کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

ترجیع‌بند ·

شماره ۵ - در مدح خاقان کبیر جلال الدین ابو المظفر شروان شاه

1

سر چو آه عاشقان برکرد صبح

عطر آتش زای برکرد صبح

2

از شرار آه مشتاقان دل

آتش عنبرفشان برکرد صبح

3

بر قواره ماه سحری کرد چرخ

تا سر از خواب گران برکرد صبح

4

تا کند سیمین قواره در زمین

سر ز جیب آسمان برکرد صبح

5

خواب چشم ساقیان بست آشکار

دود رنگین کز نهان برکرد صبح

6

ز آتشی کافتاد از حراق شب

شمع در صحرای جان برکرد صبح

7

چون قراسنقر گریزان شد به راه

آق سنقر دیدبان برکرد صبح

8

چون به دست چپ طراز چرخ دید

نقش والفجرش برکرد صبح

9

کشتی زر هم کنون آمد پدید

کانک آنک بادبان برکرد صبح

10

جام را گنج فریدون خون بهاست

چون درفش کاویان برکرد صبح

11

از پی نوروز تا در جل کشند

زین به گلگون جهان برکرد صبح

12

گوئی اینک بر دژ زرین روس

رایت شاه اخستان برکرد صبح

13

عنصر اقبال و جان مملکت

گوهر تایید کان مملکت

14

جام چون گل عطر جان آمیخته

لعل با زر در دهان آمیخته

15

دست صبح از عنبر و کافور و مشک

صد مثلث رایگان آمیخته

16

ساغر از یاقوت و مروارید و زر

صد مفرح در زمان آمیخته

17

در دل خم خون شده جان پری

با تن مردم چو جان آمیخته

18

در سفال خم نگر زراب می

آتش اندر ضیمران آمیخته

19

آن می و نارنج را گر کس ندید

با شفق صبح آنچنان آمیخته

20

از پی تعویذ جان عاشقان

آب مشک و زعفران آمیخته

21

روی و موی شاهدان چون آبنوس

روز و شب در یک مکان آمیخته

22

از نثار جام زر بر فرق خاک

جرعه بین با خاک جان آمیخته

23

جام می چون لوح طفلان سرخ و زرد

نو بهاری با خزان آمیخته

24

روز و شب را ز آشتی با یکدگر

دولت شاه اخستان آمیخته

25

خسرو مشرق جلال الدین که کرد

ذوالجلالش کامران مملکت

26

شاهد روز از نهان آمد برون

خوانچه زر ز آسمان آمد برون

27

چهره آن شاهد زربفت پوش

از نقاب پرنیان آمد برون

28

شاهد و شاه از قبای فستقی

همچو فستق ز استخوان آمد برون

29

نقب در دیوار مشرق برد صبح

خشت زرین ز آن میان آمد برون

30

نعره مرغان برآمد کالصبوح

بیدلی از بند جان آمد برون

31

بامدادن سوی مسجد می شدم

پیری از کوی مغان آمد برون

32

من به بانگ موذنان کز میکده

بانگ مرغ زند خوان آمد برون

33

عاشقی توبه شکسته همچو من

از طواف خمستان آمد برون

34

دست من بگرفت و درمیخانه برد

با من از راه نهان آمد برون

35

گفت می خور تابرون آیی ز پوست

لاله نیز از پوست ز آن آمد برون

36

می خوری به کز ریا طاعت کنی

گفتم و تیر از کمان آمد برون

37

پای رندان بوسه زن خاقانیا

خاصه پایی کز جهان آمد برون

38

از حجاب غیب چون ماه از غمام

نصرت شاه اخستان آمد برون

39

داور اسلام خاقان کبیر

عدل را نوشیروان مملکت

40

ساقی دریاکشان آخر کجاست

ساغر کشتی نشان آخر کجاست

41

کشتی زرین در او دریای لعل

از حبابش بادبان آخر کجاست

42

از مسام گاو سیمین در صبوح

ارزن زرین روان آخر کجاست

43

از پی سی طفل را در یک بساط

آن سه لعبت ز استخوان آخر کجاست

44

این حریفان جمله مستان می اند

مست عشقی ز آن میان آخر کجاست

45

از زکات جرعه مستان وقت

یک زمین سیراب جان آخر کجاست

46

بربط نالان چو طفلان از زدن

در کنار دایگان آخر کجاست

47

نای چون شاه حبش در پیش و پس

ده غلامش پاسبان آخر کجاست

48

بر سر رگ های بازوی رباب

نشتر راحت رسان آخر کجاست

49

چنگ چون زالی سرافکنده ز شرم

گیسوان در پاکشان آخر کجاست

50

راوی خاقانی اینک مرحبا

مدحت شاه اخستان آخر کجاست

51

تاجدار کشور پنجم که هست

کیقباد خاندان مملکت

52

تیغ خورشید از جهان پوشیده اند

در هوا خفتان از آن پوشیده اند

53

تا هوا کبریت رنگ آمد ز چرخ

آتش سیماب سان پوشیده اند

54

گرچه از کبریت بفروزد چراغ

زو چراغ آسمان پوشیده اند

55

وقت سرد است آتش افزون کن کز ابر

چشمه آتش فشان پوشیده اند

56

کعبه ز آتش ساز چون بر فرق کوه

چادر احرامیان پوشیده اند

57

از شعاع آتش اینک صد دواج

در عذار شبستان پوشیده اند

58

وز مزاج می به روی خاصگان

صد دواج رایگان پوشیده اند

59

آن تنوره پیشتر کش کز تفش

در بنفشه ارغوان پوشیده اند

60

خیل زنگی را چو شد در پنجره

شعر چینی در زمان پوشیده اند

61

خلعت اسکندر رومی مگر

در شه هندوستان پوشیده اند

62

زعفران در شب شود رنگین و باز

شب به رنگ زعفران پوشیده اند

63

در زحل گوئی شعاع آفتاب

از کف شاه اخستان پوشیده اند

64

مصطفی عزم و علی رزمی که هست

ذوالفقارش پاسبان مملکت

65

خیل دی ماهی نهان کرد آفتاب

چشمه بر ماهی روان کرد آفتاب

66

یوسف آسا چون به دلو از چاه رست

تخت شاهی را مکان کرد آفتاب

67

مهره آورد از سر افعی برون

در سر ماهی عیان کرد آفتاب

68

افعی دی را همه تن زهر دید

چون گوزن آهنگ آن کرد آفتاب

69

خاتم ملک سلیمانی نگر

کاندر آن ماهی نهان کرد آفتاب

70

از پی پنجاهه در ماهی خوران

بهر عیسی نزل خوان کرد آفتاب

71

وقت را از ماهی بریان چرخ

روز نو را میهمان کرد آفتاب

72

وز پی بریانی و سور بهار

گوسفندان را نشان کرد آفتاب

73

از پی تیر بلور انداختن

توز رنگین بر کمان کرد آفتاب

74

پاره ای پیراست از دامان شب

روز را در بادبان کرد آفتاب

75

تاج بربود از سر مهراج زنگ

یاره طمغاج خان کرد آفتاب

76

خلعت انصاف می دوزد مگر

خدمت شاه اخستان کرد آفتاب

77

شهریاری کز کف و شمشیر اوست

ابر و برق آسمان مملکت

78

عدلش ار مهدی نشان برخاستی

ظلم دجال از جهان برخاستی

79

طوطی از خزران نشیمن ساختی

سنقر از هندوستان برخاستی

80

وآنکه مهدی بر گمان داند که هست

گر در او دیدی گمان برخاستی

81

عدلش ار بند طبایع نامدی

چار طوفان هر زمان برخاستی

82

گر نکردستی قیامت عدل او

خود قیامت ناگهان برخاستی

83

ورنه قدرش داشتی طاق فلک

کرسی خاک از میان برخاستی

84

فرق کوه ار بار قهرش یافتی

پشت خم چون آسمان برخاستی

85

گر سکندر زنده ماندی تاکنون

پیشش از تخت کیان برخاستی

86

گر به زه ماندی کمان بهرام را

لرز تیر از استخوان برخاستی

87

بر کمان چون بازوی شه خم زدی

قاب قوسین زین و آن برخاستی

88

زین خلف جان پدر شاد است شاد

کاش کز خواب گران برخاستی

89

دولت بیدار دیدی جاودان

گر ز خواب جاودان برخاستی

90

او روان شاد است تا فرزند اوست

صورت عدل و روان مملکت

91

حیدر آتش سنان آمد به رزم

رستم آرش کمان آمد به رزم

92

خصم چون سگ در پس زانو نشست

کو چو شیر سیستان آمد به رزم

93

سومنات ظلم را محمودوار

برق زد تا ابرسان آمد به رزم

94

بر زبان تیغ او در شان ملک

وحی نصرت ز آسمان آمد به رزم

95

رنگ جبریل است تیغش را بلی

بر زبانش وحی از آن آمد به رزم

96

در کف شاه آن یمانی تیغ را

آسمان مکی فسان آمد به رزم

97

شاه چون خورشید و در کف جو زهر

با کمند خیزران آمد به رزم

98

خصم شد درهم شکسته چون کمند

کان کمندش در میان آمد به رزم

99

خصم را چون در کمندش ماند حلق

بس خناقش کنزمان آمد به رزم

100

خصم در جان کندن آمد چون چراغ

ز آن فواقش در دهان آمد به رزم

101

شاه را بین کعبه ای بر بوقبیس

چون کمیتش زیر ران آمد به رزم

102

کس سلیمان دید دیوی زیر ران

او بر آن مرکب چنان آمد به رزم

103

دشمنش بس دور ماند از تاج و تخت

خرمگس گم شد ز خوان مملکت

104

لشکر عزمش جهان خواهد گشاد

کز کمین فتح ران خواهد گشاد

105

عزم او چون مهره ای خواهد نشاند

ششدر هفت آسمان خواهد گشاد

106

عدل او بر تشنگان تف ظلم

چشمه آب امان خواهد گشاد

107

ز آرزوی قطره ابر سخاش

چون صدف دریا دهان خواهد گشاد

108

پر کرکس بین به رنگ خرمگس

یغلغی را کز کمان خواهد گشاد

109

نیش فصاد اجل پیکان اوست

کو همه رگ های جان خواهد گشاد

110

چون منوچهر از جهان شد طرفه نیست

کز جهان شاه اخستان خواهد گشاد

111

برکشد تیغ آفتاب آنگه که چرخ

خنجر صبح از میان خواهد گشاد

112

باز گفتم کز پی بانگ ملک

حصن در بند از سنان خواهد گشاد

113

راست آمد فال و می گویم کنون

روس را در بند سان خواهد گشان

114

خاطرم بر سمع این شمع کیان

مشکل سمع الکیان خواهد گشاد

115

دزد این درهاست از عقد سخن

هرکه درهای بیان خواهد گشاد

116

من زبان روزگارم بر درش

چون سر تیغش زبان مملکت

117

شاه اسکندر مکان باد از ظفر

دست خضرش در عنان باد از ظفر

118

گر به ملک افراسیاب آمد عدو

شاه کیخسرو مکان باد از ظفر

119

ور عدو بیژن شبیخون است شاه

رستم توران ستان باد از ظفر

120

میر بابک در ظلال دولتش

اردشیر بابکان باد از ظفر

121

مهر تیغ تازیانه اش با دو قطب

میخ نعل تازیان باد از ظفر

122

نیزه دستش که چون شام اسمر است

چون شفق احمر سنان باد از ظفر

123

از غلامان سرایش هر وشاق

بر عراقین پهلوان باد از ظفر

124

وز دلیران سپاهش هر سوار

رزم را الب ارسلان باد از ظفر

125

چرخ چون شد سبز خنگ از نور روز

دولتش را زیر ران باد از ظفر

126

تیغ حصرم رنگ شاه از خون خصم

روز میدان می فشان باد از ظفر

127

بر نگین خاتم او تا ابد

کنیت شاه اخستان باد از ظفر

128

بر حریر رایت او روز فتح

جاء نصر الله نشان باد از ظفر

129

باد گردون در ضمان دولتش

دولت او در ضمان مملکت

متن شعر کپی شد.