سایر · مسعود سعد سلمان
شماره ۷ - همی بلرزم بر خویشتن چو شاخک بید
1
کدام رنج که آن مر مرا نگشت نصیب
کدام غم که بدان مر مرا نبود نوید
2
اگر غم دل من جمله عمر می بودی
به گیتی اندر بی شک بماندمی جاوید
3
همی بپیچم از رنج دل چو شوشه زر
همی بلرزم بر خویشتن چو شاخک بید
4
امید نیست مرا کز کسی امید بود
امید منقطع و منفطع امید امید
5
نگر چگونه بود حال من که در شب و روز
چرا غم از مهتاب است و آتش از خورشید
6
سپید گشت به من روی روزگار و کنون
همی سیاه کند روزگارم اینت سپید!