غزل · انوری
غزل شماره ۷۵ - آرزوی روی تو جانم ببرد...
1
آرزوی روی تو جانم ببرد
کافریهای تو ایمانم ببرد
2
از جهان ایمان و جانی داشتم
عشق تو هم این و هم آنم ببرد
3
غمزهات از بیخ وز بارم بکند
عشوهات از خان و از مانم ببرد
4
شحنه عشقت دلم را چون بخواند
از حساب جعل خود جانم ببرد
5
عقل را گفتم که پنهان شو برو
کین همه پیدا و پنهانم ببرد
6
گفت اگر این بار دست از من بداشت
باز باز آمد به دستانم ببرد
7
انوری چند از شکایتهای عشق
کو فلان بگذاشت و بهمانم ببرد
8
این همه بگذار و می گوی انوری
آرزوی روی تو جانم ببرد