هر موبدی در نهفت

کزین سان همی در جهان کس نگفت

2987

چو خورشید برزد سر از تیره کوه

بیامد بپیشش ز هر سو گروه

2988

زن و مرد ایرانیان صدهزار

خروشان برفتند با شهریار

2989

همه کوه پر ناله و با خروش

همی سنگ خارا برآمد بجوش

2990

همی گفت هر کس که شاها چه بود

که روشن دلت شد پر از داغ و دود

2991

گر از لشکر آزار داری همی

مرین تاج را خوار داری همی

2992

بگوی و تو از گاه ایران مرو

جهان کهن را مکن شاه نو

2993

همه خاک باشیم اسب ترا

پرستنده آذرگشسب ترا

2994

کجا شد ترا دانش و رای و هوش

که نزد فریدون نیامد سروش

2995

همه پیش یزدان ستایش کنیم

بتشکده در نیایش کنیم

2996

مگر پاک یزدانت بخشد بما

دل موبدان بردرخشد بما

2997

شهنشاه زان کار خیره بماند

ازان انجمن موبدان را بخواند

2998

چنین گفت ایدر همه نیکویست

برین نیکویها نباید گریست

2999

ز یزدان شناسید یکسر سپاس

مباشید جز پاک یزدان شناس

3000

که گرد آمدن زود باشد بهم

مباشید زین رفتن من دژم

3001

بدان مهتران گفت زین کوهسار

همه بازگردید بی شهریار

3002

که راهی درازست و بی آب و سخت

نباشد گیاه و نه برگ درخت

3003

ز با من شدن راه کوته کنید

روان را سوی روشنی ره کنید

3004

برین ریگ برنگذرد هر کسی

مگر فره و برز دارد بسی

3005

سه مرد گرانمایه و سرفراز

شنیدند گفتار و گشتند باز

3006

چو دستان و رستم چو گودرز پیر

جهانجوی و بیننده و یادگیر

3007

نگشتند زو باز چون طوس و گیو

همان بیژن و هم فریبرز نیو

3008

برفتند یک روز و یک شب بهم

شدند از بیابان و خشکی دژم

3009

بره بر یکی چشمه آمد پدید

جهانجوی کیخسرو آنجا رسید

3010

بدان آب روشن فرود آمدند

بخوردند چیزی و دم برزدند

3011

بدان مرزبانان چنین گفت شاه

که امشب نرانیم زین جایگاه

3012

بجوییم کار گذشته بسی

کزین پس نبینند ما را کسی

3013

چو خورشید تابان برآرد درفش

چو زر آب گردد زمین بنفش

3014

مرا روزگار جدایی بود

مگر با سروش آشنایی بود

3015

ازین رای گر تاب گیرد دلم

دل تیره گشته ز تن بگسلم

3016

چو بهری ز تیره شب اندر چمید

کی نامور پیش چشمه رسید

3017

بران آب روشن سر و تن بشست

همی خواند اندر نهان زند و است

3018

چنین گفت با نامور بخردان

که باشید پدرود تا جاودان

3019

کنون چون برآرد سنان آفتاب

مبینید دیگر مرا جز بخواب

3020

شما بازگردید زین ریگ خشک

مباشید اگر بارد از ابر مشک

3021

ز کوه اندر آید یکی باد سخت

کجا بشکند شاخ و برگ درخت

3022

ببارد بسی برف زابر سیاه

شما سوی ایران نیابید راه

3023

سر مهتران زان سخن شد گران

بخفتند با درد کنداواران

3024

چو از کوه خورشید سر برکشید

ز چشم مهان شاه شد ناپدید

3025

ببودند ز آن جایگه شاه جوی

بریگ بیابان نهادند روی

3026

ز خسرو ندیدند جایی نشان

ز ره بازگشتند چون بیهشان

3027

همه تنگ دل گشته و تافته

سپرده زمین شاه نایافته

3028

خروشان بدان چشمه بازآمدند

پر از غم دل و با گداز آمدند

3029

بران آب هر کس که آمد فرود

همی داد شاه جهان را درود

3030

فریبرز گفت آنچ خسرو بگفت

که با جان پاکش خرد باد جفت

3031

چو آسوده باشیم و چیزی خوریم

یک امشب ازین چشمه برنگذریم

3032

زمین گرم و نرم است و روشن هوا

بدین رنجگی نیست رفتن روا

3033

بران چشمه یکسر فرود آمدند

ز خسرو بسی داستانها زدند

3034

که چونین شگفتی نبیند کسی

وگر در زمانه بماند بسی

3035

کزین رفتن شاه نادیده ایم

ز گردنکشان نیز نشنیده ایم

3036

دریغ آن بلند اختر و رای او

بزرگی و دیدار و بالای او

3037

خردمند ازین کار خندان شود

که زنده کسی پیش یزدان شود

3038

که داند بگیتی که او را چه بود

چه گوییم و گوش که یارد شنود

3039

بدان نامداران چنین گفت گیو

که هرگز چنین نشنود گوش نیو

3040

بمردی و بخشش بداد و هنر

بدیدار و بالا و فر و گهر

3041

برزم اندرون پیل بد با سپاه

ببزم اندرون ماه بد با کلاه

3042

و زآن پس بخوردند چیزی که بود

ز خوردن سوی خواب رفتند زود

3043

هم آنگه برآمد یکی باد و ابر

هواگشت برسان چشم هژبر

3044

چو برف از زمین بادبان برکشید

نبد نیزه نامداران پدید

3045

یکایک ببرف اندرون ماندند

ندانم بدآنجای چون ماندند

3046

زمانی تپیدند در زیر برف

یکی چاه شد کنده هر جای ژرف

3047

نماند ایچ کس را ازیشان توان

برآمد بفرجام شیرین روان

3048

همی بود رستم بران کوهسار

همان زال و گودرز و چندی سوار

3049

بدان کوه بودند یکسر سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی فروز

3050

بگفتند کین کار شد با درنگ

چنین چند باشیم بر کوه و سنگ

3051

اگر شاه شد از جهان ناپدید

چو باد هوا از میان بردمید

3052

دگر نامداران کجا رفته اند

مگر پند خسرو نپذرفته اند

3053

ببودند یک هفته بر پشت کوه

سر هفته گشتند یکسر ستوه

3054

بدیشان همه زار و گریان شدند

بران آتش درد بریان شدند

3055

همی کند گودرز کشواد موی

همی ریخت آب و همی خست روی

3056

همی گفت گودرز کین کس ندید

که از تخم کاوس بر من رسید

3057

نبیره پسر داشتم لشکری

جهاندار و بر هر سری افسری

3058

بکین سیاوش همه کشته شد

همه دوده زیر و زبر گشته شد

3059

کنون دیگر از چشم شد ناپدید

که دید این شگفتی که بر من رسید

3060

سخنهای دیرینه دستان بگفت

که با داد یزدان خرد باد جفت

3061

چو از برف پیدا شود راه شاه

مگر بازگردند و یابند راه

3062

نشاید بدین کوه سر بر بدن

خورش نیست ز ایدر بباید شدن

3063

پیاده فرستیم چندی براه

بیابند روزی نشان سپاه

3064

برفتند زان کوه گریان بدرد

همی هر کسی از کس یاد کرد

3065

ز فرزند و خویشان وز دوستان

و زآن شاه چون سرو در بوستان

3066

جهان را چنین است آیین و دین

نماندست همواره در به گزین

3067

یکی را ز خاک سیه برکشد

یکی را ز تخت کیان درکشد

3068

نه زین شاد باشد نه ز آن دردمند

چنینست رسم سرای گزند

3069

کجا آن یلان و کیان جهان

از اندیشه دل دور کن تا توان

3070

چو لهراسب آگه شد از کار شاه

ز لشکر که بودند با او براه

3071

نشست از بر تخت با تاج زر

برفتند گردان زرین کمر

3072

بواز گفت ای سران سپاه

شنیده همه پند و اندرز شاه

3073

هرآنکس که از تخت من نیست شاد

ندارد همی پند شاهان بیاد

3074

مرا هرچ فرمود و گفت آن کنم

بکوشم بنیکی و فرمان کنم

3075

شما نیز از اندرز او دست باز

مدارید وز من مدارید راز

3076

گنهکار باشد بیزدان کسی

که اندرز شاهان ندارد بسی

3077

بد و نیک ازین هرچ دارید یاد

سراسر بمن بر بباید گشاد

3078

چنین داد پاسخ ورا پور سام

که خسرو ترا شاه بر دست نام

3079

پذیرفته ام پند و اندرز او

نیابد گذر پای از مرز او

3080

تو شاهی و ما یکسره کهتریم

ز رای و ز فرمان او نگذریم

3081

من و رستم زابلی هرک هست

ز مهتر تو برنگسلانیم دست

3082

هرآنکس که او نه برین ره بود

ز نیکی ورادست کوته بود

3083

چو لهراسب گفتار دستان شنید

بدو آفرین کرد و دم درکشید

3084

چنین گفت کز داور راستی

شما را مبادا کم و کاستی

3085

که یزدان شما را بدان آفرید

که روی بدیها شود ناپدید

3086

جهاندار نیک اختر و شادروز

شما را سپرد آن زمان نیمروز

3087

کنون پادشاهی جز آن هرچ هست

بگیرید چندانک باید بدست

3088

مرا با شما گنج بخشیده نیست

تن و دوده و پادشاهی یکیست

3089

بگودز گفت آنچ داری نهان

بگوی از دل ای پهلوان جهان

3090

بدو گفت گودرز من یک تنم

چو بی گیو و رهام و بی بیژنم

3091

برآنم سراسر که دستان بگفت

جزین من ندارم سخن درنهفت

3092

چنانم که با شاه گفتم نخست

بدین مایه نشکست عهد درست

3093

تو شاهی و ما سربسر کهتریم

ز پیمان و فرمان تو نگذریم

3094

همه مهتران خواندند آفرین

بفرمان نهادند سر برزمین

3095

ز گفتار ایشان دلش تازه گشت

ببالید و بر دیگر اندازه گشت

3096

بران نامداران گرفت آفرین

که آباد بادا بگردان زمین

3097

گزیدش یکی روز فرخنده تر

که تا برنهد تاج شاهی بسر

3098

چنانچون فریدون فرخ نژاد

برین مهرگان تاج بر سر نهاد

3099

بدان مهرگان گزین او ز مهر

کزان راستی رفت مهر سپهر

3100

بیاراست ایوان کیخسروی

بپیراست دیوان او از نوی

3101

چنینست گیتی فراز و نشیب

یکی آورد دیگری را نهیب

3102

ازین کار خسرو ببیرون شدیم

سوی کار لهراسب بازآمدیم

3103

بپیروزی شهریار بلند

کزویست امید نیک و گزند

3104

بنیکی رساند دل دوستان

گزند آید از وی بناراستان

متن شعر کپی شد.